نيك تدريجاً به صورت عادت در مىآيد، ولى كارهاى شرّ و بد ناشى از لجاجت است».[1]
2- در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم:«ايَّاكَ وَ مَذْمُومَ اللَّجاجِ فَانَّه يُثِيرُ الْحُرُوْبَ؛از لجاجت مذموم و نكوهيده بپرهيز كه مايه بروز جنگها است».[2]
تعبير به لجاجت مذموم اشاره به اين است كه گاهى انسان در كارهاى خير اصرار مىورزد و به صورت منطقى پافشارى مىكند، بى شك اين اصرار و پافشارى كار بسيار خوبى است و سرچشمه پيروزى و موفقيت.
ولى اصرار و پافشارى لجوجانه و بهانه جويانه كه از آن تعبير به «مذموم اللجاج» در حديث فوق شده است، سبب تحريك همين حس در ديگران مىگردد و ادامه آن به جنگ و خونريزى مىكشد.
3- در حديث ديگرى از همان حضرت مىخوانيم:«جِماعُ الشَّرِّ اللَّجاجُ وَ كَثْرَةُ الْمُماراةِ؛كانون شرّ و فساد همان لجاجت و بحث و جدال تعصّبآميز است».[3]
در واقع بسيارى از مشكلات و مصائب اجتماعى، سرچشمهاى جز همين امور ندارد، از يك سو گروهى به بحث و جدل و لجاجت بر مىخيزند، و از سوى ديگرى، گروهى ديگر نيز بر اثر جهل و نادانى و خودخواهى همين راه را ادامه مىدهند، ناگهان آتش نزاع شعلهور مىشود، و هر دو گروه بىآنكه هدفى را دنبال كنند به جان هم مىافتند، در حالى كه اگر يك طرف بر سر عقل بيايد و كمى خويشتن دارى به خرج دهد جلو مفاسد عظيمى گرفته مىشود.
4- در حديث ديگرى از همان امام بزرگوار مىخوانيم كه در مذمّت اين خوى زشت فرمود:«خَيْرُ الْاخَلاقِ ابْعَدُها عَنِ اللَّجاجِ؛ بهترين اخلاق، اخلاقى است كه از لجاجت دورتر باشد».[4]
از اين تعبير استفاده مىشود كه روح لجاجت و بهانه جويى با تمام صفات رذيله پيوند دارد، يا در آنها مؤثر است و يا از آنها متأثر مىباشد.
[1]. سنن ابن ماجه، حديث 221، ميزان الحكمه، حديث 18114.
[2]. شرح فارسى غررالحكم، جلد 2، صفحه 298.
[3]. همان مدرك، جلد 3، صفحه 376.
[4]. شرح فارسى غررالحكم، جلد 3، صفحه 425.
5- و نيز از آن حضرت نقل شده است كه در همين رابطه فرمود:«لا مَرْكَبَ اجْمَحُ مِنَ اللَّجاجِ؛هيچ مركبى سركشتر از لجاجت نيست».[1]
اين تعبير نشان مىدهد كه لجاجت انسان را به واديهايى مىكشاند كه صاحب آن نيز در انتظارش نيست، گاه او را به دروغ، گاهى به تكبّر، گاهى به خدعه و نيرنگ و گاه به جنگ و جدال، كه در روايات سابق به آن اشاره شد.
6- در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم هنگامى كه موسى بن عمران عليه السلام مىخواست از استاد و معلّمش خضر عليه السلام جدا شود از او تقاضاى پند و اندرز كرد، از جمله توصيههاى خضر عليه السلام اين بود:«ايَّاكَ وَ اللَّجاجَةَ اوْ تَمْشِى فِى غَيْرِ حاجَةٍ اوْ انْ تَضْحَكَ مِنْ غَيرِ عَجَبٍ وَاذْكُرْ خَطِيئَتِكَ وَ ايّاكَ وَ خَطايا النَّاسِ؛از لجاجت بپرهيز و همچنين از گام برداشتن در طريقى كه نياز تو در آن نيست (دخالت در امورى كه با تو ارتباط ندارد) و همچنين از خندههاى بى معنى، و همواره به ياد گناهان خويش باش و از بررسى گناهان مردم بپرهيز».[2]
در اين حديث لجاجت همرديف گامهاى بى هدف و دخالت در امورى كه ارتباطى به انسان ندارد قرار داده شده و اين نشان مىدهد لجوج هرگز تابع منطق نيست.
7- اين بحث را با حديث پر معناى ديگرى از على عليه السلام پايان مىدهيم آنجا كه فرمود:«مَنْ لَجَّ وَ تَمادَى فَهُوَ راكِسٌ الَّذِى رانَ اللَّهُ عَلَى قَلْبِهِ وَ صارَتْ دائِرَةُ السّوُءِ عَلَى رَأْسِهِ؛كسى كه لجاجت كند و اين راه را همچنان ادامه دهد، او كسى است كه فكرش وارونه مىشود و خداوند زنگار بر قلبش مىنهد و بديها و بدبختىها بر گرد وجود او دور مىزند».[3]
به هر حال احاديث در نكوهش اين رذيله اخلاقى بسيار است و آنچه در بالا آمد نمونه بارزى از آن احاديث است كه نشان مىدهد اين خوى زشت از آن رذايلى است كه صاحبش را بدبخت و بيچاره مىكند، از حق دور مىسازد، به باطل نزديك مىكند و به سرنوشت دردناكى كه در انتظارش نيست گرفتار مىسازد.
[1]. همان، جلد 6، صفحه 395.
[2]. سفينة البحار، ماده لجّ.
[3]. نهج البلاغه، نامه 58.
انگيزهها و پيامدهاى بهانهجويى و لجاجت
از آنجا كه اين خلق و خو در زمره اخلاق كودكان است سرچشمه آن قبل از هر چيز، جهل و نادانى و كوته فكرى است، افراد عاقل و فهميده كه داراى فكرى عميق هستند هميشه تابع منطق و استدلالند، هرگاه كسى با برهان منطقى براى آنها ثابت كند، كارى را كه ساليان دراز انجام مىدهند اشتباه است همان ساعت از آن باز مىگردند، ولى افراد كوته فكر و جاهل و نادان به آسانى از راه و روشى كه به آن عادت كردهاند باز نمىگردند، و تمام استدلالات منطقى در برابر آنها بى رنگ و بىاثر است.
يكى ديگر از علل و انگيزههاى آن سرزنشهاى بىموردى است كه از خارج بر كسى تحميل مىشود، هرگاه كسى را نسبت به كار خلافى كه انجام داده است ملامت كنند و در راه ملامت، طريق افراط را نپويند و ملامت آميخته با لطف و محبّت باشد، غالباً سبب بيدارى و بازگشت به طريق حق مىشود، ولى اگر ملامت و سرزنش از حد بگذرد، و توأم با خشونت و يا در انظار عموم باشد غالباً افراد خطاكار را بر سر لج مىآورد، و آنها براى اين كه اثبات كنند كار خلافى را انجام ندادهاند و ملامتها بىمورد است بر سر حرف خود و ادامه راه خويش پافشارى مىكنند و تدريجاً كار به جايى مىرسد كه باور مىكنند كار خوبى انجام مىدهند، و بايد آن را ادامه داد، از همين رو در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم«الِاْفراطُ فى الْمَلامَةِ يَشُّبُ نِيْرانَ اللّجاجَةِ؛زيادهروى در ملامت و سرزنش، آتش لجاجت را شعلهور مىكند».[1]
سوّمين عامل پيدايش اين صفت، احساس حقارت است، عقده حقارت سبب مىشود كه افراد زير بار ديگران نروند و براى اثبات شخصيت خويش گوش به حرف هيچ كس ندهند، سخنان منطقى را نپذيرند و بر پندار و رفتار و گفتار باطل خويش اصرار و پافشارى كنند در حالى كه افراد با شخصيت خود را بى نياز از اين كارهاى خلاف مىبينند به راحتى در برابر منطق و برهان تسليم مىشوند، و هرگز بر خطاهاى خود اصرار نمىورزند.
[1]. بحارالانوار، جلد 74، صفحه 212.
ضعف اراده و عدم شخصيت در انتخاب و تصميمگيرى را مىتوان عامل چهارمى براى لجاجت و بهانهجويى دانست، بديهى است جدا شدن از برنامههاى اشتباه آلود كه انسان مدّتها به آن خو گرفته، و همچنين اعتراف به خطا و اشتباه كار سادهاى نيست، و نياز به قوّت اراده و شجاعت دارد؛ آنها كه از اين فضليت انسانى محرومند، رو به لجاجت و بهانهجويى مىآورند.
راحتطلبى را مىتوان عامل پنجم شمرد، چرا كه ترك مسيرى كه انسان مدّتها داشته است هميشه آسان نيست، غالباً مشكلاتى دارد، كه با روحيّه افراد راحتطلب و عافيت خواه به يقين سازگار نيست.
اينها عواملى بود كه مىتوان براى خوى زشت بهانه جويى و لجاجت ذكر كرد.
آثار منفى اين خوى زشت نيز بر كسى پوشيده نيست زيرا از يك سو انسان را گرفتار مشكلات ناخواستهاى مىكند، همان گونه كه در داستان گاو بنىاسرائيل آمده است كه آنها با لجاجت و بهانه جويى تكليف خودشان را ساعت به ساعت سختتر كردند، تا آنجا كه پيدا كردن گاوى به آن صفات كه بعد از اصرار و لجاجت تعيين شده بود، هزينه بسيار سنگينى داشت، در حديثى آمده است كه آنها اموال خود را روى يكديگر گذاردند تا توانايى بر خريدن آن گاو پيدا كردند سپس نزد موسى عليه السلام آمدند و ناله و فرياد سردادند و گفتند اى موسى! قبيله ما فقير شده و به گدايى افتاده است و به خاطر لجاجت، ما دستمان از كم و بيش كوتاه شد و در اينجا موسى عليه السلام به آنها محبت كرد و دعايى به آنان آموخت تا در سايه آن مشكلاتشان حل شود[1].
محروم شدن از درك واقعيتها كه زمينه ساز تكامل انسان است يكى ديگر از آثار منفى اين خوى زشت است چرا كه لجاجت و بهانه جويى به انسان اجازه نمىدهد خطاهاى خويش را اصلاح كند و در برابر واقعيتها و حقايق، سر تعظيم فرود آورد و به همين دليل از پيشرفت، ترقى و تكامل باز مىايستد.
[1]. بحارالانوار، جلد 13، صفحه 272.
انزواى اجتماعى و پراكندگى مردم از گرد انسان سوّمين پيامد سوء اين خوى زشت است، زيرا عموم مردم از افراد لجوج و بهانه جو متنفر وبيزارند و حاضر به همكارى با آنها نيستند، اصولًا همكارى اجتماعى نياز به انعطاف و تذكر پذيرى دارد، كارى كه از لجوج ساخته نيست.
اضافه بر اين، اين گونه اشخاص به سبك مغزى و نادانى در جامعه مشهور مىشوند، و همين سوءسمعه، آنها را به عقب مىراند و منزوىتر مىكند، همان گونه كه در حديث معروف دعائم كفر، از على عليه السلام نقل شده است كه فرمود:«وَ مَنْ نازَعَ فِى الرَأْىِ وَ خاصَمَ، شَهُرَ بِالمَثَلِ (بِالْفَشَلِ) مِنْ طُولِ الِلّجاجِ؛كسى كه به دفاع شديد و لجوجانه از اعتقاد خود برخيزد و با مخالفان مخاصمه كند، به خاطر لجاجتش مشهور به نادانى مىشود».[1]
كوتاه سخن اين كه خوى زشت لجاجت و بهانه جويى انسان را از خدا و خلق و حتى از خويشتن دور مىسازد، و جز با ترك اين خوى زشت، انسان نمىتواند از موقعيت و مكانت شايستهاى برخوردار شود.
تفاوت استقامت و لجاجت!
هرگاه انسان در طريق خير و مسير حق ايستادگى كند، يكى از شايستهترين كارها را انجام داده است، و اين همان فضيلت صبر و استقامت است كه پيش از اين درباره آن بسيار سخن گفتهايم، ولى اگر در طريق باطل و مسير نادرست بايستد و هيچ گونه انعطافى از خود نشان ندهد، همه مخالفان را در اشتباه بداند، و خود را حق مطلق بپندارد، و هرگز حاضر به اصطلاح خطاهاى خويش نباشد آن را لجاجت مىنامند كه از زشتترين خوهاى زشت است.
راه درمان لجاجت
چنانكه مىدانيم درمان بيماريهاى اخلاقى و روانى به طور كلى از دو طريق است،
[1]. بحارالانوار، جلد 69، صفحه 119.
نخست از طريق علمى و بررسى پيامدهاى سوء آن رذيله اخلاقى، و به اين طريق كسى كه آثار منفى بهانه جوئى و لجاجت را با تحليل عميق دريابد و بداند اين صفت رذيله انسان را از خدا و خلق خدا دور مىكند و راه تكامل را به روى او مىبندد و در اجتماع منزوى مىسازد و از درك حقايق محروم مىنمايد و در واقع حجاب ضخيمى است كه به روى عقل انسان مىافتد به يقين اين آمادگى در او پيدا مىشود كه از اين خوى زشت فاصله بگيرد و ريشههاى گنديده آن را از سرزمين روح خود بركند.
و نيز بداند كه لجاجت و بهانه جوئى با ايمان ساز گارنيست همانگونه كه در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم«سِتَّةٌ لا تَكُونُ فى المُؤمِنِ قيْلَ وَ ما هى؟ قالَ العُسْرُ وَ النَّكْدُ وَ اللَجاجَةُ وَ الكِذْبُ وَ الْحَسَدُ وَ الْبَغىُ؛شش چيز است كه در افراد با ايمان وجود ندارد پرسيدند آن شش چيز كدام است؟ فرمود: سختگيرى و بخل و لجاجت و دروغ و حسد و ظلم».[1]
طريق ديگر مبارزه راهكارهاى عملى است، يعنى هنگامى كه مقدمات ابراز اين صفت در او پيدا مىشود سعى كند فوراً از در تسليم درآيد و حق را پذيرا شود و از گوينده تشكر كند و اگر در ابتدا از خود سرسختى نشان داده عذرخواهى نمايد، هرگز يك سخن را از سر لجاجت تكرار نكند و اگر يك بار بر زبان او جارى شد بلافاصله سكوت كند و خود را از وسوسه شيطان به خدا بسپارد هنگامى كه چند بار اين برنامه را عملى كند تدريجاً از شدّت لجاجت او كاسته مىشود وبا ادامه اين راه ريشهكن خواهد شد.
با افراد لجوج نشست و برخاست نكند وبه جدال و مراء ننشيند و به بحث و مجادله نپردازد، حالات بزرگان پيشين را مطالعه كندكه چگونه حرف حق را حتى از يك كودك يا غلام وبرده مىپذيرفتند واگر شاگردان آنهاايرادى مىگرفتند و ايراد را درست مىديدند با عنايت واحترام پذيرا مىشدند و از آنجا كه يكى از آثار يا يكى از
[1]. بحارالانوار، جلد 64، صفحه 301، حديث 29.
انگيزههاى آن رياكارى و جهل و نادانى است هرقدر در اصلاح خويش از اين دوصفت رذيله بكاهد از لجاجت او كاسته خواهد شد ونيز حالات اقوام پيشين را كه بر اثر لجاجت در برابر انبيا برخاستند وكفر را بر ايمان ترجيح دادند و سرانجام گرفتار عذابهاى الهى شدند از نظربگذراند و بداند پوئيدن راه لجاج سرانجامش همان است كه دامنگير آن اقوام كافر لجوج شد و اگر گرفتار عذاب الهى نشود در زندگى دنيا سخت به رنج و تعب مىافتد در داستان گاو بنى اسرائيل آمده است كه لجاجت در برابر دستور موسى عليه السلام سبب شد بنى اسرائيل هر چه داشتند به عنوان بهاى آن گاو با ويژگىهاى خاصش بپردازند تا آنجا كه گروهى از آنها به گدائى افتادند و نزد موسى عليه السلام رفتند و اعتراف كردند كه بخاطر لجاجت هرچه داشتيم از دست داديم براى ما دعا كن تا خداوند روزى ما را وسيع كند![1]
چچ
[1]. بحار الأنوار، جلد 13، صفحه 272.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة