بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 43

است. كه هر يك از اين امور به تنهايى مى‌تواند عامل مؤثّر بازدارنده‌اى بوده باشد و نشان دهد كه تا چه حد اين صفت مذموم در انحطاط مقام انسانى و مقام مؤمن مؤثّر است.

تكبّر در منطق عقل‌

اضافه بر آيات و روايات،«تكبّر و استكبار»از نظر منطق عقل نيز بسيار نكوهيده است، چرا كه همه انسانها بندگان خدا هستند و هر كس در وجود خود استعدادها و نقطه‌هاى روشن و مثبتى دارد، همه از يك پدر و مادر آفريده شده‌اند و همه از نظر آفرينش يكسانند، دليلى ندارد كه انسانى خود را از ديگرى برتر بشمرد و به او فخرفروشى كند و او را تحقير نمايد! گيرم خداوند موهبتى به او داده باشد اين موهبت بايد سبب شكر و تواضع گردد نه سبب كبر و غرور.

زشتى اين صفت از بديهيّات است كه هر كس وجدان بيدارى داشته باشد به آن اعتراف مى‌كند به همين دليل افرادى كه به هيچ مذهبى پايبند نيستند تكبّر و خود برتربينى را ناخوش مى‌دارند و آن را از زشت‌ترين صفات مى‌شمرند.

در واقع بخش مهمّى از مسئله‌حقوق بشركه بوسيله جمعى از متفكّران غير مذهبى تنظيم شده نيز ناظر به مسئله مبارزه با استكبار است، هرچند در عمل گاه نتيجه معكوس داده است و به صورت ابزارى در دست مستكبران براى كوبيدن ديگران در آمده است.

اصولًا چگونه انسان مى‌تواند رداى تكبّر را بر دوش بيفكند، در حالى كه به گفته اميرمؤمنان على عليه السلام در آغاز نطفه (بى ارزشى) بود و سرانجام مردار (متعفّنى) مى‌شود و درون وجود او مملوّ از آلودگى‌هاست![1]

انسانى كه آن‌قدر ضعيف و ناتوان است كه يك پشه ناچيز او را آزار مى‌دهد و حتّى كوچكتر از پشه يعنى ميكروبى كه با چشم هرگز ديده نمى‌شود، او را بيمار مى‌سازد و در بستر بيمارى مى‌افكند، انسانى كه از مختصر گرمى هوا بى‌طاقت مى‌شود و از مختصر سرما رنج مى‌برد، اگر باران نيايد بيچاره است، اگر كمى بيش از حد ببارد باز هم بيچاره است، كمى فشار خون او بالا مى‌رود حيات او به خطر مى‌افتد و كمى پايين مى‌آيد باز جانش در خطر است! از سرنوشت خويش در يك ساعت آينده با خبر نيست و لحظه‌

[1]-/ بحارالانوار، جلد 70، صفحه 234


صفحه 44

پايان عمر خود را هرگز نمى‌داند، نزديك‌ترين دوستانش گاه قاتل او مى‌شوند و عزيزترين عزيزانش، دشمن جان او مى‌گردند، آبى كه مايه حيات اوست گاه موجب مرگ او مى‌شود و نسيمى كه به او حيات و نشاط مى‌بخشد اگر كمى سريعتر بوزد مبدّل به تندبادى مى‌شود كه خانه و كاشانه‌اش را بر سرش ويران مى‌كند.

از امورى كه نشانه ناتوانى فوق‌العاده انسان است بيماريهايى است كه دامن او را مى‌گيرد و غالباً از ميكروبها و ويروسها كه موجودات بسيار كوچكى هستند كه از خردى به چشم ديده نمى‌شوند ناشى مى‌گردد و انسانهاى نيرومند و قوى‌پيكر و قهرمان را به زانو در مى‌آورد!

بيمارى وحشتناك سرطان كه در عصر و زمان ما بيشترين كشتار را مى‌كند و تلاش و كوشش شبانه‌روزى هزاران دانشمند و صرف ميلياردها پول براى درمان آن به جايى نرسيده است از كجا سرچشمه مى‌گيرد؟ از اينكه يك سلّول كوچك بدن كه تنها با ذرّه‌بين قابل رؤيت است به طغيان و استكبار برمى‌خيزد و بدون هيچگونه نظم و برنامه‌اى شروع به تكثير مثل مى‌كند، به گونه تصاعدى افزايش مى‌يابد و در زمان كوتاهى تشكيل غدّه سرطانى مى‌دهد.

بسيارى از فرماندهان بزرگ و سران زورمند جهان را كه داراى ارتشهاى عظيمى بوده‌اند همين بيمارى از پاى در آورده است، يعنى ارتش عظيم ميليونى آنها نتوانسته است جلو سركشى يك سلّول كوچك را بگيرد!

آرى چنين است ضعف و ناتوانى ذاتى انسان، با اين حال چگونه مى‌تواند دعوى بزرگى كند و لباس استكبار بر تن بپوشد، عظمت و بزرگى تنها از آن خداست و غير او ضعيف و ناتوانند!

اين سخن را با حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام كه اين بحث منطقى را به صورت فشرده و زيبا بيان فرموده است به پايان مى‌بريم:

«مِسْكِينُ بْنُ آدَمَ مَكْتُومُ الْاجَلِ، مَكْنُونُ الْعِلَلِ، مَحْفُوظُ الْعَمَلِ، تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ، وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ؛بيچاره فرزند آدم، سرآمد زندگيش نامعلوم، عوامل بيماريش ناپيدا و كردارش (نزد خدا و در نامه اعمالش) محفوظ است، پشه‌اى او را آزار مى‌دهد، مختصر آبى يا


صفحه 45

غذايى گلوگيرش مى‌شود و او را مى‌كشد و مختصر عرقى او را متعفّن و بدبو مى‌سازد»![1]

آيا با اين حال سزاوار است خود را بزرگ ببيند و به ديگرى فخرفروشى كند؟

نكته‌ها

در اينجا مسائل مهمّى باقى مانده است كه تحت نه عنوان تشريح مى‌شود.

1- تعريف و حقيقت تكبّر

بزرگان اخلاق گفته‌اند: اساس تكبّر اين است كه انسان از اينكه خود را برتر از ديگرى ببيند احساس آرامش كند، بنابراين تكبّر از سه عنصر تشكيل مى‌شود: نخست اينكه براى خود مقامى قائل شود، ديگر اينكه براى ديگرى نيز مقامى قائل شود و در مرحله سوم مقام خود را برتر از آنها ببيند و احساس خوشحالى و آرامش كند.

از همين رو گفته‌اند تكبّر (خود برتربينى) با عجب (خود بزرگ بينى) تفاوت دارد، در عجب هيچ گونه مقايسه‌اى با ديگرى نمى‌شود، بلكه انسان به خاطر علم يا ثروت يا قدرت و يا حتّى عبادت، خود را بزرگ مى‌بيند، هر چند فرضاً كسى جز او در جهان نباشد، ولى در تكبّر حتماً خود را با ديگرى مقايسه مى‌كند و برتر از او مى‌بيند.

واژه‌«كبر و تكبّر»گاه به آن حالت نفسانى كه در بالا اشاره شد گفته مى‌شود و گاه به عمل يا حركتى كه ناشى از آن است، مثلًا چنان مى‌نشيند يا راه مى‌رود و سخن مى‌گويد كه نشان مى‌دهد خود را برتر از همه اطرافيانش مى‌بيند، اين اعمال و حركات را نيز تكبّر مى‌نامند كه ريشه اصليش همان حالت باطنى و درونى است.

نشانه‌هاى تكبّر، بسيار زياد است، از جمله اينكه افراد متكبّر انتظارات زيادى از مردم دارند، انتظار دارند ديگران به آنها سلام كنند، كسى پيش از آنها وارد مجلس نشود، هميشه در صدر مجلس جاى گيرند، مردم در برابر آنها كوچكى كنند، كسى از آنان انتقاد نكند و حتّى پند و اندرز نگويد، همه براى آنها امتيازى قائل شوند و حريمى نگه‌

[1]-/ نهج البلاغه، كلمات قصار، 419


صفحه 46

دارند، مردم در برابر آنها دست به سينه باشند و هميشه از عظمت آنان سخن بگويند.

بديهى است ظهور و بروز اين حالات تابع درجه شدّت و ضعف تكبّر است، در بعضى همه اين نشانه‌ها ظاهر مى‌شود و در بعضى قسمتى از اينها!

اين حالات و حركات ريشه‌هاى درونى دارد، گاه بسيار ضعيف و پنهان است به طورى كه ممكن است افراد در برخوردهاى نخستين هرگز متوجّه آن نشوند و حتّى اين صفت مذموم را با نقطه‌هاى مثبت و قوّت (مانند اعتماد به نفس و بزرگى شخصيّت) اشتباه كنند و گاه به قدرى آشكار است كه هر كس از دور متوجّه آن مى‌شود.

2- شاخه‌هاى تكبّر

در اينجا مفاهيم متعدّدى وجود دارد كه گاه تصوّر مى‌شود همه با هم مترادف و يكسانند در حالى كه تفاوتهاى ظريفى با هم دارند هر چند ريشه همه آنها به‌«تكبّر»باز مى‌گردد، ولى از زاويه‌هاى مختلف به آن نگاه مى‌شود.

«خود برتربينى»،«خود محورى»،«خودخواهى»،«برترى جويى»و«فخر فروشى»، همه از مفاهيمى هستند كه ريشه آنها«تكبّر»است، هر چند از زواياى مختلف ديده مى‌شود.

كسى كه صرفاً خود را بالاتر از ديگران مى‌بيند،«خود برتربين»است.

كسى كه به خاطر اين خود برتربينى سعى دارد در همه جا و در همه كارهاى اجتماعى همه چيز را قبضه كند،«خود محور»است.

كسى كه سعى دارد در مسائل اجتماعى مخصوصاً به هنگام بروز مشكلات تنها به منافع خود بينديشد و براى منافع ديگران ارزشى قائل نباشد،«خودخواه»است.

كسى كه سعى مى‌كند سلطه خود را بر ديگران مستحكم كند و آنها را زير سيطره خود قرار بدهد، گرفتار«برترى جويى»است.

بالأخره كسى كه سعى دارد مال و ثروت يا قدرت و مقام خود را به رخ ديگران بكشد«فخرفروش»است.

بنابراين همه اين صفات ريشه مشتركى دارد و آن تكبّر است هر چند در چهره‌هاى مختلف ظاهر مى‌گردد.


صفحه 47

3- تكبّر در برابر چه كسى؟

علماى اخلاق تكبّر را به سه بخش تقسيم كرده‌اند:

تكبّر در برابر خدا!

تكبّر در برابر پيامبران.

تكبّر در مقابل خلق خدا.

منظور از تكبّر در برابر خداوند كه بدترين نوع تكبّر است و از نهايت جهل و نادانى سرچشمه مى‌گيرد، اين است كه انسان ضعيف ادّعاى الوهيّت كند، نه تنها خود را بنده خدا نداند بلكه سعى كند مردم را به بندگى خود دعوت نمايد، يا همچون فرعون‌«... انَا رَبُّكُمُ الْاعْلَى؛من پروردگار برتر شما هستم!» بگويد[1]و يا از«... مَا عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ الهٍ‌ غَيْري ...؛من خدايى جز خودم براى شما سراغ ندارم»[2]دم بزند.

بسيار بعيد به نظر مى‌رسد كه افرادى همچون‌«فرعون»كه سالها بر كشور پهناور مصر حكومت مى‌كرد آنقدر كم عقل و بى هوش باشد كه خود را واقعاً«ربّ اعلى»و تنها معبود بزرگ در جهان هستى بداند. بلكه بيشتر به نظر مى‌رسد كه او و افرادى امثال او براى تحميق توده‌هاى ساده لوح اين گونه ادّعاها را مى‌كردند تا پايه‌هاى حكومت خود را از طريق ادّعاى الوهيّت محكم سازند.

شكل ديگرى از تكبّر در برابر خدا، تكبّر ابليس و پيروان اوست كه از اطاعت خداوند سر باز زدند و تشخيص خود را برتر شمردند و به حكمت پروردگار خرده گرفتند و گفتند: چرا ابليس كه از آتش آفريده شده است در برابر يك موجود خاكى سجده كند؟ و گفت:«... لَمْ اكُنْ لِاسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَاءٍ مَسْنُونٍ؛من هرگز براى بشرى كه از گل خشكيده‌اى، كه از گل بدبويى گرفته شده است آفريده‌اى، سجده نخواهم كرد»[3]،«... قَالَ انَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِى مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ؛... من از او بهترم! مرا از آتش آفريده‌اى و او را از گل»![4]

آرى گاه حجاب ضخيم كبر و غرور چنان جلو چشم عقل و هوش انسان را مى‌گيرد كه موجود ضعيفى، خود را آگاه‌تر از حكيم على الاطلاق مى‌پندارد.

[1]-/ نازعات، 24

[2]-/ قصص، 38

[3]-/ حجر، 33

[4]-/ اعراف، 12


صفحه 48

قسم دوّم تكبّر، تكبّر در برابر انبيا و پيامبران است كه در ميان امّتهاى پيشين بسيار ديده شده است، گروهى از مستكبران در اين امّتها، از اطاعت پيامبران الهى سر باز مى‌زدند و از روى كبر و غرور همچون فرعونيان مى‌گفتند:«... انُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنَا ...؛آيا ما به دو انسان كه همانند خودمان هستند (يعنى موسى و برادرش هارون) ايمان بياوريم»؟[1]

و گاه همانند قوم نوح به يكديگر مى‌گفتند:«وَ لَئِنْ اطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ انَّكُمْ اذاً لَخَاسِرُونَ؛و اگر از بشرى همانند خودتان اطاعت كنيد به يقين زيانكاريد».[2]

و گاه به بهانه‌جويى‌هاى كودكانه مى‌پرداختند و از سر لجاجت مى‌گفتند: «چرا فرشتگان بر ما نازل نمى‌شوند؟ چرا ما خدا را نمى‌بينيم؟؛وَ قَالَ الَّذِينَ لَايَرْجُونَ لِقَائَنَا لَوْ لَاانْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلَائِكَةُ اوْ نَرى‌ رَبَّنَا».

قرآن در ادامه اين آيه مى‌گويد:«لَقَدِ اسْتَكْبَرُوا فِى انْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوّاً كَبِيراً؛آنها درباره خود تكبّر ورزيدند و طغيان كردند».[3]

قسم سوّم، تكبّر در برابر بندگان خداست به گونه‌اى كه خود را بزرگ بشمرد و ديگران را كوچك و خوار و بى مقدار، زير بار هيچ كس نرود، خود را از همه برتر ببيند و حقّ هيچ صاحب حقّى را محترم نشمرد و دائماً منتظر باشد كه ديگران براى او عظمت قائل شوند.

اين نوع از كبر نمونه‌هاى فراوانى دارد كه نياز به شرح آن نيست، و گاه به حدّ اعلا مى‌رسد و به تكبّر در برابر پيامبران و خداوند منتهى مى‌گردد.

آرى آتش كبر و غرور، نخست از تكبّر در برابر بندگان خدا سر مى‌زند، سپس به استكبار در برابر انبيا و رسولان پروردگار مى‌رسد و سرانجام به تكبّر در برابر ذات پاك خداوندگار مى‌انجامد!

4- انگيزه‌هاى تكبّر

تكبّر اسباب زيادى دارد و همه آنها به اين باز مى‌گردد كه انسان در خود كمالى‌

[1]-/ مؤمنون، 47

[2]-/ همان سوره، 34

[3]-/ فرقان، 21


صفحه 49

تصوّر كند و بر اثر حبّ ذات، بيش از حدّ آن را بزرگ نمايد و ديگران را در برابر خود كوچك بشمرد.

بعضى از بزرگان علم اخلاق مانند مرحوم‌«فيض كاشانى»در«المحجّة البيضاء»اسباب كبر را در هفت چيز خلاصه كرده‌اند، نخست اسباب دينى كه‌«علم»و«عمل»است، و اسباب دنيوى كه‌«نسب»، «زيبايى»، «قوّت»، «مال» و «فزونى ياران و ياوران»مى‌باشد و درباره هر كدام از اينها شرحى دارد كه به طور خلاصه در ذيل از نظر خوانندگان عزيز مى‌گذرد، مى‌گويد:

نخستين اسباب تكبّر «علم»است و چه زود علم سبب غرور گروهى از علما و دانشمندان مى‌گردد، همان‌گونه كه در حديث نبوى آمده است: «آفت بزرگ علم، تكبّر است؛آفَةُ الْعِلْمِ الْخُيَلَاءُ».

بعضى از افراد آنچنان كم ظرفيّتند كه وقتى چند بابى از علم را مى‌خوانند خود را بزرگ و ديگران را كوچك مى‌شمرند، بلكه با نظر تحقير به ديگران مى‌نگرند و از همه انتظار احترام و خدمت و تواضع و كرنش دارند.

در حالى كه عالمان واقعى هر قدر بر علمشان افزوده مى‌شود، خود را نادان‌تر مى‌بينند، چرا كه خود را در برابر اقيانوس عظيمى مشاهده مى‌كنند كه تنها قطراتى از آن را در اختيار دارند.

آنها به خاطر همان مقدار علمى كه به دست آورده‌اند مسؤوليّت خود را سنگين‌تر مى‌بينند و خوف آنها بيشتر مى‌شود كه گفته‌اند:«مَنِ ازْدَادَ عِلْماً ازْدَادَ خَوْفاً؛هر كس بر علمش افزوده شود، بر خوف او افزوده مى‌شود».

سبب دوّم،اعمال نيك و عبادت است كه موجب كبر و غرور بسيارى از نيكوكاران و عبادت كنندگان مى‌شود، چرا كه از اين رهگذر، خود را برتر از ديگران مى‌پندارند و انتظار دارند مردم به ديدار آنها بشتابند و مشكلات آنها را حل كنند، در مجالس احترام خاصّى براى آنها قائل شوند و از نيكوكارى و زهد و ورع و تقواى آنها سخن بگويند، گويى عبادت خود را منّتى بر ديگران مى‌پندارند، اين در جهات دنيوى.

و در جهات دينى خود را اهل نجات و ساير مردم را اهل هلاك مى‌شمرند و اين امور سبب مى‌شود كه امتياز فوق‌العاده‌اى براى خود قائل گردند و به فخرفروشى بر


صفحه 50

ديگران به طور آشكار و پنهان و يا نيمه آشكار بپردازند و در حالى كه خود بر لب پرتگاه خطرناكى قرار گرفته‌اند مردم را چنين فكر مى‌كنند و خود را از عذاب خدا در امان بپندارند!

در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى‌خوانيم:«اذَا سَمِعْتُمُ الرَّجُلُ يَقُولُ هَلَكَ النَّاسُ فَهُوَ اهْلَكُهُمْ؛هنگامى كه شنيديد كسى مى‌گويد: مردم (به خاطر اعمالشان) هلاك شدند بدانيد خود او هلاكتش از آنان شديدتر است»!

در حديث ديگرى از همان حضرت صلى الله عليه و آله مى‌خوانيم:«كَفَى بِالْمَرْءِ شَرّاً انْ يُحَقِّرَ اخَاهُ الْمُسْلِمَ؛براى انسان اين بدى و بدبختى كافى است كه برادر مسلمانش را خوار و خفيف بشمرد»!

مرحوم‌«فيض كاشانى»در«المحجّة البيضاء»بعد از ذكر اين سخن مى‌افزايد: چه قدر فرق است بين كسى كه عالم يا عابدى را به خاطر علم و عبادتش بزرگ مى‌شمرد، به او احترام مى‌گذارد و خود را در برابر او ناچيز مى‌بيند و آن عالم و عابدى كه شخص مزبور را كوچك مى‌داند و دوست دارد از او دور شود![1]

او در بخش ديگرى از سخنانش مى‌افزايد: اين آفتى است كه كمتر عابدى از آن در امان مى‌ماند، هرگاه كسى به او بى احترامى كند يقين دارد كه بى احترامى كننده مبغوض درگاه الهى است و بعيد مى‌داند كه خدا او را ببخشد، در حالى كه اگر خودش به ديگرى چنين آزارى را برساند اين قدر اهمّيّت به آن نمى‌دهد و اين نوعى جهل و نادانى است و جمع ميان‌«عجب»و«تكبّر»و«غرور»است و اگر در چنين حالى شخص مزبور گرفتار ناراحتى شود آن را از كرامات خويش مى‌پندارد و انتقام الهى مى‌شمرد!

چه قدر فرق است بين چنين افراد نادان و مغرور و بعضى از عابدان هوشيار متواضع كه يك نمونه آن اين است: يكى از بزرگان عبّاد، از عرفات در ايّام حجّ بازمى‌گشت گفت: «اگر من (گنهكار) در ميان آنان نبودم اميد مى‌رفت كه خدا همه را ببخشد و رحمت كند»!

اين سخن را با حديث ديگرى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به پايان مى‌بريم: در روايتى آمده‌

[1]-/ اقتباس از المحجّة البيضاء، جلد 3، صفحه 269