و به گفته«ابن مسعود»مفسّر و قارى معروف: «اين افتخار را براى خود در تاريخ بشريّت ثبت كرد كه سر سلسله صابران تا روز قيامت خواهد بود؛رَأسُ الصَّابِرينَ الَى يَومِ القِيامَه»[1]اين مطلب را نبايد ساده انگاشت كه يك انسانى كه داراى امكانات بسيار وسيع و گستردهاى است، يكباره همه چيز خود را از دست بدهد و بر خاك سياه بنشيند و حتى نيش زبان دوست و دشمن را كه اثرش از خنجر و شمشير بيشتر است، بشنود و آن گاه كلمهاى بر خلاف رضاى خدا كه حاكى از ناسپاسىاش باشد، بر زبان نراند و همواره زبانش به ذكر و شكر در گردش باشد، و در پايان كار، تنها سخنى كه مىگويد، همان باشد كه در بالا آورديم؛ يعنى عرض حال و حكايت وضع خويشتن در پيشگاه خدا كند و نه غير آن. عدهاى كه اين جمله را شكايتى پنداشتهاند، سخت اشتباه كردهاند؛ زيرا كه كمترين اثرى از شكايت در آن به چشم نمىخورد و به گفته شاعر:
چار چيز آوردهام شاها كه در گنج تو نيست!
نيستى و حاجت و عجز و نياز آوردهام!
دردوّمينآيه مورد بحث، از صبر«حضرت يعقوب»كه اسطورهاى در صبر و شكيبايى است، سخن به ميان آمدهاست. او به فراق فرزند دلبندش حضرت يوسف عليه السلام كه سخت مورد علاقهاش بود گرفتار شد. ساليان دراز با چشمانى اشكبار صبر كرد تا سر انجام ديدهاش نابينا شد؛ اما هرگز سخنى بر خلاف رضاى حق بر زبان نراند و پيوسته شاكر و صابر بود؛ به تعبير خودش«صبر جميل»داشت، چنان كه در آيه مورد بحث آمده است: « (برادران يوسف) پيراهن او را با خونى دروغين (نزد پدر) آوردند، (حضرت يعقوب خطاب به فرزندانش) گفت: هوسهاى نفسانى شما، اين كار را در نظرتان زينت داده؛ من صبر جميل مىكنم و از خداوند در برابر آنچه شما مىگوييد، يارى مىطلبم؛وَ جَائُوا عَلىَ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُم أَنْفُسُكُمْ امْراً فَصَبْرٌ جَميلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ».[2]
برادران دروغگو و كم حافظه، از اين غافل بودند كه اگر پيراهن حضرت يوسف عليه السلام را به خون آغشته نموده و به عنوان سند حمله گرگ نزد پدرشان مىآورند، لااقل چند جاى پيراهن را پاره كنند تا دليلى بر حمله گرگ باشد؛ در حالى كه آنها پيراهن برادر را
[1]-/ تفسير روح البيان، جلد 8، صفحه 45 ذيل آيه
[2]-/ يوسف، 18
خون آلود كرده، نزد پدر آوردند؛ به همين دليل پدر از نيرنگ آنها با خبر شد و جمله«بَل سَوَّلَت لَكُمْ أَنْفُسَكُم امْراً»را گفت؛ ولى چون در آن شرايط، كارى از دستش ساخته نبود، در حالى كه بى اختيار اشكش جارى بود، گفت:«فَصَبْرٌ جَميل؛ صبر خواهم كرد، صبرى زيبا» (كه توأم با شكرگزارى و سپاس خدا باشد، آلوده به ناسپاسى و جزع و بى تابى نگردد).
درباره«صَبْر جَميل»، مفسران تعبيرات مختلفى دارند؛ بعضى گفتهاند: صبر جميل، صبرى است كه نه بى تابى در آن باشد و نه شكايت نزد مردم. بعضى گفتهاند: صبر جميل آن است كه براى خدا باشد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز در برابر اين سؤال كه صبر جميل چيست؟ فرمودند:«هُوَالَّذِى لَاشَكْوَى مَعَهُ؛صبرى است كه شكايتى در آن نباشد».[1]
بعضى نيز گفتهاند: صبر جميل آن است كه شكايت نزد خلق در آن نباشد، و از آن جميلتر اين كه عرض حال خود به خالق كند و با اين عرض حال و پناه آوردن به او، حق عبوديت را انجام دهد.
به همين دليل وقتى كه فرزندان حضرت يعقوب عليه السلام بر آن حضرت خرده گرفتند، و گفتند: اين قدر ياد يوسف مكن، حضرت فرمودند: «من غم و اندوهم را تنها به خدا مىگويم، نه به ديگران و از خدا چيزهايى مىدانم كه شمانمى دانيد؛قَالَ انَّمَا أشْكُوا بَثّى و حُزْنِى الى اللّهِ وَ اعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لا تَعْلمُونَ».[2]
درسوّمينآيه، ضمن اشاره به جمع ديگرى از پيامبران الهى كه همگى در برابر مشكلات صبر و شكيبايى پيشه كردند و به خاطر صبرشان غرق در رحمت الهى گشته و در زمره صالحان قرار گرفتند، مىفرمايد: «و اسماعيل و ادريس و ذوالكفل را به ياد آور كه همه از صابران بودند، وما آنها را در رحمت خود وارد كرديم؛ زيرا آنها از صالحان بودند؛وَاسمَاعيلَ وَ ادريسَ وَ ذَالكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصَّابِرينَ* وَادْخَلْنَاهُم فِى رَحْمَتِنَا انَّهُم مِن الصَّالِحينَ».[3]
صبر اسماعيل روشن و آشكاراست، زيرااولًاآماده شد كه پدر او را به قربانگاه برد و كارد بر گلويش بگذارد و قربانى شود؛ هر چند خداوند، بر آنها محبت كرد و گوسفندى
[1]-/ تفسير قرطبى، جلد 5، صفحه 338
[2]-/ يوسف، 86
[3]-/ انبياء، 85 و 86
به عنوان قربانى به جاى اسماعيل براى آنها فرستاد.
ثانياً، در سرزمين خشك و سوزان مكه، كنار خانه خدا ماند تا تدريجاً آنجا رونق گرفت.
در مورد صبر ادريس گفتهاند: نخستين كسى بود كه در ميان قوم خويش مبعوث شد تا آنها را به سوى خدا دعوت كند، اما با وجود مرارت زيادى كه در اين راه كشيد، قومش دعوت او را اجابت نكردند.
ناميدن«ذوالكفل»به اين نام و قرار گرفتن در زمره صابران بزرگى كه پيش از او به نبوت رسيدهاند، به اين علت بوده است كه او در ميان بنى اسرائيل مىزيست، خداوند به يكى از انبيا كه حكومت بنى اسرائيل را در دست داشت، وحى فرستاد كه مىخواهم قبض روحت كنم، بايد حكومت خود را به ديگرى واگذارى، و او بايد كسى باشد كه در برابر تو تعهد كند، تا هر شب به عبادت خدا بر خيزد، و همه روز روزه گيرد، و در ميان مردم داورى كند، بى آن كه خشمگين گردد.
جوانى گفت: من متكفّل همه اينها مىشوم. اين سخن را گفت و تا پايان عمرش به هر سه عهدش (باتمام مشكلاتى كه داشت) وفا كرد؛ خداوند او را به مقام نبوت مبعوث نموده و او را ذوالكفل ناميد.[1]
آرى، اين سه بزرگوار، همه از اسطورههاى صبر و شكيبايى بودند كه قرآن كريم به عنوان سرمشقى براى مسلمين جهان، به زندگى آنها اشاره مىكند.
درچهارمينآيه، سخن از گفتگوى حضرت موسى عليه السلام و خضر عليه السلام است، در اين داستان پر از نكات آموزنده و انسان ساز، آمده است: حضرت موسى عليه السلام براى فراگرفتن علوم تازهاى نزد حضرت خضر عليه السلام آمد و از او تقاضا كرد تا از علومى كه خدا در اختيارش گذارده، چيزى به ايشان بياموزد؛ زيرا اين علوم، غير از «علم شريعت» بود كه حضرت موسى عليه السلام بر آن آگاهى كامل داشت. اين علوم مربوط به اسرار تكوينى حوادث مختلف جهان بود، ولى به هر حال حضرت خضر عليه السلام كه از بى صبرى حضرت موسى عليه السلام در برابر اين آموزش نگران بود، به او چنين گفت: «تو هرگز نمىتوانى با من شكيبايى
[1]-/ روح البيان، جلد 5، صفحه 515
كنى و چگونه مىتوانى در برابر چيزى كه از رموزش آگاه نيستى شكيبا باشى؛قَالَ انَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِىَ صَبْراً* وَ كَيفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً».[1]
حضرت موسى عليه السلام به حضرت خضر عليه السلام قول داد كه صابر و شكيبا باشد؛ ولى حوادث و پيش آمدها چنان عجيب و تكاندهنده بود كه پيمانه صبر حضرت موسى عليه السلام كه از اسرار آن آگاه نبود، لبريز شد، و دو بار زبان به اعتراض بر حضرت خضر عليه السلام گشود، حضرت خضر عليه السلام نيز پيمانش را در مورد صبر و شكيبايى ياد آور گشت و موسى عليه السلام عذر خواهى كرد، ولى بار سوّم، براى هميشه از او جدا شد.
اين داستان عجيب، مطالب زيادى را به ما مىآموزد، كه تنها يك بخش از آن مربوط به بحث ما است و آن اين كه اگر حضرت موسى عليه السلام صبر و شكيبايى بيشترى داشت، به اسرار تازهاى راه مىيافت و اين ناشكيبايى او سبب شد كه تنها سه نكته مهم را در اين زمينه بياموزد، در حالى كه به گفته يكى از مفسران معروف، اگر صبر و حوصله بيشترى داشت، هزاران نكته از اسرار علم برايش فاش مىشد.[2]
به اين ترتيب صبر و شكيبايى يكى از كليدهاى علم و آگاهى است.
ممكن است سؤال شود كه آيا پيامبران، آگاهترين افراد زمان خود نيستند؟ پس چگونه حضرت موسى عليه السلام به خاطر فراگرفتن علومى به دنبال حضرت خضر عليه السلام شتافت و قبل از اين كه بيش از چند نكته بياموزد، حضرت خضر عليه السلام او را از خويش جدا ساخت؟
پاسخ اين سؤال روشن است، هر پيامبرى بايد دانشمندترين و آگاهترين فرد نسبت به قلمرو مأموريتش، در نظام شريعت باشد و حضرت موسى عليه السلام چنين بود؛ ولى قلمرو مأموريت حضرت خضر عليه السلام مربوط به عالم تكوين بود و كارهايش همچون ملائكه«مدبّرات امراً»(مأموران تدبير در جهان آفرينش) بود. به همين دليل كارهايى كه از حضرت خضر عليه السلام سر مىزد و به ظاهر با موازين شرع هماهنگ نبود، سبب شد، فرياد اعتراض حضرت موسى عليه السلام بلند شود و هنگامى كه حضرت خضر عليه السلام اسرارش را شرح
[1]-/ كهف، 67 و 68
[2]-/ در روح البيان جلد. 5، صفحه 287 چنين آمده است: در روايتى آمده است كه اگر موسى عليه السلام صبر مىكرد هزار نكته عجيب، عجيبتر از آنچه آموخت از حضرت خضر عليه السلام فرا مىگرفت، به همين دليل هنگامى كه موسى عليه السلام اين سخن را از حضرت خضر عليه السلام شنيد، گريه كرد
داد، همه را پذيرفت.
اصولًا قوانين حاكم بر جهان تكوين با آن چه در جهان تشريع است، گرچه سرانجام به يك نتيجه منتهى مىشود، ولى در ظاهر، از هم جداست و از همين رو، دوستى و همراهى حضرت خضر عليه السلام و حضرت موسى عليه السلام مدت كوتاهى طول نكشيد.
ممكن است بعضى از پيامبران و هم چنين امامان عليهم السلام به اسرار تكوين نيز آگاه باشند (همانند پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و ائمه معصومين عليهم السلام كه از روايات استفاده مىشود، ولى اين امر در نبوت و رسالت پيامبران و امامت ائمه معصومين عليهم السلام ضرورتى ندارد؛ زيرا يك فضيلت است، نه شرط رسالت و امامت.
درپنجمينآيه سخن از يكى از پيامران بنى اسرائيل است كه در تفاسير و تاريخ از او به نام«اشموئيل»ياد كردهاند.
هنگامى كه بنى اسرائيل بر اثر ظلم سلطانى به نام «جالوت» آواره و بيچاره شدند، دست به دامن«اشموئيل»زدند تا رئيس و فرماندهى براى جنگ با «جالوت» برايشان تعيين كند. او طى انتخاب حساب شدهاى كه شرحش از موضوع اين بحث خارج است، جوانى به نام «طالوت» را براى اين كار برگزيد.
هنگامى كه طالوت، لشكر عظيمى از بنى اسرائيل را براى جنگ با «جالوت» بسيج كرد، با فراست و هوشيارى كه خدا به او داده بود، دريافت كه اين لشكر انبوه، كارايى چندانى ندارد؛ زيرا افراد سُست اراده و كم طاقت بسيارى در ميان آنهاست كه نه تنها سبب تقويت آنها نخواهند شد، بلكه باعث تضعيف روحيه ديگران نيز مىشوند؛ لذا تصميم گرفت با آزمايشهاى متعددى آنها را تصفيه كند. پس از انجام اين كار، گروه محدودى بيشتر باقى نماند.
آن گروه، از كمى نفرات خود نگران و ناراحت بودند و به يكديگر گفتند: «ما امروز توان مقاومت در برابر لشكر عظيم جالوت را نداريم»؛ ولى به گفته قرآن: «كسانى كه علم به ملاقات خدا داشتند (و به روز رستاخيز معتقد بودند) گفتند: چه بسيار گروههاى كوچكى كه به فرمان خدا بر گروههاى عظيمى پيروز شدند و خداوند با صابران است؛... قَالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ
انَّهُم مُلاقُوا اللّهِ كَم مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِاذنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصَّابِرينَ».[1]
سپس، همين گروه، هنگامى كه در برابر«جالوت»و سپاهيان او قرار گرفتند، گفتند:
«پروردگارا! پيمانه صبر و شكيبايى و استقامت را بر ما بريز، گامهاى ما را استوار فرما و ما را بر جمعيت كافران پيروز نما؛وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجَالُوتَ وَ جُنُودِهِ قَالُوا رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَينَا صَبْراً وَ ثَبِّتْ اقدامَنَا وَ انْصُرْنَا عَلَى الْقَومِ الْكَافِرينَ».[2]
به اين ترتيب آنها نشان دادند كه با جمعيتى انبوه كه فاقد انگيزه و بى بهره از صبر و استقامتاند، در ميدان نبرد پيروز نخواهند شد، بلكه گروه اندك، اما مصمّم و شكيبا و ثابت قدم، مىتوانند بر لشكرهاى عظيم پيروز گردد و سرانجام نيز چنين شد. اين گروه اندك به فرماندهى«طالوت»،توانستند«جالوت»و سپاهيان عظيمش را درهم بشكنند و«جالوت»نيز توسط داود عليه السلام- كه آن روزجوانى نيرومند در لشكر طالوت بود كشته شد و بنى اسرائيل توانست زمينها و مردم دربند خود را از سيطره و اسارت دشمن آزاد سازندو به اين ترتيب درس ديگرى درباره اهمّيّت صبر و استقامت در تاريخ از خودشان به يادگار گذاشتند.
از اين آيات استفاده مىشود كه انگيزه اين صبر و استقامت، توكّل بر خدا، ايمان به روز رستاخيز و پاداشهاى الهى بوده است. بعضى از روايات، تعداد اين گروه اندك را 313 نفر دانستهاند (همانند اصحاب بدر كه 313 نفر بودند) و جالب اين كه حضرت داود عليه السلام، جوان كم سن وسال اما نيرومند و با ايمان، با فلاخنى كه در دست داشت، پيشانى جالوت را نشانه گرفت و آن چنان ماهرانه، يكى دو سنگ پرتاب كرد كه درست بر پيشانى جالوت برخورد كرد.
به محض برخورد سنگ، جالوت فريادى كشيد و از مركب فرو افتاد؛ لشكرش با مشاهده اين واقعه، با وحشتى فراوان، به سرعت فرار كرده و از هم فرو پاشيد؛ لشكرى كه طبق بعضى از روايات عددشان بالغ بر يكصدهزار نفر مرد مسلح به انواع سلاح بود.
درششمينآيه، خداوند خطاب به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كرده و ضمن اين كه به او درس
[1]-/ بقره، 249
[2]-/ بقره، 250
استقامت مىدهد، درسى كه برخاسته از زندگى پيامبران «اولوا العزم» است، مىفرمايد: «صبر و شكيبايى پيشه كن؛ آن گونه كه پيامبران اولوا العزم شكيبايى داشتند و براى عذاب آنها (مخالفان) شتاب مكن؛فَاصْبِر كَمَا صَبَرَ اولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لاتَسْتَعْجِلُ لَهُمْ ...».[1]
گرچه در اين آيه شريفه، شكيبايى و صبر در تقاضاى عذاب براى مخالفان و دشمنان است تا بر آنها حجّت تمام شود و اگر افرادى نيز در ميانشان تمايل دارند تا در راه حق گام نهند، به گروه سعادتمندان ملحق شوند، ولى اين دستور، يك دستور كلّى است و دليل روشنى بر فضيلت صبر به عنوان يك برنامه عمومى، براى همه پيامبران اولوا العزم است.
آرى همه پيامبران بزرگ و صاحب شريعت، با دشمنان سرسخت، نادان و لجوج روبهرو بودند؛ ولى در اين راه بيشترين استقامت را متحمل شدند تا هدايت امّتشان را به بهترين صورت بجا آورند.
حضرت نوح عليه السلام 950 سال دعوت به خدا كرد و شب و روز زحمت كشيد و در خلوت و جلوت، آنها را اندرز كرد، اما جز گروه اندكى به او ايمان نياوردند.
حضرت ابراهيم عليه السلام را به ميان آتش افكندند و حضرت موسى عليه السلام و مؤمنان قومش را با شديدترين شكنجهها آزردند، حضرت عيسى عليه السلام را بعد از آزار زياد، مىخواستند كه به دار آويزند، ولى خداوند او را نجات داد. خلاصه اين كه پيوسته دنيا، محل برخورد حق و باطل بوده است كه در اين ميان فقط با نيروى صبر و استقامت مىتوان بر مشكلات پيروز شد.
در اين كه مراد از پيامبران«اولوا العزم»چه كسانى هستند؛ بعضى آنها را به پيامبران صاحب شريعت جديد تفسير كردهاند كه تعداد آنها به همراه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پنج نفر مىباشد. انتخاب اين عنوان براى آنها نيز به خاطر اراده محكم و عزم استوارشان در راه دعوت حق بوده است. بى شك اين گروه از پيامبران نسبت به سايرين، با مشكلات بيشترى روبهرو بودند؛ زيرا عرضه شريعت جديد و آيين تازه، مشكلات را در برابر متعصبان، بيشتر مىكند.
بعضى نيز آنها را هيجده نفر- كه نام آنها در آيات 83 تا 90 سوره انعام آمده و
[1]-/ احقاف، 35
بعضى نُه نفر و بعضى هفت نفر و بعضى شش نفر و بعضى پنج نفر و بعضى تمام پيامبران الهى را«اولوا العزم»شمردهاند؛ زيرا معتقدند كه همه داراى عزم راسخى بودهاند؛ ولى با باتوجه به اين كه«من»در جمله«اولُوا العَزمِ مِنَ الرُّسُل» «مِن تبعيضيه»است، قول اخير بعيد به نظر مىرسد و ساير اقوال نيز دليل روشنى ندارد، جز همان كه در تفسير آيه به نقل از معصومين عليهم السلام آورديم كه تعداد آنها با پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پنج نفر بودهاند.
درهفتمينآيه باز خطاب به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، ضمن دستور به شكيبايى در برابر استهزا و تكذيب و آزار مشركان عرب و كافران متعصّب، مىفرمايد: «صبر جميل پيشه كن؛فَاصْبِر صَبراً جَميلًا».[1]
در تفسير صبر جميل؛ مفسران تعبيرات گوناگونى دارند كه در تفسير آيهدوّمدر همين بحث آورده شد و با حديث ديگرى آن را تكميل مىكنيم.
امام باقر عليه السلام در پاسخ اين سؤال كه صبر جميل چيست؟ فرمودند:«صَبْرٌ لَيسَ فِيه شَكْوىً الَى النّاسِ؛صبرى است كه در آن شكايت به مردم وجود نداشته باشد».[2]
درهشتمينآيه، خداوند ضمن اين كه همه مؤمنان را به صبر و مصابره- كه تفسير آن خواهد آمد- دعوت نموده و آن را كليد رستگارى و نجات مىشمرد، مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، صبر (و استقامت) پيشه كنيد و در برابر دشمنان (نيز) استقامت و شكيبايى به خرج دهيد، از مرزهاى خود مراقبت و تقواى الهى پيشه كنيد، شايد رستگار شويد؛يَا ايُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صَابِرُوا وَ رَابِطُوا وَ اتّقوا اللّهَ لَعَلَّكُم تُفلِحونَ».[3]
در اين آيه، چهار دستور داده شده كه سرچشمه رستگارى و كليد سعادت است.
نخست، صبر و استقامت و ايستادگى در برابر حوادث و مشكلات و مصائب و موانع؛ دوم«مصابره»كه از باب«مفاعله»و به معنى صبر و استقامت در برابر صبر و استقامت ديگران آمده است. در واقع دستور اوّل ناظر به ايستادگى در برابر انواع مشكلات و حوادث گوناگون زندگى است و دستور دوّم ناظر به ايستادگى در برابر دشمن
[1]-/ معارج، 5
[2]-/ اصول كافى، جلد 2، صفحه 93
[3]-/ آل عمران، 200