«وجدان»، آدمى را پس از انجام كار، مورد بازخواست قرار مىدهد تا سره را از ناسره بازشناسد، بر كارهاى نيكو بيفزايد و از زشتىها دست شويد و منظور از «وجدان كارى»، در كوتاهترين و زيباترين كلام، خوب و دقيق و كامل انجام دادن كار است. اين تعبير از رهبر معظم انقلاب است:
هر كس و در در هر كجا كه هستيم، «وجدان كار» را در كارى كه به گردن گرفتيم و تعهد كرديم رعايت كنيم؛ چه اين كار شخصى يا كارى براى نان درآوردن باشد و چه كارى اجتماعى و مردمى و مربوط به دگيران باشد؛ همانند كارهاى مهمّ اجتماعى و مسؤوليتهاى كشورى. همه اين امور را با برخوردارى از وجدان انجام دهيم؛ آن را خوب و دقيق و كامل و تمام انجام دهيم و به تعبير معروف؛ «براى كار، سنگ تمام بگذاريم.[1]
وجود وجدان و فعاليت صادقانه آن در نظارت و سنجش همه اعمال ما، امرى بديهى است؛ چنان كه پذيرفتن داورى آن نيز به ميزان سلامت انسانيت ما مربوط مىشود؛ يعنى تنها بيماران روانى، متخلّفان و مجرمان داورى وجدان را نمىپذيرند.
قرآن مجيد حضور و جايگاه وجدان را روشن و انكارناپذير دانسته و در كنار چشم و زبان- كه محسوس و عياناند- از آن ياد كرده، مىفرمايد:
«الَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ وَ لِساناً وَ شَفَتَيْنِ وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ»[2]
آيا براى انسان، دو چشم، زبان و دو لب قرار نداديم؟ و او را به راه خير و شرّ رهنمون گشتيم.
كه آيه آخر، اشاره به نيروى درونى يا وجدان دارد كه خوبىها را از بدىهاى تشخيص مىدهد.
ضرورت اطاعت از وجدان
چنان كه ياد كرديم، حضور و داورى «وجدان» در همگان، بديهى است و نكته اساسى و كليدى در اين رابطه، پذيرفتن امر و نهى وجدان و كمك گرفتن از آن پديده
[1]- روزنامه جمهورى اسلامى، تاريخ 6/ 1/ 73
[2]- بلد( 90)، آيات 8- 10
ارزشمند است. پيروى از امر و نهى وجدان، سبب تقويت، نشاط و فعّالتر شدن آن مىگردد و هر چه ما بيشتر گوش به فرمان وجدان باشيم، او بيشتر ما را مدد مىرساند تا راه سعادت را بپيماييم و از انحراف و زشتى مصون بمانيم.
و اگر برعكس، به امر و نهى وجدان، وقعى ننهيم و در مصاف وجدان و هواى نفس، از نفس امّاره پشتيبانى كنيم، وجدان بيدارمان، كم كم رو به خمودى و خموشى مىرود و چه بسا ممكن است استحاله شود و برخلاف واقع نيز حكم كند و آدمى در چنين حالتى مصداق اين آيه شريف است كه مىفرمايد:
«... لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ اعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها اولئِكَ كَالْانْعامِ بَلْ هُمْ اضَلُّ اولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ»[1]
آنان دل دارند ولى نمىفهمند و چشم دارند ولى نمىبينند و گوش دارند ولى نمىشنوند. آنها همچون چارپايان بلكه گمراهترند، آنان، همان غافلاناند!
تجربه و تاريخ بشر نيز بر مطلب فوق، صحّه گذاشته و افراد و ملّتهاى فراوانى در طول تاريخ به چنين حالتى مبتلا شدهاند؛ قوم مغول، نازىهاى آلمان، صهيونيستها، صدّام، پينوشه، نرون و هيتلر، نمونههاى آن هستند. از قول نرون چنين نقل شده است:
اى كاش، تمام انسانها [يك نفر بودند و] يك سر و گردن داشتند تا من به يك باره آن را از بدنش جدا مىكردم![2]
گردن نهادن به حكم وجدان در طول زندگى، انسان را از لغزيدن در مسير انحراف نگه مىدارد. در اين جا به نمونهاى از بيدارترين وجدان بشرى، امير مؤمنان7اشاره مىكنيم كه فرمود:
من نيز مىتوانم از مرغوبترين نان و عالىترين عسل و فاخرترين لباس حرير، بهره جويم ولى حاشا كه (نداى وجدان را زير پا گذارم و) از هواى نفس پيروى كنم و حرص و
[1]- اعراف( 7)، آيه 179
[2]- وجدان، ص 348
ولع، مرا بر سر سفره غذاهاى رنگارنگ نشاند! چرا كه ممكن است در حجاز و يمامه (اقصى نقاط مملكت) كسانى باشند كه آرزوى قرصى نان بر دلشان باشد و طعم سيرى را فراموش كرده باشند! واى بر من اگر با شكم سير بخوابم و در اطراف مملكت، شكمهاى گرسنه و جگرهاى تشنه، سر بر بالين نهند! آيا به اين بسنده كنم كه مرا امير مؤمنان بخوانند ولى در سختى و تلخ كامى روزگار، غمخوار و پيشتاز مردم نباشم؟![1]
جلوههاى حضور
براى محك زدن خويش و سنجش فعاليت وجدان، بايد دنبال علائم و آثار آن بگرديم از جمله:
1- پشتيبانى از وجدان
انسانهاى با وجدان همواره تلاش مىكنند تا وجدان در همه جا حاكم گردد و پديده شوم بى وجدانى نابود شود؛ اين كسان، همواره به ديگران سفارش مىكنند كه نگاهبان وجدان خويش باشند و از آن اطاعت كنند.
مردى به نام «وابصه» خدمت رسول خدا6رسيد و قصد داشت درباره «برّ و تقوا»- كه در آيه 2 سوره مائده آمده است- پرسش كند، امّا پيش از طرح سؤال، رسول خدا6فرمود: «اى وابصه! آمدهاى كه از برّ و تقوا و اثم و عدوان پرسش كنى؟» وابصه گفت:
آرى. پيامبر6دست بر سينه او زد و فرمود: «وابصه، اين سؤال را از قلب خودت بپرس؛ دل تو نيكى و بدى را خوب مىشناسد.»[2]
سخن رسول خدا6برگرفته از اين آيه شريف قرآن است كه مىفرمايد:
«وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّيها فَالْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْويها»[3]
سوگند به نفس و آنكه او را منظم ساخت و بدى و خوبى را به او الهام كرد.
[1]- نهجالبلاغه، نامه 45، ص 970- 971
[2]- بحارالانوار، ج 18، ص 118؛ محجة البيضا، ج 1، ص 58
[3]- شمس( 91)، آيات 7- 8
2- ترجيح حق بر باطل
وجدانهاى پاك و سالم، همواره حقياب و حقگويند و هرگز به سوى ياوه نمىگرايند و خود را به خيانت نمىآلايند. به تعبير امير مؤمنان7.
«مَنْ كانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ زاجِرٌ كانَ عَلَيْهِ مِنَ اللَّهِ حافِظٌ»[1]
آن كه يك (وجدان) نهى كننده خودى داشته باشد، از سوى خدا نيز نگاهبانى خواهد داشت.
و اين نگاهبان الهى همراه آن بازدارنده خودى، او را از هرگونه گرايش و عمل هرزهاى حفظ كرده، راهنماى او به سوى حق و حقيقت خواهد بود.
3- ستايش و سرزنش
وجدان، داور دلسوزى است كه پس از حكم نيز آدمى را رها نمىكند؛ اگر راه درستى را پيموده و به سودش حكم شده باشد، او را به تكرار و تداوم آن عمل نيك، تشويق و ترغيب مىكند، ولى اگر كسى در محكمه وجدان، محكوم شود، در معرض سرزنش و توبيخ مكرّر او قرار مىگيرد و پيوسته تهديد مىشود. و راز آن كه بسيارى از جنايتكاران پس از ارتكاب جنايت، دچار، اختلال روانى و جنون مىگردند، تا آنجا كه يا خود را به پليس معرفى مىكنند و يا خودكشى مىنمايند، همين است.
4- شكفتن شخصيت
پاىبندى به داورى وجدان، پيمودن مسير تكامل است و افرادى كه چنين باشند، در بستر كمال قرار مىگيرند و شخصيت آنها در سايه اطاعت از وجدان، رشد و شكوفايى مىيابد. مرحوم علّامه جعفرى، ضمن بحث مستدلّى درباره وجدان، مىنويسد:
نه ثروت و نه مقام و نه نسب و نه زور بازو و نه كيفيت اجتماعى كه فرد در آنجا
[1]- شرح غررالحكم، ج 5، ص 404
زندگى مىكند و نه علم و نه جمال، نمىتوانند عامل شخصيت انسانى بوده باشند ...
عامل رشد و شكفتگى و شخصيت، منحصر به وجدان خواهد بود.[1]
5- محكم كارى
انسانهاى با وجدان، در عرصه كار و فعّاليت، تمام توش و توان خويش را به كار مىگيرند تا بهترين نتيجه مطلوب را به دست آورند و هيچ گاه كار را به حال خود رها نمىسازند، آن را به بهترين شكل انجام مىدهند، دلسوزانه و مسؤولانه انجام وظيفه مىكنند و در همه مسؤوليتهاى اجتماعى، دقت و استحكام و جدّيت را مدّ نظر دارند.
به نمونه زير توجه كنيد.
ابراهيم- فرزند خردسال پيامبر6- درگذشت. وقتى او را دفن كردند و لحد قبر را چيدند، رسول خدا6روزنهاى در لحد مشاهده كرد، آن را با دست خود پوشاند، سپس فرمود:
«اذا عَمِلَ احَدُكُمْ عَمَلًا فَلْيُتْقِنْ»[2]
هرگاه يكى از شما كارى انجام مىدهد، آن را محكم و دقيق انجام دهد.
دقّت نظر مقام معظم رهبرى و سفارش او به همه مديران مسلمان مىآموزد كه هرگونه سهلانگارى و مسامحهكارى در كارهاى خرد و كلان، پايينتر از شأن يك مسلمان است؛ پس همگى بايد؛
كارى كنيم كه كار و عمل سازنده؛ چه عمل فرهنگى و چه عمل اقتصادى و چه عمل اجتماعى و چه سياسى، براى كسى كه كننده آن است، يك عمل مقدّس به حساب بيايد ... و همه احساس كنند كه اين كارى كه انجام مىدهند، اين يك عبادت است، يك عمل خير و صالح است، بايد اين كار را با جدّيت و به نيكى انجام بدهند ...
از سر هم بندى و كار را به امان و حال خود رها كردن و به كار نپرداختن و بىاعتنايى به
[1]- وجدان، ص 171- 172
[2]- بحارالانوار، ج 22، ص 157
استحكام يك كار به شدّت پرهيز شود.[1]
6- عدالت
اكسير گرانبها و كمياب عدالت، بسان جان و روان، به زندگى انسان حيات و ارزش مىبخشد و اين پديده زيبا پيوندى عميق و ناگسستنى با وجدان دارد؛ هر كس وجدان داشته باشد، دادگر است و ستمگران، وجدان خويش را زير پا مىنهند. امام دادگران عالم- حضرت على7- اوج باوجدانى و دادگرى خويش را چنين بيان مىكند:
«وَاللَّهِ لَوْ اعْطيتُ الْاقاليمَ السَّبْعَةَ بِما تَحْتَ افْلاكِها عَلى انْ اعْصِىَ اللَّهَ فى نَمْلَةٍ اسْلُبُها جِلْبَ شَعيرَةٍ ما فَعَلْتُهُ»[2]
به خدا سوگند اگر هفت اقليم را با آنچه زير آسمانهاى آنهاست به من دهند تا خدا را با ربودن پوست جوى از دهان مورچهاى نافرمانى كنم، چنين نخواهم كرد.
عوامل بىوجدانى
به جرأت مىتوان گفت؛ بيشتر انسانها، با وجدان خويش، سر ناسازگارى دارند، گويى موظّف شدهاند كه از داورى وجدان سرپيچى كنند و يا گمان مىبرند كه مخالفت با وجدان، سعادت آنها را تأمين مىكند!
در حيطه مديريت، كم كارى، چاپلوسى، حسادت، حق كشى، بىقانونى، تقديم رابطه بر ضابطه، ستم به فرودستان، جفاى به فرادستان، افشاى اسرار سازمان، تسامح و سهلانگارى و هرگونه خلاف ديگر، مخالف با هر وجدان آگاهى است و نبايد به وقوع بپيوندد، ولى چرا برخى انسانها پا روى وجدان خويش مىگذارند؟ چرا در برخى ديگر، وجدان در حدّ نابودى قرار مىگيرد و يا دستورات وجدان، وارونه انجام مىپذيرد؟
عوامل گوناگونى، در شرايط و افراد مختلف، سبب تضعيف، انزوا و وارونه شدن وجدان مىگردد كه برخى از آنها را به اختصار توضيح مىدهيم:
[1]- روزنامه جمهورى اسلامى، 23/ 1/ 74، ص 7
[2]- نهجالبلاغه، خطبه 215، ص 714
الف- ضعف ايمان
ايمان به خدا و معاد، پشتوانه محكمى براى حقايق عالم، از جمله وجدان به حساب مىآيد و آنان كه چنين پشتوانهاى را از دست بدهند، قطعاً وجدان خود را بى ياور و آن را آسيبپذير مىسازند. تاريخ گواه است كه انسانهاى متدين، بيشتر پاىبند وجدان هستند تا بىدينان و سست ايمانها. ستم و جنايتى كه از جبهه كفر و الحاد اعمال شده، روى تاريخ را سياه كرده است و هرگز با تخلفات و گناهان دينداران قابل مقايسه نيست.
قرآن مجيد اين حقيقت را چنين بازگو مىكند:
«وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ نَسُوا اللَّهَ فَانْساهُمْ انْفُسَهُمْ اولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ»[1]
مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا نيز خودشان را از يادشان برد؛ آنها فاسقانند.
روشن است كه اين خود فراموشى، بى شخصيتى و بى وجدانى بر اثر بى ايمانى پديد مىآيد.
ب- هواپرستى
هوا و هوس نيز در مقابل وجدان قرار دارد و هر كس از خواستههاى نفسانى پيروى كند، ناچار بايد وجدانش را زير پا بگذارد. امام على7مىفرمايد:
«طاعَةُ الْهَوى تُفْسِدُ الْعَقْلَ»[2]
پيروى از خواهش نفسانى، خرد را تباه مىسازد.
وجدان انسان هواپرست از كار افتاده و او به چيزى جز شهوت و شكم و منافع مادى و زودگذر نمىانديشد.
ج- رياستطلبى
خصلت نكوهيده رياستطلبى نيز يكى از عوامل مهمّ بى وجدانى است و كسى كه به
[1]- حشر( 59)، آيه 19
[2]- شرح غررالحكم، ج 4، ص 249
اين بيمارى مبتلا گردد، براى نيل به جاه و مقام، به آسانى وجدانش را زير پا مىگذارد.
بسيارى از زد و بندهاى سياسى، جنگ و غارتها، كشتار بى گناهان، انهدام شهرها و كشورها و ... كه بدترين نوع بى وجدانى است، پيامد شوم رياستطلبى است.
همچنين، خوى رياستطلبى سبب خانهنشينى، اخراج، تبعيد، زندانى و كشتار مديران لايق و رهبران شايسته در طول تاريخ شده است. به عنوان نمونه؛ هارون الرشيد- خليفه سفاك عباسى- در سخنان خصوصى خود به فرزندش- مأمون- مىگويد؛ حق حكومت و خلافت از آنِحضرت موسى بن جعفر7است ولى من هرگز از آن، كنارهگيرى نمىكنم و تو نيز كه فرزندم هستى، اگر سر ناسازگارى داشته باشى، مىكشم![1]
د- ثروت اندوزى
اين خوى شيطانى نيز با وجدان آدمى سر ستيز دارد و او را وادار مىكند تا در راه جمع ثروت، بسيارى از فرامين وجدان را زير پا بگذارد؛ حرام خوارى، احتكار، سرقت، رشوه و اختلاس، گران فروشى، ايجاد بازار سياه، زد و بندهاى اقتصادى، دروغ و تزوير در داد و ستد، بى توجهى به مستمندان و گرسنگان و ... كه هر روز و هر ساعت به دليل كسب سود بيشتر، در جامعه تكرار مىشوند، از آثار زير پا گذاشتن وجدان است.
4- انضباط ادارى
«انضباط» به معناى سامان گرفتن، نظم داشتن، ترتيب، درستى، آراستگى و عدم هرج و مرج به كار رفته است.[2]
منظور از «انضباط ادارى»، رعايت قوانين، مقررات، آييننامهها، بخشنامهها و دستورالعملهاى ادارى است و برخى نمودهاى آن عبارت است از: حضور به موقع در محل كار، ترك نكردن محل كار بدون اطلاع مافوق، حضور به موقع در جلسات، پرهيز از
[1]- ر. ك. بحارالانوار، ج 48، ص 131
[2]- لغتنامه دهخدا، ج 2، ص 3058؛ البته با توجه به اين كه وزن« انفعال» در علم صرف به معناى پذيرش اثر فعل است، انضباط به معناى« نظمپذيرى» است