و هرچند رؤسا را با خود مساوى دانند چون از او چيزى ببينند از قبيل شهوات و لذات، خود كرامات و اموال در مقابل آن بدو دهند.
و بسيار بود كه در چنان مدن رئيسانى باشند كه اهل مدينه را از ايشان انتفاعى نبود و كرامات و اموال بديشان ميدهند از جهت جلالتى كه ايشان را تصور كرده باشند بموافقت با اهل مدينه در طبيعت يا برياستى محمود كه بارث بايشان رسيده باشد و محافظت آن حق، اهل مدينه را بر تعظيم آن دارد طبعا.
و جملگى اغراض جاهليت كه برشمرديم در اين مدينه بتمامترين وجهى و بسيارترين مقدارى حاصل توان كرد. و اين مدينه معجبترين مدن جاهليت و مانند جامه و شيئى بتماثيل و اصباغ متلون آراسته باشد
و همه كس مقام آنجا را دوست دارند، چه هركسى بهوى و غرض خود تواند رسيد، و ازينجهت امم و طوايف روى بدان مدينه نهند و در كمتر مدتى انبوه شود و توالد و تناسل بسيار پديد آيد، و اولاد مختلف باشند در فطرت و تربيت پس در يك مدينه، مدينههاى بسيار حادث شود كه آنرا از يكديگر متميز (متمايز خ ب) نتوان كرد و اجزاى بعضى در بعضى داخل و هر جزوى بمكانى ديگر، در اينمدينه ميان غريب و مقيم فرقى نبود و چون روزگار برآيد فضلا و حكما و شعر او خطبا و هر صنفى از اصناف كاملان بسيار كه اگر ايشان را التقاط كنند اجزاى مدينه فاضله توانند بود پديد آيند و همچنين اهل شرور و نقصان.
و هيچ مدينه از مدن جاهليت بزرگتر از اين مدينه نبود و خير و شر او بغايت برسد، و چندانكه بزرگتر و با خصبتر بود خير و شر او بيشتر بود و رياست مدن جاهليت بر عدد مدن مقدر بود و عدد آن شش است چنانكه
گفتيم منسوب بدين شش چيز:
ضرورت يا يسار يا لذت يا كرامت يا غلبه يا حريت، و چون رئيس از اين منافع متمكن بود گاه باشد كه رياستى از اين رياسات بماليكه بذل كند بخرد خاصه رياست مدينه احرار كه آنجا كسى را بر كسى ترجيحى نبود پس رئيسرا يا بتفضيل رياست دهند يا در عوض مالى يا نفعى كه از او بشناسند و رئيس فاضل در مدينه احرار رياست نتواند كرد و اگر كند مخلوع شود يا مقتول يا مضطرب الرياسه بزودى و متنازع او بسيار بود.
و همچنين در مدن ديگر رئيس فاضلرا تمكين نكنند و انشاى مدن فاضله و رياست افاضل از مدن ضرورى و مدن جماعت آسانتر بود از آنكه از ديگر مدن، و بامكان نزديكتر و غلبه يا ضرورت و يسار و لذت و كرامت اشتراك كند. و در آن مدن يعنى مدن مركبه نفوس بقساوت و غلظت و جفا و استهانت مرك موصوف بود و ابدان بشدت و قوت بطش و صناعات سلاح
و اصحاب مدينه لذت را، شره و حرص دايما در تزايد بود و بلين طبع و ضعف رأى موسوم گردند. و باشد كه از غلبه اين سيرت قوت غضبى در ايشان چنان منفسخ گردد كه آنرا اثرى باقى نماند و در آن مدينه ناطقه خادم غضبى بود و غضبى خادم شهوى برعكس اصل او باشد كه شهوت و غضب بمشاركت استخدام ناطقه كنند.
چنانكه از باديهنشينان عرب، و صحرانشينان ترك گويند كه شهوات و عشق زنان در ميان ايشان بسيار بود و زنان را بر ايشان تسلط بود و معذلك خونها ريزند و تعصب و عناد ورزند. اينست اصناف مدن جاهليت
و اما مدن فاسقه كه اعتقاد اهل آنمدن موافق اعتقاد اهل مدن فاضله بود و در افعال مخالف ايشان باشند خيرات دانند، اما بدان تمسك ننمايند و بهوا
و ارادت بافعال جاهليت ميل كنند ايشان را مدنى بود بعدد مدن جاهليت باستيناف سخن در آن احتياج نيفتد
و اما مدن ضاله آن بود كه سعادتى شبيه بسعادت حقيقى تصور كرده باشند و مبدء و معادى مخالف حق توهم نموده و افعالى و آرائى كه بدان بخير مطلق و سعادت ابدى توان رسيد در پيش گرفته و عدد آنرا نهايتى نبود
اما كسى كه اعداد مدن جاهليت تصور كند و بقوانين ايشان نيك متصور شود او را معرفت افعال و احوال و احكام آسانتر بود
اما نوابت كه در مدن فاضله پديد آيند، مانند جو در ميان گندم و خار در ميان كشتزار پنج صنف باشند
اول مرئيان- و ايشان جماعتى باشند كه افعال فضلا از ايشان صادر شود، اما بجهت اغراضى ديگر جز سعادت، مانند لذتى يا كرامتى
دوم محرفان- و ايشان جماعتى باشند كه بغايات مدن جاهليت مايل باشند و چون قوانين اهل مدن فاضله، مانع آن بود، آنرا بنوعى از تفسير و تعبير با هواى خود موافقت دهند تا بمطلوب برسند.
سوم باغيان- و ايشان جماعتى باشند كه بملك فضلاء راضى نشوند و ميل بملك تغلبى نمايند پس بفعلى از افعال رئيس كه موافق طبع عوام نباشد ايشانرا از طاعت او بيرون آرند.
چهارم مارقان- و ايشان جماعتى باشند كه قصد تحريف قوانين نكنند اما از سبب سوءفهم، بر اغراض فضلاء واقف نباشند و آنرا بر معانى ديگر حمل كنند و از حق انحراف نمايند، و باشد كه اين انحراف مقارن استر شاد بود و از تعنت و عناد خالى باشد و بارشاد ايشان اميدوار بايد بود.
پنجم مغالطان- و ايشان جماعتى باشند كه تصور ايشان تام نبود و
چون بر حقايق واقف نباشند و از جهت طلب كرامت بجهل معترف نتوانند شد بدروغ سخنهائيكه بحق ماند ميگويند. و آنرا در صورت ادله به عوام مينمايند و خود متحير باشند، و هرچند عدد نوابت زياده از اين اعداد تواند بود اما ايراد آنچه در حيز امكان آيد مؤيد بود بتطويل. اينست سخن در اقسام اجتماعات مدنى و بعد از اين سخن در جزويات احكام تمدن گوئيم و از بارى سبحانه و تعالى يارى خواهيم انه خير موفق و معين.
فصل چهارم در سياست ملك و آداب ملوك
چون از شرح اصناف اجتماعات و رياستى كه بازاى هر جمعيتى باشد فارغ شديم اولى آنكه بشرح كيفيت معاشرت جزوى كه ميان خلق باشد مشغول شويم.
و ابتدا بشرح سيرت ملوك كنيم. گوئيم سياست ملك كه رياست رياسات باشد بر دو گونه بود و هريكيرا غرضى باشد و لازمى اما اقسام سياست
اول- سياست فاضله باشد كه آنرا امامت خوانند، و غرض از آن تكميل خلق بود و لازمش نيل سعادت.
دوم- سياست ناقصه بود كه آنرا تغلب خوانند، و غرض از آن استعباد خلق بود و لازمش نيل شقاوت و مذمت.
و سايس اول تمسك به عدالت كند و رعيت را بجاى اصدقاء دارد و مدينه را از خيرات عامه مملو نمايد و خويشرا مالك شهوات دارد.
و سايس دوم تمسك بجور كند و رعيت را بجاى خول و عبيد دارد و مدينه را از شرور عامه مملو نمايد و خويشتن را بنده شهوات دارد
و خيرات عامه امن بود و سكون و مودت با يكديگر و عدل و عفاف و لطف و وفا و امثال آن.
و شرور عامه خوف بود و اضطراب و تنازع و جور و حرص و عنف و غدر و خيانت و مسخرگى و غيبت و مانند آن، و مردمان در هردوحال نظر بر ملوك داشته باشند و اقتداء بسيرت ايشان كنند و از اينجا گفتهاند:
الناس على دين ملوكهم و الناس بزمانهم اشبه منهم بآبائهم
و يكى از ملوك گويد: نحن الزمان من رفعناه ارتفع و من وضعناه اتضع و طالب ملك را بايد كه مستجمع هفت خصلت بود.
اول- ابوت، چه نسبت حسب موجب استمالت دلها و افتادن وقع و هيبت در چشمها باشد بآسانى
دوم- علو همت، و آن بعد از تهذيب قواى نفسانى و تعديل غضب و قمع شهوت حاصل آيد.
سوم- متانت رأى و آن بنظر دقيق و جودت فطرت و بحث بسيار و فكر صحيح و تجارب مرضى و اعتبار از حال گذشتگان حاصل آيد.
چهارم- عزيمت تام كه آنرا عزم الرجال و عزم الملوك گويند و اين فضيلتى بود كه از تركب رأى صحيح و ثبات تمام حاصل آيد و اكتساب هيچ فضيلت و اجتناب از هيچ رذيلت بى اين فضيلت ميسر نشود و خود اصل باب در نيل خيرات اينست و ملوك محتاجترين خلق باشند بدان.
چنين گويند كه در مأمون خليفه شهوت گل خوردن پديد آمد، و اثر نكابت آن بر او ظاهر شد در ازاله آن با اطباء مشورت كرد اطبا مجتمع شدند و در علاج آن مرض اصناف مداوات استعمال فرمودند، چيزى از آن بانجاح مقرون نيامد، تا روزى كه در حضور او انديشه علاجى ميكردند و
باحضار كتب و ادويه اشاره رفته بود.
يكى از ندماى او درآمد و آن حالرا مشاهده كرد و گفت يا امير المؤمنين «فاين
نزديك ناظر در امور ملك كه مبادى دولتها از اتفاق رأيهاى جماعتى خيزد كه با يكديگر در تعاون و تظاهر بجاى اعضاى يكشخص باشند پس اگر آن اتفاق محمود باشد دولت حق باشد و الا دولت باطل.
و سبب آنكه بناى دول اتفاق است، آن بود كه هر شخصيرا از اشخاص انسانى قوتى محدود باشد و چون اشخاص بسيار جمع آيند قوتهاى ايشان اضعاف قوت هر شخصى بود لامحاله، پس چون آن اشخاص در تألف و اتحاد مانند يكشخص شوند در عالم شخصى برخاسته باشد كه قوت او آنقوت بود.
و چنانكه يكشخص با چندان اشخاص مقاومت نتواند كرد اشخاص بسيار كه مختلف الاراء و متباين الاهواء باشند. هم غلبه نتوانند كرد.
چه ايشان بمنزله يكيك شخص باشند كه بمصارعت كسى كه قوت او اضعاف قوت اين يكيك شخص باشد برخيزند و لامحاله همه مغلوب آيند مگر ايشانرا نيز نظامى و تأليفى بود كه قوت آنجماعت با قوت اينقوم تكافى تواند كرد و چون جماعتى غالب شوند اگر سيرت ايشانرا نظامى بود و اعتبار عدالتى كنند دولت ايشان مدتى بماند و الا بزودى متلاشى شود
چه اختلاف دواعى و اهواء با عدم آنچه مقتضى اتحاد بود مستدعى انحلال باشد
و اكثر دولتها مادام كه اصحاب آن با عزيمتهاى ثابت بودهاند و شرايط اتفاق رعايت ميكردهاند در تزايد بوده است، و سبب وقوف و انحطاط آن، رغبت قوم در مقتنيات مانند اموال و كرامات بود چه قوت و صولت اقتضاى استكثار اين دو جنس كند و چون ملابس آن شوند هرآينه ضعفاى عقول بدان رغبت نمايند و از مخالطت، سيرت ايشان بديگران سرايت كند تاسيرت اول بگذارند و بترفه و نعمت جوئى و خوش عيشى مشغول شوند و اوزار حرب و دفع بنهند و ملكاتى كه در مقاومت اكتساب كرده باشند فراموش
كنند و همتها براحت و آسايش و عطلت ميل نمايند.
پس اگر در اثناى اينحال خصمى قاهر قصد ايشان كند استيصال جماعت بر او آسان بود و الا خود كثرت اموال و كرامات ايشانرا بر تكبر و تجبر دارد تا تخالف و تنازع ظاهر كنند و يكديگر را قهر نمايند.
و همچنانكه در مبدء دولت هركه بمقاومت و منافست ايشان برخيزد مغلوب گردد و در انحطاط بمقاومت و منازعت هركه برخيزند مغلوب گردند و تدبير حفظ دولت بدو چيز بود.
يكى تألف اولياء و ديگرى تنازع اعداء
در آثار حكماء آوردهاند كه چون اسكندر بر مملكت دارا غلبه كرد و عجم را بآلتى و عدتى عظيم، و مردانى جلد و سلاحهاى بسيار عددى انبوه يافت دانست كه در غيبت او باندك مدتى از ايشان طالبان ثار دارا برخيزند و ملك روم در سر اين كار شود، و استيصال ايشان از قاعده ديانت و معدلت دور بود در اين انديشه متحير شد و با حكيم ارسطاطاليس اشاره كرد
حكيم فرمود كه آراى ايشان متفرق گردان تا بيكديگر مشغول شوند و تو از ايشان فراغت يابى
اسكندر ملوك طوايف را بنشاند و از عهد او تا عهد اردشير بابك عجم را اتفاق كلمه كه بآن بطلب ثار مشغول توانند شد اتفاق نيفتاد و بر پادشاه واجب بود كه بر حال رعيت نظر كند و بر حفظ قوانين معدلت توفر نمايد، كه قوام مملكت بمعدلت بود.
و شرط اول در معدلت آن بود كه اصناف خلقرا با يكديگر متكافى دارد، چه همچنانكه امزجه معتدله بتكافى چهار عنصر حاصل آيد همچنين اجتماعات معتدله بتكافى چهار صنف صورت بندد.