خود تحريص كند تا عاقبت آن بعد از اختلال معيشت و ذهاب مروت و حصول فضيحت، هلاكت و شقاوت دو جهانى بود و بايد كه شوهر احتراز كند در باب سياست زن از سه چيز:
اول- از فرط محبت زن كه باوجود آن، استيلاى زن و ايثار هواى او بر مصالح خود لازم آيد و اگر بمحنت محبت او مبتلا شود از او پوشيده دارد و چنان سازد كه البته واقف نشود. پس اگر نتواند كه خويشتن را نگاه دارد علاجهائى را كه در باب عشق فرمودهاند استعمال بايد كرد و بهيچ حال در آن مقام ننمود چه اين آفت اقتضاى فسادهاى مذكور كند.
دوم- در مصالح كلى با زن مشورت نكند و البته او را بر اسرار خود وقوف ندهد و مقدار مال و مايه از او پوشيده دارد، چه رأىهاى ناصواب و نقصان تميز ايشان در اين باب مستدعى آفات بسيار بود.
سوم- آنكه زن را از ملاهى نظر باجانب و استماع حكايت مردان از زنانى كه بدين افعال موسوم باشند بازدارد. و البته راه آن بازندهد، چه اين معنى مقتضى فسادهاى عظيم باشد و از همه تباهتر مجالست پيرهزنانى باشد كه بمحافل مردان رسيده باشند و حكايت آن بازگويند.
و در احاديث آمده است كه زنان را از آموختن سوره يوسف منع بايد كرد كه استماع امثال آن قصه موجب انحراف ايشان باشد از قانون عفت
و از شراب هم منع كلى بايد فرمود چه شراب اگرچه اندك بود اما سبب وقاحت و هيجان شهوت گردد و در زنان هيچ خصلت بدتر از اين دو خصلت نبود و سبيل زنان در تحرى (سزاوار شدن) رضاى شوهران و وقع افكندن خود را در چشم ايشان پنج چيز بود.
اول ملازمت عفت دويم اظهار كفايت سيم هيبت داشتن از ايشان چهارم حسن تبعل و احتراز از نشوز پنجم قلت عتاب و مجاملت در عشرت
و حكماء گفتهاند كه زن شايسته تشبه نمايد بمادران و دوستان و كنيزكان. و زن بد تشبه نمايد بجباران و دشمنان و دزدان.
اما تشبه زن شايسته بمادران چنان بود كه قربت و حضور شوهر خواهد و غيبت او را مكاره بود و رنج خود در طريق حصول مراد و رضاى او احتمال كند چه مادر با فرزند همين طريق سپرد.
اما تشبه او بدوستان چنان بود كه بر آنچه شوهر باو دهد قانع بود و او را از آنچه از او باز دارد و ندهد معذور دارد و مال خويش از او دريغ ندارد و در اخلاق با او موافقت نمايد.
و اما تشبه او بكنيزكان، چنان بود كه مانند پرستاران تذلل نمايد و خدمت بشرط كند و بر تندخوئى شوهر صبر نمايد و در افشاى مدح و ستر عيب او كوشد و نعمت او را شكر گذارد و در آنچه موافق طبع او نبود با شوهر عتاب نكند.
و اما تشبه زن ناشايسته بجباران چنان بود كه كسل و تعطيلرا دوست دارد و فحش گويد و تجنى بسيار نهد و خشم بسيار گيرد و از آنچه موجب خوشنودى و خشم شوهر بود غافل باشد و خدم و جاريه را بسيار رنجاند.
اما تشبه او بدشمنان: چنان بود كه شوهر را حقير شمارد و باو استخفاف كند و درشت خوئى نمايد و جحود احسان او كند و از او حقد گيرد و شكايت كند و معايب او باز گويد.
و اما تشبه او بدزدان چنان بود كه در مال او خيانت كند و بىحاجت از او سئوال نمايد و احسان او حقير شمرد و در آنچه او كاره بود الحاح كند و بدروغ دوستى فرا نمايد و نفع خود بر نفع او ايثار كند و كسيكه بزنى ناشايسته مبتلا شود تدبير او طلب خلاص باشد از او چه مجاورت زن بد از مجاورت سباع
و افاعى بتر باشد و اگر خلاص متعذر باشد چهار نوع حيله بر آن بكار بايد داشت اول بذل مال چه حفظ نفس و مروت و عرض بهتر از حفظ مال بود و اگر مالى بسيار صرف بايد كرد و خويشتن را از او باز خريد آن مال را حقير بايد شمرد.
دويم- نشوز و بدخوئى و هجرت مضاجع بر وجهى كه بفسادى اداء نكند بجا آرد.
سيم لطايف حيل مانند تحريص عجايز بر تنفير او و ترغيب بشوهرى ديگر و رغبت نمودن بظاهر بدو و از مفارقت ابا كردن تا باشد كه او را بر مفارقت حرصى پديد آيد فى الجمله استعمال انواع مسامحت و ممانعت و ترغيب و ترهيب كه موجب فرقت بود لازم داند.
چهارم و آن بعد از عجز بود از ديگر تدبيرها آنكه او را بگذارد و سفرى دور اختيار كند بشرط آنكه او را مانعى از اقدام بر فضايح نصب كرده باشد تا اميد او منقطع شود و مفارقت اختيار كند.
و حكماء عرب گفتهاند كه از پنج زن حذر واجب بود: حنانه و منانه و انانه و كية القفاء و خضراء الدمن.
اما حنانه زنى بود كه او را فرزندان باشند از شوهر ديگر و پيوسته بمال اين شوهر بر ايشان مهربانى نمايد.
و اما منانه- زنى بود متموله كه بمال خود بر شوهر منت نهد
و اما انانه- زنى بود كه پيشتر از اين شوهر حالى بهتر داشته باشد يا شوهرى بزرگتر را ديده و پيوسته از اينحال و شوهر بشكايت و انين باشد.
و اما كية القفاء زنى بود غير عفيفه كه شوهر از او هر محفلى كه غايب شود مردمان بذكر او داغى برقفاى آنمرد نهند.
و اما خضراء الدمن- زنى بود جميله از اصلى بد، او را مشابهت كردهاند بسبزه مزابل. و كسيكه بشرايط سياست زنان قيام نتواند نمود اولى آن بود كه عزب باشد و دامن از ملابست امور ايشان كشيده دارد، چه فساد مخالطت زنان با سوء انتظام مستتبع آفات نامتناهى بود كه يكى از آن قصد زن بود بهلاك او يا قصد ديگرى از جهت زن. و اللّه الموفق و المعين.
فصل چهارم در سياست و تدبير اولاد
چون فرزند بوجود آيد ابتداء بتسميه او بايد كرد بنامى نيكو، چه اگر نامى ناموافق بر او نهند مدت عمر از او ناخوشدل باشد. پس دايه اختيار بايد كرد كه احمق و معلول نباشد چه عادات بد و بيشتر علتها بشير تعدى كند از دايه بفرزند.
زنهار كه از براى فرزند
معلول و لئيم دايه مپسند
خوئيكه بشير در بدن رفت
آندم برود كه جان ز تن رفت
و چون ايام رضاع او تمام شود بتأديب و رياضت اخلاق او مشغول بايد شد، پيشتر از آنكه اخلاق تباه فرا گيرد، چه كودك مستعد آن بود و باخلاق ذميمه ميل بيشتر كند بسبب نقصانى و حاجتى كه در طبيعت دارد و در تهذيب اخلاق او اقتداء بطبيعت بايد كرد. يعنى هر قوت كه حدوث او در بنيه كودك بيشتر بود تكميل آنقوت مقدم بايد داشت.
اول چيزى از آثار قوت تميز كه در كودك ظاهر شود حياء بود، پس نگاه بايد كرد كه اگر حياء بر او غالب بود و بيشتر اوقات سر در پيش افكنده دارد و وقاحت ننمايد دليل نجابت او بود، چه نفس او از قبيح محترز است و بجميل مايل و اين علامت استعداد تأدب بود و چون چنين بود عنايت بتأديب
و اهتمام بحسن تربيتش زياده بايد داشت و اهمال و ترك را رخصت نداد.
اول چيزى از تأديب آن بود كه او را از مخالطت اضداد كه مجالست و ملاعبت ايشان مقتضى فساد طبع او بود نگاهدارند، چه نفس كودك ساده باشد و قبول صورت اقران خود زودتر كند و بايد كه او را بر محبت كرامت تنبيه دهند، خاصه كراماتى كه بعقل و تميز و ديانت استحقاق آن كسب كند نه آنكه بمال و نسب تعلق دارد.
پس سنن و وظايف دين در او آموزند و او را بر مواظبت آن ترغيب كنند و بر امتناع از آن تأديب، و اخيار را نزديك او مدح گويند و اشرار را مذمت، و اگر جميلى از او صادر شود او را محمدت گويند و اگر اندك قبيحى صادر شود بمذمت تخويف كنند، و استهانت با كل و شرب و لباس فاخر در نظر او تزئين دهند و ترفع نفس از حرص بر مطاعم و مشارب و ديگر لذات و ايثار آن بر غير در دل او شيرين گردانند، و با او تقرير دهند كه جامههاى ملون و منقش لايق زنان بود، و اهل شرف و نبالت را بجامه التفات نبود.
تا چون بر آن برآيد و سمع او از آن پر شود و تكرار و تذكار متواتر گردد بعادت گيرد، و كسيرا كه ضد اين معانى گويد خاصه از اتراب (همسالان) و اقران از او دور دارند، و او را از آداب و افعال بد زجر كنند كه كودك در ابتداى نشو و نما افعال قبيحه بسيار كند و در اكثر احوال كذوب و حسود و سروق و نموم و لجوج بود و فضولى كند و كيد و اضرار خود و ديگران ارتكاب نمايد و بعد از آن بتأديب و سن و تجارب از آن بگردد. پس بايد كه در طفوليت او را بدان مؤاخذه كنند.
پس تعليم او آغاز كنند و محاسن اخبار و اشعار كه با آداب شريف ناطق بود او را حفظ دهند تا مؤكد آن معانى شود كه در او آموخته باشند و اول رجز بدو دهند و آنگاه قصيده، و بر اشعار سخيف كه بر ذكر غزل
و عشق و شرب خمر مشتمل بود مانند اشعار امرء القيس و ابو نواس احتراز فرمايند. و بدانكه جماعتى حفظ آن از ظرافت پندارند و گويند كه رقت طبع بدان اكتساب بايد كرد التفات ننمايند. چه امثال اين اشعار مفسد اجداث بود و او را بهر خلقى نيك كه از او صادر شود مدح گويند و اكرام كنند و برخلاف آن توبيخ و سرزنش صريح فراننمايند كه بر قبح اقدام نموده است بلكه او را بتغافل منسوب كنند تا بر تجاسر اقدام ننمايد و اگر بر خود بپوشد پوشيده دارند و اگر معاودت كند در سر او را توبيخ نمايند و در قبح آن فعل مبالغه كنند و از معاودت تحذير فرمايند و از عادت گرفتن توبيخ و از مكاشفه احتراز بايد كرد كه موجب وقاحت شود و بر معاودت تحريص دهد كه «الانسان
و فهم او كند شود، و اگر گوشتش كمتر دهند در حركت و تيقظ و قلت بلادت و انبعاث بر نشاط و خفت نافع باشد، و از حلوا و ميوه خوردن منع كنند كه اين طعامها استحالهپذير بود، و عادت او گردانند كه در ميان طعام آب نخورد، و نبيذ و شرابهاى مسكر بهيچوجه ندهند تا بسن شباب نرسد، چه بنفس و بدن او مضر بود، و بر غضب و تهور و سرعت اقدام و وقاحت و طيش باعث گرداند و او را بمجلس شراب خوارگان حاضر نكنند مگر كه اهل مجلس افاضل و ادباء باشند و از مجالست ايشان او را منفعتى حاصل آيد.
و از سخنهاى زشت شنيدن و لهو و بازى و مسخرگى احتراز فرمايند و طعام ندهند تا از وظائف ادب فارغ نشود و تعبى تمام بدو نرسد، و از هر فعلى كه پوشيده كند منع كنند، چه باعث بر پوشيدن استشعار قبح بود تا بر قبح ديگر دلير نشود، و از خواب بسيار منع كنند كه آن تغليظ ذهن و اماتت خاطر و فتور اعضاء آرد، و بروز نگذارند بخوابد و از جامه نرم و اسباب تنعم منع كنند تا درشت برآيد و درشتى خو كند، و از خيش و سردابه بتابستان و پوستين و آتش بزمستان تجنب فرمايند، و رفتن و حركت و ركوب و رياضت عادت او افكنند و از اضدادش منع كنند، و آداب حركت سكون و خاستن و نشستن و سخن گفتن بدو آموزند، چنانكه بعد از اين ياد كنيم.
و مويش را ترتيب ندهند و بملابس زنان او را زينت نكنند و انگشترى تا وقت حاجت نرسد باو ندهند، و از مفاخرت با اقران بپدران و مال و ملك و مآكل و ملابس منع كنند، و تواضع با همه كس و اكرام كردن باقران بدو آموزند، و از تطاول بر فروتران و تعصب و طمع باقران منع كنند.
و از دروغ گفتن بازدارند و نگذارند كه سوگند ياد كند چه براست و چه بدروغ چه سوگند از همه كس قبيح بود و اگر مردان بزرك را بدان حاجت افتد بارى بهر وقتى كودكان را حاجت نبود.
و خاموشى ايثار كند و نگويد الاجواب.
و در پيش بزرگان باستماع مشغول بودن و از سخن فحش و لعنت و لغو اجتناب نمودن و سخن نيكو و جميل و ظريف عادت گرفتن در چشم او شيرين گردانند.
و بر خدمت نفس خود و معلم خود و هركس كه بسن ازو بزرگتر بود تحريص كنند.
و فرزندان بزرگان بدين آداب محتاجتر باشند و بايد كه معلم او عاقل و ديندار بود و بر رياضت اخلاق و تخريج كودكان واقف و بشيرين سخنى و وقار و هيبت و مروت و نظافت مشهور و از اخلاق ملوك و آداب مجالست ايشان و مكالمه با ايشان و محاوره با هر طبقه از طبقات مردم با خير و از اخلاق اراذل و سفلهگان محترز.
اخلاق ناصري 186 فصل چهارم در سياست و تدبير اولاد ..... ص : 182
بايد كه كودكان بزركزاده كه بادب نيكو و عادت جميله متحلى باشند با او در مكتب بوند تا ضجر نشود و آداب از ايشان فرا گيرد.
و چون ديگر متعلمان را بيند در تعلم غبطه نمايد و مباهات كند و بر آن حريص شود
و چون معلم در اثناى تأديب و تعليم ضربى بتقديم رساند از فرياد و شفاعت خواستن حذر فرمايند چه آن فعل مماليك و ضعفاء بود ضرب اول بايد كه اندك بود تا نيك مولم تا از آن اعتبار گيرد و بر معاودت دليرى نكند و او را منع نمايد از آنكه كودكانرا تغيير كند مگر بقبح يا بىادبى