بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 156

مبغوض‌تر نيست، و مى‌دانم دشمنى با شما اطاعت خدا و اطاعت رسول خدا صلى الله عليه و آله است، ولى چون تو داراى فضائل و علوم مختلف همراه با فصاحت بيان هستى، از سخنانت خوشم مى‌آيد لذا به مجلس تو مى‌آيم.

امام در پاسخ او مى‌فرمود:«لَنْ تَخْفى عَلَى اللَّهِ خافِيَةٌ؛چيزى بر خدا پنهان نيست».

مدتى گذشت، به امام خبر دادند كه مرد شامى بيمار شده و بيماريش شديد است، مرد شامى به بازماندگانش سفارش كرده بود، هنگامى كه من مردم نزد محمدبن على الباقر عليه السلام برويد و از او بخواهيد كه بر من نماز بگذارد، و به او بگوئيد كه من چنين وصيتى را كردم. صبحگاهان بود كه به امام خبر دادند او از دنيا رفته و چنين وصيتى كرده است- در حالى كه امام عليه السلام در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله مشغول تعقيب نماز صبح بود- امام فرمود: عجله نكنيد تا من بيايم، سرزمين شام سرزمين سرد، و حجاز، منطقه گرم است، ممكن است اين شخص گرمازده شده باشد، امام دو ركعت نماز خواند و دست به دعا برداشت، و مدتى دعا كرد. سپس برخاست و به منزل آن مرد شامى آمد و با صداى بلند آن مرد را كه تصور مى‌كردند مرده است صدا زد. مرد شامى گفت:«لَبَّيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ».حضرت او را نشاند و تكيه به چيزى داد، غذاى رقيقى براى او طلب كرد، و به او نوشاند، سپس فرمود: سينه و شكم او را خنك كنيد (همان كارى كه امروز با گرمازدگان مى‌كنند) آنگاه حضرت بازگشت، چيزى نگذشت كه مرد شامى سلامتى خود را باز يافت، خدمت امام آمده گفت: عرض خصوصى دارم. حضرت مجلس را خلوت كرد، مرد شامى عرض كرد: من شهادت مى‌دهم كه تو حجت خدا بر خلقى، و هر كس راهى جز راه شما برود گمراه و زيان كار است.

حضرت فرمود: مگر چه شده؟ عرض كرد: شكى ندارم كه روح مرا قبض كردند و مرگ را با چشم خود ديدم ناگاه صدايى شنيدم كه مى‌گفت روح او را به تنش بازگردانيد چون محمد بن على عليهما السلام از ما درخواست كرده است.[1]

8- در حديث معروفى در حالات امام ششم و در مقدمه‌«توحيد مفضّل»

[1]. منتهى الآمال، جلد 2، صفحه 63 (با تلخيص).


صفحه 157

مى‌خوانيم:«مفضّل»مى‌گويد روزى بعد از نماز عصر در روضه پيامبر صلى الله عليه و آله (ميان مقبره و منبر پيامبر اكرم) نشسته بودم و در عظمت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و مواهبى كه خدا به او داده است انديشه مى‌كردم، ناگهان چشمم به‌«ابن ابى العوجاء»(يكى از ملحدان معروف آن زمان) افتاد، كه در ميان جمعى از يارانش نشسته و براى آنها سخن مى‌گويد به طورى كه من سخنانش را مى‌شنيدم، مى‌گفت: صاحب اين قبر به كمالات زيادى نائل شد، يكى از يارانش گفت: او مرد فيلسوفى بود كه ادّعاى نبوّت عظمى‌ كرد، و معجزاتى براى مردم آورد، عقل‌ها را متحير ساخت، هنگامى كه مردم گروه گروه در دين او وارد شدند، او نام خود را در كنار نام خدا قرار داد و در شبانه‌روز پنج بار در اذان و اقامه نام او را همراه نام خدا مى‌برند،«ابن ابى العوجا»گفت: سخن درباره محمد صلى الله عليه و آله را بگذار كه عقل من درباره او حيران شده، سخن از اساس آفرينش بگو كه تصور من اين است، جهان ابدى و ازلى است و خالق و مربّى‌اى ندارد.

«مفضّل»مى‌گويد: خشم و غضب، تمام وجود مرا فرا گرفت، روبه او كردم و گفتم:

اى دشمن خدا تو راه الحاد و انكار را در پيش گرفتى و خالق متعال را انكار كردى، خدائى كه آثار قدرت و عظمتش در تمام وجود تو نمايان است.

«ابن ابى العوجاء»گفت: چرا اين گونه سخن مى‌گوئى اگر از علماى كلام و عقائدى استدلال كن! اگر دليل قانع كننده‌اى داشتى ما مى‌پذيريم، و اگر از دانشمندان نيستى ما را با تو سخنى نيست، و اگر از ياران جعفربن محمد الصادق عليه السلام هستى او هرگز با ما اين چنين سخن نمى‌گويد، او سخنانى از ما شنيده كه بسيار از آنچه تو شنيده‌اى تندتر و شديدتر است، ولى هرگز با درشتى با ما سخن نگفته او آدم عاقل و فهميده و خويشتن دارى است كه هرگز با كسى برخورد تند نمى‌كند و به درشتى سخن نمى‌گويد، او با حوصله گوش به سخنان ما فرا مى‌دهد، هنگامى كه سخن ما به پايان رسيد و پنداشتيم او را قانع كرده‌ايم، او با منطق قوى و دلائل پرقدرتى به ما پاسخ مى‌گويد و راه را بر ما مى‌بندد، اگر تو از ياران او هستى، اين گونه با ما سخن بگو.[1]

[1]. بحارالانوار، جلد 3، صفحه 57 و 58 (با تلخيص و نقل به معنى).


صفحه 158

اين حديث نشان مى‌دهد كه امام صادق عليه السلام حتى در برابر دشمنان لجوج و نامؤدّب، با نرمش سخن مى‌گفت، و آنها را شيفته حسن خلق خود مى‌نمود.

9- در حالات موسى بن جعفر عليهما السلام مى‌خوانيم، كه مردى از دودمان خليفه دوم، در مدينه بود كه امام را بسيار اذيت و آزار مى‌كرد، و به اميرمؤمنان على عليه السلام ناسزا مى‌گفت، بعضى از ياران امام عرض كردند اجازه بده او را به قتل برسانيم (و شرّ او را دفع كنيم).

امام عليه السلام با شدت از اين كار منع كرد و پرسيد جايگاه اين دشمن ما كجا است؟

عرض كردند در يكى از نواحى اطراف مدينه زراعت مى‌كند، امام سوار بر مركب شد و به سوى مزرعه او آمد و مشاهده كرد، او در مزرعه است امام با مركب خود وارد مزرعه شد، آن مرد فرياد كشيد چه كار مى‌كنى؟ زراعت ما را پايمال نكن. امام اعتنا نكرد و نزد او آمد و با خوش رويى و خنده فرمود چقدر خرج اين مزرعه كرده‌اى؟

عرض كرد: صد دينار، فرمود: چقدر اميد دارى از آن بهره بردارى كنى؟ عرض كرد:

علم غيب ندارم، فرمود: من مى‌گويم چقدر اميد دارى عائد تو شود، عرض كرد:

دويست دينار، امام فرمود: اين سيصد دينار را بگير و زراعت تو مال خودت آن مرد (شديداً تحت تأثير اين حسن خلق و كرامت نفس و محبت امام واقع شد و) برخاست و سر حضرت را بوسيد، امام بازگشت و به مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد، ناگهان آن مرد را در مسجد يافت كه در گوشه‌اى نشسته، هنگامى كه چشمش به امام افتاد گفت:«اللَّهُ اعْلَمُ حَيثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ؛خدا آگاه‌تر است كه نبوت (و امامت) را در كجا قرار دهد».

يارانش به او گفتند داستانت چيست؟ تو قبلًا حرف‌هايى بر خلاف اين مى‌زدى، او با يارانش به تندى سخن گفت و آنها را نهى كرد و پيوسته به امام دعا مى‌كرد، امام به اصحاب خود كه قبلًا اراده كشتن او را داشتند فرمود: «كداميك از اين دو بهتر بود، كارى را كه شما قصد داشتيد، يا كارى كه من قصد داشتم».[1]

[1]. اعيان الشيعه، جلد 2، صفحه 7.


صفحه 159

10- در حالات امام على بن موسى الرضا عليه السلام و برخورد محبت‌آميز او با مردم چنين آمده است: يكى از ياران او مى‌گويد: من در خدمتش در مجلسى بودم در حالى كه گروه زيادى از مردم اجتماع كرده بودند و از مسائل حلال و حرام سؤال مى‌كردند، ناگهان مردى قد بلند و گندمگون بر او وارد شد و سلام كرد و گفت من يكى از دوستان شما، و از دوستان پدران و اجدادتان هستم، من از حج مى‌آيم، زاد و توشه خود را از دست داده‌ام و چيزى كه مرا به مقصدم برساند ندارم اگر صلاح بدانيد مبلغى به من بدهيد و مرا به شهر خود برسانيد، خداوند به من نعمت داده هنگامى كه به شهرم رسيدم آنچه را كه به من عطا فرموديد آن را از طرف شما انفاق مى‌كنم، چون من نياز به صدقه ندارم. فرمود بنشين خدا رحمتت كند سپس رو به مردم كرد و با آنها سخن مى‌گفت (و سؤالاتشان را جواب مى‌داد) تا پراكنده شدند و من با دو نفر ديگر در خدمتش بوديم، فرمود: اجازه بدهيد من به اندرون خانه بروم، برخاست و داخل اتاق خود شد، سپس برگشت و دست خود را از بالاى در بيرون آورد و صدا زد اين مرد خراسانى كجاست؟ فرمود: اين دويست دينار را بگير و براى هزينه سفرت از آن بهره بردارى كن و به آن تبرّك بجوى و چيزى از طرف من انفاق نكن. و هم اكنون برو كه مرا نبينى و من نيز تو را نبينم. هنگامى كه مرد خراسانى رفت، امام بيرون آمد، يكى از حاضران عرض كرد، فدايت شوم محبت زيادى درباره اين مرد كرديد، چرا خود را از آن پنهان نموديد؟ فرمود: مى‌ترسيدم آثار ذلّت سؤال، در صورت او ببينم (مى‌خواستم شرمنده نشود).[1]

11- در حالات امام جواد محمد بن على عليهما السلام آمده است كه يكى از يارانش مى‌گويد: خدمت آن حضرت بودم، گوسفندى از يكى از كنيزان آن حضرت گم شده بود، يكى از همسايه‌ها را گرفته بودند و كشان كشان خدمتش آوردند و مى‌گفتند تو گوسفند ما را سرقت كرده‌اى. امام فرمود: دست از همسايگان ما برداريد، آنها گوسفند شما را سرقت نكرده‌اند، گوسفند شما در خانه فلان كس است برويد و آن را

[1]. فروع كافى، جلد 4، صفحه 23، حديث 3، با كمى تلخيص.


صفحه 160

از خانه او بياوريد، آنها رفتند و گوسفند را در خانه او ديدند و صاحب خانه را گرفتند و زدند و لباسش را پاره كردند، در حالى كه او سوگند ياد مى‌كرد كه گوسفند را سرقت نكرده. سرانجام او را نزد حضرت آوردند. امام فرمود: واى بر شما به اين مرد ستم كرده‌ايد، گوسفند بدون اطلاع او وارد خانه‌اش شده است سپس امام دستور داد در برابر پاره كردن لباس او و كتك زدن چيزى به او بدهند (و او را راضى كنند و با محبت بازگردانند، و آنها چنين كردند).[1]

12- در حالات امام هادى عليه السلام مى‌خوانيم كه يكى از ياران آن حضرت به نام‌«ابوهاشم جعفرى»مى‌گويد در تنگناى شديدى واقع شدم و به خدمت امام هادى عليه السلام رفتم، تا به او شكايت كنم، پيش از آن كه من سخن آغاز كنم، امام فرمود:

اى‌«ابوهاشم»كدام يك از نعمت‌هاى الهى را مى‌خواهى شكر آن را ادا كنى؟ ابو هاشم مى‌گويد: من از اين سخن ناراحت شدم و سكوت كردم و ندانستم چه در پاسخ بگويم. امام خودش ادامه داد و فرمود خداوند ايمان را به تو روزى كرد، و بدن تو را به وسيله آن بر آتش دوزخ حرام نمود، خداوند سلامت و تندرستى به تو داد و تو را بر اطاعتش يارى كرد، خداوند قناعت به تو روزى داد تا در پيش مردم بى‌ارزش نشوى.

اى ابو هاشم! من ابتدا به سخن كردم براى اين كه گمان كردم مى‌خواهى شكايتى از كسى كه اين نعمت‌ها را به تو ارزانى داشته است نزد من مطرح كنى، و من دستور دادم يكصد دينار به تو بدهند، آن را بگير (و مشكل خود را با آن مرتفع كن).[2]

اين بزرگوارى و حسن برخورد سبب شد كه او راضى و خشنود، بى‌آنكه طرح شكايتى از زندگى خود كند، از خدمت امام باز گردد.

13- مرحوم‌«كلينى»در جلد اول‌«اصول كافى»درباره حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام نقل مى‌كند كه آن حضرت را در نزد شخصى به نام‌«على بن نارمش»كه‌

[1]. بحارالانوار، جلد 50، صفحه 47.

[2]. همان.


صفحه 161

از دشمن‌ترين مردم نسبت به آل ابى‌طالب بود (از سوى بنى عباس) حبس كرده بودند و به آن مرد دستور داده شده بود كه هر چه مى‌توانى بر آن حضرت سخت بگير و آزار و شكنجه كن! ولى يك روز بيشتر نگذشته بود كه آن مرد (ناصبى خشن) چنان در برابر امام نرم شد كه صورت بر پاى مباركش مى‌گذارد و به عنوان احترام و بزرگداشت چشم به زير مى‌انداخت و نگاه به حضرت نمى‌كرد. هنگامى كه از نزد امام بيرون آمد به كلى دگرگون شده بود و سخت به امام اعتقاد پيدا كرده و بهترين سخنان را درباره حضرت مى‌گفت‌[1]اين نشان مى‌دهد كه رفتار امام از نظر عبادت و اطاعت و حسن خلق و حسن رفتار به قدرى عالى بوده كه در اين مدت كوتاه، سرسخت‌ترين دشمنان را به بهترين دوستان مبدل ساخت.

14- درباره حضرت مهدى ولى عصر عليه السلام ارواحنافداه، و حسن خلق و برخورد مملو از لطف و عنايتش به افرادى كه به محضرش رسيده‌اند سخن بسيار است، از جمله مرحوم‌«محدث نورى»در كتاب‌«جنّة المأوى»از يكى از علماى معتمد نجف‌اشرف نقل مى‌كند كه در نجف اشرف مرد با ايمان و مخلصى بود به نام‌«شيخ محمد»،او گرفتار ناراحتى شديد سينه بود به گونه‌اى كه همراه سرفه، اخلاط خون آلود از سينه او خارج مى‌شد، و در نهايت تنگدستى مى‌زيست، و غالباً به اطراف نجف براى تحصيل روزى مى‌رفت، اما به قدر كافى چيزى عايد او نمى‌شد، در عين حال سخت علاقمند بود كه با دخترى از اهل نجف ازدواج كند، و هر زمان خواستگارى مى‌رفت با جواب منفى روبرو مى‌شد، زيرا فقير و فاقد امكانات بود، هنگامى كه فقر و بيمارى و نوميدى از ازدواج با آن دختر، او را تحت فشار قرار داد، تصميم گرفت به آنچه در ميان اهل نجف معروف بود كه براى حل مشكل، چهل شب چهار شنبه به‌«مسجدكوفه»بروند و به ذيل عنايت ولى عصر (عج) متوسل شوند تا به ديدار آن امام بزرگوار نايل گردند و به مقصود خود برسند»، عمل كند.

اين كار را شروع كرد و پى در پى شب‌هاى چهار شنبه به مسجد كوفه مى‌رفت تا

[1]. اصول كافى، جلد 1، صفحه 508، حديث 8.


صفحه 162

شب آخر فرا رسيد، شبى بود زمستانى و تاريك و توأم با بادهاى سخت و كمى باران.

او مى‌گويد آن شب من بر سكويى كه نزديك در مسجد بود نشسته بودم و نمى‌توانستم وارد مسجد شوم، زيرا از اين مى‌ترسيدم كه مسجد به خاطر خون‌ريزى سينه‌ام آلوده شود. هوا سرد بود و پوششى در برابر سرما نداشتم، اندوه شديدى بر من سنگينى مى‌كرد و دنيا در نظرم تيره و تار شده بود، پيش خود فكر مى‌كردم، شبها يكى پس از ديگرى گذشت و با اين همه رنج و زحمت و مشقت و خوف، در اين چهل شب به جايى نرسيدم، در حالى كه يأس و نوميدى تمام وجود مرا فرا گرفته بود، احدى در مسجد حضور نداشت، من آتشى براى تهيه قهوه برافروخته بودم كه به آن عادت داشتم و نمى‌توانستم ترك كنم، و قهوه‌اى كه با من بود بسيار كم بود، ناگهان ديدم مردى از طرف در به سوى من آمد، همين كه چشمم به او افتاد، پيش خود گفتم: اين يكى از عرب‌هاى باديه نشين اطراف مسجد است و آمده است كه از قهوه من بنوشد، و در اين شب تاريك بى‌قهوه بمانم.

در همين حال كه در اين انديشه بودم، آن مرد نزد من آمد، و با نام مرا مخاطب ساخت سلام كرد و در برابر من نشست، تعجب كردم، چگونه نام مرا مى‌داند گفتم شايد از يكى از قبايل اطراف نجف باشد كه من گاهى براى گرفتن كمك به سراغ آنها مى‌روم، سؤال كردم آيا شما از فلان طايفه‌ايد؟ گفت: نه. قبيله ديگرى را نام بردم گفت: نه، و هر چه گفتم جواب منفى داد، من عصبانى شدم و به عنوان استهزاء گفتم شما از قبيله طُرَى طِره هستيد (طرى طره لفظ بى‌معنايى بود) آن بزرگوار اين سخن را كه شنيد تبسّم كرد، و خشمگين نشد، فرمود: ايرادى ندارد بگو ببينم براى چه به اينجا آمده‌اى؟ گفتم به تو چه مربوط است كه در اين كارها دخالت مى‌كنى؟

فرمود: ضررى ندارد، اگر براى من بازگو كنى! من از حسن اخلاق و بيان شيرين او سخت در شگفتى فرو رفتم و قلبم به او متمايل شد، هر چه بيشتر سخن مى‌گفت بر محبتم افزوده مى‌شد. من عادت به كشيدن توتون داشتم و از پيپ استفاده مى‌كردم، آماده كردم و به او تعارف نمودم، فرمود براى تو اشكالى ندارد ولى من از آن استفاده نمى‌كنم، يك فنجان قهوه براى او ريختم، از من گرفت، مقدار كمى از


صفحه 163

آن نوشيد و بقيه را به من داده گفت: بقيه را بنوش!، لحظه به لحظه علاقه من به او بيشتر مى‌شد به او گفتم: برادر! خداوند در اين شب تاريك تو را براى من فرستاده كه مونس من باشى! سپس شرح حال خود را براى او با ذكر سه مشكلِ مهم زندگيم بازگو كردم، و گفتم كه براى حل آنها به اينجا آمده و اين همه زحمت بر خود هموار كردم، فرمود: اما سينه تو خوب شد، و در آينده نزديكى نيز آن دختر به ازدواج تو در مى‌آيد ولى فقر تو تا پايان عمر بر طرف نخواهد شد. من توجه نداشتم كه او چه مى‌گويد و چگونه از آينده خبر مى‌دهد، اين مطلب گذشت، و بعد از ماجراى عجيبى از نظرم پنهان شد، هنگام صبح احساس كردم سينه‌ام كاملًا سالم است و بيش از يك هفته نگذشته بود كه وسايل ازدواج با آن دختر از جايى كه انتظار نداشتم فراهم شد، ولى فقر من همچنان باقى ماند.[1]

آنچه در بالا آمد گوشه‌هايى از سيره پيشوايان بزرگ اسلام عليهم السلام و تجلياتى از حسن خلق آنها در برخورد با دوست و دشمن بود، اين نمونه‌ها نشان مى‌دهد كه آن بزرگواران تا چه حد در اين زمينه تأكيد و اصرار داشتند كه همه در برخوردهاى خود نهايت حسن خلق را رفتار كنند. و آنچه را قرآن مجيد درباره پيغمبر صلى الله عليه و آله فرموده، عملًا نشان دهند. آرى دعوت آنها به حسن خلق تنها با زبان روايات نبود، بلكه با عمل عالى‌ترين پيام را به ما دادند.

سوء خلق و آثار آن‌

نقطه مقابل حسن خلق، سوء خلق است كه مى‌توان آن را به بد زبانى و خشونت تفسير كرد.

افراد بد اخلاق و داراى سوء خلق، بلاى عظيمى براى خود و خانواده و جامعه‌اى كه در آن زندگى مى‌كنند محسوب مى‌شوند.

سوءخلق از مهمترين عوامل نفرت و انزجار و پراكندگى است و كسانى كه به اين‌

[1]. جنّة المأوى كه به ضميمه جلد 53، بحارالانوار چاپ شده، صفحه 240.