غرض ايشان در جمع آنچه بر قدر حاجت زايد باشد جزو ثروت و يسار نبود و انفاق اموال الا در ضرورياتى كه متضمن قوام ابدان بود جايز نشمرند و اكتساب آن از وجوه مكاسب كنند يا از وجهى كه در آن مدينه معهود بود و رئيس ايشان شخصى بود كه تدبير او در نيل اموال و حفظ آن تمامتر باشد و بر ارشاد ايشان قادرتر و وجوه مكاسب اين جماعت يا ارادى تواند بود چون تجارت و اجارت يا غير ارادى چون شبانى و فلاحت و صيد و لصوصيت
و اما مدينه خست اجتماع جماعتى بود كه بر تمتع از لذات محسوسات مانند مأكولات و مشروبات و منكوحات و اصناف هزل بازى تعاون كنند و غرض ايشان از آن طلب لذت بود نه قوام بدن.
و اين مدينه را در مدن جاهليت سعيد و مغبوط شمرند چه غرض اهل مدينه بعد از تحصيل ضرورى و بعد از تحصيل يسار صورت بندد. و سعيدترين و مغبوطترين ميان ايشان كسى بود كه براسباب لهو و لعب قدرت او زياده بود و نيل اسباب لذت را مستجمعتر باشد و رئيس ايشان آنكس بود كه با اين خصال، ايشانرا در تحصيل آن مطالب معاونت بهتر تواند كرد.
و اما مدينه كرامت اجتماع جماعتى بود كه تعاون كنند بر وصول بكرامات قولى و فعلى و آنكرامات يا از ديگر اهل مدن يابند يا از همديگر و بر تساوى يابند يا بر تفاضل و كرامت بر تساوى چنان بود كه يكديگر را بر سبيل قرض اكرام كنند مثلا يكى در وقتى ديگرى را نوعى از كرامات بذل كند، تا آن ديگر او را در وقتى ديگر مثل آن از همان نوع يا نوع ديگر بذل نمايد و تفاضل چنان بود كه يكى ديگرى را كرامتى بذل كند تا آن ديگرى او را اضعاف آن باز دهد و اين بر حسب استحقاقى بود كه با يكديگر مواضعه كرده باشند و اهليت اين كرامات نزديك اينطايفه بچهار
سبب حاصل آيد يسار يا مساعدت اسباب و لهو يا قدرت بر زياده از مقدار ضرورى بىتعب مانند آنكه شخصى مخدوم جماعتى بود و ما لابد او بهمه وجوه مكفى و يا نافع بودن در طريق اين اسباب سهگانه چنانكه شخصى با ديگرى احسان كند بيكى از اين سه وجوه.
و سبب ديگر بود استحقاق كرامت را نزديك اكثر اهل مدن جاهليت و آن غلبه بود و حسب.
اما غلبه چنان بود كه كسى در يك كار يا در كارهاى بسيار بر اكفاء غالب آيد يا بنفس خود يا بتوسط انصار و اعوان از فرط قدرت يا از كثرت عدد و شهرت بر اين معنى غبطى عظيم باشد نزديك اين جماعت تا بحدى كه مغبوطترين كسى، او را دانند كه مكروهى بدو نتوانند رسانيد و او بهر كس كه خواهد، تواند رسانيد.
اما حسب آن بود كه پدران او بيسار يا كفايت ضروريات يا نفع غير يا جلادت و استهانت موت بر ديگران غالب بوده باشند و معامله در كرامت بتساوى شبيه بود بر معاملات اهل بازار و رئيس اين مدينه كسى بود كه اهليت كرامات بيشتر دارد از همه اهل مدينه يعنى حسب او از احساب همه بيشتر بود اگر اعتبار حسب را كنند يا يسار او بيشتر بود اگر اعتبار نفس رئيسرا كنند.
و اگر اعتبار نفع او كنند بهترين رؤساء كسى بود كه مردمانرا بيسار و ثروت بهتر تواند رسانيد از قبل خود يا از حسن تدبير و محافظت يسار و ثروت بر ايشان بهتر تواند كرد بشرط آنكه غرض او كرامت بود نه يسار و يا ايشان را به نيل لذات زودتر و بيشتر رساند و او طالب كرامت بود نه طالب لذت و طالب كرامت آن بود كه خواهد مدح و اجلال و تعظيم او بقول و فعل شايع بود و ديگر امم در زمان او و بعد از او او را بدان ياد كنند
و چنين رئيس در اكثر احوال بيسار محتاج بود چه ايصال اهل مدينه بمنافع بىيسار ممكن نبود و چندانكه افعال رئيس بزرگتر بود احتياج او بيشتر باشد كه او را تصور چنان بود كه انفاق او از روى كرم و حريت است نه از جهت التماس كرامت و آنمال كه صرف كند يا بخراج ستاند از قوم خود يا بر سبيل تغلب جماعتيرا كه مضادت ايشان كند در آراى و سير و افعال و يا بنوعى از ايشان حقدى داشته باشد قهر كند و اموال ايشانرا در بيت المال خود جمع آورد پس نفقه ميكند تا بدان اسمى وصيتى اكتساب نمايد و بدان صفت و اسم مالك الرقاب شود و فرزندان او را بعد از او حسيب دانند و ملك را بعد از خود بفرزندان دهد و تواند بود كه خود را تخصيص كند باموالى كه نفع آن بديگران نرسد تا آن اموال را سبب استحقاق كرامت او شمرند و نيز باشد كه با اكفاى خود از ملوك اطراف كرامت كند بر سبيل معاوضه يا مرابحه تا همه انواع كرامت را استيفاء كرده باشد
و چنين كس خويشتن را بتجمل و تزئينى كه مستدعى بها و جلالت و فخامت شأن او بود از اصناف ملبوسات و مفروشات و خدم و حشم و خيل و جنايب متحلى گرداند تا وقع او بيشتر بود و مردمان را بحجاب از خود بازدارد تا هيبت او بيفزايد. و چون رياست او ثابت شود مردمان بعادت گيرند كه ملوك و رؤساى ايشان هم از آن جنس باشند مردمان را مرتب گرداند در مراتب مختلف و هر يكى را بنوعى از كرامت كه اهليت او اقتضاء كند مخصوص نمايد. مانند يسارى يا ثيابى يا لباسى يا مركبى يا چيزى ديگر تا بدان واسطه تعظيم امر او حاصل آيد.
و نزديكترين مردمان باو كسى بود كه او را بر جلالت معونت زياده كند و طالبان كرامت بدو قربت جويند بدينوسيله تا كرامت ايشان زياده شود، و اهل اين مدينه مدن ديگر را كه غير ايشان بود مدن جاهليه شمرند
و خود را بفضيلت منسوب دارند و شبيهترين مدن جاهليت بمدينه فاضله اين مدينه بود خاصه كه مراتب رياست بر قلت و كثرت نفع مقدر دانند و چون كرامت در امثال اينمدينه بافراط رسد مدينه جباران شود و نزديك بود كه بمدينه تغلب گردد.
اما مدينه تغلب- اجتماع جماعتى بود كه تعاون يكديگر را بدان سبب كنند كه ايشانرا بر ديگرى غلبه بود. و اين تعاون آنگاه كنند كه همه جماعت در محبت غلبه اشتراك داشته باشند و اگرچه بقلت و كثرت متفاوت باشند و غايت غلبه متنوع بود، بعضى باشند كه غلبه براى خون ريختن خواهند و برخى باشند كه غلبه براى مال بردن خواهند و جمعى باشند كه غرض ايشان استيلا بود بر نفوس مردمان و ببندگى گرفتن ايشان
و اختلاف اهل مدينه بحسب فرط و قصور اين محبت بود و اجتماع ايشان بجهت تغلب بود در طلب دماء يا اموال يا ازواج و نفوس تا از ديگر مردمان انتزاع كنند و لذت ايشان در قهر و اذلال بود. و بدين سبب گاه بود كه بر مطلوبى ظفر يابند بىآنكه كسيرا قهر كنند و بدان مطلوب التفات نكنند و ازو درگذرند
و از ايشان بعضى باشند كه قهر بطريق كيد و فريب دوستتر دارند و برخى باشند كه بمكابره و مكاشفه دوستتر دارند و جمعى باشند كه هردو طريق استعمال كنند و بسيار بود كه كسانيكه غلبه بر دماء و اموال بطريق قهر خواهند چون بسر شخصى خفته رسند بتعرض خون و مال او مشغول نشوند بلكه اول او را بيدار كنند و گمان برند كه قتل او در حالى كه او را امكان مقاومتى بود بهتر باشد و آن قهر در نفوس ايشان لذيذتر آيد، و طبيعت اين طايفه اقتضاى قهر كند على الاطلاق الا آنكه از قهر مدينه خود امتناع نمايند بسبب احتياج بتعاون يكديگر در بقا و در غلبه
و رئيس اينجماعت كسى بود كه تدبير او در استعمال ايشان از جهت مقاتله و مكر و غدر آوردن بانجاح نزديكتر بود و دفع تغلب خصمان از ايشان بهتر تواند كرد. و سيرت اينجماعت عداوت همه خلق باشد و رسوم و سنن ايشان رسوم و سننى بود كه چون بر آن روند بغلبه نزديك باشند و تنافس و تفاخر ايشان بكثرت غلبه يا بتعظيم اقران باشد. و بمفاخرت اولى كسى را دانند كه اعداد نوبتهائى كه او غلبه كرده باشد بيشتر بود.
و آلات غلبه يا نفسانى بود چون تدبير يا جسمانى بود چون قوت يا خارج از هردو چون سلاح و از اخلاق اينجماعت جفا بود و سخت دلى و زود خشمى و تكبر و حقد و حرص بر بسيارى اكل و شرب و جماع. و طلب آن از وجهيكه مقارن قهر و قتل و اذلال بود. و باشد كه اهل مدينه همه جماعترا در اين سيرت مشاركت دهند و باشد كه مغلوبان هم با ايشان در مدينه باشند و اهل غلبه در مراتب متساوى يا مختلف و اختلاف ايشان يا بقلت و كثرت نوبتهاى غلبه بود يا بقرب و بعد از رئيس خود باشد يا بشدت قوت و رأى و ضعف آن و باشد كه قاهر در مدينه يك شخص بود و باقى آلات او باشند در قهر هرچند ايشانرا بطبع ارادتى نبود بدان فعل و ليكن چون آن قاهر امور معاش ايشان مكفى دارد او را معونت كنند و اين قوم نسبت باو بمنزله جوارح و سكان باشند نسبت با صياد و بقيه اهل مدينه او را بمنزله بندگانى باشند كه خدمت او ميكنند و بمتاجره و مزارعه مشغول ميباشند و باوجود او مالك نفس خود نباشند و لذت رئيس ايشان در مذلت غير بود. پس مدينه تغلب بر سه نوع بود:
اول- آنكه همه اهلش تغلب خواهند.
دوم- آنكه بعضى از اهلش
سوم- آنكه يكشخص تنها كه رئيس بود، و كسانيكه تغلب بجهت
تحصيل ضروريات يا يسار يا لذات يا كرامات خواهند بحقيقت راجع با اهل مدن باشد كه ياد كرده آمد و بعضى از حكماء ايشانرا نيز از مدن تغلبى شمرند و اينطايفه نيز بر سه وجه باشند هم بر آن قياس و باشد كه غرض اهل مدينه مركب از غلبه و يكى از مطلوبات بود و بر اين اعتبار متغلبان سه صنف باشند:
اول- آنكه لذت ايشان در قهر تنها بود و مغالبه كنند بر سر چيزهاى خسيس و چون بر آن قادر شوند بسيار بود كه ترك آن گيرند، چنانكه عادت بعضى از عرب در جاهليت بوده است
دوم- آنكه قهر در طريق لذت استعمال كنند و اگر بىقهر مطلوب بيابند استعمال قهر نكنند.
سوم- آنكه قهر با نفع مقارن خواهند و چون نفع از بذل غيرى يا از وجهى ديگر بىقهر بديشان رسد التفاتى ننمايند و قبول نكنند و اينقوم خود را از بزرك همتان شمرند و اصحاب رجوليت خوانند.
و قوم اول بر قدر ضرورى اقتصار كنند و عوام باشند كه ايشان را بر آن مدح گويند و اكرام كنند و محبان كرامت نيز بود كه ارتكاب اين افعال كنند در طريق اكتساب كرامت و بدين اعتبار جباران باشند چه جبار محب كرامت بود با قهر و غلبه و چنانكه از خواص مدينه لذت و مدينه يسار آنستكه جهال، ايشانرا نيكبخت دانند و از مدن ديگر فاضلتر شمرند.
از خواص مدينه تغلب آنست كه ايشانرا بزرك همت دانند و مدح گويند و باشد كه اهل اين سه مدينه متكبر شوند و بديگران استهانت كنند و بر تتلف و افتخار و عجب و محبت مدح اقدام نمايند و خود را لقبهاى نيكو نهند و مطبوع و ظريف خود را شناسند و ديگر مردمانرا ابله و كژ طبع بينند و همه خلق را نسبت بخود احمق دانند، و چون نخوت و
كبر و تسلط در دماغ ايشان تمكن يابد در زمره جباران آيند و بسيار بود كه محب كرامت طلب كرامت بجهت يسار كند و اكرام غير از روى التماس يسارى كند از او يا غير او و رياست و طاعت اهل مدينه را هم بسبب مال خواهد و باشد كه يسار بجهت لذت و لهو خواهد و چون حرمت زياده بود مال بهتر بدست آيد و بمال بلذت آسانتر توانرسيد پس طالب لذت باشد كه طالب حرمت گردد بدين سبب و چون او را تفوقى و رياستى حاصل شود بوسيله آن جلالت يسار بسيار كسب كند تا بدانواسطه مطعومات و مشروبات و منكوحاتى كه در كميت و كيفيت زياده از آن بود كه ديگرى را دست دهد بدست آورد فىالجمله تركب اين اغراض را با يكديگر وجوه بسيار بود و چون بر بسايط وقوف افتاده باشد معرفت مركبات آسان گردد.
اما مدينه حريت و آنرا مدينه جماعت خوانند اجتماعى بود كه هر شخصى در آن اجتماع مطلق و مخلى باشد با نفس خود تا آنچه خواهد كند و اهل اين مدينه جمله احرار باشند و تفوق نبود ميان ايشان مگر بسببى كه مزيد حريت بود.
و در اين مدينه، اختلاف بسيار و همم مختلف و شهوات متفرق حادث شود چندانكه از حصر و عد متجاوز بود و اهل اينمدينه طوايف گردند بعضى متشابه و برخى متباين و هرچه در ديگر مدن شرح داديم چه شريف و چه خسيس در طوايف اينمدينه موجود، و هر طايفه را رئيسى بود و جمهور اهل مدينه بر رؤساء غالب باشند چه رؤسا را آن بايد كرد كه ايشان خواهند
و اگر تأمل كرده شود ميان ايشان نه رئيسى بود نه مرؤس مگر آنكه محمودترين ميان ايشان كسى بود كه در حريت جماعت كوشد و ايشانرا با خود گذارد و از اعداء نگاهدارد و در شهوت خود بقدر ضرورت اختصار كند و مكرم و افضل ايشان كسى بود كه بامثال اين خصال متحلى باشد
و هرچند رؤسا را با خود مساوى دانند چون از او چيزى ببينند از قبيل شهوات و لذات، خود كرامات و اموال در مقابل آن بدو دهند.
و بسيار بود كه در چنان مدن رئيسانى باشند كه اهل مدينه را از ايشان انتفاعى نبود و كرامات و اموال بديشان ميدهند از جهت جلالتى كه ايشان را تصور كرده باشند بموافقت با اهل مدينه در طبيعت يا برياستى محمود كه بارث بايشان رسيده باشد و محافظت آن حق، اهل مدينه را بر تعظيم آن دارد طبعا.
و جملگى اغراض جاهليت كه برشمرديم در اين مدينه بتمامترين وجهى و بسيارترين مقدارى حاصل توان كرد. و اين مدينه معجبترين مدن جاهليت و مانند جامه و شيئى بتماثيل و اصباغ متلون آراسته باشد
و همه كس مقام آنجا را دوست دارند، چه هركسى بهوى و غرض خود تواند رسيد، و ازينجهت امم و طوايف روى بدان مدينه نهند و در كمتر مدتى انبوه شود و توالد و تناسل بسيار پديد آيد، و اولاد مختلف باشند در فطرت و تربيت پس در يك مدينه، مدينههاى بسيار حادث شود كه آنرا از يكديگر متميز (متمايز خ ب) نتوان كرد و اجزاى بعضى در بعضى داخل و هر جزوى بمكانى ديگر، در اينمدينه ميان غريب و مقيم فرقى نبود و چون روزگار برآيد فضلا و حكما و شعر او خطبا و هر صنفى از اصناف كاملان بسيار كه اگر ايشان را التقاط كنند اجزاى مدينه فاضله توانند بود پديد آيند و همچنين اهل شرور و نقصان.
و هيچ مدينه از مدن جاهليت بزرگتر از اين مدينه نبود و خير و شر او بغايت برسد، و چندانكه بزرگتر و با خصبتر بود خير و شر او بيشتر بود و رياست مدن جاهليت بر عدد مدن مقدر بود و عدد آن شش است چنانكه