هر جا مدارا كارسازتر است، مدارا كن و اگر جز از سختگيرى كار برنمىآيد، سختگيرى نما.
همينطور امام7طى نامهاى كه براى مردم مصر فرستاد، نوشت:
بندهاى از بندگان خدا را به سويتان گسيل داشتهام كه در روزهاى بحران نمىخوابد و در لحظههاى خطر، از برابر دشمن نمىگريزد و براى تبهكاران از شراره آتش گرانتر است. او مالك پسر حارث (اشتر نخعى و) از قبيله مذحج است گوش به فرمان او باشيد![1]
همانگونه كه نامه نخست، چگونگى و محدوده بهكارگيرى قاطعيت و نرمى را براى مدير تشريح مىكند، نامه دوم بر ضرورت قاطع بودن مدير تأكيد دارد؛ در عين حال بيان مىدارد كه قاطعيت مديران اسلامى- بهويژه در عرصه سياسى و نظامى- بايد متوجه دشمنان اسلام و مسلمانان، تهبكاران و مفسده جويان باشد و نرمى و مدارا بيشتر شامل حال دوستان و خودىها گردد. اين مضمون، در آيه 29 سوره فتح از ويژگىهاى مسلمانان شمرده شده است.
سيره علوى
مولى الموحدين على7، پس از رهبر عظيمالشأن اسلام6عالىترين الگوى مديريت اسلامى در همه ابعاد است. آن بزرگوار، خود در مواقع لازم قاطع، و يا ملايم برخورد مىكرد و از كارگزاران خود نيز مىخواست كه چنين باشند و خود، بهترين اسوه اين ميدان بود. آنچه در زير مىخوانيد، نمونههاى اندكى از سيره آن امام بر حق است.
1- امام از سوى رسول اكرم6به سوى يمن اعزام شد تا ضمن حل و فصل امور آن سامان، معارف دين را نيز به مردم بياموزد، وقتى خبر عزيمت پيامبر6به سفر حج به يمن رسيد، امير مؤمنان7نيز همراه ياران خود راهى مكه شده در نزديكى مكه، براى
[1]- نهجالبلاغه، نامه 38، ص 951- 952
امر مهمّى به تنهايى خدمت پيامبر6رسيد و سپس به كاروان خود بازگشت تا به اتفاق، وارد شهر شوند. در اين اثنا مشاهده كرد كه برخى از اهل كاروان از پارچههاى بيتالمال به عنوان لباس احرام استفاده كردهاند، امام با قاطعيت دستور جمعآورى پارچهها را صادر كرد و آنها را بستهبندى كرد و در جاى خود قرار داد. همراهان امام كه اين تصميم را خوش نداشتند، نزد پيامبر6زبان به شكوه از على7گشودند. پيامبر اكرم6به دفاع از امام برخاست و فرمود: «ديگر نبينم كسى درباره على7شِكوه كند! او در اجراى امر خدا قاطع است و در دين خود اهل سازش نيست!»[1]
اما از سوى ديگر، در زمان خلافت همين امام7عسل فراوانى از منطقه همدان آوردند، آن حضرت دستور داد يتيمان را گرد آورند و به آنان اجازه داد كه از مشكهاى عسل هر قدر دوست دارند بخورند و خود، عسلها را با پيمانهاى ميان مردم تقسيم مىكرد. از آن حضرت سؤال شد كه چرا به يتيمان چنين امتيازى داده است؟ در پاسخ فرمود: «امام و رهبر جامعه، پدر يتيمان است ...!»[2]
2- در روزهاى اوّل خلافت امام، عمرو عاص شبانه با امام ملاقات كرد و كارى خصوصى داشت. آن حضرت بى درنگ چراغ بيتالمال را خاموش كرد تا سوخت آن، صرف گفتگوى شخصى نشود.[3]امّا در موارد ديگرى، گاه به يك نفر روستايى، تا هزار سكّه، كمك مىكرد.[4]
از سخنان امام على7قبل از ضربت خوردن برمىآيد كه آن سردار سلحشور مىدانست ابن ملجم مرادى قاتل او خواهد شد، امّا به او مهربانى مىكرد و پس از ضربت خوردن از دست آن نابكار، باز هم به فرزندانش سفارش كرد كه با او مدارا كنند، به او آب
[1]- بحارالانوار، ج 21، ص 385
[2]- همان، ج 27، ص 248
[3]- همان، ج 41، ص 116
[4]- همان، ص 32
و غذا بدهند و در صورت قصاص، بيش از يك ضربه به او نزنند.[1]اينگونه رفتار در حالى بود كه آن امام همام، در جنگهاى صدر اسلام شركت فعّال داشت و بسيارى از قهرمانان و دلاوران مشرك را به هلاكت رسانده بود.
اين بخش را با سفارشى از آن امام پرصلابت و مهربان به پايان مىبريم كه به يكى از فرماندارانش به نام «حذيفة بن يمان» مىنويسد:
«... وَ آمُرُكَ بِالرِّفْقِ فى امُورِكَ وَاللّينِ وَالْعَدْلِ فى رَعِيَّتِكَ»[2]
به تو فرمان مىدهم كه در كارهايت، در برخورد با مردم، با مدارا و نرمى و عدالت رفتار كنى.
6- قدرشناسى و ارجگزارى
آدمى با راهنمايى فطرت و دين و خرد، درمىيابد كه قدردانى و سپاسگزارى از كسانى كه به او نيكى كردهاند، لازم و ضرورى است و هر چه نعمت و خدمت و خوبى بهتر و بيشتر باشد، قدردانى بيشترى را مىطلبد، چنان كه جايگاه احسان كننده نيز در كيفيت سپاسگويى مؤثّر است و به همين دليل، حمد و سپاس خداوند- كه منعم واقعى است- از هر كسى، فورىتر و واجبتر است، گرچه تنها تعداد اندكى از بندگان شايسته او از عهده چنين وظيفهاى برمىآيند؛
«... اعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُكْراً وَ قَليلٌ مِنْ عِبادِىَ الشَّكُورُ»[3]
اى آل داوود، شكر به جاى آوريد، گرچه- فقط- عده كمى از بندگان من، شكور هستند.
از سوى ديگر، خداوند خود به عنوان يگانه مدير جهان آفرينش، از كمترين خوبىِ كوچكترين موجود، سپاسگزارى مىكند و به همين جهت يكى از اسماى حسناى او نيز
[1]- همان، ج 42، ص 206 و 285
[2]- همان، ج 28، ص 88
[3]- سبا( 34)، آيه 13
«شكور»[1]يعنى بسيار سپاسگزار است و از بندگان خويش نيز خواسته كه علاوه بر قدردانى از خدا، از واسطههاى نعمت و كسانى كه مستقيم و غير مستقيم به آنان خوبى كردهاند، تشكّر كنند، و زحمات يكديگر را سپاس گويند. امام سجاد7مىفرمايد:
«يَقُولُ اللَّهُ تَبارَكَ وَ تَعالى لِعَبْدٍ مِنْ عَبيدِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ؛ اشَكَرْتَ فُلاناً فَيَقُولُ: بَلْ شَكَرْتُكَ يا رَبِّ. فَيَقُولُ: لَمْ تَشْكُرْنى اذْ لَمْ تَشْكُرْهُ. ثُمَّ قالَ: اشْكَرُكُمْ لِلَّهِ اشْكَرُكُمْ لِلنَّاسِ»[2]
روز قيامت، خداوند از يكى از بندگانش مىپرسد؛ آيا سپاس فلانى را گفتى؟ پاسخ مىدهد: خدا يا من سپاس تو را به جاى آوردم. خداوند مىگويد؛ چون شكر او را بهجا نياوردى، سپاس مرا نيز نگفتهاى! امام سپس فرمود: «شاكرترين شما نسبت به خدا، سپاسگزارترينتان نسبت به مردم است.»
قدردانى در حيطه مديريت
الف- عموميت قدردانى
اين خصلت ارزشمند بايد به صورت يك «ملكه» در مدير تجلى كند، بهگونهاى كه خدمت هيچ كس، بدون پاداش- گرچه زبانى- نماند و حتى پس از عزل، جابهجايى و يا درگذشت كاركنان مجموعه، فراموش نشود. دو نمونه از سيره بزرگان دين در اين زمينه بيان مىگردد:
1- محمد بن ابى بكر، از ياران و شيعيان واقعى امام على7بود كه مدتى ولايت استان بزرگ مصر را به عهده داشت و در نبرد با نيروهاى معاويه به شهادت رسيد.
امام7با شنيدن خبر شهادت محمد، طى نامهاى به عبدالله بن عباس نوشت:
محمد بن ابى بكر- كه رحمت خدا بر او باد- به شهادت رسيد. ما اين مصيبت را به
[1]- فاطر( 35)، آيه 34.
[2]- اصول كافى، ج 2، ص 99
حساب خدا مىگذاريم؛ او فرزندى خيرخواه، كارگزارى پرتلاش، شمشيرى برنده و ستونى پابرجا و بازدارنده بود.[1]
2- عمر بن ابى سَلَمه، از سوى امير مؤمنان7مدتى استاندار بحرين بود. وقتى امام7او را عزل و نعمان بن عجلان را به جايش منصوب كرد، طى نامهاى از او چنين تقدير كرد:
تو نيكو حكومت كردى و امانتدارى نمودى؛ اينك بدون هيچگونه دلخورى و سرزنش و اتّهامى، نزد ما بازگرد.[2]
ب- قدردانى متنوّع
سپاسگزارى مدير از افراد زيردست و همكار، ممكن است به شكل مادّى و معنوى، حضورى و غيابى، كتبى و شفاهى و غيره صورت پذيرد و هرگونه تقدير و تشويق به مقتضاى حال و صلاحديد مدير انجام گيرد. بر اين اساس، امكان دارد برخى از انواع تقدير، اولويت داشته باشد يا مدير از اعمال برخى از آنها معذور باشد. به فرموده امير مؤمنان7:
«اذا قَصُرَتْ يَدُكَ عَنِ الْمُكافاةِ فَاطِلْ لِسانَكَ بِالشُّكْرِ»[3]
هرگاه دستت از جبران [اعمال و قدردانى عملى] كوتاه شد، با زبانت سپاسگزارى كن.
ج- نتيجه قطعى
ارج نهادن به زحمات و خدمات همكاران، بهطور قطع نتيجه بخش است و كارآيى و اعتبار مديريت و سازمان را افزايش مىدهد؛ چنان كه عكس آن نيز صادق است.
ديدگاه همكاران و زيردستان نسبت به مدير، مىتواند به دو شكل زير باشد؛
الف- بخشى از آنها با ديد خوشبينانه به او مىنگرند و از عملكرد مديريتى او
[1]- نهجالبلاغه، نامه 35، ص 945
[2]- همان، نامه 42، ص 960
[3]- شرح غررالحكم، ج 3، ص 137
خشنودند. در اين صورت، قدردانى و سپاسگزارى مدير بر وفادارى و خشنودى آنان مىافزايد. چنان كه امام على7فرمود:
«شُكْرُكَ لِلرَّاضى عَنْكَ يَزيدُهُ رِضاً وَ وَفاءً»[1]
ب- بخشى نيز خواه ناخواه از عملكرد مدير ناراضى يا نگرانند، قدردانى و سپاسگزارى از كارهاى خوب و ارزشمند اين گروه نيز، اثر بخش خواهد بود؛ روحيه آنان را تلطيف خواهد كرد و رابطه كارى آنان با مدير و سازمان را اصلاح خواهد نمود.
همان حضرت در اين باره نيز مىفرمايد:
«شُكْرُكَ لِلسَّاخِطِ عَلَيْكَ يُوجِبُ لَكَ مِنْهُ صَلاحاً وَ تَعَطُّفاً»[2]
قدردانى تو از كسى كه نسبت به تو غضبناك است، موجب صلاح و مهربانى او نسبت به تو مىشود.
7- عيبپوشى
انسانهاى غير معصوم، كم و بيش ممكن است دچار لغزش و اشتباهات خوا سته يا ناخواسته بشوند يا در افكار، كردار و گفتار آنان، عيب و كاستى بروز كند.
در مرحله نخست مدير هر مجتمعى وظيفه كمال بخشى مجموعه خويش را برعهده دارد و لازمه چنين وظيفهاى، زدودن عيب و نقصهاى مجموعه تحت امر، اعم از كاركنان و غيره است، انجام چنين كارى به دو شكل امكانپذير است؛ يكى با افشاگرى و اعمال زور و قدرت، و ديگرى با عيبپوشى و تدبير و انديشه براى مرتفع ساختن عيوب. در لغزشهاى اخلاقى، راه حل دوم كارسازتر است و مدير، شايستهترين شخص در پوشاندن عيبهاى مجموعه تحت امر خويش است. امير مؤمنان7در اين باره چنين رهنمود مىدهد:
«وَلْيَكُنْ ابْعَدُ رَعِيَّتِكَ مِنْكَ وَ اشْنَؤُهُمْ عِنْدَكَ اطْلَبَهُمْ لِمَعايِبِ النَّاسِ فَانَّ فِى
[1]- همان، ج 4، ص 161
[2]- همان
النَّاسِ عُيُوباً الْوالى احَقُّ مَنْ سَتَرَها فَلا تَكْشِفَنَّ عَمَّا غابَ عَنْكَ مِنْها فَانَّما عَلَيْكَ تَطْهيرُ ما ظَهَرَ لَكَ وَاللَّهُ يَحْكُمُ عَلى ما غابَ عَنْكَ فَاسْتُرِ الْعَوْرَةَ ما اسْتَطَعْتَ يَسْتُرِ اللَّهُ مِنْكَ ما تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِيَّتِكَ»[1]
بايد دورترين و منفورترينِ مردم در پيش تو، كسى باشد كه بيشتر در پى يافتن لغزشهاى مردم است؛ چرا كه در ميان مردم، لغزشهايى بروز مىكند كه زمامدار، شايستهترين فرد در پوشاندن آنهاست، بنابراين هرگز از آنچه بر تو نهان است، پرده بر مگير.
مسؤوليت تو، تنها رفع زشتىهاى نمايان است و خداوند بر آنچه از تو نهان است- خود- حكم مىراند. پس تا مىتوانى بدىهاى ديگران را بپوشان تا آنچه را كه دوست دارى بر مردم پوشيده باشد، خدا برايت بپوشاند.
پوشاندن كاستىها و سستىها به معناى ناديده انگاشتن دائمى آنها نيست و مدير بايد تدبيرى بينديشد و راهى براى ريشهكنى آنها بيابد و همانگونه كه افشاگرى، طعنه و كنايه و به رخ كشيدن لغزشها محكوم است، رها كردن مجموعه نيز كار درستى نيست و هنر مديريت، جمع بين عيبپوشى و عيبزدايى است كه يكى با «تغافل» و ديگرى با «تدبير» تحقّق مىيابد و اوّلى نقش مسكّن و دومى نقش درمان را دارد. در مباحث قبلى درباره «تغافل» صحبت شد. نظر به اهميت موضوع، در اين جا صفت رذيله «عيبجويى» مختصرى شرح مىگردد.
نكوهش عيبجويى
افشاگرى، مچگيرى، عيبجويى و پردهدرى، از كارهاى بسيار زشتى است كه عقل و دين بر قباحت آن اتفاق دارند و هيچ محمل شرعى و عقلى براى آن نمىتوان يافت. هيچ خردمندى، رسواسازى و بىارزش كردن ديگران را برنمىتابد؛ به ويژه اگر اين افراد، دوست و همكار انسان باشند. قرآن مجيد با لحن تندى عيبجويى را توبيخ كرده، مىفرمايد:
[1]- نهجالبلاغه، نامه 53، ص 997
«وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ»[1]
واى بر هر بدگوىِ عيبجويى!
رهبر عظيمالشأن اسلام، حضرت محمّد6نيز عيبجويى را مخالف ايمان خالص دانسته، مىفرمايد:
«يا مَعْشَرَ مَنْ اسْلَمَ بِلِسانِهِ وَ لَمْ يُخْلِصِ الْايمانَ الى قَلْبِهِ لا تَذُمُّوا الْمُسْلِمينَ وَ لا تَتَبَّعُوا عَوْراتِهِمْ فَانَّهُ مَنْ تَتَبَّعَ عَوْراتِهِمْ تَتَبَّعَ اللَّهُ عَوْرَتَهُ وَ مَنْ تَتَبَّعَ اللَّهُ عَوْرَتَهُ يَفْضَحْهُ وَ لَوْ فى بَيْتِهِ»[2]
اى گروهى كه با زبان اظهار اسلام كردهايد، ولى ايمان خالص را در دل جاى ندادهايد! از مسلمانان بدگويى نكنيد و در پى لغزشهاى آنان نباشيد؛ زيرا هر كس در پى لغزشهاى مسلمانان باشد، خداوند لغزش او را پى مىگيرد و خداوند لغزش هر كس را پى گيرد گرچه درون خانهاش باشد، او را رسوا خواهد ساخت!
امام باقر7نيز خردهگيرى از برادر دينى را نزديكترين نقطه به كفر دانسته، مىفرمايد:
«اقْرَبُ ما يَكُونُ الْعَبْدُ الَى الْكُفْرِ انْ يُواخِىَ الرَّجُلُ الرَّجُلَ عَلَى الدّينِ فَيُحْصى عَلَيْه زَلاتِهِ لِيُعَيِّرَهُ بِها يَوماًما»[3]
نزديكترين فاصله يك بنده به مرز كفر، زمانى است كه مردى از راه دين با مرد ديگرى طرح برادرى بريزد و لغزشهاى او را در نزد خود جمع كند تا روزى به وسيله آنها او را سرزنش كند.
بى اعتنايى به اصل تغافل و چشمپوشى از يك سو و سرزنش، زخم زبان و تحقير نيروها به خاطر اشتباهات و عيبهاى كوچك و نهانى، سبب اضطراب، بى اعتمادى،
[1]- همزه( 104)، آيه 1
[2]- اصول كافى، ج 2، ص 354
[3]- اصول كافى، ج 2، ص 355