و خود را بفضيلت منسوب دارند و شبيهترين مدن جاهليت بمدينه فاضله اين مدينه بود خاصه كه مراتب رياست بر قلت و كثرت نفع مقدر دانند و چون كرامت در امثال اينمدينه بافراط رسد مدينه جباران شود و نزديك بود كه بمدينه تغلب گردد.
اما مدينه تغلب- اجتماع جماعتى بود كه تعاون يكديگر را بدان سبب كنند كه ايشانرا بر ديگرى غلبه بود. و اين تعاون آنگاه كنند كه همه جماعت در محبت غلبه اشتراك داشته باشند و اگرچه بقلت و كثرت متفاوت باشند و غايت غلبه متنوع بود، بعضى باشند كه غلبه براى خون ريختن خواهند و برخى باشند كه غلبه براى مال بردن خواهند و جمعى باشند كه غرض ايشان استيلا بود بر نفوس مردمان و ببندگى گرفتن ايشان
و اختلاف اهل مدينه بحسب فرط و قصور اين محبت بود و اجتماع ايشان بجهت تغلب بود در طلب دماء يا اموال يا ازواج و نفوس تا از ديگر مردمان انتزاع كنند و لذت ايشان در قهر و اذلال بود. و بدين سبب گاه بود كه بر مطلوبى ظفر يابند بىآنكه كسيرا قهر كنند و بدان مطلوب التفات نكنند و ازو درگذرند
و از ايشان بعضى باشند كه قهر بطريق كيد و فريب دوستتر دارند و برخى باشند كه بمكابره و مكاشفه دوستتر دارند و جمعى باشند كه هردو طريق استعمال كنند و بسيار بود كه كسانيكه غلبه بر دماء و اموال بطريق قهر خواهند چون بسر شخصى خفته رسند بتعرض خون و مال او مشغول نشوند بلكه اول او را بيدار كنند و گمان برند كه قتل او در حالى كه او را امكان مقاومتى بود بهتر باشد و آن قهر در نفوس ايشان لذيذتر آيد، و طبيعت اين طايفه اقتضاى قهر كند على الاطلاق الا آنكه از قهر مدينه خود امتناع نمايند بسبب احتياج بتعاون يكديگر در بقا و در غلبه
و رئيس اينجماعت كسى بود كه تدبير او در استعمال ايشان از جهت مقاتله و مكر و غدر آوردن بانجاح نزديكتر بود و دفع تغلب خصمان از ايشان بهتر تواند كرد. و سيرت اينجماعت عداوت همه خلق باشد و رسوم و سنن ايشان رسوم و سننى بود كه چون بر آن روند بغلبه نزديك باشند و تنافس و تفاخر ايشان بكثرت غلبه يا بتعظيم اقران باشد. و بمفاخرت اولى كسى را دانند كه اعداد نوبتهائى كه او غلبه كرده باشد بيشتر بود.
و آلات غلبه يا نفسانى بود چون تدبير يا جسمانى بود چون قوت يا خارج از هردو چون سلاح و از اخلاق اينجماعت جفا بود و سخت دلى و زود خشمى و تكبر و حقد و حرص بر بسيارى اكل و شرب و جماع. و طلب آن از وجهيكه مقارن قهر و قتل و اذلال بود. و باشد كه اهل مدينه همه جماعترا در اين سيرت مشاركت دهند و باشد كه مغلوبان هم با ايشان در مدينه باشند و اهل غلبه در مراتب متساوى يا مختلف و اختلاف ايشان يا بقلت و كثرت نوبتهاى غلبه بود يا بقرب و بعد از رئيس خود باشد يا بشدت قوت و رأى و ضعف آن و باشد كه قاهر در مدينه يك شخص بود و باقى آلات او باشند در قهر هرچند ايشانرا بطبع ارادتى نبود بدان فعل و ليكن چون آن قاهر امور معاش ايشان مكفى دارد او را معونت كنند و اين قوم نسبت باو بمنزله جوارح و سكان باشند نسبت با صياد و بقيه اهل مدينه او را بمنزله بندگانى باشند كه خدمت او ميكنند و بمتاجره و مزارعه مشغول ميباشند و باوجود او مالك نفس خود نباشند و لذت رئيس ايشان در مذلت غير بود. پس مدينه تغلب بر سه نوع بود:
اول- آنكه همه اهلش تغلب خواهند.
دوم- آنكه بعضى از اهلش
سوم- آنكه يكشخص تنها كه رئيس بود، و كسانيكه تغلب بجهت
تحصيل ضروريات يا يسار يا لذات يا كرامات خواهند بحقيقت راجع با اهل مدن باشد كه ياد كرده آمد و بعضى از حكماء ايشانرا نيز از مدن تغلبى شمرند و اينطايفه نيز بر سه وجه باشند هم بر آن قياس و باشد كه غرض اهل مدينه مركب از غلبه و يكى از مطلوبات بود و بر اين اعتبار متغلبان سه صنف باشند:
اول- آنكه لذت ايشان در قهر تنها بود و مغالبه كنند بر سر چيزهاى خسيس و چون بر آن قادر شوند بسيار بود كه ترك آن گيرند، چنانكه عادت بعضى از عرب در جاهليت بوده است
دوم- آنكه قهر در طريق لذت استعمال كنند و اگر بىقهر مطلوب بيابند استعمال قهر نكنند.
سوم- آنكه قهر با نفع مقارن خواهند و چون نفع از بذل غيرى يا از وجهى ديگر بىقهر بديشان رسد التفاتى ننمايند و قبول نكنند و اينقوم خود را از بزرك همتان شمرند و اصحاب رجوليت خوانند.
و قوم اول بر قدر ضرورى اقتصار كنند و عوام باشند كه ايشان را بر آن مدح گويند و اكرام كنند و محبان كرامت نيز بود كه ارتكاب اين افعال كنند در طريق اكتساب كرامت و بدين اعتبار جباران باشند چه جبار محب كرامت بود با قهر و غلبه و چنانكه از خواص مدينه لذت و مدينه يسار آنستكه جهال، ايشانرا نيكبخت دانند و از مدن ديگر فاضلتر شمرند.
از خواص مدينه تغلب آنست كه ايشانرا بزرك همت دانند و مدح گويند و باشد كه اهل اين سه مدينه متكبر شوند و بديگران استهانت كنند و بر تتلف و افتخار و عجب و محبت مدح اقدام نمايند و خود را لقبهاى نيكو نهند و مطبوع و ظريف خود را شناسند و ديگر مردمانرا ابله و كژ طبع بينند و همه خلق را نسبت بخود احمق دانند، و چون نخوت و
كبر و تسلط در دماغ ايشان تمكن يابد در زمره جباران آيند و بسيار بود كه محب كرامت طلب كرامت بجهت يسار كند و اكرام غير از روى التماس يسارى كند از او يا غير او و رياست و طاعت اهل مدينه را هم بسبب مال خواهد و باشد كه يسار بجهت لذت و لهو خواهد و چون حرمت زياده بود مال بهتر بدست آيد و بمال بلذت آسانتر توانرسيد پس طالب لذت باشد كه طالب حرمت گردد بدين سبب و چون او را تفوقى و رياستى حاصل شود بوسيله آن جلالت يسار بسيار كسب كند تا بدانواسطه مطعومات و مشروبات و منكوحاتى كه در كميت و كيفيت زياده از آن بود كه ديگرى را دست دهد بدست آورد فىالجمله تركب اين اغراض را با يكديگر وجوه بسيار بود و چون بر بسايط وقوف افتاده باشد معرفت مركبات آسان گردد.
اما مدينه حريت و آنرا مدينه جماعت خوانند اجتماعى بود كه هر شخصى در آن اجتماع مطلق و مخلى باشد با نفس خود تا آنچه خواهد كند و اهل اين مدينه جمله احرار باشند و تفوق نبود ميان ايشان مگر بسببى كه مزيد حريت بود.
و در اين مدينه، اختلاف بسيار و همم مختلف و شهوات متفرق حادث شود چندانكه از حصر و عد متجاوز بود و اهل اينمدينه طوايف گردند بعضى متشابه و برخى متباين و هرچه در ديگر مدن شرح داديم چه شريف و چه خسيس در طوايف اينمدينه موجود، و هر طايفه را رئيسى بود و جمهور اهل مدينه بر رؤساء غالب باشند چه رؤسا را آن بايد كرد كه ايشان خواهند
و اگر تأمل كرده شود ميان ايشان نه رئيسى بود نه مرؤس مگر آنكه محمودترين ميان ايشان كسى بود كه در حريت جماعت كوشد و ايشانرا با خود گذارد و از اعداء نگاهدارد و در شهوت خود بقدر ضرورت اختصار كند و مكرم و افضل ايشان كسى بود كه بامثال اين خصال متحلى باشد
و هرچند رؤسا را با خود مساوى دانند چون از او چيزى ببينند از قبيل شهوات و لذات، خود كرامات و اموال در مقابل آن بدو دهند.
و بسيار بود كه در چنان مدن رئيسانى باشند كه اهل مدينه را از ايشان انتفاعى نبود و كرامات و اموال بديشان ميدهند از جهت جلالتى كه ايشان را تصور كرده باشند بموافقت با اهل مدينه در طبيعت يا برياستى محمود كه بارث بايشان رسيده باشد و محافظت آن حق، اهل مدينه را بر تعظيم آن دارد طبعا.
و جملگى اغراض جاهليت كه برشمرديم در اين مدينه بتمامترين وجهى و بسيارترين مقدارى حاصل توان كرد. و اين مدينه معجبترين مدن جاهليت و مانند جامه و شيئى بتماثيل و اصباغ متلون آراسته باشد
و همه كس مقام آنجا را دوست دارند، چه هركسى بهوى و غرض خود تواند رسيد، و ازينجهت امم و طوايف روى بدان مدينه نهند و در كمتر مدتى انبوه شود و توالد و تناسل بسيار پديد آيد، و اولاد مختلف باشند در فطرت و تربيت پس در يك مدينه، مدينههاى بسيار حادث شود كه آنرا از يكديگر متميز (متمايز خ ب) نتوان كرد و اجزاى بعضى در بعضى داخل و هر جزوى بمكانى ديگر، در اينمدينه ميان غريب و مقيم فرقى نبود و چون روزگار برآيد فضلا و حكما و شعر او خطبا و هر صنفى از اصناف كاملان بسيار كه اگر ايشان را التقاط كنند اجزاى مدينه فاضله توانند بود پديد آيند و همچنين اهل شرور و نقصان.
و هيچ مدينه از مدن جاهليت بزرگتر از اين مدينه نبود و خير و شر او بغايت برسد، و چندانكه بزرگتر و با خصبتر بود خير و شر او بيشتر بود و رياست مدن جاهليت بر عدد مدن مقدر بود و عدد آن شش است چنانكه
گفتيم منسوب بدين شش چيز:
ضرورت يا يسار يا لذت يا كرامت يا غلبه يا حريت، و چون رئيس از اين منافع متمكن بود گاه باشد كه رياستى از اين رياسات بماليكه بذل كند بخرد خاصه رياست مدينه احرار كه آنجا كسى را بر كسى ترجيحى نبود پس رئيسرا يا بتفضيل رياست دهند يا در عوض مالى يا نفعى كه از او بشناسند و رئيس فاضل در مدينه احرار رياست نتواند كرد و اگر كند مخلوع شود يا مقتول يا مضطرب الرياسه بزودى و متنازع او بسيار بود.
و همچنين در مدن ديگر رئيس فاضلرا تمكين نكنند و انشاى مدن فاضله و رياست افاضل از مدن ضرورى و مدن جماعت آسانتر بود از آنكه از ديگر مدن، و بامكان نزديكتر و غلبه يا ضرورت و يسار و لذت و كرامت اشتراك كند. و در آن مدن يعنى مدن مركبه نفوس بقساوت و غلظت و جفا و استهانت مرك موصوف بود و ابدان بشدت و قوت بطش و صناعات سلاح
و اصحاب مدينه لذت را، شره و حرص دايما در تزايد بود و بلين طبع و ضعف رأى موسوم گردند. و باشد كه از غلبه اين سيرت قوت غضبى در ايشان چنان منفسخ گردد كه آنرا اثرى باقى نماند و در آن مدينه ناطقه خادم غضبى بود و غضبى خادم شهوى برعكس اصل او باشد كه شهوت و غضب بمشاركت استخدام ناطقه كنند.
چنانكه از باديهنشينان عرب، و صحرانشينان ترك گويند كه شهوات و عشق زنان در ميان ايشان بسيار بود و زنان را بر ايشان تسلط بود و معذلك خونها ريزند و تعصب و عناد ورزند. اينست اصناف مدن جاهليت
و اما مدن فاسقه كه اعتقاد اهل آنمدن موافق اعتقاد اهل مدن فاضله بود و در افعال مخالف ايشان باشند خيرات دانند، اما بدان تمسك ننمايند و بهوا
و ارادت بافعال جاهليت ميل كنند ايشان را مدنى بود بعدد مدن جاهليت باستيناف سخن در آن احتياج نيفتد
و اما مدن ضاله آن بود كه سعادتى شبيه بسعادت حقيقى تصور كرده باشند و مبدء و معادى مخالف حق توهم نموده و افعالى و آرائى كه بدان بخير مطلق و سعادت ابدى توان رسيد در پيش گرفته و عدد آنرا نهايتى نبود
اما كسى كه اعداد مدن جاهليت تصور كند و بقوانين ايشان نيك متصور شود او را معرفت افعال و احوال و احكام آسانتر بود
اما نوابت كه در مدن فاضله پديد آيند، مانند جو در ميان گندم و خار در ميان كشتزار پنج صنف باشند
اول مرئيان- و ايشان جماعتى باشند كه افعال فضلا از ايشان صادر شود، اما بجهت اغراضى ديگر جز سعادت، مانند لذتى يا كرامتى
دوم محرفان- و ايشان جماعتى باشند كه بغايات مدن جاهليت مايل باشند و چون قوانين اهل مدن فاضله، مانع آن بود، آنرا بنوعى از تفسير و تعبير با هواى خود موافقت دهند تا بمطلوب برسند.
سوم باغيان- و ايشان جماعتى باشند كه بملك فضلاء راضى نشوند و ميل بملك تغلبى نمايند پس بفعلى از افعال رئيس كه موافق طبع عوام نباشد ايشانرا از طاعت او بيرون آرند.
چهارم مارقان- و ايشان جماعتى باشند كه قصد تحريف قوانين نكنند اما از سبب سوءفهم، بر اغراض فضلاء واقف نباشند و آنرا بر معانى ديگر حمل كنند و از حق انحراف نمايند، و باشد كه اين انحراف مقارن استر شاد بود و از تعنت و عناد خالى باشد و بارشاد ايشان اميدوار بايد بود.
پنجم مغالطان- و ايشان جماعتى باشند كه تصور ايشان تام نبود و
چون بر حقايق واقف نباشند و از جهت طلب كرامت بجهل معترف نتوانند شد بدروغ سخنهائيكه بحق ماند ميگويند. و آنرا در صورت ادله به عوام مينمايند و خود متحير باشند، و هرچند عدد نوابت زياده از اين اعداد تواند بود اما ايراد آنچه در حيز امكان آيد مؤيد بود بتطويل. اينست سخن در اقسام اجتماعات مدنى و بعد از اين سخن در جزويات احكام تمدن گوئيم و از بارى سبحانه و تعالى يارى خواهيم انه خير موفق و معين.
فصل چهارم در سياست ملك و آداب ملوك
چون از شرح اصناف اجتماعات و رياستى كه بازاى هر جمعيتى باشد فارغ شديم اولى آنكه بشرح كيفيت معاشرت جزوى كه ميان خلق باشد مشغول شويم.
و ابتدا بشرح سيرت ملوك كنيم. گوئيم سياست ملك كه رياست رياسات باشد بر دو گونه بود و هريكيرا غرضى باشد و لازمى اما اقسام سياست
اول- سياست فاضله باشد كه آنرا امامت خوانند، و غرض از آن تكميل خلق بود و لازمش نيل سعادت.
دوم- سياست ناقصه بود كه آنرا تغلب خوانند، و غرض از آن استعباد خلق بود و لازمش نيل شقاوت و مذمت.
و سايس اول تمسك به عدالت كند و رعيت را بجاى اصدقاء دارد و مدينه را از خيرات عامه مملو نمايد و خويشرا مالك شهوات دارد.
و سايس دوم تمسك بجور كند و رعيت را بجاى خول و عبيد دارد و مدينه را از شرور عامه مملو نمايد و خويشتن را بنده شهوات دارد