این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
خاطره آيةاللَّه وحيد خراسانى
مرحوم حاج شيخ حبيت الله، بزرگان گلپايگان مىشناسد؛ از اوتاد و ابدال بود. روزى در پاسخ اين سؤال من كه چگونه به كمالات معنوى دست يافتى؟ فرمودند: ماجرا اين است مرا به بيمارستان بردند و بسترى كردند روزى حال من منقلب شد. رو كردم به طرف حرم امام رضا عليه السلام و گفتم: آقا مدت چهل سال است كه نيمههاى شب حتى در سرماى شديد زمستان و گرماى تابستان پشت حرم شما مىآمدم و نمازم شب مىخواندم تا در حرم باز شود، اولين كسى بودم كه هميشه وارد حرم مىشدم من اكنون در اينجا هستم حالا مىبينيم شما چه مىكنيد.
اين را تا گفتم ناگهان ديدم روزگار ديگرى است باغستانى است تختى در ميان باغ گذاشته شده و آقا علىبن موسىالرضا عليه السلام بر روى آن تخت نشستهاند و من هم كنارشان بودم بدون هيچ گفتگويى يك طاقه گل چيدند و به من دادند بعد متوجه شدم كه خبرى نيست، گل را گرفته بودم به هر فرد مريضى مىزدم خوب مىشد. سرطانىها خوب مىشدند. اين كار تا زمانى بود كه ارباب معصيت با من دست نداده بودند. هر شب دست ارباب معصيت به دستم مىكشيدم خوب نمىشد. فقط دردش تخفيف مىيافت كه بعد با دعا و توسلى كه داشتم كار اثر خودش را مىكرد.
خاطره آيةاللَّه علمالهدى
اين كرامت را مرحوم پدرم آيةاللَّه علمالهدى (كه امامت جماعت مسجد منتظر را به عهده داشتند) بيان نمودند. فردى به نام محمد لزگى كه از بلاد شيروان و قوچان بود و قامتى بلند داشته، روزگار جوانى را هنوز طى ننموده كه مبتلا به كورى مىشود، با توجه به اينكه او و عيالش در يك اطاق اجارهاى زندگى كردهاند و به علت كورى نمىتوانسته است كار كند و درآمدى حاصل نمايد. زندگى را به سختى گذران مىنموده، به حدى كه اجاره محل زندگيش به عهده تعويق افتاده. روزى به منزل مىرود و عيالش را در حال گريه مىبيند، كه صاحب خانه اجاره عقب افتاده را مىخواهد. چون گفتم كه صبر كند زيرا الان نداريم. توهين نموده كه شما سيد نيستيد اگر سيد بوديد اينقدر فقير نمىشديد و شوهرت كور نمىشد. شوهر پس از شنيدن اين حرفها ناهار نخورده با حالتى منقلب و بدون وضو وارد حرم آقا امام رضا عليه السلام مىشود و دست در شبكههاى ضريح مىاندازد با قلبى سوزناك و چشمانى پر اشك مىگويد: آقا اگر اين دختر از دختران شما نيست بايد ثابت شود و اگر هم هست عنايتى بفرماييد كه اينگونه خوار نشود براى ما عشيرههاى ترك بد است كه كسى ادعا كند سيدم ولى سيد نباشد سپس از حال مىرود.
آقايى را در عالم بيهوشى مىبيند كه مقدارى پول در دستش گذارد و مىگويد محمد بلند شو ما از خداى متعال چشمان تو را
خواستيم و دستى بر روى چشمان او مىكشند و مىفرمايند:
اين پول را بگير و بدهىهايت را پرداخت كن و از آن خانه به خانهاى ديگر نقل مكان كن و به عيالت بگو كه از دختران ما هستى و به صاحب خانه بگو كه نسب ما نسب مسلّمى هست، سپس به هوش آمد، چشمانش را باز شده مىبيند كه مردم با ديدن اين صحنه به سر و روى او ريخته وقتى خدام او را به دفتر دلالت مىكنند او آنان را قسم مىدهد كه بگذاريد بروم زيرا عيالم در منزل گريه مىكند بعداً براى اداى توضيحات و نحوه شفا يافتن خدمت مىرسم كه به خانه مىرود و همسرش را شادمان مىكند و پيام حضرت را منتقل نمود و مقدار پول مرحمتى حضرت را شمرده و به صاحب خانه مىدهد كه صاحب خانه مىگويد درست همان مقدار است كه طلب داريم.
خاطره حجةالاسلام والمسلمين قرائتى
پس از ازدواج با همسرم به مشهد مقدس مشرف شديم.
چندى نگذشته بود كه پولمان تمام گرديد. براى تأمين غذا مانده بوديم. خيلى ناراحت بودم. ابتدا فكر كردم سجاده زيبائى را كه به همراه آورده بوديم بفروشم تا آن را برداشتم كه با خود ببرم همسرم متوجه شد و گفت: «آن را كجا مىبريد؟» جوابى دادم.
ولى ترجيح دادم از اين كار بگذرم تصميم گرفتم در داخل حرم زيارتنامه بخوانم و از بابت آن پولى از زائران دريافت نمايم.
وارد حرم مطهر حضرت رضا عليه السلام شدم به تعدادى از زائران مراجعه كردم. آقا زيارت، زيارتنامه بخوانم، كسى جوابى نداد.
تصميم گرفتم تسبيح چوبىام را بفروشم متأسفانه آن هم نشد تلاش كردم آشنائى را پيدا كنم و از او پولى قرض بگيرم هر چه گشتم كسى را پيدا نكردم. از همه كس و همه جا نااميد شدم.
رفتم داخل حرم به حضرت متوسل شدم آقا ميهمان و زائر شما هستم از همه كس و از همه جا نااميد گشتم اميد من شما هستيد عروس خانم گرسنه است دارد دير مىشود. اگر مىخواهيد عنايتى بفرماييد. زودتر! در همين موقع يكى از دوستانم به من مراجعه كرد و گفت 40 دقيقه است كه دنبال تو مىگردم.
كجا هستى؟ پولى اضافه دارم مىخواهم به تو بدهم تا در قم به من بازگردانى فوراً پول را در آورد و به من سپرد و رفت، از حضرت تشكر كردم و براى خريد غذا از حرم بيرون رفتم، جالب اينجاست زمانى كه دوستم اعلام كرد كه دنبالت مىگردم همان مدتى بود كه من به حضرت متوسل شده بودم.
زمانى در هنگام تشرف به محضر حضرت رضا عليه السلام در طلا را بوسيدم وقتى به در چوبى رسيدم زورم آمد! ديدم برايم طلا با چوب فرق مىكند. خدمت آيةاللَّه مرواريد رسيدم و ماجرا را نقل كردم ايشان فرمودند: خداوند تو را دوست داشته است كه عيبت را زودتر به تو نشان داده است.
خاطره حجةالاسلام والمسلمين فردوسىپور
آقا موسى زرآبادى شوهر همشيره آقا شيخ مجتبى قزوينى (ره) بودند. مرحوم آقا موسى بسيار متقى، پرهيزگار و زاهد بود، بنده از قول فرزندشان خليل آقا كه در قيد حيات هستند نقل مىكنم، در يك سفر ايشان به مشهد مقدس مشرف مىشوند.
وقتى به شاهرود مىرسند، رودخانه شاهرود آبش جارى بوده است. عبور از اين رودخانه براى هيچ كس ممكن نبوده است.
خود فرزندشان فرمودند: پدرم انگشترشان را در مىآورند و به آب رودخانه مىزدند و رودخانه باز مىشد و مىايستاد، عين داستان حضرت موسى و رود نيل، بعد ايشان اشاره به كاروان مىكردند كه رد بشوند. وقتى از رودخانه عبور مىكردند آب رودخانه به جريان مىافتاد. بعد كه مشرف مىشوند به حرم حضرت رضا عليه السلام مىبينند حضرت روى ضريح نشسته سلام مىدهند و به حضرت عرض مىكند كه من در اين سفر سه حاجت از شما مىخواهم. بلافاصله حضرت رضا عليه السلام مىفرمايند: يكى از آنها را در راه به تو داديم و دو تاى ديگرش را هم مىدهيم، من توضيح خواستم از خليل آقا، كه چيزى كه در راه اتفاق افتاده بود است. گفتند: بلى، منتهى اصل حاجت اين بوده كه مرحوم آقا موسى تقاضا داشتند كه يك دهم از آن قدرت الهى كه حضرت دارند به ايشان داده شود تا داراى قدرت اعجاز شوند، حضرت هم همان قدرت را به ايشان دادند و نشانهاش هم همين بود كه با اشاره
به آب به وسيله انگشتر يا چوب آب مىايستاد. آقا خليل گفت بعدها كه ما از پدر پرسيديم كه آن مسئله و قدرتى كه به شما داده بودند هست. فرمودند خير چون بس كه بر دوشم سنگينى مىكرد قادر به تحملش نبودم همان يك دهم آن قدر ثقيل بود كه از حضرت خواسته بودند كه آن را برداند (به قول خودشان تحويل دادند).
خاطره حجةالاسلام والمسلمين راشد يزدى
حضرت آيةاللَّه مرتضى حائرى از دار دنيا مىروند، ايشان فرزند حاج شيخ عبدالكريم حائرى مؤسس حوزه علميه بود.
حضرت آيةاللَّه مرعشى نجفى چنين فرمودند: آقاى حائرى از دنيا رفت، شب اول قبرش نماز ليلةالدفن خواندم و يك سوره ياسين هم قرائت نمودم. بعد از چند روز به خوابم آمد، پرسيدم آقاى حائرى اوضاع چطور است؟ چون يادم بود كه از دنيا رفتهاند، گفت: وقتى از بسيارى مسايل گذشتيم و بدنمان را وارد قبر كردند روح من مثل اينكه لباسى را از تن درآورى از بدنم جدا شد، به طورى كه بدنم را مىديدم در حالت بهت و حيرت نشسته بودم.
ناگهان متوجه شدم از طرف پايين پايم صدايى بلند شد كه نگاه كردم ديدم دو نفر كه همه وجودشان آتش است به سمت من مىآمدند چشمهايشان تشخيص داده نمىشد ولى مىفهميدم كه دو نفر هستند. ترس وجودم را فرا گرفت. در همان جا در حالت
بىكسى و غربت به خدا توجه كردم. در اين هنگام متوجه صدايى از بالاى سرم شدم. ديدم نورى به طرف من مىآيد. هر چه اين نور بيشتر به طرف من مىآمد آن دو نفر آتشين به طرف عقب مىرفتند. اين كار ادامه داشت تا حدى كه از آن دو نفر اثرى نماند.
بالاى سرم آقايى نورانى را ديدم كه تبسمى به لب داشت. گفت:
آقاى حائرى ترسيدى؟ گفتم آقا بله چه ترسى! شما چه كسى هستيد، آقا فرمودند: من علىبن موسىالرضا عليه السلام هستم، آقاى حائرى شما 38 مرتبه به زيارت من آمدند 38 بار به بازديدت مىآيم اين اولينش است. 37 بار ديگر نيز مىآيم.
نقل شده است آقاى حائرى در آخرين سفرشان به مشهد حضرت رضا عليه السلام را در خواب يا ... ديده. كه به ايشان فرموده بودند تو ديگر نيا، اكنون نوبت آمدن من نزد تو است. از همين موضوع، دريافته بود كه عمرش به پايان رسيده است.
خاطرات آيةاللَّه بهجت (ره)
آيةاللَّه بهجت (ره) مىفرمودند: زيارت امام رضا عليه السلام بالاتر است، چرا كه به زيارت امام حسين عليه السلام بسيارى از مسلمانان مىروند. ولى به زيارت حضرت امام رضا عليه السلام فقط شيعيان اثنى عشرى مىآيند.
خيلىها از حضرت امام رضا عليه السلام سؤال كردند و خواستند و جواب شنيديد، در نجف، در كربلا، در مشهد مقدس،