چه ايشان با يكديگر معامله نكنند و بنزد يكديگر وديعت ننهند بتجارت حاجت ندارند تا بعدالت محتاج شوند، و از چيزى نترسند تا شجاعت نزديك ايشان محمود بود، و از انفاق منزه باشند، و بزر و سيم آلوده شوند تا بسخاوت منسوب گردند، و از شهوات فارغ باشند تا بعفت مفتقر گردند. و از اين اسطقسات اربعه مركب نيستند تا بغذا محتاج و مشتاق شوند
پس اين ابرار مطهر از ميان خلق خدا مستغنى باشند از فضايل انسانى
و خداى عز و جل از ملائكه بزرگوارتر، و بتقديس و تنزيه از امثال اين معالى اولى، بل وصف او بچيزى بسيط كه امور عقلى و اصناف خيرات بدو مشتبه باشند تشبهى بعيد لايقتر، و حقى كه در آن ارتياب نتواند بود بهيچوجه، آنستكه او را دوست ندارد الا سعيد.
و خير از مردمانى كه بسعادت و خير حقيقى واقف باشند و بدو تقرب نمايند باندازه طاقت و طلب مرضات او كنند بحسب استطاعت و بافعال او اقتدا نمايند بقدر قدرت، تا برحمت و رضا و جوار او نزديك شوند و استحقاق اسم محبت او اكتساب كنند.
بعد از آن لفظى اطلاق كرده است كه در لغت ما اطلاق نكنند، و گفته است كه هركه خدايتعالى را دوست دارد تعهد او كند. چنانكه دوستان تعهد دوستان كنند و با او احسان نمايند.
و از اينجا بود كه حكيم را لذاتى عجيب، و فرحهائى غريب باشد.
و كسى كه بحقيقت حكمت برسد داند كه لذت آن بالاى همه لذتهاست، پس بلذات ديگر التفات ننمايد و بر هيچ حالت غير حكمت مقام نكند و چون چنين بود حكيمى كه حكمت او تمامترين حكمت بود خدايتعالى بود.
و دوست ندارد او را بحقيقت الا حكيم سعيد از بندگان او، چه شبيه بشبيه شادمان شود.
و از اين جهت است كه اين سعادت بلندترين همه سعادات مذكور است و اين سعادت انسانى نبود، چه از حيات طبيعى و قواى نفسانى منزه و مبراست و با آن در غايت مباينت و بعد بود. و آن موهبتى الهى است كه خدايتعالى بكسى دهد كه او را برگزيده باشد از بندگان خود.
و بعد از آن بكسيكه در طلب آن مجاهده كند و مدت جهاد حيات بر رغبت در آن احتمال تعب و مشقت مقصور دارد. چه كسى كه برين تعب مداومت صبر نكند ببازى مشتاق شود. از جهت آنكه بازى باراحت ماند و راحت نه غايت سعادت بود و نه از اسباب سعادت، و مايل براحت بدنى كسى بود كه طبيعى الشكل، بهيمى الاصل بود، مانند بندگان و كودكان و بهائم و اين اصناف بسعادت موسوم نتوانند بود.
و عاقل و فاضل همت ببلندترين مراتب مصروف دارد.
و هم حكيم اول گويد: نشايد كه همت انسان انسى بود، اگرچه آن انسى است و نه آنكه بهمتهاى حيوانات مرده راضى شود اگرچه عاقبت او مرك خواهد بود بل بايد كه بجملگى قواى خود منبعث شود بر آنكه حيات الهى بيابد كه اگرچه مردم بجثه خورد است اما بحكمت بزرگست و به عقل شريف و عقل از كافه خلايق بزرگوارتر است. چه اوست جوهرى رئيس و مستولى بر همه بامر باريتعالى و تقدس.
و اگرچه مردم تا در اين عالم بود بحس حالى خارجى محتاج بود ليكن همگى همت بدانمصروف نبايد داشت و در استكثار ثروت و يسار جهد بسيار ننمود چه مال بفضيلت نرساند و بسيار درويش بود كه افعال كريمان كند و از اينجاست آنچه حكما گفتهاند كه سعيد آن كسانى باشند كه از خيرات خارج
نصيب ايشان اقتصاد بود، و از ايشان صادر نشود مگر افعالى كه فضيلت اقتضا كند هرچند مايه ايشان اندكى بود، اينهمه سخن حكيم است.
بعد از آن گويد كه معرفت فضايل كافى نيست، بل كفايت، در عمل و استعمال آن بود و از مردمان بعضى بفضايل و خيرات راغب باشند و مواعظ را در ايشان اثرى بود، و ايشان به عدد اندكند كه امتناع از ردائت و شرور بغريزت پاك و طبع نيك كنند و برخى از ردائت و شرور بوعيد و تقريع و انذار و انكار امتناع كنند و خوف ايشان از دوزخ و عذاب و نكال بود.
و از اينجاست كه بعضى از مردمان اخيار بطبعند، و برخى اخيار بشرع، و تعليم شريعت اين صنف را مانند آب بود كسى را كه لقمه در گلو گيرد، و اگر بر شريعت مؤدب نشود مانند كسى بود كه او را آب در گلو گيرد، و لامحاله هلاك شود و در اصلاح ايشان خيرى صورت نبندد، پس خير بطبع و فاضل بغريزت محب خدايتعالى بود و امر او بدست و تدبير ما برنيايد بلكه خدايتعالى متولى و مدبر كار او بود.
و از اين مقدمات معلوم شد كه سعداء سه صنفند.
اول- كسيكه از مبدء اثر نجابت در او ظاهر بود، و با حياء و كرم طبيعت باشد، و بتربيت موافق مخصوص گردد و بمجالست و مخالطت اخيار و مؤانست و مواصلت فضلاء ميل كند و از اضداد ايشان احتراز نمايد.
دوم- كسيكه از ابتداى حالت بر اين صفت نبوده باشد، بل بسعى و جهد طلب حق كند و چون اختلاف مردمان بيند در طلب حق مواظبت نمايد تا بمرتبه حكماء برسد، يعنى علم او صحيح و عمل او صواب گردد و اين بتفلسف (حكمت) و اطراح عصبيت دست دهد.
سوم- كسيكه باكراه او را براين دارند بتأديب شرعى، و يا بتعليم حكمى و معلوم است كه مطلوب از اين اقسام قسم دوم است، چه مبادى
اتفاق سعادت در اصل ولادت و اكراه بر تأدب، نه از ذات طالب مجتهد بود بلكه از خارجيات باشد و سعادت تام حقيقى مجتهد را بود و او است كه محبت خدايتعالى او را بود و شقى هالك ضد او بود. و اللّه اعلم بالصواب.
فصل سوم در اقسام اجتماعات و شرح احوال مدن
بحكم آنكه هر مركبى را حكمى و خاصيتى و هيأتى بود كه بدان متخصص و منفرد باشد و اجزاى او را با او در آن مشاركت نبود، اجتماع اشخاص انسانى را نيز از روى تألف و تركب حكمى و هيأتى و خاصيتى بود بخلاف آنچه در هر شخصى از اشخاص موجود بود.
و چون افعال ارادى انسانى منقسم است بدو قسم: اول خيرات دوم شرور پس اجتماعات نيز منقسم باشد بدين دو قسم:
اول آنكه سبب آن از قبيل خيرات بود
دوم آنكه سبب آن از قبيل شرور بود
اول را مدينه فاضله خوانند. دوم را مدينه غير فاضله
و مدينه فاضله يكنوع بيش نبود، چه حق از تكثر منزه باشد و خيرات را طريق يكى بيش نبود.
و اما مدينه غير فاضله سه نوع بود:
اول آنكه اجزاى مدينه يعنى اشخاص انسانى از استعمال قوت ناطقه خالى باشند، و موجب تمدن ايشان تتبع قوتى بود از قواى ديگر و آنرا مدينه جاهله خوانند
دوم آنكه از استعمال قوت نطقى خالى نباشند، اما قواى ديگر
استخدام قوت نطقى كرده باشند و موجب تمدن شده و آنرا مدينه فاسقه خوانند
سوم آنكه از نقصان قوت فكرى با خود قانونى در تخيل آورده باشند و آنرا فضيلت نام نهاده، و بنابر آن تمدن ساخته و آنرا مدينه ضاله خوانند. و هريكى از اين مدن منشعب شود بشعب نامتناهى، چه باطل و شر را نهايتى نبود، و در ميان مدينه فاضله هم مدن غير فاضله تولد كند از اسبابى كه بعد از اين ياد كنيم، و آنرا نوابت خوانند.
و غرض از اين مدن معرفت مدينه فاضله است تا ديگر مدن را بجهد بدان مرتبه رسانند.
و اما مدينه فاضله اجتماع قومى بود كه همتهاى ايشان بر اقتناى خيرات و ازاله شرور مقدر بود، و هر آينه در ميان ايشان اشتراك بود در دو چيز يكى آراى و ديگرى افعال.
اما اتفاق ايشان در آراى چنان بود كه معتقد ايشان در مبدء و معاد خلق و اقوالى كه ميان مبدء و معاد بود مطابق حق باشد و موافق يكديگر
و اما اتفاق ايشان در افعال چنان بود كه در اكتساب كمال همه بر يك وجه باشند و افعالى كه از ايشان صادر شود مفروغ بود در قالب حكمت و مقوم بتهذيب و تشديد (رايت كردن) عقلى، و مقدور بقوانين عدالت و شرايط سياست تا باختلاف اشخاص و تباين احوال، غايت افعال همه جماعت يكى بود و طرق و سير موافق يكديگر.
و ببايد دانستكه قوت تميز و نطق در همه مردمان يكسان نيافريدهاند بلكه آنرا در مراتب مختلف از غايتى كه وراى آن نتواند بود تا حدى كه فروتر از او درجه بهايم بود، مترتب گردانيده و اين اختلاف سببى از اسباب نظام شده چنانكه ياد كرده آمد، و چون قوت تميز متساوى نبود ادراك همه
جماعت مبدء و منتهى را كه با مدركات ديگر در غايت مباينتاند بر يك نسق نتواند بود، بلكه كسانيكه بعقول كامل و فطرتهاى سليم و عادات مستقيم مخصوص باشند و تأييد الهى و ارشاد ربانى متكفل هدايت ايشان شده و ايشان در عدد بغايت قلت توانند بود بمعرفت مبدء و معاد و كيفيت صدور خلق از مبدء اول و انتهاى همه با او بروجه حق بقدر آنچه در وسع امثال ايشان تواند آمد رسيده باشند.
و چون نفس انسانى را قوتهاى دراكه است كه بدان ادراك امور جسمانى و روحانى ميكند، مانند وهم و فكر و خيال و حس، آنرا در صفا و كدورت ترتيبى و تدريجى، چنانكه در علم حكمت مقرر باشد و هيچ قوت از اين قوت در هيچوقت از اوقات، چه در خواب و چه در بيدارى معطل و فارغ نه، و معرفت مبدء و معاد، خاص بجوهر نفس شريف تعلق دارد و هيچ قوت را از قوى با او در آن مداخلت و مشاركت نه.
پس در آن حالت كه ذات پاك آنجماعت مذكور بمشاهده مبدء و معاد و آنچه بدان متعلق است مشغول بود، لامحاله اين قوتها كه مسخر نفسند بتصور صورتهاى مناسب آنحال موسوم باشند، و معروف نفس چون در غايت بعد و تنزيه بود از ارتسام در قواى جسمانى، جز مثل و خيالات و صور، ادراك نتواند كرد، پس آن مثالها هم از اين قبيل بود:
اما اشرف و الطف امثله كه در جسمانيات ممكن تواند بود و در هر قوتى بحسب پايه و مرتبه او از نفس بقرب و بعد و ليكن قوت عقلى با معرفت حقيقى حكم كرده كه آن معروف از اين صور، مقدس و معرى است و اين طايفه افاضل حكماء باشند
و قومى كه در رتبه از ايشان فروتر باشند از معرفت عقلى صرف، عاجز مانند، و غايت ادراك ايشان تصورى بود بقوت وهم، كه در اوهام حكماء مثل
آن موجود بوده باشد ليكن تنزيه از آن واجب دانند، پس چون اين قوم را بحقيقت معرفت طريقى نبود در اجراى احكام اين صورت بر مبدء و معاد رخصت يابند. و ليكن بتنزيه آن از احكام صورتيكه در خيال ايشان متمثل بود، و در مراتب از مرتبه صورت وهمى فروتر، و بجسمانيات نزديكتر مكلف باشند، و نفى و سلب آن صورت وهمى از لوازم شمرند، و معذلك با آنكه معرفت طبقه اول از معارف ايشان كاملتر بود، معترف و مقر باشند. و اين طايفه را اهل ايمان خوانند.
و قومى كه در مرتبه از ايشان فروتر باشند و بر تصورات وهمى قادر نه، بر صور خيالى قناعت نمايند. و مبدء و معاد را بامثله جسمانى تخيل كنند و اوضاع و لواحق جسمانى را از آن سلب واجب دانند، و بمعرفت دو طبقه اول اعتراف كنند، و اين طايفه اهل تسليم باشند.
و قاصر نظراتى كه دون ايشان باشند، در مرتبه بر مثالهاى بعيدتر اقتصار كنند، و ببعضى احكام جسمانيات تمسك نمايند. و ايشان مستضعفان باشند، و يمكن كه اگر هم بر اين نسق مراتب رعايت كنند، نوبت بمرتبه صورت پرستان رسد.
فى الجمله اين اختلافات بحسب استعدادات باشد.
و مثالش چنان بود: كه شخصى بر حقيقت چيزى واقف بود و ديگرى برصورت او و ثالثى برعكس آن صورت كه در آينه يا در آب افتاده باشد و رابعى بر تمثالى كه نقاشى بهمان صفت كرده باشد و بر اين قياس.
و چون غايت قدرت هركسى تا آنجا بيش نميرسد كه بيكى از اين مراتب بازايستد بتقصير موسوم نتواند بود، بل توجه او بكمال باشد و روى او بعالم معرفت، بقبله خداى جل جلاله و صاحب ناموس كه تكميل همه جماعترا معين است بر قضيه «كلموا
او ميتواند كرد و قوت او از آنچه در فطرت داده باشند يا بعادت اكتساب كرده بود زياده نشود، پس سخن او گاه محكم بوده باشد و گاه متشابه و در توحيد وقتى تنزيه صرف تواند گفت، و وقتى تشبيه محض.
و همچنين در معاد، تا هر طايفه بحق خود رسند و حظ خود بردارند.
و حكيم، همچنين گاه قياسات برهانى استعمال كند و گاه بر اقناعيات قناعت نمايد و گاه بشعريات و مخيلات تمسك كند تا ارشاد هركسى بقدر بصيرت او كرده باشد و چون معتقدات هرقوم هرچند در سلك توجه بكمال منخرط باشد اما در صورت و وضع مختلف، پس مادام كه بفاضل اول كه مدبر مدينه فضلا باشد اقتداء كنند ميان ايشان تعصب و تعاند نبود اگرچه در مذهب و ملت مختلف نمايند، بلكه اختلاف ملل و مذاهب كه نزديك ايشان از اختلاف رسوم خيالات و امثله حادث شده است كه غايت همه يك مطلوبست بمنزله اختلاف مطعومات و ملبوساتى بود كه بجنس و لون مختلف باشند و غايت همه يكنوع منفعت و رئيس مدينه كه مقتداى ايشان بود و ملك اعظم و رئيس الرؤساء بحق او باشد، هر طايفه را بمحل و موضع خود فرود آورد و رياست و خدمت ميان ايشان مرتب گرداند. چنانكه هر قومى باضافت با قومى ديگر مرؤسان باشند و باضافت با قومى ديگر رؤساء، تا بقومى رسد كه ايشانرا اهليت هيچ رياست نبود و خدم مطلق باشند. و اهل اين مدينه مانند موجودات عالم شوند در ترتب و هريك بمنزله مرتبه باشند از مراتب موجودات كه ميان علت اولى و معلول اخير افتاده باشند. و اين اقتداء بود بسنت الهى كه حكمت مطلق است، اما اگر از اقتداء بمدبر مدينه انحراف كنند قوت غضبى در ايشان بر قوت ناطقه تفوق طلبد، تا تعصب و عناد و مخالفت مذهب در ميان ايشان حادث شود، و چون رئيس را مفقود يافته باشند، هر يكى بدعوى رياست برخيزد، و هر صورتى از آن صور موهوم و متخيل كه بديشان داده بودند