بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 34

نيرومند است، سخنى است كه از هر سخنى بالاتر مى‌رود و هيچ سخنى بر آن برترى ندارد!»[1]

اين تعبير نشان مى‌دهد كه او بيش از هر كس در آن زمان به عظمت قرآن آشنا بود، ولى كبر و غرورش اجازه نمى‌داد كه آفتاب عالمتاب حق را ببيند و در برابر آن تسليم گردد!

درنهمين آيه‌كه به دنبال سخنان مؤمن آل فرعون آمده و احتمال دارد بخشى از سخنان او و يا جمله مستقل معترضه‌اى از آيات قرآن مجيد باشد مى‌خوانيم:

« (اسرافكاران وسوسه‌گر) كسانى هستند كه در آيات الهى به مجادله برمى‌خيزند بى‌آنكه حجّتى براى آنها آمده باشد»!(الَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِى آيَاتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطَانٍ اتَاهُمْ).[2]

سپس مى‌افزايد: «اين كار (يعنى جدال بى‌اساس در مقابل حق) خشم عظيمى براى آنها نزد خدا و كسانى كه ايمان آورده‌اند بر مى‌انگيزد»،(كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَاللَّهِ وَ عِنْدَ الَّذِينَ آمَنُوا)

و در پايان آيه در واقع به دليل اين اعمال يعنى عدم تسليم آنها در برابر حق اشاره كرده، مى‌فرمايد: «اين گونه خداوند بر قلب هر متكبّر جبّارى مهر مى‌نهد»،(كَذَلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلَى كُلِّ قَلْبٍ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ).

«يَطْبَعُ»از ماده‌«طَبْع»در اين گونه موارد به معنى مهر نهادن است و اشاره به كارى است كه در گذشته و حال انجام مى‌شود كه هرگاه بخواهند چيزى دست نخورده باقى بماند و دخل و تصرّفى در آن نشود، آن را محكم مى‌بندند و گره مى‌زنند و روى آن گره را مادّه چسبنده‌اى گذاشته و بر آن مهر مى‌نهند كه اگر كسى بخواهد در آن تصرّفى كند مجبور است مهر را بشكند، در نتيجه عملش فاش خواهد شد و تحت تعقيب قرار خواهد گرفت و در فارسى امروز از آن تعبير به‌«لاك و مهر»يا«سيم و سرب»مى‌كنند.

بنابراين، مهر نهادن بر دلهاى متكبّران جبّار اشاره به اين است كه لجاجتها و دشمنى‌ها در برابر حق چنان پرده ظلمانى بر فكر آنها مى‌اندازد كه به هيچ وجه قادر به درك حقيقتى نيستند، تنها خودشان را مى‌بينند و منافعشان و هوا و هوسهايشان را، فكر آنها به‌

[1]-/ تفسير قرطبى، جلد 10، صفحه 6866؛ شبيه همين معنى در بسيارى از تفاسير و كتب ديگر نيز نقل شده است‌

[2]-/ مؤمن، 35


صفحه 35

صورت ظرف دربسته‌اى در مى‌آيد كه نه محتواى فاسد را مى‌توان از آن بيرون كرد و نه محتواى صحيح را وارد آن ساخت، اين نتيجه‌«تكبّر»و«جبّاريّت»است كه در واقع صفت دوم نيز از صفت اوّل متولّد مى‌شود؛ زيرا«جبّار»در اين گونه موارد به معنى كسى است كه از روى خشم و عضب، مخالفان خود را مى‌زند و مى‌كشد و نابود مى‌كند و پيرو فرمان عقل نيست، و به تعبير ديگر كسى است كه به خاطر خودمحورى و خود بزرگ‌بينى، ديگران را مجبور به پيروى از خود مى‌كند (بنابراين جبّاريّت ثمره شوم تكبّر است).

البتّه اين واژه (جبّار) گاهى بر خداوند اطلاق مى‌شود كه مفهوم ديگرى دارد و به معنى شخص جبران كننده نقايص و اصلاح كننده شكستگى‌ها و كاستى‌هاست.

دردهمين آيه‌به يك اصل كلّى اشاره شده است كه مخصوص به گروه معيّنى نيست و آن اينكه هنگامى كه كافران را به كنار دوزخ مى‌برند: «به آنها گفته مى‌شود از درهاى جهنّم وارد شويد و جاودانه در آن بمانيد» سپس مى‌افزايد: «چه بد جايگاهى است جايگاه متكبّران!»،(قِيلَ ادْخُلُوا ابْوَابَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيها فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ).[1]

شبيه همين معنى در آيات متعدّد ديگرى نيز آمده است، از جمله در آيه 60 سوره زمر مى‌خوانيم:«الَيْسَ فِى جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرِينَ؛آيا در جهنّم جايگاه خاصّى براى متكبّران نيست؟!»

اين نكته قابل توجّه است كه از ميان تمام صفات رذيله دوزخيان، تكيه بر تكبّر آنها شده است و اين نشان مى‌دهد تا چه حدّ اين صفت رذيله در سقوط و بدبختى انسان مؤثّر است، تا آنجا كه انسان را به دوزخ مى‌كشاند و در دوزخ نيز جايگاه ويژه‌اى كه عذابى سخت‌تر و دردناكتر دارد براى او مهيّا مى‌سازد.

اين نكته نيز شايان دقّت است كه‌«مَثْوى‌»از مادّه‌«ثَوى»به معنى قرارگاه و محلّ استقرار و يا اقامت توأم با استمرار است، اشاره به اينكه آنها خلاصى از دوزخ ندارند.

[1]-/ زمر، 72


صفحه 36

دريازدهمين آيه‌باز به صورت يك اصل كلّى سخن از متكبّران به ميان آمده مى‌فرمايد: «به زودى كسانى را كه در روى زمين به ناحق تكبّر ورزيدند از ايمان به آيات خود روى‌گردان مى‌سازيم، به گونه‌اى كه هر آيه و نشانه‌اى را (از حق) ببينند به آن ايمان نمى‌آورند، اگر راه هدايت را ببينند آن را انتخاب نمى‌كنند و اگر راه ضلالت را مشاهده كنند، آن را راه خود برمى‌گزينند! (همه اينها) به خاطر آن است كه آيات ما را تكذيب كردند و از آن غافل ماندند»،(سَاصْرِفُ عَنْ آيَاتِىَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِى الْارْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ انْ يَرَوا كُلَّ آيَةٍ لايُؤْمِنُوا بِهَا وَ انْ يَرَوْا سَبيلَ الرُّشْدِ لَايَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا وَ انْ يَرَوا سَبِيلَ الْغَىِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا ذَلِكَ بِانَّهُمْ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَ كَانُوا عَنْهَا غَافِلِينَ).[1]

تعبيرات تكان‌دهنده اين آيه از عمق مصايبى كه متكبّران به آن گرفتار مى‌شوند خبر مى‌دهد، خداوند اين گونه افراد را چنان مجازات مى‌كند كه در برابر حق نفوذ ناپذير شوند، به گونه‌اى كه اگر تمام آيات الهى و معجزات گوناگون را ببينند باز ايمان نمى‌آورند، اگر راه راست را مقابل پاى آنها بنهند از آن راه نمى‌روند و اگر طريق گمراهى را مشاهده كنند فوراً آن را به عنوان طريق و مسلك خود مى‌پذيرند.

تعبير به‌«بغير الحقّ»در واقع قيد توضيحى است، چرا كه عظمت و كبريايى تنها خدا را مى‌سزد كه وجودش بى‌نهايت در بى‌نهايت است، امّا براى انسان كه ذرّه ناچيز و بى‌مقدارى در پهنه عالم هستى است هرگونه خود بزرگ‌بينى غلط و ناحق است.

بعضى آن را به اصطلاح قيد احترازى شمرده‌اند و گفته‌اند تكبّر دو گونه است، تكبّر در مقابل اولياء اللَّه‌«ناحق»است، ولى در مقابل دشمنان خدا«حق»است.

امّا با توجّه به جمله‌«يَتَكَبَّرُونَ فِى الْارْضِ؛آنها در روى زمين تكبّر مى‌ورزند» روشن مى‌شود كه اين تفسير مطابق محتواى آيه نيست؛[2]زيرا تكبّر در زمين (استكبار در روى زمين و در برابر بندگان خدا) به هر صورت مذموم و نكوهيده است.

به هر حال در ادامه اين آيه به يكى از مهمترين آثار زيان‌بار تكبّر اشاره كرده مى‌فرمايد: «آنها هر آيه و نشانه‌اى را از حق ببينند به آن ايمان نمى‌آورند و به عكس اگر راه ضلالت و گمراهى را مشاهده كنند فوراً به آن متمايل مى‌شوند».

[1]-/ اعراف، 146

[2]-/ اقتباس از تفسير الميزان، جلد 8، صفحه 246، (ذيل آيه.)


صفحه 37

آرى كبر و غرور حجابى است كه سبب مى‌شود انسان حق را باطل و باطل را حق ببيند، حجابى كه شاهراه‌هاى سعادت را از نظر پنهان مى‌كند و كوره راه‌هاى خطرناك ضلالت را شاهراه سعادت نشان مى‌دهد، چه بدبختى از اين بالاتر كه انسان تمام نشانه‌هاى حق را ناديده بگيرد و قدم در راه ضلالت بگذارد و گمان كند در مسير سعادت گام برمى‌دارد.

دردوازدهمين آيه‌مى‌فرمايد: «به يقين خداوند از آنچه آنها پنهان مى‌كنند يا آشكار مى‌سازند با خبر است او مستكبران را دوست نمى‌دارد»،(لَاجَرَمَ انَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَ مَا يُعْلِنُونَ انَّهُ لَايُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ).[1]

شبيه اين تعبير در قرآن مجيد كراراً ديده مى‌شود مانند:

«وَاللَّهُ لَايُحِبُّ الظَّالِمِينَ؛خدا ظالمان را دوست ندارد»(سوره آل عمران، آيه 140)

«وَاللَّهُ لَايُحِبُّ الْمُفْسِدينَ؛خداوند مفسدان را دوست ندارد»(سوره مائده، آيه 64)

«انَّ اللَّهَ لَايُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ؛خداوند تجاوزگران را دوست ندارد»(سوره مائده، آيه 87)

«انَّهُ لَايُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ؛خداوند اسرافكاران را دوست ندارد»(سوره انعام، آيه 141)

«انَّ اللَّهَ لَايُحِبُّ الْخَائِنِينَ؛خداوند خائنان را دوست ندارد»(سوره انفال، آيه 58)

«انَّ اللَّهَ لَايُحِبُّ الْفَرِحِينَ؛خداوند شادى كنندگان مغرور و سركش را دوست نمى‌دارد»(سوره قصص، آيه 76)

در آيه مورد بحث مى‌فرمايد:«انَّهُ لَايُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ».

دقّت در اين گونه تعبيرات نشان مى‌دهد كه رابطه خاصّى در ميان آنها وجود دارد.

مى‌توان گفت قدر مشترك ميان صفات رذيله‌اى كه در آيات هفتگانه بالا آمده، همان‌حبّ ذات و خود بزرگ‌بينى‌است كه سرچشمه‌«ظلم»و«فساد»و«اسراف»و«فخرفروشى»بر ديگران مى‌شود.

اينكه مى‌فرمايد: خدا اين گروه‌هاى هفتگانه را دوست ندارد، مفهومش اين است كه آنها را از ساحت قدسش طرد مى‌كند؛ چرا كه بدترين و خطرناكترين رذايل اخلاقى كه‌

[1]-/ نحل، 23


صفحه 38

مانع قرب الى اللَّه است بر وجود آنها حاكم است.

درسيزدهمين آيه‌مورد بحث كه طبق شأن نزولى كه مفسّران ذكر كرده‌اند ناظر به گفتگوى گروهى از مسيحيان نجران است، مى‌فرمايد: «مسيح هرگز از اين استنكاف نداشت كه بنده خدا باشد و نه فرشتگان مقرّب او (از بندگى خدا استنكاف دارند) و آنها كه از عبوديّت و بندگى او خوددارى كنند و تكبّر ورزند به زودى همه آنها را در قيامت محشور خواهد كرد (و مجازاتشان مى‌كند)»،(لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسِيحُ انْ يَكُونَ عبْداً لِلّهِ و لَاالْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَ مَنْ يَسْتَنْكِفْ عَنْ عِبَادَتِهِ وَ يَسْتَكْبِرْ فَسَيَحْشُرُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً).[1]

در آيه بعد به عنوان تأكيد بيشتر بر اين اصل مهمّ سرنوشت‌ساز، مى‌فرمايد: «امّا آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پاداش آنان را به طور كامل خواهد داد و از فضلش بر آنها خواهد افزود و آنها را كه استنكاف كردند و تكبّر ورزيدند مجازات دردناكى خواهد نمود (و در برابر اين مجازات سخت الهى) براى خود غير از خدا يار و ياورى نخواهند يافت!»،(فَامَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَيُوَفِّيهِمْ اجُورَهُمْ وَ يَزِيدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ امَّا الَّذِينَ اسْتَنْكَفُوا وَ اسْتَكْبَرُوا فَيُعَذِّبُهُمْ عَذَاباً الِيماً وَ لايَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيّاً وَ لَانَصِيراً).[2]

اين آيات ناظر به ادّعاهاى بى‌اساس گروهى از مسيحيان است كه به الوهيّت مسيح عليه السلام قائل بودند و تصوّر مى‌كردند اگر كسى مسيح عليه السلام را از مقام خدايى پايين آورد و او را بنده خدا بداند اهانتى به مقام والاى او نموده است.

قرآن مى‌گويد: نه مسيح و نه هيچ‌يك از فرشتگان مقرّب خدا چنين مقامى براى خود قائل نبوده و نيستند، همه خود را بنده خدا مى‌دانند و در برابر ساحت مقدّسش خاضعند و رسم عبوديّت بجا مى‌آورند. سپس به عنوان يك اصل كلّى مى‌گويد: هر كس- حتّى پيامبران بزرگ الهى يا فرشتگان- از عبوديّت او روى برگردانند و به استكبار روى آورند، مجازات دردناكى خواهند ديد و هيچ كس نمى‌تواند در برابر اين مجازات آنها را يارى دهد.

قابل توجّه اينكه: در آيه اخير، ايمان و عمل صالح در نقطه مقابل استكبار و

[1]-/ نساء، 172

[2]-/ نساء، 173


صفحه 39

خود برتر بينى قرار گرفته است و از آن به خوبى مى‌توان نتيجه گرفت آنها كه راه استكبار را در پيش مى‌گيرند نه ايمان درستى دارند و نه عمل صالحى!

استنكاف‌در اصل از مادّه‌«نَكْف»(بر وزن نصر) در اصل به معنى پاك كردن قطرات اشك از صورت به وسيله انگشتان است، بنابراين استنكاف از عبوديّت خداوند به معنى دور شدن و فاصله گرفتن از اوست كه ممكن است منشأهاى گوناگونى از قبيل جهل و نادانى، سستى و تنبلى و غير آن داشته باشد، ولى هنگامى كه جمله‌«اسْتَكْبَرُوا»بعد از آن قرار مى‌گيرد، اشاره به استنكافى است كه سرچشمه آن كبر و غرور است و ذكر اين جمله پشت سر يكديگر اشاره به همين نكته لطيف است (دقّت كنيد).

به هر حال تعبيرات كوبنده اين آيات دليل بر اهميّت خطراتى است كه صفت زشت استكبار براى هر انسانى به بار مى‌آورد و اين همان چيزى است كه ما به دنبال آن هستيم.

درچهاردهمين‌و آخرين آيه مورد بحث به يكى ديگر از پيامدهاى دردناك استكبار اشاره كرده، مى‌فرمايد: «كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند و در برابر آن تكبّر ورزيدند، درهاى آسمان به روى آنان گشوده نمى‌شود و هرگز داخل بهشت نمى‌شوند، مگر اينكه شتر از سوراخ سوزنى بگذرد! اين چنين ظالمان را كيفر مى‌دهيم!»،(انَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَاسْتَكْبَرُوا عَنْهَا لَاتُفَتَّحُ لَهُمْ ابْوَابُ السَّماءِ وَ لَايَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِى سَمِّ الْخِيَاطِ وَ كَذَلِكَ نَجْزِى الُمجْرِمِينَ).[1]

در اين آيه اوّلًا«تكذيب آيات الهى»در كنار«استكبار»قرار گرفته، و همان‌گونه كه سابقاً نيز اشاره شد يكى از علل مهمّ انكار آيات خدا و قيام در برابر پيامبران، مسئله‌«استكبار»بوده است، گاه مى‌گفتند: اين پيامبر صلى الله عليه و آله چه برترى بر ما دارد؟ چرا آيات الهى بر ما نازل نشده است؟ و گاه مى‌گفتند: گرداگرد او را گروهى از جوانان فقير و تهيدست گرفته‌اند! ما اجازه نمى‌دهيم آنها با ما در يك صف قرار گيرند، اگر پيامبر صلى الله عليه و آله اين مؤمنان فقير را كنار نزند شركت ما در مجلس او امكان‌پذير نخواهد بود! و به اين بهانه‌ها و امثال آن از پذيرش آيات خداوند سر باز مى‌زدند.

[1]-/ اعراف، 40


صفحه 40

تعبير به‌لَايَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِى سَمِّ الْخِيَاطِكه تنها در همين مورد در قرآن مجيد آمده است، تأكيد واضحى است بر عظمت گناه استكبار و برترى‌جويى، يعنى همان‌گونه كه عبور شتر (يا مطابق تفسير ديگرى طناب ضخيم‌[1]) از سوراخ سوزن خيّاطى غير ممكن است، ورود افراد متكبّر در بهشت پر نعمت الهى نيز محال مى‌باشد؛ گويى راه بهشت به قدرى باريك است كه تشبيه به سوراخ سوزن شده و جز متواضعان و آنها كه خود را كوچك مى‌شمرند قادر بر عبور از آن نيستند.

جمله‌«لَاتُفَتَّحُ لَهُمْ ابْوَابُ السَّماءِ»، (درهاى آسمان براى آنان گشوده نمى‌شود) اشاره به مطلبى است كه در احاديث اسلامى نيز وارد شده و آن اينكه هنگامى كه مؤمنان از دنيا مى‌روند، روح و اعمال آنها را به سوى آسمانها مى‌برند و درهاى آسمانها به روى آنان گشوده مى‌شود (و فرشتگان از آنان استقبال مى‌كنند) امّا هنگامى كه روح و اعمال كافران (و متكبّران) را به سوى آسمانها مى‌برند درها به روى آنان گشوده نمى‌شود و منادى صدا مى‌زند آن را برگردانيد و به سوى جهنّم ببريد![2]

نتيجه نهايى‌

از آنچه در آيات بالا آمد نتيجه مى‌گيريم كه قرآن مجيد«تكبّر و استكبار»را از زشت‌ترين صفات و بدترين اعمال و نكوهيده‌ترين خصلت‌هاى انسانى مى‌شمرد، صفتى كه مى‌تواند سرچشمه انواع گناهان و حتّى سرچشمه كفر گردد، و آنها كه در اين خصلت زشت غوطه‌ور گردند، هرگز روى سعادت را نخواهند ديد و راه به سوى قرب خدا پيدا نمى‌كنند. بنابراين سالكان الى اللَّه و راهيان راه حق، قبل از هر كار بايد ريشه استكبار و خودخواهى و خود برتربينى را در وجود خود بخشكانند كه بزرگترين مانع راه آنهاست.

[1]-/ «جمل» در لغت به معنى شترى است كه تازه دندان در آورده و يكى از معانى جمل، طنابهاى محكمى‌است كه كشتى‌ها را با آن مهار مى‌كنند (تاج العروس و قاموس)

[2]-/ مجمع البيان، ذيل آيه مورد بحث‌


صفحه 41

تكبّر در روايات اسلامى‌

در منابع حديث، روايات زيادى درباره مذمّت كبر و تفسير حقيقت آن و علاج و آثار آن آمده است، كه نقل همه آنها در اين مختصر نمى‌گنجد، ولى از آنها گلچينى در هر قسمت كرده، در ذيل از نظر خوانندگان عزيز اين بحث مى‌گذرانيم:

1- در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‌خوانيم:«ايَّاكُمْ وَ الْكِبْرَ فَانَّ ابْلِيسَ حَمَلَهُ الْكِبْرُ عَلَى انْ لَايَسْجُدَ لِآدَمَ؛از تكبّر بپرهيزيد كه ابليس به خاطر تكبّر از سجده كردن بر آدم خوددارى كرد (و براى هميشه مطرود درگاه الهى شد)».[1]

2- همين معنى به تعبير ديگرى در خطبه‌هاى نهج‌البلاغه آمده است، در خطبه قاصعه كه بخش عظيمى از آن درباره‌«تكبّر ابليس»و پيامدهاى آن مى‌باشد مى‌خوانيم:

«فَاعْتَبِرُوا بِمَا كَانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِابْلِيسَ اذْ احْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِيلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِيدَ ... عَنْ كِبْرِ سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ فَمَنْ ذَا بَعْدَ ابْلِيسَ يَسْلَمُ عَلَى اللَّهِ بِمِثْلِ مَعْصِيَتِهِ؛عبرت بگيريد از كارى كه خدا با ابليس كرد؛ زيرا اعمال طولانى و كوششهاى فراوان او را (در مسير عبادت و بندگى خدا) به خاطر ساعتى تكبّر نابود ساخت، چگونه ممكن است كسى بعد از ابليس همان گناه را مرتكب شود، ولى سالم بماند»؟![2]

تعبيرات كوبنده فوق به خوبى نشان مى‌دهد كه تكبّر و خودخواهى حتّى در لحظات كوتاه چه پيامدهاى خطرناكى را دارد و چگونه همچون آتش سوزان مى‌تواند حاصل يك عمر طولانى اعمال صالحه را بسوزاند و خاكستر كند و شقاوت ابدى و عذاب جاويدان را نصيب صاحبش سازد.

3- در حديث ديگرى از همان حضرت عليه السلام مى‌خوانيم:«احْذَرِ الْكِبْرَ فَانّهُ رَأْسُ الطُّغْيَانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّحْمَنِ؛از تكبّر بپرهيزيد كه سرآغاز طغيانها و معصيت و نافرمانى خداوند رحمان است»![3]

حديث بالا اين واقعيّت را روشن مى‌سازد كه سرچشمه بسيارى از گناهان مسئله كبر و خود برتربينى است.

[1]-/ كنزالعمّال، حديث 7734

[2]-/ نهج البلاغه، خطبه 192 (خطبه قاصعه)

[3]-/ غررالحكم، حديث 2609