شده ممكن بود كه از هردو طرف سبب محبت يكديگر گردد و ممكن بود كه از يكطرف محبت منقطع شود و از طرفى ديگر باقى ماند چه لذت بسرعت تغير موصوف است و تغير يكطرف مستلزم تغير ديگر طرف نه و همچنين چون منافعى كه ميان زن و شوهر مشترك باشد از خيرات منزلى چون هردو در آن متعاون باشند سبب اشتراك محبت شود.
اما از دو يكى اگر در حد خود تقصير كند مثلا زن از شوهر انتظار اكتساب آن خيرات ميدارد و شوهر از زن محافظت اگر يكى بنزديك ديگرى مقصر باشد محبت مختلف شود و شكايت و ملامت حادث گردد و هرروز در تزايد بود تا علاقت منقطع گردد تا سبب زايل شود يا مقارن شكوه و عتاب يكچندى بماند و در ديگر محبتها همين قياس اعتبار ميبايد كرد.
و اما محبتهائى كه اسباب آن مختلف بود مانند محبتى كه سبب از يكطرف لذت بود و از طرف ديگر منفعت چنانكه ميان مغنى و مستمع كه مغنى مستمع را بسبب منفعت دوست دارد و مستمع مغنى را بسبب لذت و ميان عاشق و معشوق همين نمط بود كه عاشق از معشوق انتظار لذت كند و معشوق از او انتظار منفعت و در اين منفعت تشكى و تظلم بسيار افتد بل در هيچ صنف از اصناف محبت چندان عتاب و شكايت حادث نشود كه در اين نوع و علت آن بود كه طالب لذت استعجال مطلوب كند و طالب منفعت در حصول مطلوب او تأخير نمايد و اعتدال ميان ايشان الا ماشاء اللّه صورت نبندد و بدين سبب پيوسته عشاق متشكى و متظلم باشند و بحقيقت ظالم هم ايشان باشند چه استيفاى تمتع از لذت نظر و وصال بتعجيل طلبند و در مكافات آن تأخير افكنند يا خود بدان قيام نمايند و اين نوع محبت را محبت لوامه گويند يعنى مقرون بملامت و اصناف اين محبت نه در اين يك مثال محصور باشد ليكن مرجع همه با همين معنى بود كه ياد كرديم.
و محبتى كه ميان پادشاه و رعيت و رئيس و مرئوس، و غنى و فقير باشد هم در معرض شكايت و ملامت بود. و بدين سبب كه هريك از صاحب خويش انتظار چيزى دارد كه در اكثر اوقات مفقود بود، و فقدان با انتظار موجب فساد نيت باشد و از فساد نيت استبطاء (درنك كردن) حاصل آيد و استبطاء مستتبع ملامت بود و برعايت شرط عدالت اين فسادها زايل گردد.
و همچنين مماليك از موالى زياده از استحقاق توقع دارند، و موالى ايشانرا در خدمت و شفقت و نصيحت مقصر شمرند، تا بملامت مشغول شوند و تا رضاء بقدر استحقاق كه از لوازم عدالت بود حاصل نيايد، اين محبت منظوم نشود و صعوبت شمول آن از شرح مستغنى است.
و اما محبت اخيار چون از انتظار منفعت و لذت حادث نشده باشد بلكه موجب آن مناسبت جوهر بود، و مقصد ايشان خير محض و التماس فضيلت باشد، از شايبه مخالفت و منازعت منزه ماند و نصيحت يكديگر و عدالت در معامله كه اقتضاى اتحاد بود بتبعيت حاصل آيد.
اين بود معنى آنچه حكماء گفتهاند در حد صديق، كه صديق تو شخصى بود كه او تو باشد بحقيقت، و غير تو بشخص و عزت وجود اينصداقت و فقدان آن در عوام و عدم وثوق بصداقت احداث هم از اين سبب لازم آمده است. چه هركه برخير واقف نبود، و از غرض صحيح غافل باشد محبت او بسبب انتظار لذتى يا منفعتى تواند بود، و سلاطين اظهار صداقت از آنروى كنند كه خود را متفضل و منعم شمرند، و بدين سبب صداقت ايشان تام نبود و از عدالت منحرف افتد.
و پدر، فرزند را چون بدين سبب دوست دارد كه خود را بر او حقى زياده بيند، محبت او نزديك باشد بدين محبت از وجهى، و باعتبارى ديگر او را محبتى ذاتى بود بر فرزند كه بدان مخصوص باشد، و آن چنان بود كه
او فرزندان را بحقيقت هم نفس خود داند، و چنان پندارد كه وجود فرزند نسخه است كه طبيعت از صورت او برگرفته است. و مثالى از ذات او باذات فرزند نقل كرده است، و الحق اين تصورى است بجاى خويش، چه حكمت الهى از روى كرم الهام پدر را بر انشاى فرزند باعث گردانيده است و او را در ايجاد او سببى ثانى كرده، و از اين جهت بود كه پدر هر كمالى كه خود را خواهد فرزند را نيز خواهد، و هر خير و سعادت كه از او فوت شده باشد همت بر آن گمارد كه فرزند را حاصل كند، و بر او سخت نيايد كه گويند پسر تو از تو فاضلتر است، و سخت آيد كه گويند غيرى از تو فاضلتر است همچنانكه بر شخصى كه مترقى بود بكمال، سخت نيايد كه گويند اكنون كاملتر از آنى كه پيشتر از اين بودى، بلكه او را از اين سخن خوش آيد، پس همين بود حال پدر با فرزند. و سبب ديگر فرط محبت والد را همانستكه خود را سبب وجود فرزند ميشناسد و از ابتداى كون او بدان مستبشر بوده است و محبت او با تربيت و نشو فرزند در تزايد بوده و استحكام و رسوخ يافته و او را وسيله آمال و مسرات شمرده و بوجود او وثوقى ببقاى صورت خود بعد از فناى ماده در دل گرفته، اگرچه اين معانى بنزديك عوام چنان مستخلص نبود كه در عبارت توانند آورد.
اما ضماير ايشانرا بر آن نوعى از وقوف بود شبيه بدان كه كسى خيالى در پس حجابى مىبيند، و محبت فرزند از محبت پدر قاصر بود چه او معلول و مسبب است بروجود خود و وجود سبب خود بعد از مدتى مديد انتباه يافته و خود تا پدر را زنده درنيابد و روزگارى از منافع او تمتع نگيرد محبت او اكتساب نكند، و تا بتعقل و استبصار تمام محظوظ نشود بر تعظيم او توفر ننمايد، و بدين سبب فرزندان را باحسان والدين وصيت فرمودهاند و والدين را باحسان ايشان وصيت نكرده.
و اما محبت برادران با يكديگر از جهت اشتراك بود در يك سبب
و بايد كه محبت ملك رعيت را محبتى بود ابوى، و محبت رعيت ملكرا محبت بنوى، و محبت رعيت يكديگر را محبت اخوى، تا شرايط نظام ميان ايشان محفوظ ماند.
و مراد از اين سبب آنستكه ملك با رعيت در شفقت و تحنن و تعهد و تلطف و تربيت و تعطف و طلب مصالح و دفع مكاره و جذب خير و منع شر، بپدران مشفق اقتداء كند.
و رعيت در اطاعت و نصيحت و تبجيل و تعظيم او، بپسران عاقل، و در اكرام و احسان با يكديگر ببرادران موافق، هريك بقدر استحقاق و استيجابى خاص كه وقت و حال اقتضاء كند با عدالت بتوفيه حظ و حق هريك قيام نموده باشد و نظام و ثبات يافته.
و الا اگر زياده و نقصان راه يابد و عدالت مرتفع گردد، فساد ظاهر شود و رياست ملك رياستى تغلبى گردد، و محبت بمبغضت مبدل شود، و موافقت بمخالفت، و الفت بنقار، و تودد بنفاق، و هركسى خير خود خواهد اگرچه بر ضرر ديگران مشتمل بود، تا صداقت باطل گردد و هرج و مرج كه ضد نظام بود پديد آيد.
و محبتى كه از شايبه انفعالات و كدورات و آفات منزه بود، محبت مخلوق بود خالق را. و اين محبت جز عالم ربانى را نتواند بود.
و دعاوى غير او ببطلان و تمويه موصوف باشد، چه محبت بر معرفت موقوف بود و محبت كسيكه بدو عارف نباشد و بر ضروب انعام متواتر و وجوه احسان متوالى او كه بنفس و بدن ميرسد واقف نه، چگونه صورت بندد بلى تواند بود كه در توهم خود نيز نصب كنند و او را خالق و معبود خود شناسند پس بمحبت و طاعت او مشغول شوند و او را محض توحيد و مجرد ايمان شمرند
حاشا و كلا.
وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ.
و مدعيان اين محبت بسيارند و ليكن محققان ايشان سخت اندك بلكه از اندك اندكتر، و طاعت و تعظيم از اين محبت حقيقى مفارقت نكند
وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ
و محبت والدين در مرتبه ثانى اين محبت باشد و هيچ محبت ديگر در مرتبه بدين دو محبت نرسد، الا بمحبت معلم نزديك متعلم، چه اين محبت متوسط بود در مرتبه ميان اين دو محبت مذكور، و علت آنستكه محبت اول اگرچه در نهايت شرف و جلالت بود، بجهت آنكه محبوب سبب وجود نعمتى است كه تابع وجود بود، و محبت دوم بآن مناسبتى دارد كه پدر سبب محسوس و علت قريب باشد و ليكن معلمان كه در تربيت نفوس بمثابه پدرانند در تربيت اجسام بوجهى كه متمم وجود و مبقى ذوات بسبب اول مقتدىاند، و بوجهى كه تربيت ايشان فرع است بر اصل وجود بپدران مشبه پس محبت ايشان دون محبت اول بود و فوق محبت دوم.
چه تربيت ايشان براصل وجود متفرع است، و از تربيت آباء شريفتر و بحقيقت معلم ربى جسمانى و ابى روحانى بود، و مرتبه او در تعظيم دون مرتبه علت اولى وفوق مرتبه آباء بشرى بود.
از اسكندر پرسيدند كه پدر دوستتر دارى يا استاد را؟ گفت استاد را «لان
بود و نسبت او با پدر چون نسبت نفس بود با جسم.
و تا مراتب محبتها نزديك عادل متصور نباشد بشرايط عدالت قيام نتواند نمود.
چه، آن محبت كه اللّه را واجب بود شركت دادن در آن غير را شرك صرف بود.
و تعظيم والد در باب رئيس، و اكرام صديق در حق سلطان و دوستى فرزند در باب عشيره و پدر و مادر استعمال كردن، جهل محض و سخف مطلق باشد و اين تخليطات موجب اضطراب و فساد تربيت و مستلزم ملامات و شكايات بود.
و چون قسط هريكى از محبت و خدمت و نصيحت ايفاء كند مؤانست اصحاب و خلطاء و معاشرت بواجب و توفيه حقوق هر مستحق تقديم يابد و خيانت در صداقت از خيانت زر و سيم تباهتر بود.
و حكيم اول در اين معنى گويد كه محبت معشوق زود انحلال پذيرد چنانكه درم و دينار مغشوش زود تباه شود.
پس بايد كه عاقل در هر بابى نيت خير دارد و حقوق مرتبه آن باب رعايت كند.
پس اصدقاء را بمنزله نفس خود داند و ايشان را در خيرات خويش شريك شمرد، و معاريف و آشنايان را بمنزله دوستان دارد و جهد كند كه ايشان را از حد معرفت بدرجه صداقت رساند بقدر امكان، تا سيرت خير در نفس خود و رؤساء و اهل و عشيره و اصدقاء نگاهداشته باشد.
و شرير كه از اين سيرت نفور بود، و محبت بطالت و كسالت بر او مستولى، و از تميز ميان خير و شر غافل، آنچه نه خير بود بخير دارد و ردائت هيأتى كه در ذات او متمكن بود مبدأ احتراز او شود از نفس او، چون
ردائت مهروب عنها بود طبعا.
و چون از نفس خود گريزان باشد از كسيكه مشاكل نفس او بود هم گريزان بود. پس پيوسته طالب چيزى بود كه آنرا از آنكه با خود افتد مشغول دارد، و ولوع بچيزى نمايد كه مانند ملاهى و اسباب لذات عرضى او را بيخود گرداند.
چه از فراغت او لازم آيد كه با خود افتد و چون با خود افتد از خود متأذى شود، و محبت او دوستانى را بود كه او را از او دور دارند و لذت او در چيزهائى باشد كه او را بيخود كند و سعادت را افناى عمر شمرد در آن و امثال آنكه او را اضطراب و قلقى كه در نفس او از تجاذب قوتهاى متضاده غير مرتاض، چون التماس شهوات رديه و طلب كرامات بىاستحقاق حادث شود و امراضى كه از آن تجاذب لازم آيد حزن و غضب و خوف و غير آن بيخبر دارند و سبب آن بود كه تأليف اضداد در يك حال صورت نبندد و انتقال از يكى بيكى كه اضطراب عبارت از آن باشد مؤدى بود و مخالطت و مجالست امثال او و ممارست و ملابست ملاهى، خيال او را از احساس آن حال مصروف دارند تافى الوقت از آن اذيت خلاصى بيند و از وبالى و نكالى كه بعافيت لاحق شود غافل باشد پس بدان حال غبطه نمايد و آنرا سعادت داند.
و چنين كس بحقيقت محب ذات خود نبود، و الا مفارقت نجستى و محب هيچكس نبود، چه محبت ديگران بر محبت خوه مرتب باشد و چون او محب هيچكس نبود و هيچكس نيز محب او نبود، او را ناصح و نيكخواه نباشد. و تا بحديكه نفس او هم نيكخواه او نبود و سرانجام اينحالت ندامت و حسرت بىنهايت بود.
و اما خير فاضل كه از ذات خود متمتع بود و بدان مسرور هرآينه
ذات خود را دوست دارد و غير او ذات او را هم دوست دارد، چه شريف محبوب بود و چون او را دوست دارد و مصادقت و مواصلت او اختيار كند پس او هم صديق خود بود، و هم ديگران صديق او. و اين سيرت ملازم احسان باشد. با غير، چه بقصد و چه بىقصد. و سبب آن بود كه افعال او لذيذ و محبوب باشد لذتها را و لذيذ و محبوب مختار بود، پس او را مريد و مقتدى بسيار گردند و احسان او همه را شامل بود و اين احسان از زوال و فناء مصون باشد و پيوسته در تزايد باشد بخلاف احسانيكه عرضى بود و مبدء آن حالتى غير معتاد تازوال آن حالت انقطاع آن احسان اقتضاء كند و انقطاع مستجلب ملامت و شكايت بود و بدين علت صاحب احسان عرضى بترتيب آن موصى و مأمور است كه رب الصنعة اصعب من ابتدائها
و محبتى كه عارض اين احسان بود لوامه باشد
و اما محبتى كه ميان محسن و محسن اليه باشد متفاوت بود، يعنى محبت محسن محسن اليه را، بيشتر از محبت محسن اليه بود او را
و دليل بر اين آنستكه حكيم اول گفته است كه: قرضدهنده و معروفكننده اهتمام نمايند بحال قرضستاننده و معروفپذيرنده، و همت بر سلامت ايشان مقصور دارند. و اما قرضدهنده باشد كه سلامت قرضستاننده بجهت استرداد مال خود خواهد نه از جهت محبت او، يعنى او را بسلامت و بقاء و ثروت و كفايت دعا ميكند، تا باشد كه بحق خود رسد، و قرضستاننده را بقرضدهنده اين عنايت نبود و او را مانند اين دعا نكند.
و اما معروف كننده معروف پذيرنده را دوست دارد. اگرچه متوقع منفعتى نباشد از او، و سبب آن بود كه هركه فعلى محمود كند مصنوع خود را دوست دارد و چون مصنوع او مستقيم بود محبت او بغايت برسد.
و اما محسن اليه را ميل باحسان بود نه بمحسن، پس محسن محبوب