بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 85

نهى طبيب نسبت به بيمار به هنگام دستور جهت پرهيز از غذاهاى نامناسب، ولى به هر حال از آدم عليه السلام انتظار ترك اولى نيز نمى‌رفت، ولى صفت حرص و طمع هر چند به صورت كم رنگ در وجود آدم عليه السلام لانه كرده بود و سبب اين خطاى بزرگ شد، خطايى كه او و نسلش را در اين جهان به زحمت افكند و اين خود روشن‌ترين هشدار قرآن درباره حرص و فزون‌طلبى است.

دردوّمين آيه‌اشاره به داستان قوم شعيب عليه السلام مى‌كند كه حرص و فزون‌طلبى آنها را به مخالفت با اين پيامبر بزرگ و انكار تعليمات آسمانى او واداشت، مى‌فرمايد: «و به سوى مدين برادرشان شعيب عليه السلام را (فرستاديم) گفت: اى قوم من! خدا را بپرستيد كه جز او معبودى نداريد، دليل روشنى از طرف پروردگارتان براى شما آمده است بنابراين حقّ پيمانه و وزن را ادا كنيد و از اموال مردم چيزى نكاهيد و در روى زمين بعد از آنكه (در پرتو ايمان و دعوت انبيا) اصلاح شده است فساد نكنيد. اين براى شما بهتر است اگر با ايمان هستيد»،(وَ الَى مَدْيَنَ اخَاهُمْ شُعَيْباً قَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكُمْ مِنْ الَهٍ غَيْرُهُ قَدْ جَائَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَاوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزَانَ وَ لَاتَبْخَسُوا النَّاسَ اشْيَائَهُمْ وَ لَاتُفْسِدُوا فِى الْارْضِ بَعْدَ اصْلَاحِهَا ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ انْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ).

مطابق اين آيه انحراف قوم شعيب عليه السلام نخست شرك و بت‌پرستى و سپس كم‌فروشى و ضايع كردن حقوق مردم و در مجموع فساد در زمين بود، آنها به قدرى حريص بر دنيا بودند كه با صراحت به پيامبرشان شعيب گفتند اى شعيب! آيا نمازت به تو دستور مى‌دهد كه آنچه را پدرانمان مى‌پرستيدند ترك كنيم يا آنچه را مى‌خواهيم در اموالمان انجام ندهيم؟(قَالُوا يَا شُعَيْبُ اصَلَاتُكَ تَأْمُرُكَ انْ نَتْرُكَ مَا يَعْبُدُ آبَائُنَا اوْ انْ نَفْعَلَ فِى امْوَالِنَا مَا نَشَاءُ ...)[1]

اين در حالى بود كه كم‌فروشى و غصب حقوق مردم نه تنها سبب فزونى اموال آنها نمى‌شد، بلكه همان‌طور كه قرآن اشاره كرده است، به فساد جامعه آنها منجر مى‌گشت، اعتماد عمومى از ميان مى‌رفت و اموال را به كاستى مى‌گذاشت، بنابراين حرص و

[1]-/ هود، 87


صفحه 86

فزون‌طلبى آنها نتيجه معكوس مى‌داد.

درسوّمين‌بخش از آيات، اشاره به داستانى مربوط به زمان داوود عليه السلام شده است كه يكى از چهره‌هاى زشت و نفرت‌انگيز حرص را منعكس مى‌كند، خلاصه داستان چنين است كه: دو برادر به عنوان شكايت نزد داوود عليه السلام آمدند يكى از آنها گفت: «اين برادر من نود و نُه ميش دارد و من تنها يكى دارم، امّا او اصرار مى‌كند كه اين يكى را نيز به من واگذار و در سخن بر من غلبه كرده است (آيا اين انصاف است كه صاحب نود و نُه گوسفند مخصوصاً اگر برادر باشد به تنها گوسفند برادرش چشم دوخته باشد)»،(انَّ هَذَا اخِى لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِىَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ اكْفِلْنِيهَا وَ عَزَّنِى فِى الْخِطَابِ).[1]

« (هنگامى كه داوود عليه السلام اين سخن را شنيد ناراحت شد و) گفت: مسلّماً او با درخواست يك ميش تو براى افزودن به ميشهايش بر تو ستم كرده است»،(قَالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤآلِ نَعْجَتِكَ الَى نِعَاجِهِ ...).[2]

« (تنها تو نيستى كه گرفتار اين ستم شده‌اى) بسيارى از دوستان (حريص و خودخواه و خودمحور) به يكديگر ستم مى‌كنند، مگر آنان كه ايمان آورده‌اند و عمل صالح دارند، امّا عدّه آنان كم است.»

و در ذيل آيه مى‌خوانيم: «داوود عليه السلام گمان كرد: ما او را (با اين ماجرا) آزموده‌ايم، از پروردگارش طلب آمرزش كرد و به سجده افتاد و توبه نمود؛(وَ ظَنَّ دَاوُدُ انَّمَا فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ رَاكِعاً وَ انَابَ)[3]

در اينكه آزمون داوود عليه السلام در اين ماجرا چه بوده است گفتگو است، در تورات محرَّف آن را مربوط به مسئله چشم داشت داوود عليه السلام به همسر يكى از فرماندهان لشكرش به نام «اوريّاى حِتّى» كه زن بسيار زيبايى بود و داوود عليه السلام مايل بود اوريّا او را رها كند تا آزاد باشد و بتواند به همسرى داوود عليه السلام در آيد با اينكه خود داوود عليه السلام همسران متعدّدى داشت مى‌داند در حالى كه مى‌دانيم اين داستان يك داستان خرافى است كه هرگز با قداست انبياى الهى تناسب ندارد بلكه انسانهايى كه در يك سطح اخلاقى‌

[1]-/ ص، 33

[2]-/ ص، 34

[3]-/ ص، 34


صفحه 87

معمولى قرار داشته باشند مرتكب چنين كارهاى زشتى نمى‌شوند.

مشهور در ميان مفسّران اسلامى اين است كه آزمايش داوود عليه السلام مربوط به قضاوت او بود چرا كه او در قضاوت عجله كرد و پيش از آنكه طرف مقابل دعوا سخنان خود را بگويد به داورى برخاست، هر چند داورى او به حق بود، خداوند اين ترك اولى را شايسته ندانست و او را مؤاخذه فرمود، او هم از خطاى خود هر چند يك ترك اولى بيش نبود توبه كرد.

به هر حال آنچه مقصود ما در اينجاست اين است كه هنگامى كه حرص بر انسان غلبه كند حتّى نسبت به برادر ضعيف و ناتوان خود مرتكب ظلم فاحش مى‌شود كه هر انسان با وجدانى آن را نكوهش مى‌كند.

آرى حرص بر مال دنيا حدّ و مرزى نمى‌شناسد و انسان را به بدترين ظلم و ستمها وادار مى‌كند.

درچهارمين‌بخش از اين آيات، اشاره به حرص يهود شده و مورد نكوهش شديد قرار گرفته‌اند مى‌فرمايد:

«آنها را حريص‌ترين مردم بر زندگى دنيا مى‌يابى حتّى حريص‌تر از مشركان»،(وَ لَتَجِدَنَّهُمْ احْرَصَ النَّاسِ عَلَى حَيَاةٍ وَ مِنَ الَّذِينَ اشْرَكُوا).

حريص در اندوختن اموال و ثروتها، حريص در قبضه كردن دنيا و حريص در انحصارطلبى و عجب اينكه آنها از مشركان كه پايبند به هيچ دين و آيين آسمانى نبودند نيز حريص‌تر بودند، در حالى كه تعليمات آيين آسمانى مى‌بايست آنها را از اين كار بازمى‌داشت، ولى آنها آنقدر حريص بودند كه بر افراد بى دين نيز پيشى مى‌گرفتند.

«آنها چنان علاقه به دنيا داشتند كه هر كدام آرزو مى‌كردند هزار سال عمر كنند»،(يَوَدُّ احَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ الْفَ سَنَةٍ).

براى گردآورى ثروت بيشتر، يا به خاطر ترس از مجازات الهى كه به جهت ستم‌هايى كه در جمع آورى ثروتهاى حرام يا خونريزى بى گناهان مرتكب شده بودند، آرزوى چنين عمر طولانى مى‌كردند.

قابل توجّه اينكه امروز نيز همان خوى زشت حرص شديد در آنان ديده مى‌شود،


صفحه 88

بلكه شديدتر و گسترده‌تر از گذشته! تاريخ معاصر گواهى مى‌دهد كه آنها براى افزودن به حجم ثروتهاى كلان خويش از هيچ جنايتى ابا ندارند، جنگهاى خونين به راه مى‌اندازند، خونهاى بى گناهان را مى‌ريزند، آتش فتنه و فساد بر پا مى‌كنند، همسايگان را به جان هم مى‌اندازند و براى فروش اسلحه بيشتر و موادّ مخدّر و ثروت‌اندوزى بيشتر هر كارى از دستشان ساخته باشد انجام مى‌دهند و براى تحكيم پايه‌هاى قدرت خود پنجه بر وسايل ارتباط جمعى دنيا افكنده و از هيچ دروغ و تهمتى نسبت به ديگران ابا ندارند.

اگر كسى بخواهد آثار شوم و مرگبار حرص و دنيا پرستى را ببيند، بايد اعمال اين قوم و ملّت را بنگرد!

تعبير به‌حياةبه صورت نكره، در آيه مورد بحث، گويا اشاره به اين حقيقت است كه آنها فقط مى‌خواهند زنده بمانند، لذّت ببرند، امّا كدام حيات و زندگى، حيات انسانى؟ يا حيات حيوانات؟ يا درندگان بيابان؟ هر چه باشد براى آنها تفاوتى ندارد.

به گفته بعضى از مفسّران اين آيه تنها سخن از يهود نمى‌گويد، بلكه هشدارى است به همه افراد كه در عاقبت حرص و دنيا پرستى بينديشند مبادا در همان گردابهايى كه قوم يهود افتادند گرفتار شوند.

در آيات قرآن و روايات اسلامى آمده است كه يهود، بسيارى از پيامبران را كشتند، تنها به دليل اينكه آنها را مخالف منافع نامشروعشان مى‌ديدند و نيز بسيارى از آيات الهى را به همين جهت تحريف كردند و اينها همه از پيامدهاى حرص آنها بود.

درپنجمين‌آيه اشاره به حرص و كم طاقتى انسان به طور كلّى كرده، مى‌فرمايد:

«انسان حريص و كم طاقت آفريده شده، هنگامى كه شرّى به او رسد بى تابى مى‌كند و هنگامى كه خيرى به او رسد بخل مى‌ورزد و از ديگران دريغ مى‌دارد»،(انَّ الْانْسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً* اذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً* وَ اذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً).

مفسّران و ارباب لغت براى‌«هلوع»معانى زيادى گفته‌اند كه بسيارى از آنها نزديك به هم يا لازم و ملزوم يكديگر است، از جمله در لسان العرب چهار معنى براى آن ذكر كرده: حرص، جزع و كم صبرى، يا بدترين نوع جزع و در مجمع البيان نيز آن را به معنى شخص‌«ضجور»يعنى بى قرار و بى حوصله،«شحيح»يعنى بخيل و«جزوع»يعنى بى تابى‌


صفحه 89

كننده و«شديد الحرص»ذكر كرده است.

نويسنده محترم التحقيق معتقد است كه ريشه اصلى اين مادّه تمايل به بهره‌گيرى از نعمت‌ها و لذّت‌هاست امّا جزع و حرص و كم صبرى، همه از آثار همين ريشه نخستين است.[1]

از مجموع سخنانى كه گفته شد چنين به نظر مى‌رسد كه اين واژه به سه نكته منفى اخلاقى اشاره مى‌كند، حرص، بى تابى و بخل.

در واقع تفسيرى كه بعد از«هلوع»در دو آيه بالا آمده است مفهوم واقعى اين واژه را روشن مى‌سازد و هر سه مفهوم را در بر مى‌گيرد؛ زيرا«جزوع»از ماده‌«جزع»به معنى بى تابى كردن، و«منوع»از مادّه‌«منع»به معنى بخل و حرص است.

به هر حال آيات فوق در مقام مذمّت است و افراد حريص و بخيل و جزوع را نكوهش مى‌كند.

مى‌توان گفت‌«حرص»است كه سرچشمه‌«بخل»مى‌شود، چرا كه حريص مى‌خواهد همه چيز را براى خود حفظ كند، همچنين حرص است كه گاه سبب جزع و بى تابى مى‌شود، چرا كه حريص هر گاه بعضى امكانات خود را از دست دهد پريشان حال و مشوّش مى‌شود و بى تابى مى‌كند.

آيه مى‌گويد انسان با اين صفات آفريده شده است، امّا اينكه چطور انسان با اين نقايص آفريده شده در حالى كه مى‌دانيم خداوند حكيم، انسان را براى سعادت آفريده و ممكن نيست چنين نقايصى را كه بزرگترين مانع راه سعادت بشر است بر سر راه او قرار دهد.

بعضى در پاسخ اين سؤال گفته‌اند: اين صفات مربوط به انسانهايى است كه فاقد ايمان باشند اگر طبيعت آدمى با ايمان همراه گردد، كانونى از صبر و حوصله و سخاوت خواهد شد، ولى هنگامى كه با ايمان وداع گويد طبيعى است كه در برابر كمترين ناملايمات بى‌تابى مى‌كند، زيرا تكيه‌گاه محكمى ندارد كه بر آن اعتماد كند و با توكّل بر او به جنگ با مشكلات برخيزد و نيز حريص و بخيل مى‌شود، چرا كه به لطف خداوندى كه كليد

[1]-/ التحقيق، مادّه هلع‌


صفحه 90

خزانه‌هاى غيب به دست اوست و سرچشمه همه نعمتها و بركات است اميدوار نيست.

شاهد اين تفسير آيات بعد از آن است كه نمازگزاران با ايمان را از آن استثنا مى‌كند.

اين احتمال نيز وجود دارد كه آيات فوق مانند بسيارى ديگر از آيات قرآنى كه انسان را«ظلوم»و«جهول»(احزاب، 72) و«بؤوس»و«كفور»(هود، 9) و«طغيانگر به هنگام وفور نعمتها»(علق، 6) شمرده، اشاره به دو بُعد وجود انسان داشته باشد كه در قوس صعودى آن قدر بالا مى‌رود كه به‌اعلى علّيين‌مى‌رسد و در قوس نزولى آن قدر پايين مى‌آيد كه به‌اسفل السّافلين‌كشيده مى‌شود.

مرحوم‌«علّامه طباطبايى»در«الميزان»نظر ديگرى در اين زمينه دارد و مى‌گويد:

حرص (و هلوع بودن) كه ذاتى انسان است و از شاخه‌هاى حبّ ذات مى‌باشد، در اصل از رذايل نكوهيده نيست، چرا كه حبّ ذات كه اين صفات از آن برمى‌خيزد وسيله منحصر به فردى است كه انسان را به سوى سعادت و تكامل دعوت مى‌كند، اين صفات هنگامى مذموم و نكوهيده است كه انسان با تدبير صحيح آنها را در آنچه شايسته است به كار نگيرد و در واقع مانند ساير صفات نفسانى است كه اگر در حدّ اعتدال باشد فضيلت است و اگر به جانب افراط و تفريط منحرف شود نكوهيده و رذيلت است.

به هر حال آيات فوق نشان مى‌دهد كه قرآن انسانها را به سوى ايمان و نماز و نيايش و انفاق در راه او دعوت مى‌كند تا آتش حرص و بخل و جزع را در درون او فرو بنشاند.

درششمين‌آيه سخن از ماجرايى در عصر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است و آن اينكه در يكى از سالها كه مردم مدينه گرفتار خشكسالى و گرسنگى و افزايش قيمت اجناس بودند، كاروانى از شام وارد مدينه شد كه با خود موادّ غذايى حمل مى‌كرد ورود اين كاروان درست همزمان با روز جمعه و خطبه‌هاى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در نماز جمعه بود.

در آن زمان معمول بود كه براى اعلام ورود كاروان طبل مى‌زدند و آلات موسيقى ديگر را مى‌نواختند، اين امر سبب شد كه مردم به سرعت خود را به بازار برسانند، گروهى از تازه مسلمانان كه در مسجد براى نماز اجتماع كرده بودند خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله را رها كرده و براى تأمين نياز خود به سوى بازار شتافتند، در حالى كه اين كار ضرورتى نداشت، بعد از نماز نيز مى‌توانستند به بازار روند و از اجناس كاروان بهره بگيرند، تنها


صفحه 91

دوازده مرد و يك زن در مسجد باقى ماندند، آيات فوق نازل شد و حريصانى را كه نماز جمعه را براى به دست آوردن مال دنيا رها كرده بودند سخت مذمّت كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر اين گروه اندك نيز مى‌رفتند از آسمان سنگ بر مردم مى‌باريد.[1]

از لحن آيه فوق استفاده مى‌شود كه انگيزه هجوم به بازار، مسئله تأمين نيازهاى اصلى زندگى نبود بلكه بعضى از سر هوس‌بازى به سراغ ساز و آوازها رفتند و بعضى هم براى ثروت اندوزى به سراغ تجارت.

به هر حال قرآن در بيان اين ماجرا مى‌گويد: «هنگامى كه تجارت يا سرگرمى لهوى را ديدند (از گرد تو) پراكنده شدند و به سوى آن رفتند و تو را در حالى كه (براى خواندن خطبه‌ها) ايستاده بودى رها كردند»،(وَ اذَا رَأَوْا تِجَارَةً اوْ لَهْواً انْفَضُّوا الَيْهَا وَ تَرَكُوكَ قَائِماً).

سپس در ذيل آيه مى‌فرمايد: «بگو آنچه نزد خداست بهتر از لهو و تجارت است و خداوند بهترين روزى دهندگان است»،(قُلْ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجَارَةِ وَاللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ).

ممكن است در ميان آن گروهى كه نماز و ذكر خدا و پيامبرش را رها كرده، به سوى بازار دويدند، افرادى بوده‌اند كه واقعاً براى نيازهاى ضرورى خود دست به چنين كارى زدند (هر چند آنها هم وقت كافى براى تهيّه نياز خود داشتند، ولى تعبير بالا به خوبى نشان مى‌دهد كه گروهى از حريصان به قصد اينكه اجناس را بخرند و گران‌تر بفروشند و ثروتى بيندوزند و گروهى براى مشاهده صحنه‌هاى هوس آلود، به سوى كاروان كشيده شدند و خود را از سعادت نماز در محضر بزرگترين پيامبر الهى صلى الله عليه و آله محروم ساختند.

درهفتمين و آخرين آيات‌مورد بحث سخن از عيبجويان استهزا كننده‌اى است كه به خاطر مال و ثروت، مغرور شده‌اند و به خود اجازه مى‌دهند مؤمنان راستين تهيدست را به سخريّه كشند، مى‌فرمايد:

«واى بر هر عيبجوى مسخره كننده‌اى، همان كس كه اموال ناچيزى گردآورى كرده و شماره مى‌كند (و به دقّت مراقب حفظ آن است، بى آنكه حساب حلال و حرام آن را داشته‌

[1]-/ در تفسير مجمع البيان و بسيارى از تفاسير ديگر، در تفسير سوره جمعه اين داستان با تفاوت مختصرى آمده است‌


صفحه 92

باشد) و گمان مى‌كند كه اموالش سبب جاودانگى اوست (نه مرگى به سراغ او مى‌آيد، نه حادثه‌اى كه سبب زوال مال و ثروت او شود!)»،(وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ* الَّذِى جَمَعَ مَالًا وَ عَدَّدَهُ* يَحْسَبُ انَّ مَالَهُ اخْلَدَهُ).

جمله‌«عَدَّده»كه ناظر به شمارش كردن اموال از سوى اين دنياپرستان است، اشاره به حرص و ولع شديد آنهاست كه هر قدر بر اموالشان افزوده مى‌شود باز طالب بيشترند، به همين دليل پيوسته آنها را شمارش مى‌كنند.

جمله‌الَّذِى جَمَعَ مَالًا وَ عَدَّدَهُ‌در واقع به منزله علّت براى‌«همز»و«لمز»و عيبجويى كردن آنهاست، يعنى ثروت سرشار دنيا آنها را چنان مست و مغرور ساخته كه افراد تهيدست با ايمان را به باد سخريّه و استهزاء مى‌گيرند و گمان مى‌كنند نه تنها اين ثروتها جاودانى است، بلكه به آنها نيز آب و رنگ جاودانگى مى‌دهد در حالى كه «از نسيمى دفتر ايّام بر هم مى‌خورد!»

بررسى حال دنياپرستان عجايب و شگفتى‌هايى به ما نشان مى‌دهد كه عقل آدمى را مات و مبهوت مى‌كند، بعضى از آنان را سراغ داريم با اينكه در علوم ظاهرى و مادّى پيش رفته بودند، هدفى جز جمع آورى ثروت نداشتند و هنگامى كه از آنها سؤال مى‌شد شما با اين ثروت چه مى‌خواهيد بكنيد، نه تشكيل خانواده داده‌ايد نه مسافرتهاى تفريحى مى‌رويد و نه ... در پاسخ مى‌گفتند: ما از اين دلخوش هستيم كه يك‌«صفر»بر ارقام اموال ما افزدوده شود!

نتيجه نهايى‌

از مجموع آيات فوق و تفسيرى كه بر آن ذكر شد چنين نتيجه مى‌گيريم كه مسئله حرص و آز و دنياپرستى و دلباختگى و دلدادگى نسبت به مواهب مادّى از ديدگاه قرآن بسيار خطرناك و نكوهيده و مايه انواع شرّ و فساد است و به يقين در مسير خودسازى و تكامل اخلاق از بزرگترين موانع محسوب مى‌شود.