يكى از راههاى رهايى از چنگال«غفلت»ترك شركت در اين گونه جلسات و اماكن و هجرت از شهرهاى آلوده به فساد است؛ در غير اين صورت، رهايى از ديو«غفلت»بسيار مشكل است.
امام سجاد عليه السلام در دعاى ابوحمزه، به هنگام مناجات با خدا در بيان يكى از عوامل سلب توفيق، عرض مىكنند:«او لَعَلَّكَ رَأَيْتَنى آلِفُ مَجَالِسَ البَطَّالِينَ فَبَيْنى وَ بَيْنَهُم خَلَّيْتَنى؛شايد مرا علاقهمند به مجالس غافلين ديدى و مرا در ميان آنها رها ساختى».
اين سخن را با حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام پايان مىدهيم:«احْذَرْ مَنَازِلَ الْغَفْلَةِ وَ الْجَفاءِ وَ قِلَّةَ الاعْوَانِ عَلَى طَاعَةِ اللّهِ؛ از منزلگاههاى «غفلت» و خشونت و جايى كه يار و مددكارى بر اطاعت خدا نداريد، بپرهيز».[1]
يقظه و بيدارى
«يقظه»نقطه مقابل غفلت، به معناى خودآگاهى است. بعضى از عارفان آن را يكى از منازل آغازين سير و سلوك ذكر كردهاند.
«يقظه»در اصطلاح عارفان اسلامى، بيدارى از خواب«غفلت»و توجه به اعمال و كردارهاى گذشته، براى جبران خطاها و جهتگيريهاى صحيح در آينده است.
امام خمينى قدس سره در كتاب «جهاد اكبر يا مبارزه با نفس» ضمن اين كه«يقظه»را گام اول در تهذيب نفس مىدانند؛ ذيل اين عنوان چنين نوشتهاند: «تا كى مىخواهيد در خواب «غفلت» به سر بريد و در فساد و تباهى غوطهور باشيد، از خدا بترسيد و از عواقب امور بپرهيزيد، از خواب «غفلت» بيدار شويد. شما هنوز بيدار نشديد، هنوز قدم اول را برنداشتيد، قدم اول در سلوك «يقظه» است، ولى شما در خواب به سر مىبريد، چشمها باز و دلها در خواب فرو رفته است، اگر دلها خواب آلود و قلبها بر اثر گناه سياه و زنگ زده نمىشد، اين طور آسوده خاطر و بىتفاوت به اعمال و اقوال نادرست ادامه نمىداديد، اگر قدرى در امور اخروى و عقبات هولناك آن فكر مىكرديد، به تكاليف و مسؤليتهاى سنگينى كه بر دوش شماست،
[1]-/ غررالحكم حديث 2600- ميزان الحكمه حديث 15147
بيشتر اهمّيّت مىداديد».[1]
يقظه آمد نوم حيوانى نماند
انعكاس حس خود از لوح خواند
همچو حس آن كه خواب او را ربود
چون شد او بيدار عكس او نمود
آيات و روايات فراوانى به همين منظور، از منبع وحى يا از سرچشمه قلب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله صادر شده است. اساساً تمام آيات انذار و بشارت، براى رسيدن به همين هدف است؛ يعنى، هدفش زدودن آثار«غفلت»و بيدار ساختن افراد و اقوامى است كه در خواب بى خبرى فرو رفتهاند.
هشدارهاى قرآن مجيد با جملههايى مانند«افَلاتَعْقِلُون[2]؛آيا انديشه نمىكنيد و عقل خود را به كار نمىاندازيد» و«أَفَلا تَذَكَّرُون[3]؛ آيا متذكر نمىشويد» و«افَلَا تَتَفَكَرُونَ؛آيا انديشه نمىكنيد» و«او لَم يَتَدَبَّرُوا القُرآن»و مانند اينها، همه به منزله بانگهايى است كه رهبر بيدار دل، به پيروانى كه در خواب سنگين فرو رفتهاند، مىزند تا بيدار شوند و آماده حركت به سوى مقصد گردند.
همچنين آياتى كه تأكيد بر ذكر خدا دارد و اعراض از ذكر حق را منشأ تباهى انسان و«معيشت ضنك»در اين جهان و نابينا محشور شدن در آن جهان مىشمرد، مسلمانان را از اسباب لهو؛ يعنى، آنچه كه انسان را از ياد خدا غافل سازد، برحذر مىدارد، همه براى رسيدن به اين مقصود؛ يعنى، حالت«يقظه»و بيدارى است.
در روايات اسلامى نيز به طور گسترده به مسئله«يقظه»اشاره شده است، از جمله:
1- اميرمؤمنان على عليه السلام در خطبهاى كه اشاره به هدف بعثت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دارد، مىفرمايند:«ايُّهَا النَّاسُ انَّ اللّهَ ارْسَلَ الَيْكُمْ رَسُولًا لِيُزِيحَ بِهِ عِلَّتَكُمْ وَ يُوقِظَ بِهَا غَفْلَتَكُمْ؛خداوند پيامبرى به سوى شما فرستاد تا بيماريهاى (روحى و اخلاقى و اجتماعى) شما را برطرف سازد و شما را از خواب غفلت بيدار كند».[4]
نه تنها پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بلكه تمام انبيا، براى همين منظور مبعوث شدهاند؛ يا حدّاقل
[1]-/ امام خمينى (ره). كتاب جهاد اكبر يا مبارزه با نفس، صفحه 151
[2]-/ اين عبارت 13 بار در قرآن كريم ذكر شده است
[3]-/ اين عبارت نيز در 7 مورد ذكر شده است
[4]-/ بحار الانوار، جلد 74، صفحه 296
يكى از اهداف اصلى آنها، ايجاد حالت«يقظه»مىباشد.
2- امام حسن مجتبى عليه السلام در خطبهاى كه براى مردم كوفه خواند، چنين فرمود:
«ايُّهَا النَّاسُ تَيَقَّظُوا مِنْ رَقْدَةِ الْغَفْلَةِ وَ مِن تَكَاشُفِ الظُّلْمَةِ، فَوَالَّذي خَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَءَ النَّسَمَةَ وَ تَرَدّى بِالْعَظَمَةِ، لَئِن قَامَ الىَّ مِنْكُم عُصْبَةٌ بِقُلوبٍ صَافِيَةٍ وَ نِيّاتٍ مُخلِصَةٍ، لا يَكُون فِيها شَوْبُ نِفاقٍ وَ لا نِيّةَ افْتِرَاقٍ لَاجاهِدنَّ السَّيفَ قَدَماً قَدَماً وَ لَا ضَيِّقَنَّ مِنَ السُّيُوف جَوَانِبَها وَ مِنَ الرِّماحِ اطرافَهَا وَمِنَ الْخَيْلِ سَنابِكَها فَتَكَلَّمُوا رَحِمَكُمُ اللّهُ؛اى مردم! از خواب «غفلت» بيدار شويد و از تراكم ظلمت بى خبرى بپرهيزيد. سوگند! به كسى كه دانه را در زير خاك شكافته و بندگان را آفريده، و رداى عظمت پوشيده، هرگاه گروهى از شما با دلهاى پاك و نيّتهاى خالص كه در آن آلودگى به نفاق نباشد و قصد افتراق در آن راه نيابد، بپاخيزند (و مرا يارى كنند)، من با شمشير، گام به گام جهاد مىكنم و با ضربات شمشيرهاى خود، عرصه را بر آنها تنگ مىسازم و نوك سرنيزهها را بر پيكرشان كُند مىكنم و سم اسبها را در اين راه، فرسوده مىسازم؛ پس سخن بگوييد، خدا رحمتتان كند (و از دشمن نترسيد)».[1]
امام مجتبى عليه السلام اين سخن را در حالى بيان داشتند كه خواب«غفلت»بر كوفيان غلبه كرده بود و آن حضرت هر چه آنان را دعوت به جهاد با غارتگران شام و لشكر معاويه مىفرمودند، آنها اجابت نمىكردند.
3- در كتاب«فلاح السّائل»دعايى كه مورد تأييد امام صادق عليه السلام نيز قرار گرفته، پيرامون جبران خطاها و غفلتهاى نماز، چنين بيان مىدارد:«فَصَلِّ عَلَى مُحَمّدٍ وَ آلِهِ وَ اجْعَلْ مَكَان نُقْصَانِها تَماماً وَ عَجِّلْني تَثَبُّتاً وَ تَمَكُّناً وَ سَهْوِى تَيَقُّظاً وَ غَفْلَتي تَذَكُّراً وَ كَسَلى نَشاطاً؛پس درود بر محمد و آلش بفرست و هر نقصانى در نماز من رخ داده، كاملش فرما و به زودى به من ثبات قدم و توانايى عنايت كن (تا كاستىها را جبران كنم) و سهو مرا به بيدارى و «غفلتم» را به يادآورى و كسالتم را به نشاط مبدّل فرما».[2]
4- امام اميرمؤمنان عليه السلام در نهج البلاغه خطاب به انسانهاى بى درد مىفرمايند:«امَا مِنْ دائكَ بُلُولٌ امْ لَيْسَ مِنْ نَوْمِكَ يَقْظَةٌ؛آيا درد تو را درمان و خواب تو را بيدارى نيست».[3]
[1]-/ بحارالانوار، جلد 44، صفحه 67
[2]-/ بحار الانوار، جلد 83، صفحه 14
[3]-/ نهج البلاغه، خطبه 223
5- در حديث ديگرى، همان بزرگوار مىفرمايند: «الَا مُسْتَيْقِظٌ مِنْ غَفْلَتِهِ قَبْلَ نَفَاد مُدَّتِهِ؛آيا كسى نيست كه از خواب غفلتش بيدار شود، قبل از مدت پايان عمرش؟».[1]
در تمام اين روايات«غفلت»به نوعى خواب و گاهى به مستى و«تذكّر»به نوعى بيدارى و هشيارى تشبيه شده است. امير مؤمنان على عليه السلام در اين زمينه مىفرمايند:
«سُكْرُ الْغَفْلَةِ وَ الْغُرورِ ابْعَدُ افاقَةً مِنْ سُكْرِ الْخُمُورِ؛مستى«غفلت»و غرور، هشياريش از مستى شراب دورتر است».[2]
6- اين بحث را با حديث ديگرى از امام اميرمؤمنان عليه السلام كه«يقظه»را به چراغ نورانى تشبيه فرموده، پايان مىدهيم: «فَاسْتَصْبِحُوا بِنُورِ يَقْظَةٍ فى الابْصَارِ وَ الاسْماعِ وَ الافْئِدَةِ؛ با نور يقظه و بيدارى، چشم و گوش و قلب را روشن سازيد».[3]
تغافل مثبت
همان گونه كه«غفلت»در امور زندگى، مايه بدبختى است،«تغافل»نسبت به اين امور نيز همين گونه است؛ يعنى، انسان، واقعيتها را بداند و باور داشته باشد كه زندگى دنيا ناپايدار است و اين جهان گذرگاهى است كه بايد از آن بگذرند، و به سرايى ديگر بشتابند و مرگ قانون تخلّف ناپذيرى است، و هيچ اعتبارى به قدرتها و ثروتهاى مادى نيست؛ ولى با اين حال، چنان از كنار اين مسايل مىگذرد كه گويى هيچ چيزى نمىداند و نمىبيند.
اين تغافل منفى است كه آثار زيانبارش از«غفلت»هم بيشتر است؛ زيرا، غافلان، ناآگاهانه به دام حوادث گرفتار مىشوند؛ اما «تغافل كنندگان» با آگاهى در اين دام قدم مىگذارند كه مسؤوليت الهىاش بيشتر و نكوهش مردم درباره آن شديدتر است.
تغافل مثبت نيز داريم و آن اين است كه انسان، چيزهايى را بداند كه پنهان كردن آن لازم يا پسنديده است؛ يعنى، فردى خود را نسبت به مسئلهاى كه اظهارش عواقب نامطلوب دارد، به ناآگاهى و بى اطلاعى بزند و با بزرگوارى از كنار آن بگذرد تا باعث
[1]- غررالحكم، حديث 2752
[2]-/ غرر الحكم، حديث 5651
[3]-/ نهج البلاغه، خطبه 222
حفظ آبروى ديگران شود.
از جمله مواردى كه«تغافل»در آن پسنديده است، پنهان ساختن عيوب ديگران است. هر كس عيب يا لغزشى دارد، لذا سعى دارد تا مردم آن را ندانند؛ ولى گاهى افراد هوشمند از آن آگاه مىشوند.«تغافل»در اين گونه موارد، در حقيقت يك نوع عيبپوشى است كه جز در موارد امر به معروف و نهى از منكر، آن هم به صورت محرمانه و لطيف، بسيار پسنديده است.
اگر در مواردى پردهدرى شود و آبرو و حيثيت اشخاص بر باد رود، افراد تشويق به گناه مىشوند و طبق منطق «من كه رسواى جهانم، غم دنيا سهل است» رسوايى را مجوّزى براى گناه مىشمرد و به بيان ديگر، اگر پرده حياى گنهكاران دريده شود، دست به هر كارى مىزنند؛ پس در اينجا جز با«تغافل»نمىتوان جلوى اين پديده شوم اجتماعى را گرفت.
در يك بيان كلى مىتوان گفت: يكى از اصول مهم زندگى آرام و خالى از دغدغه، همين مسئله«تغافل»است، به ويژه مديران بايد از اين مسئله در حل بسيارى از مشكلاتشان بهره بگيرند؛ يعنى، هر جا كه احتياج به اخطار و هشدار است بايد اخطار و هشدار دهند و هر جا كه با«تغافل»مشكلات حل مىشود، از اين طريق وارد شوند. به يقين اگر مديران اصل«تغافل»را از زندگى خود حذف كنند، گرفتار دردسرهاى بى دليل خواهند شد.
به همين دليل، پيشوايان بزرگ اسلام در گفتار و عمل، نسبت به اين مسئله تأكيد كردهاند.«تغافل»پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در بعضى از موارد باعث خردهگيرى بعضى از افراد ناآگاه مىشد؛ مثلًا، اعتراض مىكردند به اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله خيلى سريع تحت تأثير سخنان اين و آن قرار مىگيرند و اگر گفته شود كه فلان كس پشت سر شما چنين و چنان مىگويد، مىپذيرد و به سراغ آن شخص مىفرستد، اما هنگامى كه او قسم ياد مىكند كه چنين چيزى را نگفتهام، سخن او را نيز مىپذيرد.
قرآن مجيد نيز در آيه 61 سوره توبه به اين مطلب اشاره مىكند:«وَ مِنْهُمُ الَّذين يُؤْذُونَ النَّبِىَ وَ يَقُولُونَ هُوَ اذُنٌ قُلْ اذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ يُؤمِنُ لِلمُؤمِنينَ وَ رَحْمَة لِلَّذينَ آمَنُوا مِنْكُم ...؛از آنها كسانى هستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله را آزار مىدهند و مىگويند: او آدم
خوش باورى است، بگو: خوش باورى او به نفع شماست، او ايمان به خدا دارد و مؤمنان را تصديق مىكند و رحمت است براى كسانى از شما كه ايمان آوردهاند».
مسلّم است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با آن هوش و كياست و درايت كه دوست و دشمن به آن معترفند، آدم ساده انديش و خوش باور نبوده است، بلكه در بسيارى از موارد وظيفه خود را«تغافل»مىديد. اين«تغافل»مايه رحمت براى همه مؤمنان محسوب مىشد.
تغافل در بيان معصومين عليه السلام
1- در حديث معروفى كه هم از امام سجّاد عليه السلام و هم از امام باقر عليه السلام و هم از امام صادق عليه السلام نقل شده است، پيرامون«تغافل»چنين مىفرمايند:«صَلاحُ حالِ التَّعايُشِ و التَّعَاشُرِ مِلْأُ مِكْيَالٍ ثُلْثاهُ فِطَنَةٌ وَ ثُلْثُهُ تَغَافُلٌ؛ مصلحت همزيستى سالم و معاشرت با مردم در پيمانهاى است كه دوسوم آن هوشيارى و يك سوم آن تغافل باشد».[1]
اين روايت، در واقع ضمن تأكيد بر تغافل مثبت، از تغافل منفى بر حذر مىدارد. ابتدا تأكيد به هوشيارى و بيدارى و ترك«غفلت»مىكند و سهم آن را دوسوّم مىداند و مفهوم آن اين است كه انسان نبايد از مسائل مهم زندگى بى خبر بماند؛ بلكه بايد با كمال دقّت، مراقب آنچه كه خير و صلاح او در آن است، باشد. از سوى ديگر نسبت به امورى كه لازم است مورد بى اعتنايى و بى توجهى قرار گيرد، دستور به«تغافل»مىدهد؛ مانند فكر و دقت در مسايل جزئى زندگى كه اهمّيّت چندانى ندارند، انسان را از تفكّر در امور مهم باز مىدارد و همچنين مخفى كردن عيوب پنهانى ديگران در مواردى كه مصلحت ايجاب مىكند، كار پسنديدهاى است.
2- امير مؤمنان على عليه السلام در اين رابطه مىفرمايند:«مِنْ اشْرَفِ اعمالِ الْكَريمِ غَفْلَتُهُ عَمَّا يَعْلَمُ؛ يكى از باارزشترين كارهاى كريمان، «تغافل» از چيزهايى است كه از آن آگاهند»[2]
[1]-/ تحف العقول، صفحه 264. (آنچه در بالا آمد، متن حديثى است كه از امام صادق عليه السلام نقل شده است و از دو امام ديگر نيز شبيه آن نقل شده است).
[2]-/ نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 222
(و سرپوش گذاشتن بر آن لازم است).
3- در حديث ديگرى آن امام بزرگوار عليه السلام مىفرمايند:«مَنْ لَمْ يَتَغَافَلْ وَ لَايَغُضَّ عَنْ كَثِيرٍ مِنَ الْاموُرِ تَنَغَّصَتْ عِيْشَتُهُ؛كسى كه«تغافل»و چشمپوشى از بسيارى امور نكند، زندگى براى او ناگوار خواهد شد».[1]
بديهى است، زندگى انسانها خالى از امورى كه بر خلاف توقّع باشد، نيست. اگر انسان جزئيات زندگى ديگران را با كنجكاوى و دقّت پيدا كند و آنها را مورد بازخواست قرار دهد، زندگى برايش تلخ و دوستان از اطراف او پراكنده مىشوند.
اين بحث را با حديثى از همان بزرگوار عليه السلام پايان مىدهيم:«وَ عَظِّموُا اقْدَارَكُم بِالتَّغَافُلِ عَنِ الدَّنِّىِ مِنَ اْلُامُورِ ... وْلَا تَكوُنوُا بَحَّاثِينَ عَمَّا غَابَ عَنْكُمْ، فَيَكْثُرُ عَائِبُكُمْ ... و تَكَرّموُا بِالتّعَامِى عَنِ اْلِاسْتِقْصَاءِ؛قدر و منزلت خود را با «تغافل» نسبت به امور پست و كوچك بالا بريد ... و زياده از امورى كه پوشيده و پنهان است تجسس نكنيد كه عيبجويان شما زياد مىشوند ... و با چشم برهم نهادن از دقت بيش از حد در جزئيات، بزرگوارى خود را ثابت كنيد».[2]
از اين حديث و بعضى از احاديث ديگر، به خوبى موارد«تغافل»روشن مىشود و نشان مىدهد كه مربوط به امور مهم و سرنوشت ساز زندگى نيست، بلكه مربوط به امور جزئى و كم اهمّيّت است كه در زندگى وجود دارد.
بنابراين«تغافل»منافاتى با امر به معروف و نهى از منكر و انتقاد سازنده ندارد؛ زيرا، «امر به معروف و نهى از منكر» مربوط به واجبات و محرمات است كه از محدوده«تغافل»بيرون است و انتقاد سازنده مربوط به امورى است كه در سرنوشت فرد و جامعه اثر قابل ملاحظهاى دارد، در حالى كه«تغافل»مربوط به امور جزئى و كم ارزش و يا عيوبى است كه مصلحت در آن است كه در پرده بماند.
[1]-/ غررالحكم، حديث 9149
[2]-/ بحارالانوار، جلد 75، صفحه 64
17
بخل و امساك
اشاره
نعمتها و مواهبى كه پروردگار در اختيار انسانها گذاشته، در بسيارى از موارد، بيش از نياز آنهاست، به گونهاى كه مىتوانند ديگران را نيز در آن سهيم كنند، بدون آن كه زيانى به زندگى خودشان برسد؛ ولى گروهى به خاطر صفت رذيله«بخل»از اين كار امتناع ورزيده و هيچ كس را در اين مواهب خدادادى سهيم نمىكنند. گاه نيز با نمايش ثروت و قدرت به محرومان، نمك بر جراحات قلبشان پاشيده و گويى از اين كار زشت و غير انسانى خويش لذّت هم مىبرند.
گاه اين صفت با«انحصارطلبى»و«خود برتر بينى»و«حرص و آز»نيز آميخته شده و زشتى آن را چند برابر مىكند.
اگر نگاهى به جهان آفرينش بيندازيم، همه جا سخاوت و انفاق و بذل و بخشش را مشاهده مىكنيم. خورشيد دائم مىسوزد و بخشى از وجودش را تبديل به نور و حرارت مىكند و آن را به تمام منظومه شمسى مىرساند و با نور و گرماى خود به همه مخلوقات، زندگى مىبخشد.
زمين با انواع مواهبى كه در دل دارد، از مواد غذايى گرفته تا معادن گران بها و آبهاى زيرزمينى، همه را رايگان در اختيار بشر نهاده و سخاوتمندانه انسان را يارى مىدهد. ساير موجودات جهان نيز هر كدام دستهاى سخاوتمند خود را سوى انسانها