بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 91

انگيزه‌هاى شكرگزارى‌

با اين كه روح شكرگزارى در انسان تقويت شود، از طرق گوناگونى مى‌توان استفاده كرد، نخست معرفت نعمت‌ها است، مى‌دانيم نعمت‌هاى خداوند سر تا پاى وجود انسان را در بر مى‌گيرد، نعمت‌هاى مادى و معنوى، نعمت‌هاى ظاهرى و باطنى و نعمت‌هاى فردى و اجتماعى. خوشبختانه پيشرفت علوم و دانش‌هاى بشرى كمك بسيار مؤثّرى به شناخت نعمت‌ها كرده است و در پرتو آنها بسيارى از شگفتى‌هاى وجود انسان و موجودات جهان كشف شده كه هر كدام نعمت بزرگى محسوب مى‌شود، امروز ما به خوبى مى‌دانيم كه جسم يك انسان از ميلياردها واحد كوچك زنده به نام ياخته تشكيل شده كه هر كدام از آنها ساختمان بسيار پيچيده و حيرت انگيزى دارد، و هر كدام نعمتى از نعمت‌هاى خدا است، امروز است كه ما مى‌دانيم در درون خون ما ميليون‌ها موجود زنده به نام گلبول سفيد وجود دارد كه هر كدام به صورت سرباز مدافعى از سلامت انسان در برابر هجوم انبوه ميكرب‌هاى بيمارى‌زا كه از زمين و هوا و آب و غذا وارد بدن انسان مى‌شوند دفاع مى‌كنند، اگر يك روز گفته مى‌شد در هر نفسى دو نعمت موجود است و بر هر نعمتى شكرى واجب، امروز ما به خوبى مى‌دانيم كه در هر نفس هزاران بلكه ميليون‌ها نعمت وجود دارد و بر هر نعمتى شكرى واجب است. اگر پيشينيان با آگاهى از علوم زمان خود مى‌گفتند.

ابر و باد و مه و خورشيد و فلك دركارند

تا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى‌

امروز در پرتو پيشرفت علوم ما مى‌دانيم تنها اين چهار موجود نيستند كه به ما كمك مى‌كنند، بلكه هزاران عامل دست به دست هم مى‌دهد تا گندمى از زمين برويد و خوراك انسانى شود.

بنابراين انگيزه شكر كه از طريق معرفت نعمت حاصل مى‌شود، در عصر و زمان ما ابعاد گسترده‌ترى پيدا كرده است.

بنابراين، دوام سپاسگزارى از دوام مطالعه بررسى نعمت‌ها حاصل مى‌شود.


صفحه 92

انگيزه ديگر براى شكرگزارى اين است كه انسان هميشه به زيردستان خود نگاه كند و ببيند خداوند چقدر بر او منّت نهاده و چه امكاناتى در اختيار او قرار داده كه به دلايل مختلفى به ديگران نداده است، در حديثى مى‌خوانيم كه اميرمؤمنان على عليه السلام در نامه‌اى كه به يكى از اصحاب معروفش حارث هَمْدانى نوشت فرمود:

«وَاكْثِرْ انْ تَنْظُرَ الى مَنْ فُضِّلْتَ عَلَيْهِ، فَانَّ ذلِكَ مِنْ ابْوابِ الشُّكْرِ؛به افراد پايين‌تر از خود زياد نگاه كن، كه اين خود از ابواب شكر است».[1]

اين در حالى است كه اگر انسان به افراد بالاتر از خود بنگرد به يقين روح ناسپاسى همراه وسوسه‌هاى شيطانى در او زنده مى‌شود.

مطالعه بركات و آثار سپاس گزارى كه فزونى نعمت و دوام و بقاء آن است، و در بحث‌هاى گذشته به طور گسترده ذكر شد نيز از انگيزه‌هاى مهم محسوب مى‌شود.

براى ايجاد انگيزه‌هاى شكر در توده مردم نسبت به يكديگر نيز بهترين راه آن است كه افراد قدردان و شكرگزار و كسانى كه از خدمات و عطايا و كمك‌ها خوب استفاده مى‌كنند مورد تشويق قرار گيرند، تشويق‌هاى گفتارى، و تشويق‌هاى رفتارى. حضرت على عليه السلام در عهدنامه معروف مالك اشتر خطاب به مالك مى‌فرمايد:

«وَلايَكُونَنّ الُمحسِنُ وَ الْمُسيئُى عِنْدَكَ بِمَنْزَلَةٍ سَواء فَانَّ فى ذلِكَ تَزْهيداً لِاهْلِ الْاحْسانِ فى الْاحْسانِ وَ تَدْريباً لِاهْلِ الْاسائَةِ عَلَى الْاسائَةِ؛هرگز نبايد افراد نيكوكار و بدكار نزد تو يكسان باشند، زيرا اين كار سبب مى‌شود كه نيكوكاران در نيكى‌هايشان بى‌رغبت شوند، و بدكاران در اعمال بدشان تشويق گردند».[2]

شكر خالق و شكر مخلوق‌

بى‌شك شكرگزارى و سپاس، نه تنها در برابر خالق كه در برابر مخلوق نيز مطلوب است. كسى كه به ديگرى خدمت مى‌كند و نعمتى در اختيار او مى‌گذارد و از مواهب خويش به او مى‌بخشد هر چند انتظار قدردانى و تشكّر نداشته باشد، وظيفه انسانى‌

[1]. نهج‌البلاغه، نامه 69.

[2]. همان، نامه 53.


صفحه 93

كه مشمول نعمت او شده است اين است كه در مقام شكرگزارى و سپاس برآيد، و با قلب و زبان و عمل از وى قدردانى كند، در روايت معروفى از امام على بن موسى الرضا عليهما السلام مى‌خوانيم:«مَنْ لَمْ يَشْكُرِالْمُنْعِمَ مِنَ الَمخْلُوقينَ لَمْ يَشْكُرِ اللَّهَ عَزّوجل؛كسى كه بخشنده نعمت را از ميان مخلوقين شكرگزارى نكند، شكر خداوند متعال را بجا نياورده است».[1]

جمله‌«من لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق»هر چند به اين عبارت در متون روايات معصومين عليه السلام وارد نشده ولى محتوا و مضمون آن در روايت بالا و ديگر روايات ديده مى‌شود، و تاب دو تفسير دارد، نخست اين كه ترك شكرگزارى مخلوق، يا ناسپاسى در برابر بخشندگان نعمت، دليل بر روح ناسپاسى در وجود شخص است كه به خاطر آن، ارزشى براى نعمت‌هاى مردم قايل نيست، بلكه گاه خود را طلبكار هم مى‌داند، چنين كسى به يقين در برابر خالق متعال نيز شكرگزارى نخواهد كرد، به‌خصوص اين كه نعمت‌هايى كه مردم به يكديگر مى‌دهند چون محدود است و گهگاه واقع مى‌شود، به چشم مى‌آيد، برخلاف نعمت‌هاى الهى كه تمام وجود ما را در تمام عمر احاطه كرده و به همين دليل گاه از شدّت ظهور مخفى و پنهان مى‌شود.

ديگر اين كه تشكّر از مخلوق در واقع تشكّر از خدا است، چرا كه مخلوق واسطه‌اى براى انتقال نعمت خدا به بندگان بيش نيست، بنابراين كسى كه شكر مخلوق را بجا نياورد در واقع شكر خدا را بجا نياورده است.

به هر حال در روايات اسلامى بر اين معنى تأكيد شده كه هم در برابر نعمتى كه كسى به شما مى‌بخشد سپاس‌گزار باشيد و هم به كسى كه سپاس‌گزارى مى‌كند نعمت بيشترى بدهيد. چنانكه در حديثى از امام صادق عليه السلام آمده است كه: در تورات اين جمله نوشته شده:«اشْكُرْ مَنْ انْعَمَ عَلَيْكَ وَ انْعِمْ عَلى مَنْ شَكَرَك؛از كسى كه به تو نعمتى مى‌بخشد تشكّر كن و به كسى كه از تو تشكّر مى‌كند، نعمت بيشترى ببخش».[2]

خداوند در قرآن مجيد نيز صريحاً دستور شكرگزارى نسبت به بندگان را صادر

[1]. عيون اخبار الرضا، جلد 2، صفحه 24.

[2]. اصول كافى، جلد 2، صفحه 94.


صفحه 94

كرده و آن را در كنار شكرگزارى از خودش قرار داده است، مى‌فرمايد:«وَوَصَّيْنا الْانْسانُ بِوالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ امُّهُ وَهْناً عَلى وَهْنٍ وَ فِصالُهُ فى عامَيْنِ انِ اشْكُرْ لى وَلِوالِدَيْكَ الَىَ الْمَصير؛ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش كرديم، مادرش هر روز با زحمتى روى زحمت حمل كرد (و دوران باردارى را با رنج‌هاى فراوان پشت سر گذاشت) و دوران شير خوارگى او در دو سال (با زحمت فراوان) صورت مى‌گيرد، به انسان گفتيم كه براى من و براى پدر و مادرت شكرگزارى كن كه بازگشت همه شما به سوى من است».[1]

به يقين پدر و مادر تنها كسانى نيستند كه بر گردن انسان حق دارند (هر چند حق آنها بسيار بزرگ است) هر كس حقّى معنوى يا مادى داشته باشد بايد در برابر او تشكّر كرد.

در حالات پيشوايان بزرگ اسلام نيز ديده شده است كه گاه كمترين خدمت را با بزرگترين نعمت پاسخ مى‌گفتند، «داستان هديه كردن يكى از كنيزان امام حسين عليه السلام شاخه گلى به آن حضرت و در برابر، آزاد ساختن او به وسيله امام عليه السلام معروف است، و هنگامى كه از حضرتش توضيح خواستند كه اين خدمت بزرگ چگونه در مقابل آن كار كوچك قرار مى‌گيرد فرمود:«كذا ادَّبَنا اللّهُ؛اين گونه خداوند ما را ادب كرده است».[2]

و نيز در داستان معروف ديگرى مى‌خوانيم كه در يكى از سفرها امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام و عبداللَّه بن جعفر از قافله عقب ماندند و در بيابان تشنه شدند، از دور خيمه چادر نشينى جلب توجه آنها را نمود، به سراغ آن آمدند، پير زن تك و تنهايى در آن ديدند كه آنها را سيراب كرد، و گوسفندى را كه داشت براى تغذيه آنها آماده ساخت و آنها به پيرزن فرمودند اگر به مدينه آمدى به سراغ ما بيا شايد بتوانيم اين همه محبّت را تا اندازه‌اى جبران كنيم، سپس خشكسالى شديدى در بيابان‌هاى اطراف مدينه شد به گونه‌اى كه چادرنشينان به شهرها هجوم آوردند و از مردم درخواست كمك مى‌كردند، روزى چشم امام حسن عليه السلام به همان پيرزن افتاد كه‌

[1]. لقمان، آيه 14.

[2]. بحارالانوار، جلد 44، صفحه 195. مانند اين جريان در مورد امام حسن عليه السلام نيز نقل شده است. بحارالانوار، جلد 43، صفحه 343.


صفحه 95

در كوچه‌هاى مدينه تقاضاى كمك مى‌كند. حضرت او را صدا زد و از او پرسيد به خاطر دارى كه من و برادر و پسر عمويم در بيابان نزد تو آمديم و تو بهترين كمك را به ما كردى، پيرزن نيكوكار چيزى به خاطر نداشت، ولى امام فرمود: اگر تو به خاطر ندارى، من به خاطر دارم. سپس پول زياد و گوسفندان فراوانى به او بخشيد و او را نزد برادرش امام حسين عليه السلام فرستاد، آن حضرت نيز عطاياى بيشترى به پيرزن دادند و سپس او را به سراغ عبداللَّه بن جعفر فرستادند، او نيز نعمت زيادى به آن پيرزن بخشيد و در پايان حديث آمده است:«صارَتْ مِنْ اغْنَى النَّاسِ؛او يكى از ثروتمندترين مردم شد».[1]

داستان «شيماء» دختر حليمه سعديه خواهر رضاعى پيامبر صلى الله عليه و آله و محبّت و خدمتى كه آن حضرت به خاطر خدمات مادرش در دوران شيردادن او به شيماء كرد نيز در بسيارى از تواريخ آمده و خلاصه‌اش اين است كه بعد از جنگ «حنين» گروه زيادى از طائفه بنى‌سعد و قبيله «حليمه سعديه» به اسارت درآمدند، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله شيماء را در ميان اسيران ديد به ياد محبت‌هاى او و مادرش در دوران شيرخوارگى خود افتاد برخاست و عباى خود را بر زمين گستراند و شيماء را روى آن نشاند و با مهربانى از او احوال‌پرسى كرد و فرمود: تو همان هستى كه در روزگار شيرخوارگى به من محبت كردى (مادرت نيز محبت كرد) اين در حالى بود كه حدود شصت سال از آن تاريخ مى‌گذشت، شيما از پيامبر صلى الله عليه و آله تقاضا كرد اسيران طايفه‌اش را آزاد سازد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من سهم خودم را مى‌بخشم، هنگامى كه مسلمانان از اين ماجرا آگاه شدند، آنها نيز به پيروى از پيامبر صلى الله عليه و آله سهم خود را بخشيدند و در نتيجه همه اسيران آن طايفه آزاد شدند (و به اين ترتيب به خاطر خدمت دوران شيرخوارگى، گروه زيادى آزادى خود را باز يافتند.[2]

و نظر اين شكرگزارى و قدردانى عملى در حالات پيشوايان معصوم عليه السلام فراوان است.

[1]. نورالابصار محمد شبلنجى مصرى (با اقتباس و تلخيص)؛ بحارالانوار، جلد 43، صفحه 348.

[2]. اعلام الورى، صفحه 126 و 127، سفية البحار، ماده «حلم».


صفحه 96

نمونه ديگر از اين گونه شكر و سپاسگزارى در برابر خدمات بندگان خدا چيزى است كه در تاريخ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است و آن اين كه در عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله زنى بود به نام «ثويبه» كه پيش از آن كه «حليمه سعديه» افتخار دايه بودن نسبت به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله را پيدا كند چند روزى از شير فرزندش به نام مسروح، پيامبراكرم صلى الله عليه و آله را شير داد. هنگامى كه پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله هجرت فرمود و اموالى در اختيار آن حضرت قرار گرفت، هيچ گاه ثويبه را فراموش نمى‌كرد، و همواره تا پايان زندگى آن زن، لباس هدايايى براى او مى‌فرستاد. آن زن بعد از جنگ «خيبر» چشم از جهان پوشيد.

شگفت‌آور اين كه در بعضى از تواريخ آمده است كه «ثويبه» كنيز «ابولهب» بود و هنگامى كه به ابولهب بشارت تولد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را داد او را آزاد كرد (پيدا است ابولهب در آن زمان به خاطر خويشاوندى با پيامبر صلى الله عليه و آله از تولد پيامبر صلى الله عليه و آله خوشحال شد كه از برادرش عبداللَّه فرزندى به وجود آمد).

هنگامى كه ابولهب بعد از آن همه دشمنى با پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از دنيا رفت، برادرش عباس او را در خواب ديد سؤال كرد: حالت چگونه است؟ گفت: در آتشم، ولى شبهاى دوشنبه مجازات من تخفيف مى‌يابد و از ميان انگشتانم آب مى‌نوشم، و اين به خاطر آن است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله دوشنبه متولد شد، و من هنگامى كه بشارت تولد او را از ثويبه كنيز خودم شنيدم، و آگاه شدم كه چند روزى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را شير داد او را آزاد كردم.[1]

چچ‌

[1]. سفينة البحار، جلد 1، ص 522 (واژه ثويبه).


صفحه 97

4

غيبت، تنابز بالألقاب و حفظالغيب‌

اشاره‌

در جلد اوّل از اين كتاب كه بحث پيرامون اصول كلّى مباحث اخلاقى بود، بحثى پيرامون مبارزه با آفات اللسان (آفت‌هاى زبان) به عنوان يكى از نخستين گامهاى اصلاح اخلاق و تهذيب نفس و سير و سلوك الى اللّه مطرح شد، وعده داديم جزئيات آن در بحث‌هاى آينده عنوان خواهد شد. يكى از آنها مسأله غيبت است كه از شايع‌ترين و زشت‌ترين و خطرناك‌ترين مفاسد اخلاقى است. و سبب هتك حيثيّت افراد، كشف اسرار، اشاعه فحشاء، و جسور ساختن گنهكاران در گناهانشان و سرانجام موجب تزلزل پايه‌هاى اعتماد در زندگى اجتماعى است.

بى‌شك بسيارى از مردم نقطه ضعف‌هايى دارند كه غالباً پرده بر آن افتاده اگر اين عيوب و نقطه ضعف‌ها آشكار گردد، اعتماد عمومى سلب مى‌شود، و مفاسد متعددى كه در بالا اشاره شد سطح جامعه را فرا خواهد گرفت، به همين دليل اسلام از آن شديداً نهى كرده و در كتب علماى اخلاق غيبت به عنوان يكى از بدترين آفات زبان ذكر شده است (هر چند غيبت منحصر به زبان نيست از طريق قلم يا اشارات دست و چشم و ابرو نيز انجام مى‌شود).

و از آنجا كه بدون پرهيز از اين رذيله اخلاقى هرگز انسان در مسير قرب الى الله به جايى نمى‌رسد و جامعه انسانى روح صلاح و سعادت را نمى‌بيند بايد، براى آن اهميت فوق العاده قائل شد.


صفحه 98

گذاشتن لقب‌هاى زشت بر يكديگر كه غالباً در غياب اشخاص از آن استفاده مى‌شود نيز شاخه‌اى از شاخه‌هاى غيبت است، هر چند گاهى تحت عنوان مستقلى از آن ياد شده است، از همين رو ما اين دو بحث را همراه يكديگر عنوان كرديم.

نقطه مقابل غيبت حفظ الغيب است، كه انسان در پشت سر اشخاص از آنها به نيكى ياد كند، و اگر كسى از آنها غيبت كند به دفاع از حيثيت آنها برخيزد و با تعبيرات مختلفى كه بعداً به آنها اشاره خواهد شد آبروى او را حفظ كند، و اين يكى از فضايل مهم اخلاقى است. كه بركات زيادى را براى فرد و جامعه همراه دارد.

به هر حال با توجه به اهميت موضوع، قرآن مجيد در آيات متعددى به سراغ اين موضوع رفته و دستورهاى مؤكدى صادر نموده است:

1- ... وَلا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً ايُحِبُّ احَدُكُمْ انْ يَأْكُلَ لَحْمَ اخيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوه.(حجرات- 12)

2- وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ.(همزه- 1)

3- انَّ الَّذينَ يُحِبُّونَ انْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِى الّذينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ اليمٌ فِى الدُّنْيا وَ الْاخِرَةِ.(نور- 19)

4- لا يُحِبُّ اللَّهَ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ الّا مَنْ ظُلِمَ وَ كانَ اللَّهُ سَميعاً عَليِماً.(نساء- 148)

ترجمه:

1- «... و هيچ يك از شما ديگرى را غيبت نكند، آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ به يقين همه شما از اين امر كراهت داريد».

2- واى بر هر غيب‌جوى مسخره كننده.

3- «كسانى كه دوست دارند زشتى‌ها در ميان مردم با ايمان شيوع يابد عذب دردناكى براى آنان در دنيا و آخرت است.