بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 230

ردائت مهروب عنها بود طبعا.

و چون از نفس خود گريزان باشد از كسيكه مشاكل نفس او بود هم گريزان بود. پس پيوسته طالب چيزى بود كه آنرا از آنكه با خود افتد مشغول دارد، و ولوع بچيزى نمايد كه مانند ملاهى و اسباب لذات عرضى او را بيخود گرداند.

چه از فراغت او لازم آيد كه با خود افتد و چون با خود افتد از خود متأذى شود، و محبت او دوستانى را بود كه او را از او دور دارند و لذت او در چيزهائى باشد كه او را بيخود كند و سعادت را افناى عمر شمرد در آن و امثال آن‌كه او را اضطراب و قلقى كه در نفس او از تجاذب قوتهاى متضاده غير مرتاض، چون التماس شهوات رديه و طلب كرامات بى‌استحقاق حادث شود و امراضى كه از آن تجاذب لازم آيد حزن و غضب و خوف و غير آن بيخبر دارند و سبب آن بود كه تأليف اضداد در يك حال صورت نبندد و انتقال از يكى بيكى كه اضطراب عبارت از آن باشد مؤدى بود و مخالطت و مجالست امثال او و ممارست و ملابست ملاهى، خيال او را از احساس آن حال مصروف دارند تافى الوقت از آن اذيت خلاصى بيند و از وبالى و نكالى كه بعافيت لاحق شود غافل باشد پس بدان حال غبطه نمايد و آنرا سعادت داند.

و چنين كس بحقيقت محب ذات خود نبود، و الا مفارقت نجستى و محب هيچكس نبود، چه محبت ديگران بر محبت خوه مرتب باشد و چون او محب هيچكس نبود و هيچكس نيز محب او نبود، او را ناصح و نيكخواه نباشد. و تا بحديكه نفس او هم نيكخواه او نبود و سرانجام اينحالت ندامت و حسرت بى‌نهايت بود.

و اما خير فاضل كه از ذات خود متمتع بود و بدان مسرور هرآينه‌


صفحه 231

ذات خود را دوست دارد و غير او ذات او را هم دوست دارد، چه شريف محبوب بود و چون او را دوست دارد و مصادقت و مواصلت او اختيار كند پس او هم صديق خود بود، و هم ديگران صديق او. و اين سيرت ملازم احسان باشد. با غير، چه بقصد و چه بى‌قصد. و سبب آن بود كه افعال او لذيذ و محبوب باشد لذتها را و لذيذ و محبوب مختار بود، پس او را مريد و مقتدى بسيار گردند و احسان او همه را شامل بود و اين احسان از زوال و فناء مصون باشد و پيوسته در تزايد باشد بخلاف احسانيكه عرضى بود و مبدء آن حالتى غير معتاد تازوال آن حالت انقطاع آن احسان اقتضاء كند و انقطاع مستجلب ملامت و شكايت بود و بدين علت صاحب احسان عرضى بترتيب آن موصى و مأمور است كه رب الصنعة اصعب من ابتدائها

و محبتى كه عارض اين احسان بود لوامه باشد

و اما محبتى كه ميان محسن و محسن اليه باشد متفاوت بود، يعنى محبت محسن محسن اليه را، بيشتر از محبت محسن اليه بود او را

و دليل بر اين آنستكه حكيم اول گفته است كه: قرض‌دهنده و معروف‌كننده اهتمام نمايند بحال قرض‌ستاننده و معروف‌پذيرنده، و همت بر سلامت ايشان مقصور دارند. و اما قرض‌دهنده باشد كه سلامت قرض‌ستاننده بجهت استرداد مال خود خواهد نه از جهت محبت او، يعنى او را بسلامت و بقاء و ثروت و كفايت دعا ميكند، تا باشد كه بحق خود رسد، و قرض‌ستاننده را بقرض‌دهنده اين عنايت نبود و او را مانند اين دعا نكند.

و اما معروف كننده معروف پذيرنده را دوست دارد. اگرچه متوقع منفعتى نباشد از او، و سبب آن بود كه هركه فعلى محمود كند مصنوع خود را دوست دارد و چون مصنوع او مستقيم بود محبت او بغايت برسد.

و اما محسن اليه را ميل باحسان بود نه بمحسن، پس محسن محبوب‌


صفحه 232

او بالعرض بود، و نيز محبتى كه باحسان اكتساب كنند و بروزگار آنرا ترتيب دهند جارى مجراى منافعى بود كه بتعب و مشقت بسيار بدست آرند يعنى همچنانكه كسى مالى بمقاسات شديد و تعب سفرها كسب كند و در صرف آن صرفه نگاهدارد و ضنت نمايد، بخلاف كسيكه مال بآسانى بدست آرد، مانند وارث. آنكس نيز كه محبتى بتجشم (رنج و محنت كشيدن) و تعبى اكتساب كرده باشد بر آن مشفقتر و از زوال آن خائفتر بود از كسى كه او را در اكتساب آن بفضل تعبى حاجت نيامده باشد.

و از اينجا بود كه مادر فرزند را از پدر دوست‌تر دارد و حنين (آرزومندى) و وله او بدو زياده بود، چه رنج در تربيت او بيشتر برده است، و شاعر شعر خود را دوست‌تر دارد و اعجاب او بدان زياده از اعجاب غير او بود.

همچنين هر صانعى كه در صنعت خود زياده كلفتى استعمال كرده باشد و معلوم است كه تعب منفعل چون تعب فاعل نبود، و آخذ منفعل است و معطى فاعل، پس از اينوجوه روشن شد كه محبت محسن از محبت محسن اليه بيشتر بود، و محسن گاه بود كه احسان از روى حريت كند و گاه بود كه بجهت كسب ذكر جميل كند، و گاه بود كه از جهت ريا كند. و اشرف انواع آن بود كه از روى حريت كند، چه ذكر جميل و ثناى باقى و محبت عموم مردم خود بتبعيت حاصل آيد. اگرچه مقصود نيت او نبوده باشد.

و گفته‌ايم كه هركس نفس خود را دوست دارد احسان كند، پس هركس خواهد كه با نفس خود احسان كند. چون اسباب دوستى يا خير است يا لذت يا نفع، و كسيكه ميان اين اقسام تفصيل نكند و بر رجحان يكى بر ديگرى واقف نشود نداند كه با نفس خود چگونه احسان بايد كرد؟ و از اينجا است كه بعضى از مردمان نفسرا سيرت لذت اختيار كنند و برخى سيرت منفعت‌


صفحه 233

و جمعى سيرت كرامت، چه از طبيعت سيرت خير خبردار نباشد و خطا كنند

و آنكس كه از لذت خير آگاه بود بلذات خارج فانى راضى نشود بل بلندترين و تمام‌ترين و عظيمترين انواع لذت گزيند و آن لذت جزو الهى بود و صاحب اين سيرت مقتدى باشد بافعال اله عز و علا و متمتع از لذات حقيقى و نافع اصدقاء و غير اصدقاء بسماحت و بذل مواسات و قادر بر آنچه اكفاى او از آن عاجز باشند و از فرط شهامت و كبر نفس.

و چون سخن در محبت ميگوئيم، و محبت حكمت و خير داخل ميافتد در اينمقال اشارتى بدان از لوازم باشد. گوئيم كه محبت حكمت و انصراف بامور عقلى و استعمال رأيهاى الهى بجزو الهى كه در انسان موجود است مخصوص باشد، و از آفات كه بديگر محبات متطرق شود محفوظ. نه غنيمت را بدان راهى بود و نه شرير در آن مداخلتى تواند كرد چه سبب آن، خير محض بود و خير محض از ماده و شرور ماده منزه باشد، مادام كه مردم مستعمل اخلاق و فضايل انسانى بود و اگر برخلاف اين خير بود از حقيقت اين خير ممنوع بود و از سعادت الهى محجوب.

الا آنست كه در تحصيل اين فضيلت بدان فضايل احتياج بود و چون بعد از تحصيل اين فضايل بفضيلت الهى مشغول گردد، بحقيقت بذات خود پرداخته باشد و از مجاهده طبيعت و آلام آن، و مجاهده نفس و رياضت و قواى او فارغ شده و بارواح پاكان و فرشتگان مقرب اختلاط يافته.

تا چون از وجود فانى بوجود باقى انتقال كند، بنعيم ابدى و سرور سرمدى رسد.

و ارسطاطاليس گويد كه سعادت تام خالص، مقربان حضرت الهى راست و نشايد كه فضايل انسانى را با ملائكه اضافت كنيم.


صفحه 234

چه ايشان با يكديگر معامله نكنند و بنزد يكديگر وديعت ننهند بتجارت حاجت ندارند تا بعدالت محتاج شوند، و از چيزى نترسند تا شجاعت نزديك ايشان محمود بود، و از انفاق منزه باشند، و بزر و سيم آلوده شوند تا بسخاوت منسوب گردند، و از شهوات فارغ باشند تا بعفت مفتقر گردند. و از اين اسطقسات اربعه مركب نيستند تا بغذا محتاج و مشتاق شوند

پس اين ابرار مطهر از ميان خلق خدا مستغنى باشند از فضايل انسانى‌

و خداى عز و جل از ملائكه بزرگوارتر، و بتقديس و تنزيه از امثال اين معالى اولى، بل وصف او بچيزى بسيط كه امور عقلى و اصناف خيرات بدو مشتبه باشند تشبهى بعيد لايقتر، و حقى كه در آن ارتياب نتواند بود بهيچوجه، آنستكه او را دوست ندارد الا سعيد.

و خير از مردمانى كه بسعادت و خير حقيقى واقف باشند و بدو تقرب نمايند باندازه طاقت و طلب مرضات او كنند بحسب استطاعت و بافعال او اقتدا نمايند بقدر قدرت، تا برحمت و رضا و جوار او نزديك شوند و استحقاق اسم محبت او اكتساب كنند.

بعد از آن لفظى اطلاق كرده است كه در لغت ما اطلاق نكنند، و گفته است كه هركه خدايتعالى را دوست دارد تعهد او كند. چنانكه دوستان تعهد دوستان كنند و با او احسان نمايند.

و از اينجا بود كه حكيم را لذاتى عجيب، و فرحهائى غريب باشد.

و كسى كه بحقيقت حكمت برسد داند كه لذت آن بالاى همه لذتهاست، پس بلذات ديگر التفات ننمايد و بر هيچ حالت غير حكمت مقام نكند و چون چنين بود حكيمى كه حكمت او تمام‌ترين حكمت بود خدايتعالى بود.


صفحه 235

و دوست ندارد او را بحقيقت الا حكيم سعيد از بندگان او، چه شبيه بشبيه شادمان شود.

و از اين جهت است كه اين سعادت بلندترين همه سعادات مذكور است و اين سعادت انسانى نبود، چه از حيات طبيعى و قواى نفسانى منزه و مبراست و با آن در غايت مباينت و بعد بود. و آن موهبتى الهى است كه خدايتعالى بكسى دهد كه او را برگزيده باشد از بندگان خود.

و بعد از آن بكسيكه در طلب آن مجاهده كند و مدت جهاد حيات بر رغبت در آن احتمال تعب و مشقت مقصور دارد. چه كسى كه برين تعب مداومت صبر نكند ببازى مشتاق شود. از جهت آنكه بازى باراحت ماند و راحت نه غايت سعادت بود و نه از اسباب سعادت، و مايل براحت بدنى كسى بود كه طبيعى الشكل، بهيمى الاصل بود، مانند بندگان و كودكان و بهائم و اين اصناف بسعادت موسوم نتوانند بود.

و عاقل و فاضل همت ببلندترين مراتب مصروف دارد.

و هم حكيم اول گويد: نشايد كه همت انسان انسى بود، اگرچه آن انسى است و نه آنكه بهمت‌هاى حيوانات مرده راضى شود اگرچه عاقبت او مرك خواهد بود بل بايد كه بجملگى قواى خود منبعث شود بر آنكه حيات الهى بيابد كه اگرچه مردم بجثه خورد است اما بحكمت بزرگست و به عقل شريف و عقل از كافه خلايق بزرگوارتر است. چه اوست جوهرى رئيس و مستولى بر همه بامر باريتعالى و تقدس.

و اگرچه مردم تا در اين عالم بود بحس حالى خارجى محتاج بود ليكن همگى همت بدانمصروف نبايد داشت و در استكثار ثروت و يسار جهد بسيار ننمود چه مال بفضيلت نرساند و بسيار درويش بود كه افعال كريمان كند و از اينجاست آنچه حكما گفته‌اند كه سعيد آن كسانى باشند كه از خيرات خارج‌


صفحه 236

نصيب ايشان اقتصاد بود، و از ايشان صادر نشود مگر افعالى كه فضيلت اقتضا كند هرچند مايه ايشان اندكى بود، اينهمه سخن حكيم است.

بعد از آن گويد كه معرفت فضايل كافى نيست، بل كفايت، در عمل و استعمال آن بود و از مردمان بعضى بفضايل و خيرات راغب باشند و مواعظ را در ايشان اثرى بود، و ايشان به عدد اندكند كه امتناع از ردائت و شرور بغريزت پاك و طبع نيك كنند و برخى از ردائت و شرور بوعيد و تقريع و انذار و انكار امتناع كنند و خوف ايشان از دوزخ و عذاب و نكال بود.

و از اينجاست كه بعضى از مردمان اخيار بطبعند، و برخى اخيار بشرع، و تعليم شريعت اين صنف را مانند آب بود كسى را كه لقمه در گلو گيرد، و اگر بر شريعت مؤدب نشود مانند كسى بود كه او را آب در گلو گيرد، و لامحاله هلاك شود و در اصلاح ايشان خيرى صورت نبندد، پس خير بطبع و فاضل بغريزت محب خدايتعالى بود و امر او بدست و تدبير ما برنيايد بلكه خدايتعالى متولى و مدبر كار او بود.

و از اين مقدمات معلوم شد كه سعداء سه صنفند.

اول- كسيكه از مبدء اثر نجابت در او ظاهر بود، و با حياء و كرم طبيعت باشد، و بتربيت موافق مخصوص گردد و بمجالست و مخالطت اخيار و مؤانست و مواصلت فضلاء ميل كند و از اضداد ايشان احتراز نمايد.

دوم- كسيكه از ابتداى حالت بر اين صفت نبوده باشد، بل بسعى و جهد طلب حق كند و چون اختلاف مردمان بيند در طلب حق مواظبت نمايد تا بمرتبه حكماء برسد، يعنى علم او صحيح و عمل او صواب گردد و اين بتفلسف (حكمت) و اطراح عصبيت دست دهد.

سوم- كسيكه باكراه او را براين دارند بتأديب شرعى، و يا بتعليم حكمى و معلوم است كه مطلوب از اين اقسام قسم دوم است، چه مبادى‌


صفحه 237

اتفاق سعادت در اصل ولادت و اكراه بر تأدب، نه از ذات طالب مجتهد بود بلكه از خارجيات باشد و سعادت تام حقيقى مجتهد را بود و او است كه محبت خدايتعالى او را بود و شقى هالك ضد او بود. و اللّه اعلم بالصواب.

فصل سوم در اقسام اجتماعات و شرح احوال مدن‌

بحكم آنكه هر مركبى را حكمى و خاصيتى و هيأتى بود كه بدان متخصص و منفرد باشد و اجزاى او را با او در آن مشاركت نبود، اجتماع اشخاص انسانى را نيز از روى تألف و تركب حكمى و هيأتى و خاصيتى بود بخلاف آنچه در هر شخصى از اشخاص موجود بود.

و چون افعال ارادى انسانى منقسم است بدو قسم: اول خيرات دوم شرور پس اجتماعات نيز منقسم باشد بدين دو قسم:

اول آنكه سبب آن از قبيل خيرات بود

دوم آنكه سبب آن از قبيل شرور بود

اول را مدينه فاضله خوانند. دوم را مدينه غير فاضله‌

و مدينه فاضله يكنوع بيش نبود، چه حق از تكثر منزه باشد و خيرات را طريق يكى بيش نبود.

و اما مدينه غير فاضله سه نوع بود:

اول آنكه اجزاى مدينه يعنى اشخاص انسانى از استعمال قوت ناطقه خالى باشند، و موجب تمدن ايشان تتبع قوتى بود از قواى ديگر و آنرا مدينه جاهله خوانند

دوم آنكه از استعمال قوت نطقى خالى نباشند، اما قواى ديگر