بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 81

فصل سوم: رفتار با فرادستان‌

در هرم تشكيلاتى هر سازمانى، نيروهاى عملياتى از مديران جزء و آن‌ها از مديران ميانى و عالى و مديران عالى از رئيس يا مدير كل دستور مى‌گيرند.

براى اداره بهتر، نظم و انسجام و كارآيى بيشتر هر سازمانى، روابط حسنه، احترام متقابل و رعايت اخلاق نيكو از سوى همه اعضا ضرورى است. آنچه در اين فصل بدان مى‌پردازيم پيرامون رابطه اخلاقى زيردستان با فرادستان است و چون پرداختن به همه ابعاد اين رابطه مقدور نيست، تنها به تبيين سرفصل‌هاى مهم آن بسنده مى‌كنيم.

1- اطاعت و فرمان‌برى‌

لازمه كار تشكيلاتى و قوام و دوام آن، بستگى تام به اطاعت افراد از مافوق دارد و فرمان‌برى فرودستان از فرادستان، بسان رشته‌اى، اعضاى سازمان را به يكديگر مرتبط مى‌سازد و هر گونه سهل‌انگارى در آن، به نظم و انسجام سازمان خدشه وارد مى‌كند.

امير مؤمنان7، رهبر و رئيس ملّت را در جايگاه رهبرى چنين توصيف مى‌كند:

«مَكانُ الْقَيِّمِ مِنَ الْامْرِ مَكانَ النِّظامِ مِنَ الْخَرَزِ يَجْمَعُهُ وَ يَضُمُّهُ ...»[1]

جايگاه سرپرست نظام چون رشته‌اى است كه دانه‌ها را گرد هم مى‌آورد و نظام مى‌بخشد.

پرواضح است كه اين نظم و پيوستگى تا حدّ زيادى بستگى به فرمان‌برى و اطاعت مردم دارد. قرآن مجيد بارها از پيروان خويش خواسته است كه امر رهبر را اطاعت كنند و حتى آن را در كنار اطاعت اوامر الهى واجب شمرده است:

[1]- نهج‌البلاغه، خطبه 146، ص 442


صفحه 82

«وَ اطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ريحُكُمْ ...»[1]

و خدا و پيامبرش را فرمان بريد و كشمكش ننماييد تا سست نشويد و شوكت شما بر باد نرود!

چنين ضرورتى در تشكيلات نظامى به طور جدّى‌تر مطرح است و بايد گفت اساسى‌ترين ركن چنين تشكيلاتى به سلسله مراتب و فرمان‌برى فرودستان از فرادستان بستگى دارد و بدون رعايت سلسله مراتب به ويژه از سوى مديران و فرماندهان ميانى و عالى از فرماندهى كلّ، اساس آن متزلزل گشته، انهدام آن قطعى است. حضرت امام خمينى قدس سره در اين باره مى‌فرمايد:

از مهمّات اين است كه نظم در كار باشد يعنى اگر چنانچه نظام نباشد در كار و امور تحت يك نظامى انجام نگيرد، اين تزلزل ايجاد مى‌كند. اگر بنا باشد كه فرض كنيد كه سپاه پاسداران اطاعت نكنند از رئيسشان، همه اينها اطاعت نكنند از آن فرمانده كل ...

و خودشان بخواهند هر كدامى يك راهى بروند، اين اسباب اين مى‌شود كه يك قواى مسلّح متزلزل بشود و با تزلزل قواى مسلّح، مملكت متزلزل است.[2]

رعايت سلسله مراتب، تعبيرى است كه در سازمان‌هاى نظامى كاربرد دارد و از اصول خدشه‌ناپذير نظامى نيز محسوب مى‌شود. حضرت آية الله خامنه‌اى حفظه الله در اين باره مى‌فرمايد:

سلسله مراتب يعنى هر كسى هر كجا كه قرار گرفته، نظم‌پذيرى او اين جورى باشد كه قاطعانه به زير دست خود از روى فرماندهى فرمان دهد و از ما فوق خود فرمان‌پذير باشد؛ آن را عمل كند و عمل از فرمان خودش را از زيردست بخواهد، اطاعت در چهارچوب ضوابط.[3]

سيره معصومين‌

معصومين:، هنگام مسؤوليت- چه در جايگاه مافوق و چه به عنوان مأمور- بر اصل اطاعت‌پذيرى تأكيد مى‌ورزيدند و كمترين مسامحه را در اجراى آن، مجاز

[1]- انفال( 8)، آيه 46

[2]- صحيفه نور، ج 12، ص 249

[3]- ضميمه رويدادها، شماره 325


صفحه 83

نمى‌شمردند. به نمونه‌هاى زير توجه كنيد.

1- رسول اكرم6پيش از حمله به شهر مكه، خبر حمله را از ديگران به خصوص مكّيان پنهان داشت تا با رعايت اصل غافلگيرى به آنان حمله كند؛ ولى مسلمان ضعيف‌النفسى به نام حاطب بن ابى بلتعه درصدد برآمد كه اهل مكه را از حمله قريب‌الوقوع نيروهاى اسلام آگاه سازد و از سران مكه امتيازى بگيرد. از اين رو طى نامه‌اى كه توسط زنى به نام «ساره» ارسال داشت، چنين خبرى را در آن درج كرد. از سوى ديگر رهبر اسلام- كه همه اوضاع را زير نظر داشت- از چنين خيانتى باخبر شد و امام على7و شخص ديگرى را به تعقيب آن زن فرستاد تا آن نامه را ضبط نمايند، ولى ساره از وجود هرگونه نامه‌اى اظهار بى اطلاعى كرد. امير مؤمنان كه بر درستى سخن پيامبر، مطمئن و در انجام مأموريت خود قاطع بود و يقين داشت كه آن زن از تحويل نامه طفره مى‌رود، با اصرار و تهديد او را واداشت تا آن نامه خائنانه را از لابه‌لاى گيسوان خود خارج كرده، تحويل دهد. امام نيز شتابان نزد رسول خدا6رسيد و نامه را تحويل داد.[1]

2- رسول خدا6پس از فتح مكه خالد بن وليد را به سوى قبيله «بنى جذيمه» فرستاد تا آنان را به سوى اسلام دعوت كند، اهل قبيله به استقبال خالد آمدند و اظهار داشتند ما مسلمان شده‌ايم و اگر پيامبر تو را براى جمع‌آورى زكات گسيل داشته، ما آماده‌ايم. ولى خالد برخلاف مأموريت خود و دستور اسلام و انسانيت، بر آنان يورش برد و به قتل و غارت همه قبيله پرداخت و چنين جنايتى بر اثر تعصبات جاهلى خالد صورت پذيرفت، وقتى رسول اكرم6از اين جنايت هولناك باخبر شد، دست به سوى آسمان دراز كرد و گفت: «خدايا من از آنچه خالد انجام داده به درگاه تو بيزارى مى‌جويم.» سپس امام على7را با مقدارى طلا به سوى بنى جذيمه فرستاد تا خسارت‌هاى وارده را جبران كند.[2]

3- امير مؤمنان7پس از آن‌كه به خلافت رسيد، شخصى به نام «جرير» را به شام فرستاد تا از معاويه و مردم آن ديار بيعت بگيرد. مأموريت جرير بيش از اندازه معمول طول كشيد به طورى كه مردم، او را به سهل‌انگارى و سازش متهم ساختند. امام7نيز،

[1]- بحارالانوار، ج 21، ص 136

[2]- همان، ص 140


صفحه 84

زمانى را معين كرد و فرمود: اگر فرستاده من در اين زمان معين نيايد، يا متمرد است يا فريب معاويه را خورده است. جرير تا آن زمان معين بازنگشت و امام نيز از او نااميد شد.

پس از مراجعت نيز از سوى مالك اشتر، سخت مورد مؤاخذه قرار گرفت و از شدّت ناراحتى به شهر «قرقيسا» رفت و در جنگ صفين نيز شركت نكرد.[1]

4- كميل بن زياد نخعى از سوى امام على7، به عنوان «والى» شهر مرزى «هيت» انجام وظيفه مى‌كرد. در آن زمان شهر مجاور هيت به نام «قرقيسا» از سوى نيروهاى معاويه مورد هجوم قرار گرفت و كميل، شهر خود را رها كرد و همراه نيروهايش به كمك اهالى قرقيسا شتافت، در اين هنگام نيروهاى معاويه از غيبت كميل در منطقه هيت استفاده كرده، به مناطق ديگرى نيز يورش بردند. اين ترك خدمت كه بدون هماهنگى با امام صورت گرفته بود، بر ايشان سخت گران آمد و طى نامه‌اى را مورد سرزنش قرار داد و فرمود:

تو پل پيروزى دشمنانت گشته‌اى كه بر دوستانت يورش ببرند، در حالى كه روش استوارى نداشتى و تو را هيبتى نبود تا راه رخنه دشمن را مسدود سازد يا شوكت او را در هم شكند، چنان‌كه اهل شهرت را در برابر دشمن بى نياز نساختى و امر فرمانده خود را امتثال نكردى![2]

2- خيرخواهى‌

«خيرخواهى» تقريباً مرادف واژه «نصيحت» در فرهنگ عربى است. نصيحت يعنى؛ پيشنهاد كار يا گفتارى كه به صلاح شنونده باشد[3]امّا خيرخواهى، گاه علاوه بر پيشنهاد، اقدام عملى را نيز به دنبال دارد. مانند جلوگيرى پدر از خلافِ فرزند و يا مجبور كردن او به كار نيك و صحيح، مانند درس خواندن. بنابراين «ناصح» كسى است كه نه تنها از شرارت، تبهكارى و اخلال در كار ديگران خوددارى مى‌ورزد، بلكه با گفتار خود يا ارائه طرح و برنامه كارآمد، در پى تقويت مديران بالاتر و خيرآفرينى و اصلاح امور است.

ضرورت خيرخواهى‌

گرچه نصيحت و خيرخواهى براى دين، ملّت و دولت اسلامى، بر فرد فرد مسلمانان‌

[1]- وقعه صفين، نصر بن مزاحم، ص 55 و 60

[2]- نهج‌البلاغه، نامه 61، ص 1046- 1047

[3]- ر. ك. مفردات راغب، واژه نصح، فرهنگ جامع‌نوين، واژه نصيحت و لغت‌نامه دهخدا، واژه نصيحت، خيرخواهى


صفحه 85

لازم و ضرورى است، ولى مديران و كارمندان مسلمان، بايد نسبت به فرادستان و سازمان متبوع خود، دلسوزى و خيرخواهى بيشترى داشته باشند. امام صادق7پيرامون خيرخواهى عمومى مى‌فرمايد:

«عَلَيْكُمْ بِالنُّصْحِ لِلَّهِ فى‌ خَلْقِهِ فَلَنْ تَلْقاهُ بِعَمَلٍ افْضَلَ مِنْهُ»[1]

بر شما باد كه به خاطر خدا خيرخواه مردم باشيد كه هرگز با عملى بهتر از آن به ملاقات خدا نخواهى رفت.

امير مؤمنان7به خصوص بر خيرخواهى مديران تصريح كرده و پس از شهادت محمد بن ابى بكر طى نامه‌اى، مالك اشتر را از «نصيبين» احضار مى‌كند تا به ولايت مصر منصوب سازد و ضمن آن مى‌نويسد:

«اسْتَخْلِفْ عَلى‌ عَمَلِكَ اهْلَ الثِّقَةِ وَالنَّصيحَةِ مِنْ اصْحابِكَ»[2]

يكى از يارانت را- كه مورد اطمينان و خيرخواه است- به جاى خويش بگمار.

بايد گفت موضوع نصيحت و خيرخواهى به حدّى در حوزه مديريت اسلامى گسترده و جدّى است كه آن را از مرز يك ويژگى اخلاقى فراتر برده، به عنوان يك حقّ مسلّم مطرح ساخته است. چنان كه امام على7مى‌فرمايد:

«ايُّهَا النَّاسُ انَّ لى‌ عَلَيْكُمْ حَقّاً وَ لَكُمْ عَلَىَّ حَقٌّ؛ فَامَّا حَقُّكُمْ عَلَىَّ فَالنَّصيحَةُ لَكُمْ وَ ... امَّا حَقّى‌ عَلَيْكُمْ فَالْوَفاءُ بِالْبَيْعَةِ وَالنَّصيحَةُ فِى الْمَشْهَدِ وَالْمَغيبِ ...»[3]

اى مردم! من بر عهده شما حقّى دارم و شما نيز بر گردن من حقّى داريد؛ امّا حق شما بر من خيرخواهى براى شماست ... امّا حق من بر شما، وفادارى به بيعت و خيرخواهى در حضور و غياب من است.

همين‌طور امام7، نصيحت و خيرخواهى را از ويژگى‌هاى رهبر بزرگوار اسلام- حضرت محمد6- دانسته، مى‌فرمايد:

«بَعَثَهُ وَالنَّاسُ ضُلَّالٌ فى‌ حَيْرَةٍ ... فَبالَغَ6فِى النَّصيحَةِ وَ مَضى‌ عَلَى الطَّريقَةِ»[4]

[1]- اصول كافى، ج 2، ص 164

[2]- بحارالانوار، ج 33، ص 527

[3]- نهج‌البلاغه، خطبه 34، ص 114

[4]- همان، خطبه 94، ص 282


صفحه 86

خداوند، پيامبر6را- در حالى كه مردم در گمراهى و حيرت به سر مى‌بردند- برانگيخت و آن حضرت در خيرخواهى، سنگ تمام گذاشت و بر راه (مستقيم) رفت.

جلوه‌هاى خيرخواهى‌

خصلت ارزشمند «خيرخواهى» علاوه بر نيكويى و ارزش ذاتى براى خيرخواه، بر انديشه و عمل او نيز تأثير مى‌گذارد ولى مدير بايد پيش از آن به فضايل ديگر اخلاقى متصف شده باشد. آنچه در روايات اهل بيت:با خيرخواهى ارتباط مستقيم دارد، چند خصلت است كه تعدادى از آن‌ها در سخنى از رسول خدا6اين گونه آمده است؛

1- به حق داورى كند.

2- حق ديگران را ادا نمايد.

3- آنچه براى خود مى‌پسندد براى ديگران نيز بپسندد.

4- به هيچ كس ستم نكند.[1]

امام صادق7نيز به دو مورد از آن‌ها تصريح كرده و فرموده است:

«اذا كانَ حُرّاً مُتَدَيِّناً جَهَدَ نَفْسَهُ فِى النَّصيحَةِ لَكَ»[2]

اگر شخص، آزاده و متديّن باشد، با تمام توان در خيرخواهى تو مى‌كوشد.

امام على7نيز موارد ديگر را چنين برمى‌شمارد:

«انَّ انْصَحَ النَّاسِ انْصَحُهُمْ لِنَفْسِهِ وَ اطَوْعُهُمْ لِرَبِّهِ»[3]

همانا خيرخواه‌ترين مردم كسى است كه براى خود خيرخواه‌تر و در برابر پروردگارش مطيع‌تر باشد.

براساس آنچه ياد شد اگر افراد زير دست، در هر رده، از خصلت ارزنده خيرخواهى برخوردار باشند، به اعمال زير مبادرت مى‌ورزند:

1- آنچه را خير همكاران و سازمان است، به مسؤولان مربوط انتقال مى‌دهند.

[1]- ر. ك. تحف‌العقول، حرّانى، ص 21

[2]- بحارالانوار، ج 75، ص 102

[3]- شرح غررالحكم، ج 2، ص 531


صفحه 87

2- آسيب‌ها و آفت‌هايى كه آن‌ها را تهديد مى‌كند، شناسايى كرده، در دفع آن‌ها مى‌كوشند.

3- كارشكنى‌هاى بدخواهان تشكيلات متبوع خود را به سرعت پاسخ مى‌دهند.

4- با روحيه‌اى شاداب به كار مى‌پردازند و خوشبختى و پيروزى خود را در سايه خوشبختى و سعادت ديگران مى‌يابند.

5- چون به خاطر خدا، خير بندگان او را طلب مى‌كنند، با هر گامى كه در اين راه برمى‌دارند، به خدا نزديك‌تر مى‌شوند.

6- موفقيت اين‌گونه افراد و مديران، روز به روز فزونى مى‌يابد و زمينه خدمت بيشتر آنان فراهم مى‌شود.

3- پرهيز از چاپلوسى‌

چاپلوسى يا تملق يعنى چرب‌زبانى، خوشامدگويى، به دروغ و ريا و تظاهر سخن گفتن و كسى را ستودن يا اظهار كوچكى و ارادت نمودن، و چاپلوس يعنى؛ متملق، رياكار، چرب زبان، كسى كه گفتارش مخالف پندار و كردارش باشد و كسى كه به شيرين سخنى و چرب‌زبانى، مردم را بفريبد.[1]

مدح و تمجيد معقول و واقعى از ديگران، كارى روا و در برخى موارد لازم و ضرورى است، امّا مبالغه در ثناگويى و تعريف و تمجيد ناحق كه همان تملق و چاپلوسى است از نظر دين و خرد، كارى زشت و نارواست، به ويژه اگر ثناگو قصد فريفتن و جلب نظر ديگران را داشته باشد. زمينه آلوده شدن به اين رذيله اخلاقى در عموم اقشار جامعه وجود دارد، حتى ممكن است ثروتمندان، قدرتمندان، دانشمندان و فرادستان نسبت به مستمندان، ضعيفان، جاهلان و فرودستان، چاپلوسى كنند، ولى به طور معمول، افراد فرودست بيش از فرادستان، به آن آلوده مى‌گردند.

انگيزه‌هاى چاپلوسى‌

منشأ آلودگى‌هاى اخلاقى، هواهاى نفسانى است و نفس امّاره براى ارضاى خواهش‌هاى خويش، حد و مرزى نمى‌شناسد، به همين دليل، شمارش همه انگيزه‌هاى‌

[1]- لغت‌نامه دهخدا، واژه چاپلوسى


صفحه 88

آن نيز كار آسانى نيست. برخى از اسباب و انگيزه‌هاى تملّق و چاپلوسى عبارتند از:

1- رياست‌طلبى‌

جاذبه ظاهرى جاه و مقام، سبب آلودگى به رذيله چاپلوسى مى‌شود و افراد رياست‌طلب، براى حفظ مقام خويش يا رسيدن به مقامى برتر، تن به تملّق مى‌دهند.

رياست‌طلب هم از فرادست و هم از فرودستان خويش، تملق مى‌كشد؛ او نزد فرادست خود به اين دليل چاپلوسى مى‌كند كه او را در پستش ابقا كند يا به مقام بالاتر منصوب نمايد و تملق فرودستان را مى‌گويد تا او را در رسيدن به جاه و مقام يا حفظ آن همراهى كنند. امام خمينى قدس سره در اين باره مى‌نويسد:

كسانى كه پول‌پرست و مال دوست هستند، خاضع پيش ارباب ثروت هستند و از آن‌ها تملّق گويند و فروتنى از آن‌ها نمايند و كسانى كه طالب رياست و احترامات صوريه هستند، از مريدان، تملّق‌ها گويند و فروتنى‌ها نمايند، قلوب آن‌ها را با هر ترتيبى هست جلب كنند و همين‌طور اين چرخ به طريق «دور و تسلسل» مى‌چرخد؛ زيردستان از ارباب رياسات و طالبان رياست از زيردستان فرومايه تملّق گويند جز آن‌ها كه در طرفين قضيه به رياضات نفسانيه، تربيتِ خود كنند و طالب رضاى حق‌اند و دنيا و زخارف آن، آن‌ها را نلرزانده، در رياست، طالب حق باشند و در مرئوسيت، حق‌جو و حق‌خواه باشند.[1]

2- ضعف ايمان‌

مؤمنان، كه از انديشه سالم و ايمان و اعتقاد صحيح برخوردارند، به رذيله چاپلوسى آلوده نمى‌گردند، چرا كه به خوبى دريافته‌اند همه نعمت‌ها در دايره اراده الهى است و بدون مشيت او كسى به چيزى نمى‌رسد؛

«قُلِ اللَّهُمِّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِى الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ انَّكَ عَلى‌ كُلِّ شَىْ‌ءً قَديرٌ»[2]

[1]- چهل حديث، امام خمينى، ص 560- 561

[2]- آل عمران( 3)، آيه 26