بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 48

قسم دوّم تكبّر، تكبّر در برابر انبيا و پيامبران است كه در ميان امّتهاى پيشين بسيار ديده شده است، گروهى از مستكبران در اين امّتها، از اطاعت پيامبران الهى سر باز مى‌زدند و از روى كبر و غرور همچون فرعونيان مى‌گفتند:«... انُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنَا ...؛آيا ما به دو انسان كه همانند خودمان هستند (يعنى موسى و برادرش هارون) ايمان بياوريم»؟[1]

و گاه همانند قوم نوح به يكديگر مى‌گفتند:«وَ لَئِنْ اطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ انَّكُمْ اذاً لَخَاسِرُونَ؛و اگر از بشرى همانند خودتان اطاعت كنيد به يقين زيانكاريد».[2]

و گاه به بهانه‌جويى‌هاى كودكانه مى‌پرداختند و از سر لجاجت مى‌گفتند: «چرا فرشتگان بر ما نازل نمى‌شوند؟ چرا ما خدا را نمى‌بينيم؟؛وَ قَالَ الَّذِينَ لَايَرْجُونَ لِقَائَنَا لَوْ لَاانْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلَائِكَةُ اوْ نَرى‌ رَبَّنَا».

قرآن در ادامه اين آيه مى‌گويد:«لَقَدِ اسْتَكْبَرُوا فِى انْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوّاً كَبِيراً؛آنها درباره خود تكبّر ورزيدند و طغيان كردند».[3]

قسم سوّم، تكبّر در برابر بندگان خداست به گونه‌اى كه خود را بزرگ بشمرد و ديگران را كوچك و خوار و بى مقدار، زير بار هيچ كس نرود، خود را از همه برتر ببيند و حقّ هيچ صاحب حقّى را محترم نشمرد و دائماً منتظر باشد كه ديگران براى او عظمت قائل شوند.

اين نوع از كبر نمونه‌هاى فراوانى دارد كه نياز به شرح آن نيست، و گاه به حدّ اعلا مى‌رسد و به تكبّر در برابر پيامبران و خداوند منتهى مى‌گردد.

آرى آتش كبر و غرور، نخست از تكبّر در برابر بندگان خدا سر مى‌زند، سپس به استكبار در برابر انبيا و رسولان پروردگار مى‌رسد و سرانجام به تكبّر در برابر ذات پاك خداوندگار مى‌انجامد!

4- انگيزه‌هاى تكبّر

تكبّر اسباب زيادى دارد و همه آنها به اين باز مى‌گردد كه انسان در خود كمالى‌

[1]-/ مؤمنون، 47

[2]-/ همان سوره، 34

[3]-/ فرقان، 21


صفحه 49

تصوّر كند و بر اثر حبّ ذات، بيش از حدّ آن را بزرگ نمايد و ديگران را در برابر خود كوچك بشمرد.

بعضى از بزرگان علم اخلاق مانند مرحوم‌«فيض كاشانى»در«المحجّة البيضاء»اسباب كبر را در هفت چيز خلاصه كرده‌اند، نخست اسباب دينى كه‌«علم»و«عمل»است، و اسباب دنيوى كه‌«نسب»، «زيبايى»، «قوّت»، «مال» و «فزونى ياران و ياوران»مى‌باشد و درباره هر كدام از اينها شرحى دارد كه به طور خلاصه در ذيل از نظر خوانندگان عزيز مى‌گذرد، مى‌گويد:

نخستين اسباب تكبّر «علم»است و چه زود علم سبب غرور گروهى از علما و دانشمندان مى‌گردد، همان‌گونه كه در حديث نبوى آمده است: «آفت بزرگ علم، تكبّر است؛آفَةُ الْعِلْمِ الْخُيَلَاءُ».

بعضى از افراد آنچنان كم ظرفيّتند كه وقتى چند بابى از علم را مى‌خوانند خود را بزرگ و ديگران را كوچك مى‌شمرند، بلكه با نظر تحقير به ديگران مى‌نگرند و از همه انتظار احترام و خدمت و تواضع و كرنش دارند.

در حالى كه عالمان واقعى هر قدر بر علمشان افزوده مى‌شود، خود را نادان‌تر مى‌بينند، چرا كه خود را در برابر اقيانوس عظيمى مشاهده مى‌كنند كه تنها قطراتى از آن را در اختيار دارند.

آنها به خاطر همان مقدار علمى كه به دست آورده‌اند مسؤوليّت خود را سنگين‌تر مى‌بينند و خوف آنها بيشتر مى‌شود كه گفته‌اند:«مَنِ ازْدَادَ عِلْماً ازْدَادَ خَوْفاً؛هر كس بر علمش افزوده شود، بر خوف او افزوده مى‌شود».

سبب دوّم،اعمال نيك و عبادت است كه موجب كبر و غرور بسيارى از نيكوكاران و عبادت كنندگان مى‌شود، چرا كه از اين رهگذر، خود را برتر از ديگران مى‌پندارند و انتظار دارند مردم به ديدار آنها بشتابند و مشكلات آنها را حل كنند، در مجالس احترام خاصّى براى آنها قائل شوند و از نيكوكارى و زهد و ورع و تقواى آنها سخن بگويند، گويى عبادت خود را منّتى بر ديگران مى‌پندارند، اين در جهات دنيوى.

و در جهات دينى خود را اهل نجات و ساير مردم را اهل هلاك مى‌شمرند و اين امور سبب مى‌شود كه امتياز فوق‌العاده‌اى براى خود قائل گردند و به فخرفروشى بر


صفحه 50

ديگران به طور آشكار و پنهان و يا نيمه آشكار بپردازند و در حالى كه خود بر لب پرتگاه خطرناكى قرار گرفته‌اند مردم را چنين فكر مى‌كنند و خود را از عذاب خدا در امان بپندارند!

در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى‌خوانيم:«اذَا سَمِعْتُمُ الرَّجُلُ يَقُولُ هَلَكَ النَّاسُ فَهُوَ اهْلَكُهُمْ؛هنگامى كه شنيديد كسى مى‌گويد: مردم (به خاطر اعمالشان) هلاك شدند بدانيد خود او هلاكتش از آنان شديدتر است»!

در حديث ديگرى از همان حضرت صلى الله عليه و آله مى‌خوانيم:«كَفَى بِالْمَرْءِ شَرّاً انْ يُحَقِّرَ اخَاهُ الْمُسْلِمَ؛براى انسان اين بدى و بدبختى كافى است كه برادر مسلمانش را خوار و خفيف بشمرد»!

مرحوم‌«فيض كاشانى»در«المحجّة البيضاء»بعد از ذكر اين سخن مى‌افزايد: چه قدر فرق است بين كسى كه عالم يا عابدى را به خاطر علم و عبادتش بزرگ مى‌شمرد، به او احترام مى‌گذارد و خود را در برابر او ناچيز مى‌بيند و آن عالم و عابدى كه شخص مزبور را كوچك مى‌داند و دوست دارد از او دور شود![1]

او در بخش ديگرى از سخنانش مى‌افزايد: اين آفتى است كه كمتر عابدى از آن در امان مى‌ماند، هرگاه كسى به او بى احترامى كند يقين دارد كه بى احترامى كننده مبغوض درگاه الهى است و بعيد مى‌داند كه خدا او را ببخشد، در حالى كه اگر خودش به ديگرى چنين آزارى را برساند اين قدر اهمّيّت به آن نمى‌دهد و اين نوعى جهل و نادانى است و جمع ميان‌«عجب»و«تكبّر»و«غرور»است و اگر در چنين حالى شخص مزبور گرفتار ناراحتى شود آن را از كرامات خويش مى‌پندارد و انتقام الهى مى‌شمرد!

چه قدر فرق است بين چنين افراد نادان و مغرور و بعضى از عابدان هوشيار متواضع كه يك نمونه آن اين است: يكى از بزرگان عبّاد، از عرفات در ايّام حجّ بازمى‌گشت گفت: «اگر من (گنهكار) در ميان آنان نبودم اميد مى‌رفت كه خدا همه را ببخشد و رحمت كند»!

اين سخن را با حديث ديگرى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به پايان مى‌بريم: در روايتى آمده‌

[1]-/ اقتباس از المحجّة البيضاء، جلد 3، صفحه 269


صفحه 51

است كه در محضر آن حضرت صلى الله عليه و آله از خوبى و پرهيزكارى كسى سخن گفتند، هنگامى كه از دور نمايان شد عرض كردند: اى رسول خدا! اين همان كسى است كه توصيف او را به شما عرض كرديم! پيغمبر صلى الله عليه و آله نگاهى به چهره او افكند و فرمود: «من در صورت او تاريكى شيطان را مى‌بينم! آن مرد نزديك آمد و سلام كرد و در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانش ايستاد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:«اسْئَلُكَ بِاللَّهِ حَدَّثَتْكَ نَفْسُكَ انْ لَيْسَ فِى الْقَوْمِ افْضَلُ مِنْكَ؟ فَقَالَ اللَّهُمَّ نَعَمْ!؛فرمود تو را به خدا سوگند آيا در دل نمى‌گفتى كه در ميان اين جمعيّت كسى برتر از تو نيست؟ عرض كرد: آرى»[1]اصحاب فهميدند تاريكى شيطان كه پيامبر صلى الله عليه و آله با نور نبوّت آن را مشاهده كرده است همين عجب و كبر و غرور بوده است.

عامل سوم،نسب و حسب عالى است.

به اين گونه كه كسانى در يك خانواده شريف و معروف به علم و عمل و تقوا و بزرگوارى و سخاوت متولّد شده‌اند، اين را براى خود امتياز بزرگى مى‌شمرند و ديگران را كه از خانواده‌هاى پايين‌ترى هستند كوچك و بى‌ارزش مى‌پندارند، در حالى كه مى‌دانيم حسب و نسب در اسلام مطرح نيست، همه مردم بندگان خدا هستند و از يك پدر و مادر آفريده شده‌اند و امتيازى جز از طريق تقوا بر يكديگر ندارند.

اين مسئله به قدرى مهم است كه پيشوايان بزرگ اسلام كمترين تعبيراتى را كه در آن نشان از برترى جويى از نظر حسب و نسب بود تحمّل نمى‌كردند، از جمله در حديثى مى‌خوانيم كه‌«ابوذر»در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله به كسى گفت‌«يابن السَّوداء ...!؛اى فرزند زن سياه!» پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: ابوذر! آرام باش، آرام باش، كسى كه مادرش سفيد پوست است بر كسى كه مادرش سياه پوست است هيچ برترى ندارد!

ابوذر مى‌گويد: من (كه متوجّه اشتباه خود شدم براى جبران اين خطا) روى زمين دراز كشيدم و به آن مرد گفتم: برخيز و پايت را به روى صورت من بگذار![2]

به هر حال همانطور كه بارها شنيده‌ايم قرآن و روايات اسلامى به ما مى‌گويد هيچ انسانى بر انسان ديگر به خاطر حسب و نسبش برترى ندارد، اينها يك سلسله امور اعتبارى است كه در بيرون وجود انسان است، ارزش و شخصيّت انسان به امتيازات‌

[1]-/ المحجّة البيضاء، جلد 6، صفحه 240

[2]-/ المحجّة البيضاء، جلد 6، صفحه 243


صفحه 52

معنوى و درونى اوست و به فرض كه حسب و نسب به خاطر ارتباطش به بعضى از بزرگان سبب فضيلتى شود نبايد اين فضيلت موجب كبر و غرور گردد و صاحب نسب شريف بر ديگران فخرفروشى كند.

اگر مى‌بينيم اميرمؤمنان على عليه السلام در خطبه نهج البلاغه، يا امام سجّاد عليه السلام در خطبه معروف شام، به حسب و نسبشان افتخار مى‌فرمودند، نه براى برترى‌جويى بود، بلكه هدف ديگرى داشتند، آنها مى‌خواستند رسالت امامت و رهبرى خود را براى ناآگاهان از اين طريق تبيين كنند. درست مثل اينكه فرمانده لشكر براى معرّفى خود و دعوت لشكريان به پيرويش، مقام و موقعيّت خويش را شرح مى‌دهد.

چهارمين‌اسباب تكبّر و تفاخر، جمال و زيبايى و حسن ظاهر است، به اين ترتيب كه شخص خوش قد و قامت و زيبا، ديگران به ويژه كسانى را كه در اندام خود داراى عيب و نقصى هستند، مورد تحقير قرار دهد و نسبت به آنها فخرفروشى كند.

اين عامل در تمام كسانى كه بهره‌اى از جمال دارند ممكن است ظاهر شود، ولى بيشتر در زنان است كه زيبايى خود را به رخ ديگران مخصوصاً كسانى كه داراى عيب و نقصى هستند مى‌كشند.

در حديثى مى‌خوانيم كه زن (كوتاه قامتى) خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد (و مسائل خود را پرسيد) عايشه مى‌گويد: هنگامى كه آن زن بيرون رفت من با دست اشاره‌اى به قد و قامت او كردم (يعنى چقدر كوتاه است) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «غيبتش كردى»!

مرحوم فيض بعد از ذكر اين حديث مى‌گويد: «منشأ اين كار تكبّر بود؛ زيرا اگر خود او هم كوتاه قد بود، چنين چيزى را درباره آن زن نمى‌گفت و اين غيبت از غرور و تكبّر سرچشمه مى‌گرفت».

پنجمين‌اسباب تكبّر، داشتن مال و ثروت فراوان است كه غالباً در پادشاهان و سرمايه‌داران بزرگ و صاحبان اراضى وسيع كشاورزى و كارخانه‌ها ديده مى‌شود.

آنها كه غالباً از لباسهاى گرانقيمت و پر زرق و برق و مركب‌هاى سوارى گرانبها و خانه‌هاى وسيع و قصرهاى مجلّل استفاده مى‌كنند، افرادى را كه فاقد اين امورند مورد تحقير قرار مى‌دهند و نسبت به آنها فخرفروشى مى‌كنند و اين از زشت‌ترين و كثيف‌ترين انواع تكبّر است.


صفحه 53

گاه اين گونه متكبّران آن قدر گزافه‌گويى مى‌كنند كه به مؤمنان فقير صالح خطاب كرده مى‌گويند: بيچاره! اگر من بخواهم صدها مثل تو را مى‌خرم و آزاد مى‌كنم! تو چى هستى و چه ارزشى دارى؟ مخارج يك روز منزل من به اندازه مخارج يك سال يا تمام عمر توست! و امثال اين ترهّات.

قرآن مجيد نمونه‌هايى از اين نوع تكبّر و عاقبت آن را بيان كرده است، از جمله در داستان قارون مى‌خوانيم: او براى برترى‌جويى بر بنى اسرائيل به نمايش ثروت خود پرداخت و در يكى از روزها او با تمام زينت خود در برابر قومش (بنى اسرائيل) ظاهر شد تا آنجا كه صبر و طاقت را از بينندگان ربود و بسيارى از دنيا پرستان آرزو كردند كه اى كاش همانند ثروت قارون را داشتند،(فَخَرجَ عَلَى قَوْمِهِ فِى زِينَتِهِ قَالَ الَّذِينَ يُرِيدُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا يَا لَيْتَ لَنَا مِثْلَ مَا اوتِىَ قَارُونُ ...).[1]

در تواريخ آمده است كه او با يك جمعيّت چهار هزار نفرى در ميان بنى اسرائيل ظاهر گشت در حالى كه همه آنها بر اسبهاى گرانقيمت با پوشش‌هاى سرخ سوار بودند، كنيزان زيباى سفيد رو را با خود بيرون آورد كه روى زينهاى طلا كه بر استرهاى سفيد رنگ قرار داشت سوار بودند و همه غرق زينت آلات بودند!

ولى اين تكبّر و برترى جويى چندان نپاييد، چيزى نگذشت كه زمين به فرمان خدا او و تمام قصرها و ثروتهايش را در كام خويش فرو برد و زندگى اين ثروتمند خودخواه مستكبر و مغرور، درس عبرتى براى تمام انسانها در طول تاريخ شد.[2]

عامل ششم،قدرت و نيروى جسمانى يا موقعيّت سياسى و اجتماعى است كه غالباً در زورمندان و امراء ديده مى‌شود، خود را موجودى برتر و گاه‌ظِلُّ اللَّهِ فِى الْارَضِينَ؛سايه خدا در سراسر زمين! مى‌پندارند، و انتظار دارند ديگران همچون غلامان و بردگان، در برابر آنان تعظيم كنند، هر گاه كمترين سخن و حركتى كه لايق شأن و مقام كبريايى آنها نباشد از كسى صادر شود قابل بخشش نخواهد بود.

در حالات بعضى از سلاطين پيشين نقل كرده‌اند كه هر وقت مردم وارد مجلس آنها مى‌شدند بايد دهان خود را با چيزى بپوشانند مبادا فرّ و شكوه سلطانى آنان با بخار و بوى‌

[1]-/ قصص، 79

[2]-/ براى توضيح بيشتر و براى اطلاع از وضع قارون، به جلد 18 تفسير نمونه ذيل آيات بالا مراجعه نماييد


صفحه 54

دهان رعايا آلوده شود و همين كبر و غرور فوق العاده غالباً منشأ اشتباهات بزرگ آنها و محاسبه‌هاى نادرست و در نتيجه سبب سرعت سقوطشان مى‌شد.

هفتمين سبب،فزونى ياران و مددكاران و شاگردان و پيروان و فرزندان و قوم و قبيله است، پادشاهان به لشكرهايشان افتخار مى‌كردند، بعضى از علما ممكن است به خاطر فزونى شاگردان يا مريدان و پيروان و تابعان گرفتار تكبّر شوند، شيوخ قبايل به كثرت و قوّت قبيله خود بر ديگران فخر مى‌فروشند، حتّى گاه بعضى از فاسقان وقيح و بى شرم افتخار به كثرت گناهان و شرب خمر و فجور با زنان و كودكان مى‌كنند!

اين امور هفتگانه، امورى است كه افراد به سبب همه يا بعضى از آنها ممكن است به ديگران فخرفروشى كنند و البتّه منحصر به اينها نيست، هر نقطه كمال و قوّت معنوى يا مادّى، صورى و يا حتّى خيالى و پندارى ممكن است سبب غرور و استكبار صاحبش شود.

مفهوم اين سخن آن نيست كه انسان براى پرهيز از تكبّر و غرور از اسباب كمال فاصله بگيرد و اين امور را در خود بميراند تا منشأ غرور او نشود، بلكه هدف اين است كه هر قدر بر علم و عبادت و قوّت و قدرت و ثروت او افزوده مى‌شود، سعى كند متواضع‌تر و خاضع‌تر گردد و بينديشد كه هيچ يك از اينها پايدار نيست و همه آنها در برابر قدرت پروردگار بسيار ناچيز و بى ارزش است.

5- ريشه‌يابى تكبّر

صفت رذيله تكبّر مانند ساير رذايل اخلاقى، ريشه‌هايى دارد كه بايد آنها را جستجو كرد و دقيقاً شناخت، در غير اين صورت ريشه‌كن كردن اين صفت رذيله غير ممكن است.

بعضى از بزرگان مانند مرحوم‌«فيض كاشانى»در«المحجّة البيضاء»چهار ريشه براى‌«تكبّر»ذكر كرده است: عجب، كينه، حسد و ريا.

او معتقد است تكبّر درونى ريشه‌اش‌«عجب»- خود بزرگ‌بينى- است، اين خود بزرگ‌بينى سبب مى‌شود كه خود را برتر از آنها بداند و بر آنها فخرفروشى كند و


صفحه 55

ريشه‌هاى ديگرى دارد كه يكى از آنها«كينه»است كه نسبت به شخص خاصّى پيدا مى‌كند و همين امر سبب مى‌شود كه امتيازات واقعى يا پندارى خود را به رخ او بكشد، و ديگر«حسد»است كه سبب بروز اين رذيله اخلاقى مى‌گردد و ديگرى‌«رياكارى»است كه سبب مى‌شود شخص رياكار امتيازات خود را به ديگران ارائه دهد.

اين ريشه‌هاى چهارگانه، ريشه‌هاى اصلى تكبّر را تشكيل مى‌دهد.

ولى ظاهر اين است كه ريشه‌ها منحصر به اين چهار صفت نيست، بلكه امور ديگرى نيز مى‌تواند ريشه تكبّر گردد.

6- آثار و نشانه‌ها

بيماريهاى اخلاقى مانند بيماريهاى درونى و جسمانى هميشه همراه با آثارى در برون است همان گونه كه يك بيمارى كبدى علايم مختلفى بر پوست بدن، چهره، رنگ چشم، زبان و مانند آن دارد، كسى كه به يك بيمارى سخت اخلاقى گرفتار است آثار و نشانه‌هايش در اعمال و سخنان او ظاهر مى‌شود.

بزرگان اخلاق آثار كبر را به طور مشروح و گسترده شمرده‌اند، اين آثار گاه در چهره ظاهر مى‌شود، مثل اينكه شخص متكبّر در برابر اشخاص مختلف چهره در هم مى‌كشد و نگاه‌هاى تحقير آميزى مى‌كند حتّى حاضر نيست با تمام صورت با افراد روبرو شود.

گاه آثار اين خوى نكوهيده در سخنانش آشكار مى‌گردد، تعبيرهايى كه از خود مى‌كند مبالغه آميز است و پيوسته ضميرهاى جمع در باره خود به كار مى‌برد، حتّى تُن صداى او نشان مى‌دهد كه آدم مغرور و متكبّرى است.

در ميان حرف اين و آن مى‌دود و به كسى اجازه سخن گفتن نمى‌دهد، به سخنان مردم گوش نمى‌دهد ولى انتظار دارد همه به سخنانش گوش فرا دهند، سخنان كوتاه ديگران را طولانى مى‌شمرد و سخنان طولانى و بى محتواى خودش را كوتاه و لازم و واجب مى‌داند!

گاه آثار آن در حركات و اعمال، ظاهر مى‌شود، دوست دارد ديگران در برابر او بايستند و او نشسته باشد، هنگامى كه وارد مجلس مى‌شود همه براى او قيام كنند، ولى او