فصل هشتم در بيان ترتيب اكتساب فضايل و مراتب سعادت فصل نهم در حفظ صحت نفس كه آن بر محافظت فضايل مقصور بود فصل دهم در معالجه امراض نفس و آن بر ازاله رذايل مقدر بود.
مقاله دوم در تدبير منازل و آن مشتمل بر پنج فصل است:
فصل اول در سبب احتياج بمنازل و معرفت اركان و تقديم آنچه مهم در اين معنى و مقدمات آن فصل دوم در معرفت سياست و تدبير اموال و اقوات فصل سوم در معرفت سياست و تدبير اهل خانه فصل چهارم در معرفت سياست و تدبير و تأديب اولاد و رعايت حقوق پدران و مادران فصل پنجم در معرفت سياست و تدبير خدم و عبيد.
مقاله سوم در سياست مدن و آن هشت فصل است:
فصل اول در سبب احتياج خلق بتمدن و شرح آن و ماهيت و فضيلت اين علم فصل دوم در فضيلت محبت و سداد كه ارتباط اجتماعات بدان بود و اقسام آن فصل سوم در اقسام اجتماعات و شرح احوال مدن.
فصل چهارم در سياست ملك و آداب ملوك فصل پنجم در سياست خدمت و آداب اتباع ملوك فصل ششم در فضيلت صداقت و كيفيت معاشرت با اصدقاء فصل هفتم در كيفيت معاشرت با اصناف خلق فصل هشتم در وصايائى كه منسوبست بافلاطون نافع در همه ابواب و ختم كتاب بر آن كرده آيد و باللّه التوفيق و پيش از خوض در مطلوب ميگوئيم آنچه در اين كتاب تحرير مىافتد از جوامع حكمت عملى بر سبيل نقل و حكايت و طريق اخبار و روايت از حكماء متقدم و متأخر بازگفته ميآيد بىآنكه در تحقيق حق و ابطال باطل شروعى رود تا باعتبار معتقد خود در ترجيح رأيى و تزئيف مذهبى خوض كرده شود پس اگر متأمل را در نكته اشتباهى افتد يا مسئله را محل اعتراض شمرد بايد كه داند مجرد اين كتاب صاحب عهده جواب
و ضامن استكشاف از وجه صواب نيست بلكه همگنان را از حضرت الهى كه منبع فيض رحمت و مصدر نور هدايت است توفيق استرشاد مىبايد خواست و همت بر ادراك حق حقيقى و تحصيل خير كلى مقدر ميبايد داشت تا بمطالب جاودانى و مقاصد دو جهانى برسند و اللّه ولى الفضل و ملهم العقل منه المبدء و اليه المنتهى.
مقاله اول در تهذيب اخلاق
و آن مشتمل است بر دو قسم مبادى و مقاصد
قسم اول در مبادى و آن مشتمل است بر هفت فصل
فصل اول در معرفت موضوع و مبادى اين نوع
هر علمى را موضوعى بود كه در آن علم بحث از آن موضوع كنند چنانكه بدن انسان از جهت بيمارى و تندرستى علم طب را و مقدار علم هندسه را و مبادى آن بود كه اگر واضح نبود در علمى ديگر بمرتبه بلندتر از آن علم مبرهن شده باشد و در آن علم مسلم بايد داشت چنانكه از مبادى علم طب باشد كه عناصر از چهار بيش نيست چه اين مسئله در علم طبيعى مبرهن شود و طبيب را از صاحب علم طبيعى فرا بايد گرفت و در علم خويش مسلم شمرد و همچنين از مبادى علم هندسه بود كه مقادير متصله قاره موجود است و انواع آن سه بيش نه، خط و سطح و جسم چه اين حكم در علم الهى كه موسوم است به ما بعد الطبيعه مقرر شود و مهندس را از صاحب آن علم قبول بايد كرد و در علم خويش استعمال بايد كرد و علم ما بعد الطبيعه آنست كه انتهاى همه علوم با او است و او را مبادى غيرواضح نتواند بود و مسائلى بود كه در آن علم بحث از آن كنند و خود تماميت اين علم بر آن مقصور باشد و بيان اين مقدمه در علم منطق مستوفى آمده است و چون اين نوع كه در آن شروع خواهد رفت علم اخلاقست و آن علمى است بآنكه نفس انسانى چگونه خلقى اكتساب تواند كرد كه جملگى احوال و افعال كه باراده او از او صادر شود جميل و محمود بود پس موضوع اين علم
نفس انسانى بود از آن جهت كه از او افعال جميل و محمود يا قبيح و مذموم صادر تواند شد بحسب اراده او و چون چنين بود اول بايد معلوم باشد كه نفس انسانى چيست و غايت كمال او در چيست و قوتهاى او كدام است كه چون آنرا استعمال بر وجهى كند كه بايد، كمالى و سعادتى كه مطلوب او است حاصل آيد و آن چيز كه مانع او باشد و از وصول بدان كمال تا بر جمله تزكيه و تدسيه او كه موجب فلاح و خيبت او بود مطلع شود چنانكه فرموده است عز اسمه«وَنَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها»و اكثر مبادى اين علم تعلق بعلم طبيعى دارد و موضع بيان اين برهان مسائل آن علمست اما از جهت آنكه اين علم در منفعت عامتر از آن علمست و از روى افاده شاملتر حواله اين مقدمات بكلى بآنجا كردن مقتضى حرمان جمهور طالبان باشد پس بر سبيل حكايت نمطى موجز كه در استحضار تصورات اين مطالب كافى بود تقرير داده آيد و استيفاى بيان و تمامى برهان بموضع خويش حواله كرده شود انشاء اللّه تعالى.
فصل دوم در معرفت نفس انسانى كه آنرا نفس ناطقه نيز گويند
نفس انسانى جوهرى بسيط است كه از شأن او بود ادراك معقولات بذات خويش و تدبير و تصرف او در اين بدن محسوس كه بيشتر مردم آنرا انسان ميگويند بتوسط قواى و آلات و آن جوهر نه جسمست و نه جسمانى و نه محسوس بيكى از حواس و در اين مقام احتياج افتد به بيان چند چيز تا اين سخن تمام شود.
اول اثبات وجود نفس دوم اثبات جوهريت او سوم اثبات بساطت
او چهارم بيان آنكه جسم و جسمانى نيست پنجم بيان آنكه مدرك بذات است و متصرف بآلات ششم آنكه محسوس نيست بيكى از حواس اما در مقام اول كه مطلوب اثبات وجود نفس است بهيچ دليل احتياج نيست چه ظاهرترين و واضحترين چيزها نزديك مردم عاقل ذات و حقيقت او است بحدى كه خفته در خواب و بيدار در بيدارى و مست در مستى و هوشيار در هوشيارى از همه چيزها غافل تواند بود و از خودى خود غافل نتواند بود و چگونه صورت بندد كه دليل گويند بر هستى خود چه خاصيت دليل آنست كه واسطه شود تا مستدل را بمدلول خود رساند پس اگر بر هستى خود دليل گفته آيد دليل واسطه شده باشد ميان يكچيز تنها پس خود را بخود رسانيده باشد و خود هميشه بخود بود پس دليل گفتن بر خودى خود محال و باطل باشد.
و اما در مقام دوم كه مطلوب اثبات جوهريت نفس است گوئيم هر موجودى كه هست جز واجب الوجود تعالى و تقدس يا جوهر است يا عرض بيانش بحسب اين موضع آنست كه هر موجودى كه هست و هر موجودى كه بود يا وجود او بتبعيت موجودى ديگر غير او تواند بود كه آن موجود بنفس خويش مستقل باشد مانند سياهى كه در جسم خال است و هيئت تخت كه تبع وجود چوب است چه اگر جسم نبود سياهى نتواند بود و اگر چوب يا آنچه بجاى او بود نباشد صورت تختى نتواند بود و چنين موجود را عرض گويند يا چنين نبود بلكه او را بنفس خود بىتبعيت مستقلى ديگر استقلال تواند بود مانند جسم و چوب كه در مثال مذكور است و آنرا جوهر خوانند و چون اين قسمت مقرر شد گوئيم نشايد ذات و حقيقت مردم عرض بود چه خاصيت عرض آنست كه محمول و مقبول چيز ديگر بود كه آن چيز را بنفس خود استقلال بود تا حامل و قابل آن عرض شود و در اينصورت ذات
مردم حامل و قابل صور معقولات و معانى مدركات است و پيوسته صورتى و مغيئى در او متمثل ميشود و ديگرى از او زايل ميگردد و اين خاصيت منافى عرضيت است پس نفس عرض نتواند بود و چون عرض نبود و معلوم شد كه موجود يا جوهر است يا عرض پس نفس جوهر بود و عرض نمىتواند بود و چون جوهر بود پس موجود نفس جوهر بود اينست نفس مطلوب و اما بيان بساطت او آنست كه هرچه موجود بود يا قابل تجزيه بود يا نبود آنچه قابل تجزيه نبود در اين مقام آنرا بسيط ميخوانيم و آنچه قابل تجزيه بود آنرا مركب پس گوئيم كه نفس تصور معنى واحد ميكند چه بر چيزها بوحدت و سلب وحدت حكم ميكند و خود هيچ كثرت را تصور نتوان كرد تا واحد را كه جزو او بود تصور نكند و اگر نفس قابل انقسام بود از انقسام محل انقسام حال لازم آيد پس معنى واحد كه در او حال بود هم قابل قسمت بوده باشد و اين محال است چه قابل قسمت واحد نبود پس لازم آيد كه نفس منقسم نشود يا تصور معنى واحد نكند و چون بطلان قسم دوم ظاهر است پس مطلوب حق بود و آن بساطت او است
و اما بيان آنكه نه جسم است و نه جسمانى، آنست كه هرچه جسم است مركب است و قابل انقسام و دليل بر اين آنست كه هر جسم كه فرض كنيم چون واسطه شود ميان دو جسم ديگر كه هردو از دو طرف مماس او شوند بضرورت آنچه بدان مماس يك طرف شود هم بدان مماس ديگر طرف نتواند شد و الا طرفين را از مماس منع نكرده باشد پس واسطه نبوده باشد و تداخل اجسام نيز لازم آيد و چون مماس هر طرفى بچيزى ديگر بود متجزى شده باشد و چون جسم كه مركب است جسمانى كه محمول و مقبول او است هم مركب بود چه انقسام محل موجب انقسام حمال است پس هيچ جسم و جسمانى بسيط نبود و چون نفس بسيط است پس نفس نه جسم بود
و نه جسمانى، وجهى ديگر، هيچ جسم قبول صورتى نتواند كرد تا صورتى كه پيش از آن داشته باشد از او زايل نشود مثلا جسمى كه صورت تثليث دارد تا آن صورت بازنگذارد صورت تربيع در او حاصل نتوان شد و يا پاره شمع كه نقش مهرى قبول كرده باشد تا آن نقش از او برنخيزد نقش مهرى ديگر در او متصور نشود چه اگر از نقش اول هنوز چيزى باقى مانده باشد هردو نقش مختلط شوند و هيچكدام منقش تمام نشود و اين حكم در جملگى اجسام مستمر و عام باشد و حال نفس بخلاف اينست از بهر آنكه چندانكه صور معقولات و محسوسات برو طارى ميشود يكى پس از ديگرى جمله را قبول ميكند بىآنكه استدعاى زوال صور سابقه كند بلكه جملگى صور در او تام و كامل متمثل است و هرگز بجائى نميرسد كه از بسيارى صور كه در او حاصل آيد عاجز شود از قبول صورت ديگر بلكه خود بسيارى صور در او معين او است بر آسانى قبول صور ديگر و از اينجا است كه مردم چندانكه علوم و آداب را مستجمعتر، فهم و كياست در او بيشتر و تعلم و استفاده را مستعدتر و اين خاصيت ضد خاصيت اجسام است پس نفس جسم نبود
وجهى ديگر همچنين قبول اضداد بر يكجسم در يك حال محال بود چه يك چيز هم سفيد و هم سياه نتواند بود و هر كيفيتى كه جسم را حاصل آيد او را بسبب طريان آن كيفيت صفتى حاصل شود چنانكه از حرارت حار شود و از سواد اسود و حال نفس بخلاف اين بود كه هم صور اضداد در او در يك حال جمع آيند چنانكه تصور سياهى و سفيدى كند در يك حال و هم از تصور كيفيات و اعراض متكيف و متصف نشود بدانچه اگر بسيار تصور حرارت كند حار نشود و هرچند تصور طول و عرض كند طويل و عريض نشود و بر اين قياس پس نفس جسم نبود
وجهى ديگر، قواى جسمانى مايل ادراكات جسمانى و ملابس لذات بدنى ميباشند چون ميل باصره بادراك صور نيكو و ميل سامعه بادراك و
استماع آوازهاى خوش و همچنين در قوت شهوى كه ميل او بحصول لذت شهوت بود و قوت غضبى كه شوق او در وصول بكمال تغلب باشد و اين قوى از ادراك مرادات خويش مدد مىيابند و كاملتر ميشوند و نفس از غلبه امثال اين معانى و حصول مدركات جسمانى ضعيفتر و ناقصتر ميشوند از بهر آنكه چندانكه از ممارست لذات و ملابست شهوات دورتر بود رأيهاى صحيح و معقولات صريح او را ظاهرتر باشد و حرص و شره او بر معرفت حقايق الهى و ميل و انبعاث او بطلب امور شريف و باقى كه از امور جسمانى بلندتر بود زياده باشد و اين دليلى واضح است بر آنكه نفس نه جسمست و نه جسمانى چه هرچيز از جنس خويش قوت گيرد و از ضد ضعف پذيرد و نفس استيلاى جسمانيات ضعيف از ميشود و باجتناب از آن قوت مىيابد
وجهى ديگر، هر حسى جز محسوس خود را ادراك نتواند كرد چنانكه بصر جز از مدركات بصرى خبر ندارد و سمع بدون آوازها چيزى ديگر درنيابد و عليهذا هيچ حس ادراك احساس خود نكند و نه ادراك آلت احساس خود چنانكه باصره نه بينائى را بيند و نه چشمرا و هيچ حس از غلطى كه او را افتد متنبه نشود چنانكه چشم آفتاب را كه صد و شصت و اند بار مانند زمين است بقدر كف دستى مىبيند و از اين تفاوت فاحش آگاهى نيابد و درختانى را كه در كنار آب نگونسار مىبيند هرگز سبب و علت نگونسارى آنرا بباصره نبيند و همچنين در ديگر غلطهاى او و در ديگر حواس و نفس محسوسات همه حواس را بيكدفعه ادراك كند و حكم كند كه اين آواز از فلان مبصر مىآيد و اين مبصر را آواز نه اين باشد و همچنين ادراك كند كه قوت هر حاسه چيست و آلت ادراك او كدام است و اسباب و علل اغلاط حواس را استنباط كند و ميان حق و باطل از احكام ايشان تميز كند پس بعضى را تصديق كند و بعضى را تكذيب و معلومست كه اين علم سوم