حقگريزى آنها است، گويى مىخواستند تمام انگشت را در گوش كنند تا سخن حق را نشنوند.
تعبير به«فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائى الّا فِراراً؛دعوت من جز فرار بر آنها نيفزود» نشان مىدهد كه دعوت نوح عليه السلام در آنها نتيجه معكوس داشت، آرى افراد لجوج و عنود و مستكبر هنگامى كه صداى حق طلبان را مىشنوند، بر لجاجت خود مىافزايند، همچون مزبلهاى كه آب باران در آن فرو ريزد كه عفونت آن گستردهتر مىشود.
در پنجمين آيه اشاره به لجاجت قوم ابراهيم عليه السلام و بت پرستان بابل است هنگامى كه ابراهيم عليه السلام با دليلى دندان شكن بىاعتبارى خدايان ساختگى و موهوم آنها را ثابت كرد و بعد از شكستن همه بتها- بجز بت بزرگ- از آنها- خواست كه از بت بزرگ بپرسند چه كسى اين بلا را بر سر ساير بتها آورده، آنها يك لحظه بيدار شدند و خود را در درون جان ملامت و سرزنش كردند، همان بيدارى كه اگر ادامه مىيافت، آنها را از خط شرك به توحيد مىكشانيد ولى ناگهان تعصّب و لجاجت آنها گل كرد، و آنگونه كه قرآن مىگويد: «سپس بر سرهاشان واژگونه شدند (اشاره به اين كه حكم وجدان را فراموش كردند و گفتند) تو مىدانى كه اينها سخن نمىگويند»(ثُمَّ نُكِسُوا عَلى رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يِنْطِقُون).
ابراهيم عليه السلام گفت: «آيا جز خدا چيزى را مىپرستيد كه نه سودى براى شما دارد و نه زيانى؟ اف بر شما و بر آنچه غير از خدا پرستش مىكنيد، آيا عقل نداريد؟»(قالَ افَتَعبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مالا يَنفَعُكُمْ شَيئاً وَ لا يَضُرُّكُمْ افٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدونَ مِنْ دُونِ اللّهِ افَلا تَعقِلُون).
اگر انسان، لجوج و متعصّب نباشد هنگامى كه با چشم خود مىبيند آنچه را پناهگاه مشكلات خود مىشمرد، و در حوادث سخت و روزهاى گرفتارى و طوفانى به آن پناه مىبرد، اكنون چنان ذليل و درمانده شده كه حتّى شكننده خود را نمىتواند معرّفى كند تا عابدان به يارى معبود برخيزند، و بندگان به يارى خدايان،
نبايد براى هميشه از خواب غفلت بيدار شود، و اين افكار خرافى و اعتقادات سخيف را از مغز خود بيرون بريزد.
آرى لجاجت و تعصّب، حجاب سخت و سنگينى است تا آنجا كه انسان را از واضحترين مسايل بى خبر مىكند.
جالب اين كه در آيه نخست مىگويد:«فَرَجَعُوا الى انْفُسِهِمْ؛آنها بازگشت به عقل و وجدان خود كردند».تعبيرى كه حكايت از بيدارى و هوشيارى مىكند، ولى در آيه بعد مىگويد:«ثُمَّ نُكِسُوا عَلَى رُؤُوسِهِمْ؛آنها بر سرهاشان واژگون شدند».تعبيرى كه حاكى از عقب گردى جاهلانه و غير منطقى و خالى از فكر و انديشه است.
در ششمين آيه سخن از لجاجت بنى اسرائيل است، لجاجتى بى نظير و كم سابقه يا بىسابقه، در اين آيه و آيات قبل از آن، اشاره به داستان قتل مشكوكى كه در بنى اسرائيل رخداد مىكند، قتلى كه نزديك بود طوايف بنى اسرائيل را به جان هم بيندازد، و سبب جدال و خونريزى عظيمى شود.
موسى عليه السلام فرمود: من به فرمان خدا قاتل را به شما معرفى مىكنم، گاوى را ذبح كنيد و بخشى از بدن آن را به پيكر مقتول بزنيد خودش قاتل را معرّفى مىكند.
اين پيشنهاد عجيب مايه حيرت همه بنى اسرائيل شد و در عين حال مايه اميدوارى، جاى اين داشت كه هر چه زودتر بروند و دستور موسى عليه السلام را اجرا كنند و به غائله پايان دهند، ولى با نهايت شگفتى شروع به اشكال تراشى و لجاجت كردند، گاهى گفتند سنّ اين گاو چقدر بايد باشد؟ و گاهى پرسيدند رنگ آن چه باشد؟ گاه از نوع آن پرسيدند و گاه از كار آن؛ و به خاطر اين سؤالات بيجا شانس پيدايش گاو مورد نظر را لحظه به لحظه كمتر ساختند، و سرانجام با زحمت زياد و جستجوى بسيار گاوى را با آن اوصاف يافتند و به قيمت بسيار گزافى خريدند، در حالى كه اگر همان اول هر گاوى به دستشان مىافتاد ذبح مىكردند، مشكل حل بود، چرا كه اگر «مأمورٌ به» قيد و شرطى داشت مىبايست در مقام حاجت بيان شود، همان گونه كه
اصوليون گفتهاند: «تأخير بيان از وقت حاجت قبيح است». در واقع اين سؤالات و موشكافىهاى پى در پى، نشان مىدهد كه آنها به حكمت پروردگار ايمان نداشتند، زيرا خداوند حكيم آنچه از شرايط لازم باشد خودش بيان مىكند، نياز به سؤال ندارد، شايد بنى اسرائيل مىخواستند با اين بهانه جويىها و لجاجتها، موسى عليه السلام شرايطى را پيشنهاد كند كه اصلًا چنين گاوى پيدا نشود تا به ماجراجويى خود ادامه دهند، قرآن در آيه فوق مىفرمايد: « (به خاطر بياوريد) هنگامى راكه موسى عليه السلام به قوم خود گفت خداوند به شما دستور مىدهد، ماده گاوى را ذبح كنيد (و قطعهاى از بدن آن را به مقتولى كه قاتل او شناخته نشده بزنيد تا زنده شود، و قاتل خويش را معرّفى كند و غوغا خاموش گردد) گفتند: آيا ما را مسخره مىكنى؟ (موسى گفت) به خدا پناه مىبرم از اين كه از جاهلان باشم».(وَ اذْ قالَ مُوسَى لِقُوْمِهِ انَّ اللَّهَ يَأمُرُكُمْ انْ تَذْبَحُوا بَقَرةً قالُوا اتَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ اعُوذُ بِاللَّهِ انْ اكُونَ مِنَ الْجاهِليِنَ).
با اين كه آيات اين سوره به خوبى نشان مىدهد كه اختلاف و نزاع در ميان بنىاسرائيل براى پيدا كردن قاتل بسيار بالا گرفته بود، و روى اين حساب مىبايست هر چه زودتر دستور موسى عليه السلام كه از سوى خداوند به آنها ابلاغ شد براى پيدا كردن قاتل اجرا شود، ولى با اين حال لجاجت و خيرهسرى و بهانهجويى بنى اسرائيل اجازه نمىداد موضوع خاتمه يابد و آنقدر سؤال كردند و خداوند هم بر آنها سخت گرفت كه عملًا پيدا كردن چنان گاوى به صورت مسأله پيچيده و بغرنجى در آمد، گاوى كه ماده باشد، زرد يكدست و كاملًا خوشرنگ، نه پير از كار افتاده، نه زياد جوان، گاوى كه نه شخم زده باشد و نه براى زراعت با آن آب كشى كرده باشند، و هيچ گونه عيب و نقص و رنگ ديگرى نيز نداشته باشد. بديهى است پيدا كردن چنين گاوى امر سادهاى نبود، ولى يك جمعيّت لجوج و بهانه گير بايد كفّاره لجاجت و بهانهجويى خود را بدهد، ناچار براى پيدا كردن چنين گاوى به همه جا سر زدند و هنگامى كه آن را پيدا كردند مجبور شدند به قيمت بسيار گزافى خريدارى كنند، سپس آن را ذبح نموده بخشى از بدن گاو مذبوح را بر بدن مقتول زدند و او به اعجاز الهى زنده شد و قاتل خود را معرفى كرد.
هفتمين بخش از آيات نيز درباره لجاجت عجيب بنى اسرائيل است آنجا كه اطراف موسى عليه السلام را گرفتند و به اصطلاح معروف دو پاى خود را در يك كفش كردند و گفتند: «اى موسى! ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد مگر اين كه ترتيبى دهى كه خدا را آشكارا با چشم خود ببينيم»(وَ اذْ قُلْتُمْ يا مُوسَى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً).
ظاهراً آنها مىدانستند خدا جسم نيست و مكان و جهت ندارد، ولى اين سخن را از سر لجاجت و طغيان و سركشى و استكبار به موسى عليه السلام گفتند، خداوند نيز براى اين كه عدم امكان رؤيت خدا را آشكارتر و ظاهرتر سازد، و نيز اين لجوجان را گوشمالى دهد، به آنها دستور داد هفتاد نفر از بزرگان قوم خود را برگزينند كه همراه موسى عليه السلام به كوه طور روند و پاسخ اين درخواست عجيب خود را در آنجا بشنوند و براى بقيه بازگو كنند. هنگامى كه به كوه طور آمدند، موسى عليه السلام از طرف آنها تقاضاى مشاهده كرد و عرضه داشت پروردگارا خودت را به من نشان ده تا با چشم تو را ببينم، خطاب آمد كه هرگز مرا نخواهى ديد ولى نگاهى به كوه كن، ما جلوهاى از جلوات ذات خود را (به صورت صاعقهاى) بر كوه مىفرستيم اگر كوه در مقابل اين جرقّه كوچك تاب مقاومت را نداشت، فكر رؤيت خدا را از مغز خود بيرون كنيد.
صاعقه عظيمى درگرفت، صداى مهيب آن فضا را پر كرد، زلزله عجيبى در كوه افتاد، صخرههاى بزرگ متلاشى شدند و بنى اسرائيل از وحشت قالب تهى كردند و جان باختند، تنها موسى عليه السلام زنده ماند و او هم بيهوش شد همان گونه كه قرآن در ذيل آيه بالا در يك اشاره كوتاه مىفرمايد: «صاعقه شما را فرا گرفت در حالى كه نگاه مىكرديد» (و به دنبال آن همگى از وحشت جان باختيد)(فَاخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ انْتُمْ تَنْظُرُونَ).
هنگامى كه موسى عليه السلام به هوش آمد، براى اين كه مشكلى پيش نيايد از خداوند تقاضاى بازگشت آنها را به دنيا كرد، و عرضه داشت خداوندا ما را به كارهاى اين سفيهان بنى اسرائيل مجازات مكن.
دعاى موسى عليه السلام اجابت شد و همگى به حيات و زندگى مجدد باز گشتند،
همانگونه كه قرآن در آيه بعد مىفرمايد: «شما را پس از مرگتان حيات بخشيديم شايد شكر نعمت او را بجاى آوريد»(ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ).
از آنچه در بالا گفته شد به خوبى روشن شد كه هرگز حضرت موسى عليه السلام اين تقاضا را از سر ميل و خواسته خود نكرد، بلكه مأمور بود تقاضاى بنى اسرائيل را در پيشگاه خدا تكرار كند، تا هم يك درس علمى به آنها داده شود و بفهمند جايى كه تاب مشاهده صاعقه يعنى يك جرقه كوچك در معيار آفرينش را ندارند چگونه تقاضاى مشاهده پروردگار را دارند؟ و هم مجازات و گوشمالى باشد براى اين سركشان لجوج كه بيهوده در برابر يك امر محال اصرار و پافشارى نكنند.
در هشتمين بخش از آيات، باز سخن از لجاجت بنىاسرائيل است هنگامى كه خداوند آنان را بر دشمنانشان پيروز كرد، و شرّ فرعون و فرعونيان قطع شد به سوى سرزمين مقدّس يعنى بيت المقدس كه آرزوى آنها وصول به آن بود حركت كردند هنگامى كه به نزديك بيت المقدس رسيدند از سوى خداوند به آنها فرمان داده شد وارد اين سرزمين شويد و از مشكلات آن نترسيد، ولى آنها به موسى عليه السلام گفتند: در اين سرزمين جمعيتى زورمند (به نام عمالقه) زندگى مىكنند و تا آنها از آنجا خارج نشوند ما وارد آن نخواهيم شد. بعضى از مؤمنان راستين به آنها توصيه كردند شما از عمالقه نترسيد، وارد دروازه شهر شويد، همين كه وارد شويد، به فرمان و عنايات الهى پيروز خواهيد شد.
ولى بنى اسرائيل همچنان به لجاجت خود ادامه دادند، و همان گونه كه در آيه مورد بحث مىخوانيم گفتند: «اى موسى (اين فكر را از مغز خود بيرون كن) ما هرگز وارد شهر نخواهيم شد، تو خودت و پروردگارت (كه وعده پيروزى داده است) برويد (با عمالقه) بجنگيد (هنگامى كه پيروز شديد به ما خبر كنيد) ما در اينجا نشستهايم»(قالُو يا مُوسَى انّا لَنْ نَدْخُلَها ابداً مادامُوا فِيْهَا فَاذْهَبْ انْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا انَّا هيُهنا قاعِدُونَ).
در اينجا نيز بنى اسرائيل ثمره تلخ و شوم لجاجت خود را چشيدند و خداوند پيروزى بر دشمن و ورود در بيت المقدس را چهل سال به تأخير انداخت و در اين چهل سال در بيابانهاى نزديك بيت المقدس سرگردان شدند كه به خاطر سرگردانى آنها آن سرزمين«تَيْه»ناميده شد (تيه به معنى سرگردانى است) و اين بيابان بخشى از صحراى«سيناء»بود.
نكته قابل توجه اين كه لجاجت و سرسختى آنها سبب شد كه حتى به ساحت قدس پروردگار اهانت كنند؛ جمله«فَاذْهَبْ انْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا انَّا ههُنا قاعِدُوْنَ»در واقع نوعى استهزاء و اهانت آشكار است، ولى افراد نادان و خودخواه و لجوج از اين گفتهها بسيار دارند.
در واقع سرگردانى چهل ساله در بيابان، يك حكمت و لطف الهى بود كه نسل زبون و ذليلى- كه در مصر پرورش يافته بود و كار مستمر فكرى و فرهنگى موسى عليه السلام نتوانست به كلّى آنها را دگرگون سازد- از صحنه اجتماع بيرون روند و نسل ديگرى كه در دل بيابان و در ميان انبوه مشكلات و در فضايى باز متولّد شده بودند پرورش يابند و بدين گونه تصفيه درونى در اين قوم صورت گرفت و مردانى كه بتوانند سرزمين مقدس را از چنگال دشمنان آزاد و حكومت الهى را در آن برقرار سازند پرورش يابند و در واقع اين مجازات نيز نوعى لطف و مرحمت بود و بسيارى از مجازاتهاى الهى چنين است.
در نهمين بخش از آيات سخن از قوم فرعون است كه خداوند آيات و نشانهها و معجزات بزرگى براى هدايت آنها فرستاد كه در قرآن عدد اين معجزات بزرگ به عنوان «تسع آيات»[1](نه معجزه مهم) آمده است، ولى آنها كه در لجاجت دست كمى از بنى اسرائيل نداشتند، مرتب بهانه جويى مىكردند، سرانجام چنين گفتند: «اى
[1]. اسراء، آيه 101.
مرد ساحر! پروردگارت را به خاطر عهدى كه با تو كرده بخوان (تا ما را از اين درد و رنجهايى كه به آن گرفتار شدهايم برهاند) در اين صورت ما هدايت خواهيم شد (و به تو ايمان مىآوريم)- اما هنگامى كه عذاب را از آنها برطرف ساختيم آنها پيمانشكنى كردند، و هرگز ايمان نياوردند»(وَ قالُوا يا ايُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ انَّنا لَمُهْتَدُونَ- فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ اذا هُمْ يَنْكُثُونَ).
تعبيرات آيه كاملًا نشان مىدهد كه همه اين سخنان از سر لجاجت بود؛ از يك سو موسى عليه السلام را ساحر مىخواندند و در عين حال دست به دامن او براى رهايى از بلا مىزنند، تعبير ربّك (پروردگار تو و نه پروردگار ما) نشانه ديگرى از اين لجاجت است. قول مؤكّد در مورد ايمان به موسى عليه السلام كه در جمله«انّنا لمهتدون»كاملًا آشكار است، و تعبير «ينكثون»كه به صورت فعل مضارع آمده و نشان مىدهد بارها پيمان بستند و شكستند همه بيانگر لجاجت قوم فرعون است.
و سرانجام آنها نيز به جريمه لجاجت خود گرفتار شدند، و خداوند همه سران و نفرات كارآمد آنها را در ميان امواج دريا غرق كرد، و اين است نتيجه لجاجت[1].
دهمين و آخرين بخش از اين آيات ناظر به لجاجت مشركان عرب است، آنها اصرار داشتند كه با انواع بهانه جويىها از قبول دعوت پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله كه آميخته با انواع معجزات بود سرباز زنند، با اين كه اگر روح حقطلبى بر آنها حاكم بود يكى از اين معجزات بزرگ و از جمله خود قرآن مجيد كه معجزه جاويدان خاتم انبياء است براى آنها كافى بود ولى آنها پيوسته پيشنهاد تازهاى مىكردند و معجزه جديدى مىخواستند ولى باز هم ايمان نمىآوردند.
اين آيات نشان مىدهد كه آنها لجاجت را به آخرين حد رسانده بودند.
مىفرمايد: «آنها گفتند ما هرگز به تو ايمان نمىآوريم تا چشمهاى از اين سرزمين
[1]. نظير همين تعبيرات بلكه با شرح بيشتر در سوره اعراف، آيات 131 تا 135 آمده است.
(خشك و سوزان) براى ما خارج سازى- يا باغى از نخل و انگور در اختيار داشته باشى، و نهرها در لابلاى آن جارى كنى- يا قطعات سنگهاى آسمانى را- آنچنان كه مىپندارى- بر سر ما فرود آورى يا خدا و فرشتگان را در برابر ما حاضر سازى يا خانهاى پر نقش و نگار از طلا داشته باشى يا به آسمان بالا روى حتّى به آسمان رفتنت نيز ايمان نمىآوريم مگر آنكه نامهاى (از سوى خدا) بر ما نازل كنى كه آن را بخوانيم»(وَ قالُوا لَن نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجَرَ لَنا مِنَ الْأرْضِ يَنُبُوعاً ... اوْ تَرْقى فِى السَّماءِ وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنا كِتاباً نَقْرَئُهُ ...).
اين سخنان كه نشانههاى بهانه جويى و لجاجت در آن كاملًا نمايان است حاكى از يك نكته انحرافى ديگرى نيز بود، و آن اين كه نشان مىداد آنها چنين تصوّر مىكردند كه پيامبر عليه السلام مىگويد: من فعّال ما يشاء هستم و بر تمام جهان هستى حاكميّت دارم، در حالى كه معجزات هميشه به فرمان خدا است و آنگونه كه خدا بخواهد نازل مىشود، و لذا در پايان اين آيات چنين مىخوانيم: «اى پيغمبر بگو! منزه است پروردگارم (از اين گفتگوهاى شما) مگر من جز بشرى هستم كه فرستاده خدا مىباشم»(قُلْ سُبْحانَ رَبِّى هَلْ كُنْتُ الَّا بَشَراً رَسُولًا).
شأن نزول آيات نشان مىدهد كه گروهى از مشركان مكه و در رأس آنها «وليد بن مغيره و ابوجهل» در كنار خانه كعبه اجتماع كردند، و پيرامون كار پيامبر صلى الله عليه و آله سخن مىگفتند، سرانجام چنين نتيجه گرفتند كه بايد كسى به سراغ محمد صلى الله عليه و آله برود، و به او پيشنهاد كند كه با او در اين جنگ بيايد و با ما سخن بگويد، پيامبر صلى الله عليه و آله به اميد آن كه شايد آماده پذيرش حق شدهاند فوراً به سراغ آنها شتافت ولى با سخنان بالا روبرو شد، بهاضافه مطالب بىاساس و اهانتآميز ديگر.
به يقين اگر آنها به دنبال حق و در جستجوى حقيقت بودند پيامبر صلى الله عليه و آله موظّف بود به خواسته آنها عمل كند و حداقل يكى از اين معجزات را به آنها ارائه دهد ولى آنان بارها معجزاتى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ديده بودند و نپذيرفته بودند و تازه در همين تقاضا نيز خودشان اعتراف مىكنند كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان معجزه در پيش چشم آنها به آسمان برود باز ايمان نخواهند آورد مگر اين كه نامهاى از سوى خدا