بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 13

[جلد سوم‌]

جاه طلبى‌

اشاره‌

هر كس به چيزى علاقه‌مند است، بعضى به مال عشق مى‌ورزند، بعضى ديگر به جمال، گروهى خواهان كمالند، ولى جمعى طالب مقامند و اين گروه اخير را جاه‌طلب مى‌نامند، دوست دارند مردم همه به آنها احترام بگذارند، و به خانه آنها رفت و آمد داشته باشند، و به اصطلاح از ديگران يك سر و گردن برتر باشند، آخرين سخن، سخن آنها باشد و كسى روى حرف آنها حرف نزند، هر چند عقل و كفايت و درايت لازم براى اين امور را نداشته باشند. اين گونه افراد را جاه طلب و طالب اسم و آوازه و مقام مى‌نامند.

اين صفت غالباً در افراد بزرگسال پيدا مى‌شود، و در جوان و نوجوان كمتر است، و گاه تا آخر عمر از انسان جدا نمى‌شود، تمام نيروهاى او تحليل مى‌رود؛ ولى جاه‌طلبى همچنان در اعماق قلبش به قوت خود باقى است، بلكه با افزايش سن قوى‌تر و گسترده‌تر مى‌شود.

اين صفت رذيله سرچشمه بسيارى از مفاسد فردى و اجتماعى است، انسان را از خدا و خلق خدا دور مى‌كند و او را براى وصول به مقصدش به دنبال گناهان خطرناكى مى‌فرستد، و از همه بدتر اين كه در بسيارى از اوقات با صفات نيك مانند


صفحه 14

احساس مسؤوليت و تصميم بر انجام وظيفه اجتماعى و لزوم مديريت صالح در جامعه و امثال اين‌ها اشتباه مى‌شود. در حديث آمده است:«آخِرُ ما يَخْرُجُ مِنْ قُلُوبِ الصِّدِّيقينَ حُبُّ الْجاه؛آخرين چيزى كه از محبت دنيا از قلب مؤمنان راستين خارج مى‌شود، جاه‌طلبى است».

اين حديث به خوبى نشان مى‌دهد كه تا چه حد اين رذيله اخلاقى خطرناك است.

لازم به يادآورى است كه اين صفت، پيوند نزديكى با رياكارى و تكبر و عُجب و خودپسندى دارد كه گاه به همين جهت اشتباه مى‌شود، با اين اشاره به آيات قرآن باز مى‌گرديم، و چهره‌هايى از جاه‌طلبى و عواقب آن را در قرآن مجيد، مورد بررسى قرار مى‌دهيم:

1-در ماجراى سامرى كه در سوره طه از آيه 85 تا 98 آمده است استفاده مى‌شود كه مسأله جاه‌طلبى او سبب گمراهى خودش و گمراهى گروه كثيرى از بنى‌اسرائيل، و بر باد رفتن جمع عظيمى از آنها شد.«قالَ فَانَّا قَد فَتَنَّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَ اضَلَّهُمُ السَّامِرِىُّ ... فَاخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوارٌ فَقالُوا هذا الهُكُمْ وَ الهُ مُوسَى‌ فَنَسِىَ ... قالَ فَما خَطْبُكَ يا سامِرِىُّ- قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ اثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها وَ كَذلِكَ سَوَّلَتْ لِى نَفْسِى»[1].

2- وَ اذْ قُلْتُمْ يا مُوسَى‌ لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَاخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ انْتُمْ تَنْظُرُونَ.(بقره- 55)

وَ قالَ الَّذِيْنَ لا يَرْجُوْنَ لِقائَنا لَوْلا انْزِلَ عَلَيْنا الْمَلائِكَةُ اوْ نَرَى‌ رَبَّنا لَقَد اسْتَكْبَرُوا فى‌ انْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوّاً كَبِيراً.(فرقان- 21)

[1]. طه، آيات 85 و 88 و 95 و 96.


صفحه 15

3- وَ نادَى‌ فِرْعَوْنُ فِى قَوْمِهِ قالَ يا قُومِ الَيْسَ لِى‌ مُلْكُ مِصْرَ وَ هذِهِ الْانْهارُ تَجْرِى مِنْ تَحْتِى افَلا تُبْصِرُونَ- امْ انا خَيْرٌ مِنْ هذَا الَّذِى هُوَ مَهِيْنٌ وَ لا يَكادُ يُبِيْنٌ‌(زخرف- 51 و 52)

4- قالَ انَّما اوتِيتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِنْدِى ... فَخَرَجَ عَلَى‌ قَوْمِهِ فِى زِيْنَتِهِ- قالَ الَّذينَ يُرِيْدُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا يا لَيْتَ لَنا مِثْلَ ما اوتِىَ قارُونَ انَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِيمٍ.(قصص- 78 و 79)

5- قالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ الهاً غَيْرى‌ لَاجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونِيْنَ.(شعرا- 29)

6- اوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ اوْ تَرْقَى‌ فِى السَّماءِ وَ لَنْ نُؤمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلُ عَلَيْنا كِتاباً نَقْرَئُهُ.(اسراء- 93)

تِلْكَ الدَّارُ الْاخِرةُ نَجْعَلُها لِلَّذيْنَ لا يُرِيْدُونَ عُلُوّاً فِى الْأرِضِ وَ لافَساداً وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِيْنَ.(قصص- 83)

ترجمه:

1- فرمود: (اى موسى!) ما قوم تو را بعد از تو آزموديم و سامرى آنها را گمراه ساخت! ... و براى آنان مجسّمه گوساله‌اى كه صدايى همچون صداى گوساله داشت پديد آورد و (به يكديگر) گفتند (اين خداى شما و خداى موسى است!) و او فراموش كرد (پيمانى را كه با خدا بسته بود!) ... (موسى رو به سامرى كرد و) گفت: تو چرا اين كار را كردى اى سامرى؟! گفت:

من چيزى ديدم كه آنها نديدند، من قسمتى از آثار رسول (و فرستاده خدا) را گرفتم پس آن را افكندم و اين چنين (هواى) نفس من اين كار را در نظرم جلوه داد!

2- (به ياد آوريد) هنگامى را كه گفتيد: «اى موسى! ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد، مگر اينكه خدا را آشكارا (با چشم خود) ببينيم!» پس صاعقه شما را گرفت در حالى كه تماشا مى‌كرديد! ... و كسانى كه اميدى به ديدار ما ندارند (و رستاخيز را انكار مى‌كنند) گفتند: «چرا فرشتگان بر ما نازل نشده‌اند و يا پروردگارمان را با چشم خود نمى‌بينيم؟!» آنها درباره خود تكبر ورزيدند و طغيان بزرگى كردند!

3- فرعون در ميان قوم خود ندا داد و گفت: «اى قوم من! آيا حكومت مصر از آنِ من‌


صفحه 16

نيست، و اين نهرها تحت فرمان من جريان ندارند؟ آيا نمى‌بينيد؟!- مگر نه اين است كه من از اين مرد (موسى) كه از خانواده و طبقه پستى است و هرگز نمى‌تواند فصيح سخن بگويد برترم؟!

4- (قارون) گفت: «اين ثروت را به وسيله دانشى كه نزد من است به دست آورده‌ام! ...- (و يك روز قارون) با تمام زينت خود در برابر قومش ظاهر شد، آنها كه خواهان زندگى دنيا بودند گفتند: «اى كاش همانند آنچه به قارون داده شده است ما نيز داشتيم! به راستى كه او بهره عظيمى دارد!» (اما هنگامى كه قارون و گنجهايش در زمين فرو رفت از گفته خود پشيمان شدند).

5- (فرعون) خشمگين شد و (به موسى) گفت: اگر معبودى غير از من برگزينى تو را از زندانيان قرار خواهم داد!

6- (مشركان گفتند ما به تو ايمان نمى‌آوريم تا) خانه‌اى پر نقش و نگار از طلا داشته باشى، يا به آسمان بالا روى حتّى به آسمان رفتنت ايمان نمى‌آوريم مگر آنكه نامه‌اى بر ما نازل كنى كه آن را بخوانيم! ... (آرى،) اين سراى آخرت را (تنها) براى كسانى قرار مى‌دهيم كه اراده برترى جويى در زمين و فساد را ندارند، و عاقبت نيك براى پرهيزكاران است.

تفسير و جمع بندى‌

جاه طلبان منفور!

همان گونه كه در بالا اشاره شد جاه‌طلبى يعنى علاقه افراطى به جاه و مقام و تلاش و كوشش براى رسيدن به آن به هر قيمت و به هر صورت، از رذايل خطرناكى است كه نه تنها به پيشرفت انسان در جنبه‌هاى معنوى لطمه وارد مى‌كند، از نظر ظاهرى و اجتماعى نيز او را منفور و منزوى مى‌سازد.

در طول تاريخ انبياء و اقوام پيشين و دشمنان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله قسمتهائى ديده مى‌شود كه همه حاكى از گستردگى دامنه نكبت بار اين رذيله اخلاقى است كه بخشى از آن در آيات بالا منعكس شد.

در ضمن بايد توجه داشت كه بسيارى از رذايل اخلاقى، مفاهيمى نزديك به هم‌


صفحه 17

دارد و به اصطلاح ديوار به ديوار همند، و ممكن است يك حركت زشت فردى و اجتماعى از چندين صفت توأم با يكديگر ناشى شود، و در آيات قرآن نيز گاه بازتاب‌هاى چند صفت همراه با هم منعكس مى‌شود؛ تكبّر، غرور، خودخواهى و خودپسندى، و رياكارى همچنين جاه‌طلبى از اين قبيل است.

به هر حال در نخستين آيات به ماجراى «سامرى» برخورد مى‌كنيم كه داستانش را همه كم و بيش شنيده‌اند، او در تاريخ بنى اسرائيل چهره بسيار زشت و منفور و منفى از خود به يادگار گذارده است. او كه مردى بسيار جاه طلب بود از رفتن موسى عليه السلام به كوه طور با گروهى از سران بنى اسرائيل براى شنيدن پاسخ به تقاضاى مشاهده پروردگار استفاده كرد، و از زينت آلاتى كه از فرعونيان به دست بنى اسرائيل افتاده بود، بهره گرفت و گوساله‌اى طلايى ساخت كه وقتى آن را در مسير باد قرار مى‌داد صداى مخصوصى از آن بر مى‌خاست و يا اين كه قسمتى از خاك زير پاى جبرئيل يا مركبش را كه در ماجراى غرق فرعونيان ظاهر شده بود بر گرفته بود و درون گوساله طلايى ريخت، و اين سر و صدا از بركت آن بود. سپس مردم را به پرستش آن دعوت كرد و چيزى نگذشت كه گروه زيادى در برابر آن گوساله به سجده افتادند، و آن را نيايش كردند.

قرآن در آيات بالا به اين معنى اشاره كرده مى‌گويد: «خدا به موسى عليه السلام گفت: ما قوم تو را بعد از تو آزمايش كرديم و سامرى آنها را گمراه كرد»(قالَ فِانَّا قَدْ فَتَنا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَ اضلَّهُمُ السامِرِىّ).

موسى عليه السلام سخت عصبانى شد و با شتاب به سوى قوم خود باز گشت و بر آنها فرياد زد و برادرش هارون را مورد باز خواست قرار داد، قوم موسى عليه السلام اظهار بى‌تقصيرى كردند، و عامل اصلى اين انحراف و بت پرستى را سامرى معرفى نمودند كه «براى آنها مجسّمه‌اى از گوساله كه صدايى همچون صداى گوساله داشت تهيه كرده بود و (به يكديگر) و گفتند: اين خداى شما و خداى موسى عليه السلام است و (پيمانى را كه با خدا بسته بودند) فراموش كردند»(فَاخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوارٌ فَقالُوا هذا الهُكُمْ وَ الهُ مُوسَى‌ فَنَسِىَ).

در اينجا موسى عليه السلام روى سخن را به سامرى به عنوان عامل اصلى اين فساد


صفحه 18

بزرگ نموده و گفت: «چرا اين كار را كردى اى سامرى! گفت: من چيزى ديدم كه آنها نديدند، قسمتى از آثار رسول (جبرئيل) را گرفتم سپس آن را (درون گوساله) افكندم و اين چنين نفس (جاه طلب) من اين كار را در نظرم جلوه داد»:(قالَ فَما خَطْبُكَ يا سامِرِىُّ- قالَ بَصُرْتُ بِما لَم يَبْصُرُوا بِه فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ اثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها وَ كَذلِكَ سَوَّلَتْ لِى نَفْسِى).

ولى على رغم اين موضوع كه سامرى مى‌خواست كه از اين طريق به جاه و مقامى برسد، خداوند چنان مجازاتى در اين جهان براى او قرار داد كه او را كاملًا منزوى و از جامعه مطرود كرد و آن گونه كه قرآن مى‌گويد موسى به او گفت: «برو (و از ميان مردم دور شو و با كسى تماس نگير) و بهره تو در مدّت حياتت اين است كه هر كس به تو نزديك شود، خواهى گفت: با من تماس نگير»:(قالَ فَاذْهَبْ فَانَّ لَكَ فِى الْحَيوة انْ تَقُوْلَ لا مِساسَ).

آيا اين يكى از قوانين جزائى شريعت موسى عليه السلام بود كه اگر كسى گناه سنگينى مرتكب مى‌شد، به منزله موجودى پليد و نجس و ناپاك بود، كه نه كسى با او تماس مى‌گرفت، و نه او حق داشت با كسى تماس بگيرد، و يا اين كه به كيفر عملش خداوند او را به بيمارى مرموزى مبتلا ساخت كه هيچ كس با او تماس نمى‌گرفت چرا كه اگر تماس مى‌گرفت گرفتار بيمارى مى‌شد، و يا اين كه سامرى گرفتار يك نوع بيمارى روانى به صورت وسواس شديد و وحشت از انسانها شد، به طورى كه اگر كسى به او نزديك مى‌شد فرياد مى‌زدلامِساسَ‌(با من تماس نگير).

آرى اين است كيفر اعمال جاه طلبانى كه حتّى دين و آيين حق را ملعبه جاه‌طلبى خود مى‌كنند.

در دوّمين بخش از آيات قرآن، به چهره ديگرى از جاه‌طلبى بنى اسرائيل برخورد مى‌كنيم، آنها در يك تقاضاى عجيب از موسى عليه السلام درخواست كردند كه: بايد خدا را با چشم خود آشكارا ببينند وگرنه ايمان نخواهند آورد، سرانجام گرفتار صاعقه‌


صفحه 19

وحشتناكى شدند كه اگر لطف خداوند دست آنها را نمى‌گرفت، براى هميشه نابود شده بودند، در اين آيات قرآن مجيد چنين مى‌گويد: « (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه گفتيد اى موسى ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد مگر اين كه خدا را (با چشم خود) آشكارا ببينيم، سرانجام صاعقه شما را گرفت در حالى كه تماشا مى‌كرديد (امّا توان تماشاى برق صاعقه و صداى مهيب آن را نداشتيد و مانند برگ خزان به روى زمين افتاديد) سپس ما شما را بعد از مرگتان حيات بخشيديم تا شكر نعمت او را بجا آوريد»:(وَ اذْقُلْتُمْ يا مُوسَى‌ لَنْ نُؤمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَاخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ انْتُمْ تَنْظُرُونَ ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ).

صاعقه چيست؟ جرقّه و برقى است كه از ميان يك قطعه ابر كه داراى بار الكتريسيته مثبت است به هنگام نزديك شدن به زمين كه داراى الكتريسيته منفى است جستن مى‌كند حرارت آن در حدود پانزده هزار درجه سانتيگراد، و صداى آن بسيار عظيم، و به هر جا اصابت كند آن را نابود مى‌سازد.

در داستان بنى اسرائيل هنگامى كه صاعقه به بالاى كوه خورد، آن را از هم متلاشى كرد و لرزه عجيبى به كوه افتاد و همه آن گروه هفتاد نفرى كه با موسى عليه السلام براى شنيدن پاسخ ديدار پروردگار به كوه آمده بودند سخت به لرزه درآمدند و جان باختند، تنها موسى عليه السلام بود كه بيهوش افتاد، و هنگامى كه به هوش آمدند، از خدا براى آنها تقاضاى عفو و تقاضاى حيات كرد و خداوند دعوتش را اجابت نمود و اين متعصّبان لجوج و جاه طلبان خودخواه كه از ديدن يك جرقّه آسمانى، همه چيز را از دست دادند، خود را در برابر عظمت پروردگار بسيار حقير و كوچك يافتند و به روشنى فهميدند كه اينجا، جاى جاه‌طلبى نيست و انسان جاه طلب در برابر قدرت خدا، خودش را رسوا مى‌كند.

قرآن مجيد در جاى ديگر به همين داستان اشاره كرده و مى‌گويد: «اهل كتاب از تو تقاضا مى‌كنند كه كتابى از آسمان بر آنها نازل كنى»(يَسْئَلُكَ اهْلُ الْكِتابِ انْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتاباً مِنَ السَّماءِ).

ممكن است انگيزه اين تقاضا بهانه جويى يا جاه‌طلبى و يا هر دو باشد، قرآن‌


صفحه 20

مجيد مى‌گويد: «اينها از موسى عليه السلام چيزهايى بزرگتر و عجيب‌تر از اين، خواستند و گفتند: «خدا را آشكارا به ما نشان ده،» سپس صاعقه آسمانى به خاطر اين ظلم و ستم، آنها را فرو گرفت».[1](فَقَدْ سَئَلُوا مُوسَى‌ اكْبَرَ مِنْ ذلِكَ فَقالُوا ارِنَا اللَّهَ جَهْرَةً فَاخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ).

اين تعبيرات نشان مى‌دهد كه روح جاه‌طلبى و كبر و غرور و تعصّب و لجاجت بر آنها حكم فرما بود؛ به همين دليل پيوسته بهانه جويى مى‌كردند، و اين صفات رذيله، همان است كه اكنون نيز در گروه كثيرى از آنان مى‌يابيم، خود را نژادى برتر و انسانهاى ويژه مى‌دانند و در فكر اين هستند كه با نداشتن كفايت و لياقت، اقتصاد و سياست جهان را در قبضه خود بگيرند.

جاه‌طلبى، مخصوص بنى اسرائيل و سامرى نبود، فرعونها و نمرودها نيز از مصاديق بارز آن بودند همانگونه كه در سومين بخش از آيات مى‌خوانيم: «فرعون در ميان قوم خود ندا داد: اى قوم من! آيا حكومت مصر از آن من نيست، و اين نهرها تحت فرمان من جريان دارد؟ آيا نمى‌بينيد؟!

- به يقين من از اين مرد كه از طبقه پستى است و هرگز نمى‌تواند فصيح سخن بگويد برترم!

- اگر او راست مى‌گويد چرا دست بندهاى طلا به او داده نشده؟ يا اينكه چرا فرشتگان همراه او نيامده‌اند؟! (تا سخنش را تأييد كنند)»(وَ نادَى‌ فِرْعَوْنُ فِى قَومِه قالَ يا قُوْمِ الَيْسَ لِى مُلْكُ مِصْرَ وَ هذِهِ الْانْهارُ تَجْرِى مِنْ تَحْتِى افَلا تُبْصِرُونَ- امْ انَا خَيْرٌ مِنْ هذَا الَّذى‌ هُوَ مَهِيْنٌ وَ لا يَكادُ يُبيْنُ فَلَولا الْقِىَ عَلَيْهِ اسْورَةٌ مِنْ ذَهَبٍ اوْجاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقتَرِنِيْنَ).

فرعون در اين گفتار خود در واقع ميان چند صفت رذيله جمع نمود، غرور،

[1]. نساء، آيه 153.