تَاْخُذَها؟؛اى دشمن جان خود! شيطان در تو راه يافته، و هدف تيرهاى او قرار گرفتهاى (اگر به خود رحم نمىكنى) آيا به خانواده و فرزندت رحم نمىكنى؟ تو خيال مىكنى خداوند نعمتهاى پاكيزه را بر تو حلال كرده، اما دوست ندارد كه تو را از آنها استفاده كنى؟ (آيا چنين تناقضى امكانپذير است؟)».
سپس هنگامى كه«عاصم»به اميرالمؤمنين عرض كرد: «پس شما چرا يك چنين لباس خشن و غذاى ناگوار دارى؟» (بگذاريد من هم به شما اقتدا كنم؟).
امام فرمود: «وظيفه من با تو فرق دارد، خداوند به پيشوايان حق و عدالت واجب كرده كه بر خود سخت بگيرند و مانند ضعيفترين مردم زندگى كنند، تا فقر فقيران آنها را در فشار قرار ندهد (تا سر از فرمان خدا برتابند).»[1]
12- از روايت ديگرى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله كه بهعبداللَّه بن مسعودفرمود چنين استفاده مىشود كه مسأله«رهبانيت»و انزواى اجتماعى، در ميان بنى اسرائيل (يهوديانى كه به حضرت مسيح عليه السلام گرايش پيدا كردند) در يك شرايط استثنايى بر آنها تحميل شد و هرگز جزء آيين آنها نبود.
«ابن مسعود»مىگويد: «من با رسول خدا صلى الله عليه و آله بر يك مركب سوار بوديم فرمود:
«مىدانى از كجا بنى اسرائيل رهبانيت را به وجود آوردند؟» ابن مسعود مىگويد: «من گفتم خدا و پيامبرش آگاهترند» فرمود:«ظَهَرَتْ عَلَيْهِمُ الْجَبابِرَةٌ بَعْدَ عِيْسى يَعْمَلُونَ بمَعاصِى اللَّهِ فَغَضِبَ اهْلُ الْايمانِ فَقاتَلُوهُمْ فَهَزَمَ اهْلَ الايْمانِ ثَلاثَ مَرَّاتٍ فَلَمْ يَبْقَ مِنْهُمْ الَّا الْقَليِلُ، فَقالُوا انْ ظَهَرْنا لِهؤُلاءِ افْنَوْنا وَ لَمْ يَبْقَ لِلدِّينِ احَدٌ يَدْعُوا الَيْهِ، فَتَعالَوْا نَتَفَرَّقْ فِى الْارْضِ الى انْ يَبْعَثَ اللَّهُ النَّبِىَّ الَّذى وَعَدَنا بِهِ عِيْسى عليه السلام يَعْنُونَ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله فَتَفَرَّقُوا فى غِيْرانِ الْجِبالِ وَ احْدَثُوا رَهْبانِيَّةً؛گروهى از جباران، بعد از حضرت عيسى عليه السلام ظهور كردند كه پيوسته مشغول گناه بودند، مؤمنان به مسيح عليه السلام به آنها خشم گرفتند، و به جنگ با آنها برخاستند و سه بار گرفتار شكست شدند، و از آن مؤمنان جزء گروه كمى باقى نماند (و بقيه شهيد شدند) آنها با خود گفتند اگر ما در مقابل آنها آشكار شويم همه ما را نابود خواهند كرد، و
[1]. نهج البلاغة، خطبه 209.
كسى براى دعوت به دين باقى نمىماند، بياييد پراكنده شويم تا زمانى كه پيامبرى كه عيسى عليه السلام به ما وعده داده است ظاهر شود- مقصودشان محمّد صلى الله عليه و آله بود- آنها به غارهاى كوهها پناه بردند، و آيين رهبانيّت را به وجود آوردند»[1](بنابراين رهبانيت جزء آيين مسيح عليه السلام نبود، روشى بود كه در شرايط خاصّى، جمعى از پيروان مسيح عليه السلام براى حفظ خود به وجود آوردند.
احاديث مخالف و معارض!
در برابر روايات بالا، رواياتى در منابع حديث آمده است كه نشان مىدهد انزواطلبى مطلوب و دقيقاً در تضاد با روايات و بحثهاى سابق است، از جمله:
1- در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم:«الْعُزْلَةُ عِبادَةٌ؛گوشهگيرى عبادت است».[2]
2- در حديث ديگرى از امام اميرالمؤمنين عليه السلام آمده است:«مَنْ انْفَرَدَ عَنِ النَّاسِ انَسَ بِاللَّهِ سُبْحانَهُ؛كسى كه از مردم جدا شود، با خدا انس مىگيرد».[3]
3- در حديث ديگرى از همان حضرت آمده است:«فِى اعْتِزالِ ابْناءِ الدُّنْيا جَماعُ الصَّلاحِ؛در جدايى از مردم دنيا، مجموعه مصلحتها است».[4]
4- ونيز در حديث ديگرى از همان حضرت آمده است:«فِى الْانْفِرادِ لِعِبادَةِ اللَّهِ كُنُوزُ الْارْباحِ؛در جدايى از مردم براى عبادت پروردگار، گنجهاى منفعتها نهفته است.»[5]
5- در حديثى از امام كاظم عليه السلام مىخوانيم كه بههشام بن حكمفرمود:«الصَّبْرُ عَلَى الْوَحْدَةِ عَلامَةٌ عَلى قُوَّةِ الْعَقْلِ فَمَنْ عَقَلَ عَنِ اللَّهِ اعْتَزَلَ عَنِ الدُّنْيا وَ الرَّاغِبِيْنَ فِيْها وَ رَغِبَ فى ما عِنْدَاللَّهِ ...؛صبر بر تنهايى دليل قوت عقل است، كسى كه عقل الهى داشته باشد، از اهل دنيا و دنياپرستان، دورى مىگزيند و به آنچه در نزد خداست رغبت مىورزد».[6]
اين احاديث گواهى مىدهند كه انزوا و دورى از مردم، نشانه عقل و دانش و
[1]. مجمع البيان، جلد 9، صفحه 243، ذيل آيه 27 حديد.
[2]. ميزان الحكمة، جلد 3، حديث 12884.
[3]. شرح غرر الحكم، جلد 5، صفحه 338.
[4]. همان، جلد 4، حديث 6505، صفحه 406.
[5]. همان، حديث 6504.
[6]. بحار الانوار، جلد 67، صفحه 111.
سبب حضور قلب در عبادت و رسيدن به انواع فوائد است.
6- در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام آمده است:«انْ قَدَرْتَ انْ لا تَخْرُجَ مِنْ بَيْتِكَ فَافْعَلْ، فَانَّ عَليْكَ فى خُرُوجِكَ الّا تَغْتابَ وَ لاتَكذِبَ وَ لا تَحْسُدَ وَ لا تُرائِىَ وَ لا تَتَصَنَّعَ وَ لا تُداهِنَ؛اگر بتوانى كه از خانهات بيرون نروى چنين كن، زيرا هنگامى كه بيرون نروى غيبت نخواهى كرد، و دروغ نخواهى گفت و حسد نمىورزى و ريا نمىكنى و تصنع و مداهنه نخواهى كرد».[1]
7- امام اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمود:«سَلامَةُ الدِّينِ فِى اعْتِزالِ النَّاسِ؛سلامت دين در گوشهگيرى از مردم است.»[2]
8- اين بحث را با حديث ديگرى از امام امير المؤمنين على عليه السلام پايان مىدهيم هر چند حديث در اين زمينه بسيار است: فرمود:«مَنْ اعْتَزَلَ النَّاسَ سَلِمَ مِنْ شَرِّهِمْ؛كسى كه از مردم كنارهگيرى كند، از شرّ آنها در امان خواهد بود.»[3]
گاه طرفداران مسأله عُزلت و گوشهگيرى كه در ميان صوفيه و مرتاضان، هواخواهان بسيارى داشتند به بعضى از آيات قرآن نيز توسل مىجستند، از جمله آيه 16 سوره كهف كه مىفرمايد:«وَ اذِ اعْتَزَلُتمُوهُمْ وَ ما يَعْبُدوُنَ الَّا اللَّهَ فَأْوُوْا الَى الْكَهْفِ يَنْشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَةٍ وَ يُهَيَّىءْ لَكُمْ مِنْ امْرِكُمْ مِرْفَقا؛هنگامى كه از آنان و آنچه جز خدا مىپرستند، كنارهگيرى كرديد، به غار پناه بريد كه پروردگارتان رحمتش را بر شما مىگستراند، و در برابر اين امر (وحشتى كه از كفّار داريد) آرامشى براى شما فراهم مىسازد».
همچنين به سخن ابراهيم كه در سوره مريم آيه 48 و 49 آمده است تمسك مىجويند، آنجا كه مىگويد:«وَ اعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دوُنِ اللَّهِ وَ ادْعُوا رَبِّى عَسى الّا اكُونَ بِدُعاءِ رَبّى شَقِيّاً- فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَهَبْنا لَهُ اسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ كُلًّا جَعَلْنا نَبِيّاً؛و از شما و آنچه غير خدا مىخوانيد كناره مىكنم و پروردگار را
[1]. فروع كافى، ج 8، ص 128.
[2]. شرح غرر، جلد 4، حديث 5609، صفحه 140.
[3]. همان، جلد 5، حديث 8151، صفحه 238.
مىخوانم و اميدوارم در خواندن پروردگارم بىپاسخ نمانم- هنگامى كه از آنان و آنچه غير خدا مىپرستيد، كنارهگيرى كرد، ما اسحاق و يعقوب را به او بخشيديم، و هر يك را پيامبرى (بزرگ) قرار داديم».[1]
در هر دو آيه، عُزلت و كنارهگيرى از جامعه وسيله جلب رحمت پروردگار و مواهب الهى شمرده شده است و اين نشان مىدهد كه عزلت و گوشهگيرى امر ناپسند و نكوهيدهاى نيست.
طريق جمع بين آيات و روايات
ولى با دقت در متون آيات و روايات به خوبى ثابت مىشود كه مسأله عزلت و گوشهگيرى در يك سلسله شرايط خاص اجتماعى، و به صورت استثنايى توصيه شده است. در مورد اصحاب كهف مىدانيم كه آنها در يك جامعه كافر و بىبندوبار گرفتار شده بودند و به جرم ايمانشان به خدا، تحت تعقيب بودند، و چارهاى جز فرار از شهر و ديار و پناه بردن به كوه و غار نداشتند.
در مورد ابراهيم عليه السلام نيز چنين بود، او نهايت تلاش و كوشش خود را در طريق مبارزه با بتپرستى تا پاى جان انجام داد، ولى هنگامى كه مؤثر واقع نشد و جانش در خطر بود، مأمور به مهاجرت و عزلت شد.
بديهى است اين شرايط براى هر كس در هر زمان حاصل شود، چارهاى جز هجرت و عزلت نيست، اما اين اصل يك اصل اساسى محسوب نمىشود بلكه يك استثناء مربوط به شرايط خاص است.
در روايات نيز قرائن براى اين جمع فراوان است.
در آنجا كه امام صادق عليه السلام گوشهگيرى را براى خود انتخاب مىكند، دليل آن را فساد زمان و تغيير اخوان و عدم امكان همكارى با مردم آن عصر مىشمرد.
[1]. مريم، آيه 48 و 49.
در حديثى كه از امير المؤمنين على عليه السلام نقل كرديم سلامت دين را در عزلت مىداند كه مربوط به جايى است كه معاشرت با مردم به راستى دين انسان را به خطر بيفكند.
گاه بعضى از افراد شرايط خاصى دارند، و بسيار آسيبپذير و ضعيف در برابر مظاهر فسادند، ممكن است به اين گونه افراد توصيه شود، كمتر در اجتماعات ظاهر شوند. آنها شبيه افراد بسيار ضعيف المزاجى هستند كه اگر در اجتماعات حاضر شوند به زودى مزاج آنها انواع بيمارىها را به خود جذب مىكند، ممكن است طبيب به چنين شخصى دستور دهد كمتر در اجتماع ظاهر شود. امروز معمول است هنگامى كه هوا بيش از حد آلوده مىشود، به افراد ضعيف مانند كودكان و پيرمردان و بيماران قلبى و تنفّسى توصيه مىشود در خانه بمانند.
بديهى است هيچ يك از اينها يك اصل كلى نيست، بلكه مربوط به شرايط خاص اجتماعى است، يا شرايط خاص فرد است، بنابراين نبايد آن را به همگان و در هر زمان و مكان توصيه كرد.
اگر مىبينيم امام صادق عليه السلام به يكى از يارانش مىفرمايد اگر مىتوانى از خانهات بيرون نروى چنين كن، چرا كه از غيبت و دروغ و حسد و ريا و ظاهرسازى و مداهنه نجات خواهى يافت، حتماً يا شرايط جامعه در آن زمان چنين ايجاب مىكرده و يا آن فرد، فرد آسيبپذير و ضعيفى بوده است.
از مجموع آنچه در بالا گفته شد نتيجه مىگيريم:
اين نكته را نيز نمىتوان ناديده گرفت كه انسانهاى اجتماعى نيز براى انس به پروردگار ساعت يا ساعاتى را از روز بايد به خويشتن پردازند، مخصوصاً در ساعات آخر شب، تنها باشند و با خدا انس گيرند و راز و نياز كنند، و از اين فراتر اين كه سالكان راه خدا و عاشقان پروردگار و عارفان پاكباخته در همان ساعاتى كه در ميان جمعند، با خدا هستند، و جز او نمىبينند، و به غير او انس نمىگيرند، و همه را براى او مىخواهند.
گاه نيز مىشود كه جدايى و قهركردن از مردمى كه راه فساد را لجوجانه
مىپيمايند، يكى از طرق مبارزه منفى با مفاسد است، چرا كه اين امر سبب مىشود كه آنها تكان بخورند و به خويش آيند. در حالات جمعى از علما ديده مىشود كه وقتى مردم در فساد اصرار مىورزيدند آنها را ترك مىگفتند و به صورت قهر از ميان آنها بيرون مىرفتند، و چيزى نمىگذشت كه مردم احساس سرشكستگى و كمبود مىنمودند، و به سراغ آن عالم رفته او را به ميان خود باز گردانده و اعمال خويش را اصلاح مىنمودند.
همه اينها استثنائاتى است كه در برابر اصل كلى اجتماعى بودن انسان قابل قبول است.
انگيزهها و پيامدهاى اجتماع گرايى و انزواطلبى
انگيزه اصلى توجه انسانها به مسائل اجتماعى و جامعه گرايى از طبيعت انسان سرچشمه مىگيرد، و اين جمله كه انسانمدنىُّ بالطَّبعاست در ميان همه جامعه شناسان، يك جمله شناخته شدهاى است، گوشهگيرى و انزوا روح انسان را به شدّت آزار مىدهد، و به گفته جامعهشناسان مطالعاتى كه در مورد افراد تارك دنيا به عمل آمده نشان مىدهد كه انزوا و گوشهگيرى اثر بدى در روح آنها گذارده و در آنان افسردگى و يأس و توهّم و در غالب اوقات توليد اختلال روانى مىكند.[1]
و به همين دليل يكى از بدترين شكنجهها براى انسان زندانهاى انفرادى است كه حتى در صورت ضرورت نبايد ادامه يابد، زيرا به يقين موجب اختلال روانى مىشود، مگر در كسانى كه روح عرفانى فوق العاده قوى داشته باشند و با خدا انس بگيرند، و راز و نياز با او را جانشين همه چيز كنند.
البته توجه انسان به زندگى اجتماعى و گروهى تنها از طبيعت و فطرت انسان سرچشمه نمىگيرد، بلكه منطق و عقل نيز، اين كار را به او توصيه مىكند، چرا كه بدون زندگى اجتماعى، به هيچ گونه رشد و ترقى نصيب انسانها نمىشود، و اگر
[1]. جامعهشناسى ساموئيل كَنيك، صفحه 428.
انسانها از همديگر جدا زندگى مىكردند، امروز هم تقريباً به همان حالت انسانهاى نخستين بودند، زيرا با يك مطالعه ساده مىتوان فهميد كه تمام علوم و دانشها و معارف و صنايع از ضميمه شدن افكار و انديشهها و تجربيات به يكديگر به وجود آمده است، و همين امر است كه قطار جامعه انسانى را به پيش مىراند و از پيچ و خمها عبور مىدهد، و به قلّههاى ترقى و تكامل مىرساند.
به طور كلى مىتوان گفت كه تنهايى و عُزلت سرچشمه بسيارى از مفاسد و بدبختىها و ناكامىها است، از جمله:
1- بسيارى از انحرافات فكرى و اعوجاج سليقه، و كج انديشى و بدخُلقى از انزوا و گوشهگيرى سرچشمه مىگيرد، به همين دليل افراد منزوى غالباً افراد تندخو، سخت گير، لجوج، و خودبزرگبين هستند (البته اين اصل مانند هر اصل ديگرى استثنائاتى دارد).
2- عجب و خود پسندى يكى ديگر از آثار گوشهگيرى و انزوا است زيرا انسان روى غريزه حبّذات معمولًا به خود و آثارش سخت علاقهمند است، و هرگاه با ديگران معاشرت نداشته باشد، و فضائل و كمالات آنها را نبيند و خويش را با آنها مقايسه نكند، سبب مىشود كه خود را برترين و بالاترين انسانها تصوّر كند.
به همين دليل بسيار ديده شده كه افراد منزوى و گوشه گير ادعاى بزرگ و گاهى عجيب دارند كه همگى از عجب و خود بينى فوق العاده و حالت توهّم و خيال پرورى حكايت مىكند.
اما هنگامى كه انسان با ديگران معاشرت كند، غالباً مىبيند كه افراد فاضلتر و عالمتر، پاكتر و با تقواتر از او وجود دارد، يا لااقل افراد زيادى همانند او هستند. از همين رو از عالم خيال و وهم و پندار فاصله مىگيرند، و از ادعاى بيهوده پرهيز مىكند.
3- سوءِ ظن به همه افراد حتى نزديكترين كسان، يكى ديگر از آثار منفى انزواطلبى و گوشهگيرى است، و عجب اينكه سوء ظن سبب گوشهگيرى مىشود، و گوشهگيرى سبب سوء ظن بيشتر، و اين گونه افراد مردم را نادرست، آلوده، حق
نشناس، حسود و كينه توز مىپندارند، ولى هرگاه در اجتماع ظاهر شوند، و دوستان خوبى براى خود برگزينند، به زودى مىفهمند كه همه اين توقعات باطل بوده است.
4- غافل ماندن از عيوب خويش. انسان به خاطر حب ذات معمولًا عيوب خود را نمىبيند، بلكه گاه عيوب خود را، صفات برجسته و نقطههاى قوّت مىپندارد، چرا كه انسان هميشه بايد عيوب خود را در آيينه قضاوت ديگران تماشا كند، و ببينند افراد بىطرف و بىنظر درباره او چه مىگويند و چه انتقاد و ايرادى دارند، حتى گاهى انسان عيوب خود را در آيينه فكر بدخواهانش بهتر مىتواند ببيند، چرا كه در صدد عيب جويى هستند، و مو به مو شرح مىدهند؛ ولى افراد منزوى و گوشه گير از چنين آئينهاى محرومند.
5- دور ماندن و محروم ماندن از تجربيات ديگران- فكر و نيروى هر انسانى محدود است و تنها بخشهاى كوچكى از زندگى را مىتواند تجربه كند. ولى اگر با ديگران مخصوصاً افراد صاحب نظر در تماس باشد، دريايى از علم و دانش و تجربه و آزمون در اختيار قرار مىگيرد، كه مىتواند همه خواستههاى خود را در آن بيابد، و مشكلات را به كمك اين علوم و تجربهها حل نمايد.
يكى از اسرار پيشرفت سريع علم در زمان ما، تشكيل كنگرهها، انجمنها، و به اصطلاح همايشها است كه از مناطق مختلف يك كشور يا از نقاط مختلف دنيا در هر سال، و گاه در هر ماه جمع مىشوند و در اين گردهمايىها، فرآوردههاى علمى و تجربيات خود را به يكديگر منتقل مىسازند، و گاه رسانههاى عمومى جانشين اين گردهمايىها مىشود.
در يك سخن بركات و آثار و نتايج اجتماع گرايى بيش از آن است كه بتوان در اين مختصر بيان كرد، و آنچه گفتيم گوشهاى از آن بود، و همچنين زيانهاى انزواطلبى و گوشهگيرى فراتر از اينها است.