مقاله دوم در تدبير منازل، و آن پنج فصل است
فصل اول در سبب احتياج بمنازل و معرفت اركان آن و تقديم آنچه مهم بود
در اين معنى بحكم آنكه مردم در تبقيه شخص بغذا محتاج است و غذاى نوع انسانى بىتدبير صناعى چون كشتن و درودن و پاك كردن و نرم نمودن و سرشتن و پختن مهيا نه، و تمهيد اين اسباب جز بمعاونت معاونان و آلات و ادوات بكار داشتن و روزگار دراز در آن صرف كردن صورت نبندد،
نه چون غذاى ديگر حيوانات كه بحسب طبيعت ساخته و پرداخته است تا انبعاث ايشان بر طلب علف و آب مقصور بود، بر وفق تقاضاى طبيعت، و چون تسكين سورت جوع و عطش كنند از حركت باز ايستند. و اقتصار مردم بمقدار حاجت روزبروز چون ترتيب آنقدر غذا كه وظيفه هرروزى بود بيك روز ساختن محالست، موجب انقطاع ماده و اختلال معيشت بود.
پس از اين جهت باذخار اسباب معاش و حفظ آن از ديگر ابناى جنس كه در حاجت مشار كند احتياج افتاد، و محافظت بىمكانى كه غذا و قوت در آن مكان تباه نشود و در وقت خواب و بيدارى، و به روز و شب، دست ظالمان و غاصبان از آن كوتاه دارد صورت نبندد.
پس بساختن منزل حاجت آمد و چون مردم را بترتيب صناعتى كه بر تحصيل غذا مشتمل باشد مشغول بايد بود از حفظ آنمقدار كه ذخيره نهاده بود غافل ماند.
پس از اينروى بمعاونى كه بنيابت او اكثر اوقات در منزل مقيم باشد و بحفظ ذخاير اقوات و اغذيه مشغول، محتاج شد و اين احتياج بحسب تبقيه شخص است.
و اما بحسب تبقيه نوع نيز بجفتى كه تناسل و توالد بر وجود او موقوف باشد احتياج بود پس حكمت الهى چنان اقتضاء كرد كه هر مردى جفتى گيرد تا هم بمحافظت منزل و ما فيه قيام نمايد و هم كار تناسل بتوسل او تمام شود و هم در تقلد (تقليد خ ب). يك شخص دو مهم را شرط خفت مؤنت مرعى بود و چون توالد حاصل آيد و فرزند بىتربيت و حضانت پدر و مادر بقا نمىيابد و بنشو و نما نميرسد تكفل امور او نيز واجب گشت و چون جماعتى انبوه شوند يعنى زن و مرد و فرزندان و ترتيب اقوات اين جماعت و ازاحت علل ايشان بر يك شخص دشوار تواند بود پس باعوان و خدم احتياج ظاهر شد
و بدين جماعت كه اركان منزلند نظام حال معاش صورت بست.
پس از اين بحث معلوم شد كه اركان منزل پنجاند: پدر و مادر و فرزند و خادم و قوت. و چون نظام هر كثرتى بوجهى از تأليف تواند بود كه مقتضى نوعى از توحد بوده باشد. در نظام منزل نيز بتدبيرى صناعى كه موجب آن تاليف باشد ضرورت افتاد.
و از جماعت مذكور صاحبمنزل باهتمام آن مهم اوليتر بود از اينروى رياست قوم بر او مقرر شد و سياست جماعت بدو مفوض گشت تا تدبير منزل بروجهى كه مقتضى نظام اهل منزل بود بتقديم رساند و همچنانكه شبان رمه گوسفند را بروجه مصلحت بچراند و بعلفزار و آبشخور موافق برد و از مضرت سباع و آفات سماوى و ارضى نگاهدارد و مساكن زمستانى و تابستانى و نيمروزى و شبانگاهى بر حسب صلاحيكه هروقت اقتضا كند مرتب گرداند تا هم امور معيشت
او و هم نظام حال ايشان حاصل شود.
مدبر منزل نيز برعايت مصالح اقوات و ارزاق و ترتيب امور معاش و سياست احوال جماعت بترغيب و ترهيب و وعد و وعيد و زجر و تكليف و رفق و مناقشه و لطف و عنف قيام كند، تا هريك بكمالى كه بحسب شخص بدان متوجه باشند برسند، و همگنان در نظام حاليكه مقتضى سهولت تعيش بود مشاركت يابند.
و ببايد دانست كه مراد از منزل در اين موضع نه خانهايست كه از خشت و گل و سنك و چوب كنند، بل آن از تأليفى مخصوص است كه ميان زن و شوهر و والد و مولود و خادم و مخدوم و متمول و مال افتد.
مسكن ايشان چه از چوب و سنك بود و چه از خيمه و خرگاه و چه از سايه درخت و غار كوه.
پس صناعت تدبير منزل كه آنرا حكمت منزلى خوانند نظر باشد در حال اين جماعت بروجهى كه مقتضى مصلحت عموم بود، در تيسر اسباب معاش و توصل بكمالى كه بحسب اشتراك مطلوب باشد و چون عموم اشخاص نوع چه ملك و چه رعيت، چه فاضل و چه مفضول بدين نوع تأليف و تدبير محتاجند و هركسى در مرتبه خود بتقليد (استوارى و پيروى كردن) امر جماعتى كه او راعى ايشان بود و ايشان رعيت او مكلف و منفعت اينعلم عام و ناگزير باشد و فوايد آن، هم در دين و هم در دنيا شامل.
و از اينجا است كه صاحب شريعت عليه السّلام فرموده است كه:
كلكم راع، و كلكم مسئول عن رعيته
و قدماء حكماء را در اين نوع، اقوال بسيار بوده است. اما نقل كتب ايشان در اين فن از لغت يونانى بلغت عربى اتفاق نيفتاده است مگر مختصرى از سخنان ابروس كه در دست متأخران موجود است و متأخران با رأى صائب
و اذهان صافى در تهذيب و ترتيب اين صناعت و استنباط قوانين و اصول آن بر حسب اقتضاى عقول، غايت جهد مبذول داشتهاند و او را مدون و مجلد گردانيده.
و خواجه رئيس ابو على الحسين بن عبد اللّه بن سينا را رساله ايست در اين باب كه با كمال بلاغت شرط ايجاز رعايت كرده است. خلاصه آن رساله باين مقاله نقل كرده آمد و آنرا بديگر مواعظ و آداب كه از متقدمان و متأخران منقول بود موشح گردانيده شد، انشاء اللّه بنظر ارتضاء اهل فضل مشرف شود انه ولى التوفيق.
ببايد دانست كه اصل كلى در تدبير منزل آن بود كه همچنانكه طبيب در حال بدن انسان نظر كند از جهت اعتدالى كه بحسب تركب اعضاء مجموع تركيبرا حاصل آيد و آن اعتدال مقتضى صحت بدن و مصدر افعال بود بروجه كمال تا اگر آن اعتدال موجود بود آنرا محافظت كند و اگر مفقود گردد استعاده نمايد. و چون در عضوى از اعضاء خللى حادث شود در علاج آنعضو مصلحت عموم اعضاء نگاهدارد، خاصه مصلحت عضوى رئيس كه مجاور آن بود بقصد اول و بعد از آن مصلحت آنعضو بقصد ثانى بحدى كه اگر صلاح عموم اعضاء در قطع و كى (داغ) آنعضو بود قطع نظر كند از اصلاح آنعضو و بقطع و قلع آن مبالات نكند تا فساد بديگر اعضاء سرايت نكند.
هم بر اين نسق، مدبر منزل را رعايت صلاح عموم اهل منزل واجب بود و نظر او بقصد اول بر اعتدالى كه در تأليف افتد مقصور و محافظت آن اعتدال يا استردادش بر وجه صواب مقدور و در تدبير حال يك يك شخص بمعالجه كه طبيب يكيك عضو را كند مقتدى چه هريكى از اركان منزل نسبتا با منزل بمثابه هريكى از اعضاى مردم باشد نسبت با مجموع بنيه بعضى
رئيس و برخى مرئوس جمعى شريف و گروهى خسيس هرچند هرعضوى را اعتدالى و فعلى خاص بود ليكن فعل همه اعضاء بمشاركت و معاونت غايت همه افعال بود.
همچنين هر شخصى را از اشخاص اهل منزل طبيعتى و خاصيتى بود بانفراد و حركات او متوجه بود بمقصدى خاص كه از افعال جماعت نظامى كه در منزل مطلوب بود حاصل آيد. و مدبر منزل كه بمنزله طبيب بود از وجهى، و بمنزله يكعضو كه شريفتر بود از اعضاء باعتبارى، بايد كه بر طبيعت و خاصيت و فعل هر شخصى از اشخاص اهل منزل واقف بود و بر اعتدالى كه از تأليف آن افعال حاصل آيد عارف، تا ايشانرا بكمالى كه مقتضى نظام منزل بود برساند و اگر مرضى حادث شود آنرا زايل كند و اگرچه اعتبار حال منزل از وضع صناعت خارج است چنانكه گفتيم.
اما افضل احوال منزل كه مسكن بود، چنان بود كه بنيادهاى آن استوار باشد و سقفها بارتفاع مايل و درها گشاده چنانكه در اختلاف بتكلفى احتياج نيفتد و مساكن مردان از مساكن زنان مفروض و مقامگاه هرفصلى و موسمى بحسب آنوقت معد و موضع ذخاير و اموال بحصانت موصوف: و احتياطى كه بدفع آفات تعلق دارد مانند حرق و غرق و نقب دزدان و تعرض هوام بتقديم رساند.
و در مسكن مردم آنچه توقى (نگهبانى كردن) از زلال اقتضا كند يعنى ساحت فراخ و دكانهاى افراشته مرعى، و با كثرت مواقف و محال شرايط تناسب اوضاع محفوظ و از همه مهمتر اعتبار حال جوار تا بمجاورت اهل شر و فساد و كسانيكه موذى طبع باشند مبتلا نشود. و از آفت وحشت و انفراد ايمن ماند
افلاطون حكيم منزل در كوى زرگران گرفته بود، از حكمت آن
استعلام كردند فرمود كه تا اگر خواب برچشم من غالب شود و از تفكر و مطالعه منع كند آواز ادوات ايشان مرا بيدار گرداند و اللّه اعلم بالصواب.
فصل دوم در معرفت سياست و تدبير اموال و اقوات
چون نوع مردم باذخار اقوات و ارزاق مضطر است چنانكه در فصل گذشته ياد كرديم. و بقاى بعضى اقوات در زمانى بيشتر ناممكن پس بجمع مالابد و اقتناء مايحتاج از هر جنس احتياج افتاد. تا اگر بعضى اجناس در معرض تلف آيد برخى كه از فساد دورتر بود بماند.
و بسبب ضرورت معاملات و وجود اخذ و اعطاء چنانكه در مقاله گذشته گفتهايم بدينار كه حافظ عدالت و مقوم كلى و ناموس اصغر است حاجت بود و بعزت وجود او و معادلت اندكى از جنس او با بسيارى از ديگر چيزها مؤنت نقل اقوات از مساكن بمساكن دورتر مكفى (پسنديده و تمام شدن كار) شد، بدان وجه كه چون نقل اندك او كه قيمت اقوات بسيار بود قائم مقام نقل اقوات بسيار باشد و از كلفت و مشقت حمل آن استغناء افتد.
همچنين برزانت جوهر و استحكام مزاج و كمال تركيب او كه مستدعى بقاء بود ثبات و قوام فوايد مكتسب صورت بست. چه استحاله و فناى او مقتضى احباط (باطل كردن) مشقتى بود كه در طريق كسب ارزاق و جمع مقتنيات افتاده باشد، و بقبول او نزديك اصناف امم شمول منفعت او همگنان را منظوم شد. و بدين دقايق حكمت كمالى كه در امور معيشت تعلق بطبيعت داشت، لطف الهى و عنايت بيزوالى از حد قوت بحيز فعل رسانيد و آنچه تعلق بصناعت دارد، مانند ديگر امور صناعى با نظر و تدبير نوع
انسانى حواله افتاد و بعد از تقديم اين مقدمه گوئيم نظر در حال مال بر سه وجه تواند بود.
اول باعتبار دخل دوم باعتبار حفظ سوم باعتبار خرج
اما دخل يا سبب آن بكفايت و تدبير منوط بود يا نبود.
اول مانند صناعات و تجارات دوم مانند مواريث و عطايا، و تجارت بسبب آنكه بمايه مشروط بود و مايه در معرض تعرض اسباب زوال در وثوق و استمرار از صناعت و حرفت قاصر باشد. و در اكتساب بر جمله سه شرط رعايت بايد كرد.
اول احتراز از جور دوم احتراز از عار سوم احتراز از دنائت
اما جور- مانند آنچه بتغلب و تفاوت وزن وكيل يا طريق اختداع و سرقت بدست آرند.
و اما عار- مانند آنچه بمجون و مسخرگى و مذلت نفس بدست آرند
و اما دنائت- مانند آنچه از صناعتى خسيس بدست آرند با تمكن از صناعتى شريف. و صناعات سه نوع بود.
اول شريف- دوم خسيس- سوم متوسط
اما صناعات شريف صناعاتى بود كه از خير نفس باشد نه از خير بدن و آنرا صناعات احراء و ارباب مروت خوانند و اكثر آن در سه صنف داخل بود
اول آنچه بجوهر عقل تعلق دارد مانند صحت رأى و صواب مشورت و حسن تدبير و اين صناعت وزراء بود.
دوم آنچه بادب و فضل تعلق دارد مانند كتابت و بلاغت و نجوم و طب و استيفاء و مساحت و اين صناعت ادباء و فضلاء بود.
سوم آنچه بقوت و شجاعت تعلق دارد، مانند سوارى و سپاهگرى و
ضبط ثغور و دفع اعداء و اين صناعت فروسيت بود.
و اما صناعات خسيسه هم سه نوع بود.
اول- آنچه منافى مصلحت عموم مردم بود. مانند احتكار و سحر و اين صناعت مفسدان بود.
دوم- آنچه منافى فضيلتى از فضايل باشد. مانند مسخرگى و مطربى و مقامرى و اين صناعت سفهاء بود.
سوم- آنچه مقتضى نفرت طبع بود. مانند حجامى و دباغى و كنّاسى و اين صناعت فرومايگان بود.
و بحكم آنكه احكام طبع را نزديك عقل قبولى نبود صنف اخير از اين اصناف در عقل قبيح نباشد و بايد كه از جهت ضرورت جمعى بدان قيام نمايند و دو صنف اول قبيح بود و از آن منع كنند.
و صناعات متوسط، ديگر انواع مكاسب و اصناف حرفتها بود و بعضى از آن ضرورى بود مانند زراعت و بعضى غيرضرورى مانند صباغت و همچنين بعضى بسيط بود مانند درودگرى، و آهنگرى، و بعضى مركب بود مانند ترازوگرى و كاردگرى.
و هركه بصناعتى موسوم شود بايد كه در آن صناعت تقدم و كمال طلب كند و بمرتبه نازل قناعت ننمايد و بدنائت همت راضى نشود.
و ببايد دانست كه مردم را هيچ زينت نيكوتر از روزى فراخ نبود و بهترين اسباب روزى، صناعتى بود كه بعد از اشتمالت بر عدالت بعفت و مروت نزديك باشند و از شره و طمع و ارتكاب فواحش و تعطيل افكندن در مهمات دور. و هرمال كه بمبالغه و مكابره و استكراه غير و تبعه و عار و نام بد و بذل آبروى و بيمروتى و تدنيس عرض و مشغول گردانيدن مردمان از مهمات بدست آيد، احتراز از آن واجب بود و اگرچه مالى خطير بود و آنچه بدين