هفتمين بخش از آيات نيز درباره لجاجت عجيب بنى اسرائيل است آنجا كه اطراف موسى عليه السلام را گرفتند و به اصطلاح معروف دو پاى خود را در يك كفش كردند و گفتند: «اى موسى! ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد مگر اين كه ترتيبى دهى كه خدا را آشكارا با چشم خود ببينيم»(وَ اذْ قُلْتُمْ يا مُوسَى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً).
ظاهراً آنها مىدانستند خدا جسم نيست و مكان و جهت ندارد، ولى اين سخن را از سر لجاجت و طغيان و سركشى و استكبار به موسى عليه السلام گفتند، خداوند نيز براى اين كه عدم امكان رؤيت خدا را آشكارتر و ظاهرتر سازد، و نيز اين لجوجان را گوشمالى دهد، به آنها دستور داد هفتاد نفر از بزرگان قوم خود را برگزينند كه همراه موسى عليه السلام به كوه طور روند و پاسخ اين درخواست عجيب خود را در آنجا بشنوند و براى بقيه بازگو كنند. هنگامى كه به كوه طور آمدند، موسى عليه السلام از طرف آنها تقاضاى مشاهده كرد و عرضه داشت پروردگارا خودت را به من نشان ده تا با چشم تو را ببينم، خطاب آمد كه هرگز مرا نخواهى ديد ولى نگاهى به كوه كن، ما جلوهاى از جلوات ذات خود را (به صورت صاعقهاى) بر كوه مىفرستيم اگر كوه در مقابل اين جرقّه كوچك تاب مقاومت را نداشت، فكر رؤيت خدا را از مغز خود بيرون كنيد.
صاعقه عظيمى درگرفت، صداى مهيب آن فضا را پر كرد، زلزله عجيبى در كوه افتاد، صخرههاى بزرگ متلاشى شدند و بنى اسرائيل از وحشت قالب تهى كردند و جان باختند، تنها موسى عليه السلام زنده ماند و او هم بيهوش شد همان گونه كه قرآن در ذيل آيه بالا در يك اشاره كوتاه مىفرمايد: «صاعقه شما را فرا گرفت در حالى كه نگاه مىكرديد» (و به دنبال آن همگى از وحشت جان باختيد)(فَاخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ انْتُمْ تَنْظُرُونَ).
هنگامى كه موسى عليه السلام به هوش آمد، براى اين كه مشكلى پيش نيايد از خداوند تقاضاى بازگشت آنها را به دنيا كرد، و عرضه داشت خداوندا ما را به كارهاى اين سفيهان بنى اسرائيل مجازات مكن.
دعاى موسى عليه السلام اجابت شد و همگى به حيات و زندگى مجدد باز گشتند،
همانگونه كه قرآن در آيه بعد مىفرمايد: «شما را پس از مرگتان حيات بخشيديم شايد شكر نعمت او را بجاى آوريد»(ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ).
از آنچه در بالا گفته شد به خوبى روشن شد كه هرگز حضرت موسى عليه السلام اين تقاضا را از سر ميل و خواسته خود نكرد، بلكه مأمور بود تقاضاى بنى اسرائيل را در پيشگاه خدا تكرار كند، تا هم يك درس علمى به آنها داده شود و بفهمند جايى كه تاب مشاهده صاعقه يعنى يك جرقه كوچك در معيار آفرينش را ندارند چگونه تقاضاى مشاهده پروردگار را دارند؟ و هم مجازات و گوشمالى باشد براى اين سركشان لجوج كه بيهوده در برابر يك امر محال اصرار و پافشارى نكنند.
در هشتمين بخش از آيات، باز سخن از لجاجت بنىاسرائيل است هنگامى كه خداوند آنان را بر دشمنانشان پيروز كرد، و شرّ فرعون و فرعونيان قطع شد به سوى سرزمين مقدّس يعنى بيت المقدس كه آرزوى آنها وصول به آن بود حركت كردند هنگامى كه به نزديك بيت المقدس رسيدند از سوى خداوند به آنها فرمان داده شد وارد اين سرزمين شويد و از مشكلات آن نترسيد، ولى آنها به موسى عليه السلام گفتند: در اين سرزمين جمعيتى زورمند (به نام عمالقه) زندگى مىكنند و تا آنها از آنجا خارج نشوند ما وارد آن نخواهيم شد. بعضى از مؤمنان راستين به آنها توصيه كردند شما از عمالقه نترسيد، وارد دروازه شهر شويد، همين كه وارد شويد، به فرمان و عنايات الهى پيروز خواهيد شد.
ولى بنى اسرائيل همچنان به لجاجت خود ادامه دادند، و همان گونه كه در آيه مورد بحث مىخوانيم گفتند: «اى موسى (اين فكر را از مغز خود بيرون كن) ما هرگز وارد شهر نخواهيم شد، تو خودت و پروردگارت (كه وعده پيروزى داده است) برويد (با عمالقه) بجنگيد (هنگامى كه پيروز شديد به ما خبر كنيد) ما در اينجا نشستهايم»(قالُو يا مُوسَى انّا لَنْ نَدْخُلَها ابداً مادامُوا فِيْهَا فَاذْهَبْ انْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا انَّا هيُهنا قاعِدُونَ).
در اينجا نيز بنى اسرائيل ثمره تلخ و شوم لجاجت خود را چشيدند و خداوند پيروزى بر دشمن و ورود در بيت المقدس را چهل سال به تأخير انداخت و در اين چهل سال در بيابانهاى نزديك بيت المقدس سرگردان شدند كه به خاطر سرگردانى آنها آن سرزمين«تَيْه»ناميده شد (تيه به معنى سرگردانى است) و اين بيابان بخشى از صحراى«سيناء»بود.
نكته قابل توجه اين كه لجاجت و سرسختى آنها سبب شد كه حتى به ساحت قدس پروردگار اهانت كنند؛ جمله«فَاذْهَبْ انْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا انَّا ههُنا قاعِدُوْنَ»در واقع نوعى استهزاء و اهانت آشكار است، ولى افراد نادان و خودخواه و لجوج از اين گفتهها بسيار دارند.
در واقع سرگردانى چهل ساله در بيابان، يك حكمت و لطف الهى بود كه نسل زبون و ذليلى- كه در مصر پرورش يافته بود و كار مستمر فكرى و فرهنگى موسى عليه السلام نتوانست به كلّى آنها را دگرگون سازد- از صحنه اجتماع بيرون روند و نسل ديگرى كه در دل بيابان و در ميان انبوه مشكلات و در فضايى باز متولّد شده بودند پرورش يابند و بدين گونه تصفيه درونى در اين قوم صورت گرفت و مردانى كه بتوانند سرزمين مقدس را از چنگال دشمنان آزاد و حكومت الهى را در آن برقرار سازند پرورش يابند و در واقع اين مجازات نيز نوعى لطف و مرحمت بود و بسيارى از مجازاتهاى الهى چنين است.
در نهمين بخش از آيات سخن از قوم فرعون است كه خداوند آيات و نشانهها و معجزات بزرگى براى هدايت آنها فرستاد كه در قرآن عدد اين معجزات بزرگ به عنوان «تسع آيات»[1](نه معجزه مهم) آمده است، ولى آنها كه در لجاجت دست كمى از بنى اسرائيل نداشتند، مرتب بهانه جويى مىكردند، سرانجام چنين گفتند: «اى
[1]. اسراء، آيه 101.
مرد ساحر! پروردگارت را به خاطر عهدى كه با تو كرده بخوان (تا ما را از اين درد و رنجهايى كه به آن گرفتار شدهايم برهاند) در اين صورت ما هدايت خواهيم شد (و به تو ايمان مىآوريم)- اما هنگامى كه عذاب را از آنها برطرف ساختيم آنها پيمانشكنى كردند، و هرگز ايمان نياوردند»(وَ قالُوا يا ايُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ انَّنا لَمُهْتَدُونَ- فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ اذا هُمْ يَنْكُثُونَ).
تعبيرات آيه كاملًا نشان مىدهد كه همه اين سخنان از سر لجاجت بود؛ از يك سو موسى عليه السلام را ساحر مىخواندند و در عين حال دست به دامن او براى رهايى از بلا مىزنند، تعبير ربّك (پروردگار تو و نه پروردگار ما) نشانه ديگرى از اين لجاجت است. قول مؤكّد در مورد ايمان به موسى عليه السلام كه در جمله«انّنا لمهتدون»كاملًا آشكار است، و تعبير «ينكثون»كه به صورت فعل مضارع آمده و نشان مىدهد بارها پيمان بستند و شكستند همه بيانگر لجاجت قوم فرعون است.
و سرانجام آنها نيز به جريمه لجاجت خود گرفتار شدند، و خداوند همه سران و نفرات كارآمد آنها را در ميان امواج دريا غرق كرد، و اين است نتيجه لجاجت[1].
دهمين و آخرين بخش از اين آيات ناظر به لجاجت مشركان عرب است، آنها اصرار داشتند كه با انواع بهانه جويىها از قبول دعوت پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله كه آميخته با انواع معجزات بود سرباز زنند، با اين كه اگر روح حقطلبى بر آنها حاكم بود يكى از اين معجزات بزرگ و از جمله خود قرآن مجيد كه معجزه جاويدان خاتم انبياء است براى آنها كافى بود ولى آنها پيوسته پيشنهاد تازهاى مىكردند و معجزه جديدى مىخواستند ولى باز هم ايمان نمىآوردند.
اين آيات نشان مىدهد كه آنها لجاجت را به آخرين حد رسانده بودند.
مىفرمايد: «آنها گفتند ما هرگز به تو ايمان نمىآوريم تا چشمهاى از اين سرزمين
[1]. نظير همين تعبيرات بلكه با شرح بيشتر در سوره اعراف، آيات 131 تا 135 آمده است.
(خشك و سوزان) براى ما خارج سازى- يا باغى از نخل و انگور در اختيار داشته باشى، و نهرها در لابلاى آن جارى كنى- يا قطعات سنگهاى آسمانى را- آنچنان كه مىپندارى- بر سر ما فرود آورى يا خدا و فرشتگان را در برابر ما حاضر سازى يا خانهاى پر نقش و نگار از طلا داشته باشى يا به آسمان بالا روى حتّى به آسمان رفتنت نيز ايمان نمىآوريم مگر آنكه نامهاى (از سوى خدا) بر ما نازل كنى كه آن را بخوانيم»(وَ قالُوا لَن نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجَرَ لَنا مِنَ الْأرْضِ يَنُبُوعاً ... اوْ تَرْقى فِى السَّماءِ وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنا كِتاباً نَقْرَئُهُ ...).
اين سخنان كه نشانههاى بهانه جويى و لجاجت در آن كاملًا نمايان است حاكى از يك نكته انحرافى ديگرى نيز بود، و آن اين كه نشان مىداد آنها چنين تصوّر مىكردند كه پيامبر عليه السلام مىگويد: من فعّال ما يشاء هستم و بر تمام جهان هستى حاكميّت دارم، در حالى كه معجزات هميشه به فرمان خدا است و آنگونه كه خدا بخواهد نازل مىشود، و لذا در پايان اين آيات چنين مىخوانيم: «اى پيغمبر بگو! منزه است پروردگارم (از اين گفتگوهاى شما) مگر من جز بشرى هستم كه فرستاده خدا مىباشم»(قُلْ سُبْحانَ رَبِّى هَلْ كُنْتُ الَّا بَشَراً رَسُولًا).
شأن نزول آيات نشان مىدهد كه گروهى از مشركان مكه و در رأس آنها «وليد بن مغيره و ابوجهل» در كنار خانه كعبه اجتماع كردند، و پيرامون كار پيامبر صلى الله عليه و آله سخن مىگفتند، سرانجام چنين نتيجه گرفتند كه بايد كسى به سراغ محمد صلى الله عليه و آله برود، و به او پيشنهاد كند كه با او در اين جنگ بيايد و با ما سخن بگويد، پيامبر صلى الله عليه و آله به اميد آن كه شايد آماده پذيرش حق شدهاند فوراً به سراغ آنها شتافت ولى با سخنان بالا روبرو شد، بهاضافه مطالب بىاساس و اهانتآميز ديگر.
به يقين اگر آنها به دنبال حق و در جستجوى حقيقت بودند پيامبر صلى الله عليه و آله موظّف بود به خواسته آنها عمل كند و حداقل يكى از اين معجزات را به آنها ارائه دهد ولى آنان بارها معجزاتى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ديده بودند و نپذيرفته بودند و تازه در همين تقاضا نيز خودشان اعتراف مىكنند كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان معجزه در پيش چشم آنها به آسمان برود باز ايمان نخواهند آورد مگر اين كه نامهاى از سوى خدا
براى آنها بياورد، تازه اگر چنين كارى را پيامبر صلى الله عليه و آله مىكرد نيز به احتمال قوى ايمان نمىآوردند، چرا كه سابقه آنها بهترين گواه لجاجت و بهانه جويى است؛ سوابق آنها نشان مىدهد وقتى كه در برابر قوىترين معجزات قرار مىگرفتند فوراً مىگفتند:
اين كار سحر است و اين مرد ساحر، و با اين اتّهام واهى به سادگى از كنار معجزات مىگذشتند.
از مجموع آيات بالا مىتوان به خوبى اين نكته را دريافت كه مسأله لجاجت و بهانه جويى در تمام طول تاريخ بشر از آغاز خلقت تا كنون هميشه يكى از موانع مهم راه حق بوده است و يكى از مشكلات بزرگ انبياء را وجود اين صفت رذيله در عمق جان اقوام پيشين تشكيل مىداده است و اگر انسان بخواهد به حق برسد قبل از هر كار بايد اين خوى زشت و رذيله اخلاقى را از وجود خود ريشه كن سازد.
لجاجت و بهانه جويى در روايات اسلامى
در فصل نهم اين كتاب به بحثهاى مربوط به تعصّب و لجاجت پرداختيم و آيات و روايات و بحثهاى مربوط به لجاجت را كه ناشى از تعصبهاى جاهلانه و تقليدهاى كوركورانه مىشود روشن ساختيم، در بحث كنونى سخن از بهانه جويى و لجاجت است و به تعبير ديگر پافشارى كردن روى يك مسأله غلط، نه به خاطر تعصّبهاى قومى و تقليد كوركورانه، بلكه به خاطر خوى بهانه جويى كودكانهاى كه در بعضى از افراد ديده مىشود كه بدون هيچ دليل منطقى در برابر حق تسليم نمىشوند و براى فرار از حق دنبال بهانهاى مىگردند.
همان گونه كه در آيات گذشته ديديم اين رذيله اخلاقى در بسيارى از اقوام بوده و به خاطر همان از سعادت محروم گشتند و در گرداب بدبختى افتادند، در احاديث اسلامى نيز بحث گستردهاى در اين زمينه ديده مىشود.
1- در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم:«الْخَيْرُ عادَةٌ وَ الشَرُّ لَجاجَةٌ؛كارهاى
نيك تدريجاً به صورت عادت در مىآيد، ولى كارهاى شرّ و بد ناشى از لجاجت است».[1]
2- در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم:«ايَّاكَ وَ مَذْمُومَ اللَّجاجِ فَانَّه يُثِيرُ الْحُرُوْبَ؛از لجاجت مذموم و نكوهيده بپرهيز كه مايه بروز جنگها است».[2]
تعبير به لجاجت مذموم اشاره به اين است كه گاهى انسان در كارهاى خير اصرار مىورزد و به صورت منطقى پافشارى مىكند، بى شك اين اصرار و پافشارى كار بسيار خوبى است و سرچشمه پيروزى و موفقيت.
ولى اصرار و پافشارى لجوجانه و بهانه جويانه كه از آن تعبير به «مذموم اللجاج» در حديث فوق شده است، سبب تحريك همين حس در ديگران مىگردد و ادامه آن به جنگ و خونريزى مىكشد.
3- در حديث ديگرى از همان حضرت مىخوانيم:«جِماعُ الشَّرِّ اللَّجاجُ وَ كَثْرَةُ الْمُماراةِ؛كانون شرّ و فساد همان لجاجت و بحث و جدال تعصّبآميز است».[3]
در واقع بسيارى از مشكلات و مصائب اجتماعى، سرچشمهاى جز همين امور ندارد، از يك سو گروهى به بحث و جدل و لجاجت بر مىخيزند، و از سوى ديگرى، گروهى ديگر نيز بر اثر جهل و نادانى و خودخواهى همين راه را ادامه مىدهند، ناگهان آتش نزاع شعلهور مىشود، و هر دو گروه بىآنكه هدفى را دنبال كنند به جان هم مىافتند، در حالى كه اگر يك طرف بر سر عقل بيايد و كمى خويشتن دارى به خرج دهد جلو مفاسد عظيمى گرفته مىشود.
4- در حديث ديگرى از همان امام بزرگوار مىخوانيم كه در مذمّت اين خوى زشت فرمود:«خَيْرُ الْاخَلاقِ ابْعَدُها عَنِ اللَّجاجِ؛ بهترين اخلاق، اخلاقى است كه از لجاجت دورتر باشد».[4]
از اين تعبير استفاده مىشود كه روح لجاجت و بهانه جويى با تمام صفات رذيله پيوند دارد، يا در آنها مؤثر است و يا از آنها متأثر مىباشد.
[1]. سنن ابن ماجه، حديث 221، ميزان الحكمه، حديث 18114.
[2]. شرح فارسى غررالحكم، جلد 2، صفحه 298.
[3]. همان مدرك، جلد 3، صفحه 376.
[4]. شرح فارسى غررالحكم، جلد 3، صفحه 425.
5- و نيز از آن حضرت نقل شده است كه در همين رابطه فرمود:«لا مَرْكَبَ اجْمَحُ مِنَ اللَّجاجِ؛هيچ مركبى سركشتر از لجاجت نيست».[1]
اين تعبير نشان مىدهد كه لجاجت انسان را به واديهايى مىكشاند كه صاحب آن نيز در انتظارش نيست، گاه او را به دروغ، گاهى به تكبّر، گاهى به خدعه و نيرنگ و گاه به جنگ و جدال، كه در روايات سابق به آن اشاره شد.
6- در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم هنگامى كه موسى بن عمران عليه السلام مىخواست از استاد و معلّمش خضر عليه السلام جدا شود از او تقاضاى پند و اندرز كرد، از جمله توصيههاى خضر عليه السلام اين بود:«ايَّاكَ وَ اللَّجاجَةَ اوْ تَمْشِى فِى غَيْرِ حاجَةٍ اوْ انْ تَضْحَكَ مِنْ غَيرِ عَجَبٍ وَاذْكُرْ خَطِيئَتِكَ وَ ايّاكَ وَ خَطايا النَّاسِ؛از لجاجت بپرهيز و همچنين از گام برداشتن در طريقى كه نياز تو در آن نيست (دخالت در امورى كه با تو ارتباط ندارد) و همچنين از خندههاى بى معنى، و همواره به ياد گناهان خويش باش و از بررسى گناهان مردم بپرهيز».[2]
در اين حديث لجاجت همرديف گامهاى بى هدف و دخالت در امورى كه ارتباطى به انسان ندارد قرار داده شده و اين نشان مىدهد لجوج هرگز تابع منطق نيست.
7- اين بحث را با حديث پر معناى ديگرى از على عليه السلام پايان مىدهيم آنجا كه فرمود:«مَنْ لَجَّ وَ تَمادَى فَهُوَ راكِسٌ الَّذِى رانَ اللَّهُ عَلَى قَلْبِهِ وَ صارَتْ دائِرَةُ السّوُءِ عَلَى رَأْسِهِ؛كسى كه لجاجت كند و اين راه را همچنان ادامه دهد، او كسى است كه فكرش وارونه مىشود و خداوند زنگار بر قلبش مىنهد و بديها و بدبختىها بر گرد وجود او دور مىزند».[3]
به هر حال احاديث در نكوهش اين رذيله اخلاقى بسيار است و آنچه در بالا آمد نمونه بارزى از آن احاديث است كه نشان مىدهد اين خوى زشت از آن رذايلى است كه صاحبش را بدبخت و بيچاره مىكند، از حق دور مىسازد، به باطل نزديك مىكند و به سرنوشت دردناكى كه در انتظارش نيست گرفتار مىسازد.
[1]. همان، جلد 6، صفحه 395.
[2]. سفينة البحار، ماده لجّ.
[3]. نهج البلاغه، نامه 58.