بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 264

و اگر شر او بافراط بود و مؤدى افناء و افساد، نوع حكماء خلاف كرده‌اند در آنكه قتل او جايز بود يا نه؟ اظهر رأيهاى ايشان آنستكه بر قطع عضوى از اعضاى او كه آلت شرارت او بود مانند دست يا پاى يا زبان يا ابطال حسى از حواس او اقدام بايد نمود.

و بر قتل البته تجاسر نشايد، چه تخريب بنائى كه حق جل و علا چندين هزار آثار حكمت در آن اظهار كرده باشد بروجهى كه اصلاح و جبران ميسر نشود از عقل بعيد بود.

و اين ازالات كه گفتيم مشروط باشد بدانكه شر از او بالفعل حاصل آيد. اما اگر شرور او بقوه بود جز حبسى و قيد هيچ مكروهى ديگر نشايد بدو رسانند، و قاعده كلى در اين باب آنستكه نظر در مصلحت عموم كنند بقصد اول و در مصلحت خاص او بقصد ثانى، مانند طبيب كه علاج عضوى معين بحسب مصلحت مزاج همه اعضاء كند در نظر اول و اگر چنان بيند كه از وجود آن عضو كه فاسد باشد فساد مزاج ديگر اعضاء حادث خواهد شد بر قطع آن عضو اقدام كند و بدان التفات ننمايد. و اگر اين خلل متوقع نبود غايت همت بر اصلاح حال او مقصور دارد، چه نظر ملك در اصلاح هر شخصى هم بر اين منوال باشد.

و شرط سوم در معدلت آن بود كه چون از نظر در تكافى اصناف و تعديل مراتب فارغ شود سويت ميان ايشان در قسمت خيرات مشترك نگاهدارد و استحقاق و استعداد را نيز در آن اعتبار گذارد و خيرات مشترك اسباب سلامت بود از اموال و كرامات و آنچه بدان ماند، چه هر شخصى را از اين خيرات قسطى باشد كه زيادت و نقصان بر آن اقتضاى جور كند

اما نقصان جور باشد بر آنشخص‌


صفحه 265

و اما زيادت جور بود بر اهل مدينه و باشد كه نقصان هم، جور باشد بر اهل مدينه و چون از قسمت خيرات فارغ شود محافظت آن خيرات كند بر ايشان و آن چنان بود كه نگذارد كه چيزى از اين خيرات از دست كسى بيرون كنند بروجهى كه مؤدى بود بضرر او يا بضرر اهل مدينه و اگر بيرون شود ضرر (عوض خ ب) باو رساند از آنجهت كه بيرون كرده باشد و خروج حق از دست ارباب آن يا باراده بود مانند بيع و قرض و هبه يا بى‌اراده بود چون غصب و سرقت، و هريكى را شرايطى باشد

فى الجمله بايد كه بدل باو رسد از آن نوع يا غير آن نوع تا خيرات محفوظ بماند و بايد كه عوض بروجهى باو رسد كه نافع بود مدينه را يا غير ضار، چه آنكه حق خود بازستاند بروجهى كه ضررى بمدينه رسد جاير بود بود و منع جور بشرور عقوبات بايد كرد و بايد كه عقوبات بر مقادير جور مقدر بود، چه اگر عقوبت از جور بيشتر بود بمقدار جور باشد بر جاير و اگر كمتر بود جور باشد بر مدينه و باشد كه زياده هم، جور بود بر مدينه‌

و حكماء خلاف كرده‌اند، تا هرجور بر شخصى جور بود بر مدينه يا نه؟ كسانيكه گفته‌اند جور بر يكشخص جور بود بر مدينه گفته‌اند بعفو آنكس كه بر او جور كرده باشد عقوبت از جاير ساقط نشود و كسانيكه گفته‌اند جور بر او جور بر مدينه نبود گفته‌اند بعفو او عقوبت از جاير ساقط شود

و چون از قوانين عدالت فارغ گردد احسان كند برعايا كه بعد از عدل هيچ فضيلت در امور ملك بزرگتر از احسان نبود و اصل در احسان آن بود كه خيراتى كه ممكن بود زياده بر مقدار واجب بر ايشان رساند بقدر استحقاق، و بايد كه مقارن هيبت بود. چه فروبهاى ملك از هيبت باشد و استمالت دلها باحسانى حاصل آيد كه بعد از هيبت استعمال كند و احسان‌


صفحه 266

بى‌هيبت موجب بطر (ناسپاسى كردن) زيردستان و تجاسر ايشان و زيادتى حرص و طمع گردد و چون طامع و حريص شوند اگر همه ملك بيكتن دهد راضى نگردد.

و بايد كه رعيت را بالتزام قوانين عدالت و فضيلت حكمت تكليف كند كه چنانكه قوام بدن بطبيعت بود و قوام طبيعت بنفس و قوام نفس بعقل قوام مدن بملك بود و قوام ملك بسياست و قوام سياست بحكمت.

و چون حكمت در مدينه متعارف باشد و ناموس حق مقتدا، نظام حاصل آيد و توجه بكمال موجود

اما اگر حكمت مفارقت كند خذلان بناموس راه يابد و چون خذلان بناموس راه يابد زينت ملك برود و فتنه پديد آيد و رسوم مروت مندرس شود و نعمت بنقمت بدل گردد.

بايد كه اصحاب حاجات را از خود محجوب ندارد و سعايت ساعيان بى‌بينه نشنود و ابواب رجاء و خوف بر خلق مسدود نگرداند و در دفع متعديان و امن راهها و حفظ ثغور و اكرام اهل پاس و شجاعت تقصير جايز ندارد و مجالست و مخالطت با اهل فضل و رأى كند و بلذاتى كه خاص بنفس او تعلق دارد التفات ننمايد و طلب كرامات و تغلبات نه باستحقاق كند و فكر از تدبير امور ملك يك لحظه معطل نگرداند، چه قوت فكر ملوك در حراست ملك بليغ‌تر از قوت لشگرهائى عظيم باشد و جهل بمبادى موجب وخامت عواقب بود

و اگر بتمتع و التذاذ مشغول گردد و اغفال اين امور كند خلل و وهن در كار مدينه راه يابد و اوضاع در بدل افتد و در شهوات مرخص شود و اسباب آن مساعدت كند تا سعادت شقاوت شود و ايتلاف تباغض و نظام هرج و اوضاع الهى خلل پذيرد و باستيناف تدبير و طلب امام حق و ملك عادل احتياج‌


صفحه 267

افتد و اهل اين قرن از اقتناى خيرات معطل مانند و اين جمله تبعه سوء تدبير يكتن باشد.

و بر جمله بايد كه با خود انديشه نكند كه چون زمام حل و عقد عالم در يد تصرف من آمده است بايد كه در ساعات راحت و فراغت من بيفزايد كه اين تباه‌ترين اسباب فساد رأى ملوك باشد بلكه سبيل او آن بود كه از ساعات لهو و راحت بل از ساعات امور ضرورى مانند طعام و شراب خوردن و خواب كردن و معاشرت با اهل و ولد كاهد و در ساعات عمل و تعب و فكر و تدبير افزايد و بايد كه اسرار خود پوشيده دارد تا بر اجالت رأى قادر بود و از آفت مناقصت ايمن و نيز اگر دشمن خبر يابد بتحرز و تحفظ دفع تدبير او بكند و طريق محافظت اسرار با احتياج بمشاورت و استمداد عقول آن بود كه مشاورت با اصحاب نيل و همت و عزت و تدبير كند كه ايشان ازاعت رأى نكنند و با ضعفاى عقول مانند زنان و كودكان البته نگويد.

و چون رأى مصمم شود افعالى كه ضد آنرأى اقتضا كند با افعاليكه مبادى امضاى آن رأى بود آميخته كند و از ميل بيكى از دو طرف يعنى طرف رأى و طرف نقيضش اجتناب نمايد كه هردو فعل مظنه تهمت و طريق استنباط و استكشاف آن فكر بود. و بايد كه دايما منيهان و متجسسان بتفحص از امور پوشيده و خصوصا احوال دشمنان مشغول باشند و از احوال دشمنان و خصوم، رأيهاى ايشان معلوم كند، چه بزرگترين سلاحى در مقاومت اضداد، وقوف بود بر تدبير ايشان و طريق استنباط رأى بزرگان آن بود كه در احوال و افعال ايشان از اخذ عزم و اعداد عدت و اهبت و جمع متفرقات و تفريق مجتمعات و امساك از آنچه مباشرت آن معهود بوده باشد، مانند احضار غايبان و اشاره بغيبت حاضران و مبالغه در تفحص اخبار حرص‌


صفحه 268

زايد نمودن بر استكشاف امور و استماع احاديث مختلف و مختلط و احساس تيقظى زايد بر معهود و بر جمله در تغيير امور ظاهر نظر كند و از مصادر و موارد امورى كه از بطانه و خواص چون اهل حرم معلوم گردد و آنچه از افواه كودكان و بندگان و حواشى ايشان كه بقلت عقل و تميز موصوف باشند استماع افتد استنباط كند.

و بهترين بابى كثرت محادثه بود با هركسى، چه هركسيرا دوستى بود كه با او مستأنس بود و احاديث خود جليل و دقيق با او بگويد و چون محاوره و محادثه بسيار شود بر مكنون ضماير دليل ظاهر شود و بايد كه تا ادله بهم بازنخواند و بحد تواتر نانجامد بر يكطرف حكم نكند.

فى الجمله اين معانى طريق استخراج انديشه‌هاى ملوك و بزرگان باشد و در معرفت آن فوايد بسيار بود، چه بجهت استعمال آن بوقت حاجت و چه بجهت احتراز از آن در وقت احتياط و بايد كه در استمالت اعداء و طلب موافقت از ايشان باقصى الغاية بكوشد و تا ممكن بود چنان سازد كه بمقاتله و محاربه محتاج نگردد.

و اگر احتياج افتد حال از دو نوع خالى نبود يا بادى بود يا دافع‌

اگر بادى بود اول بايد كه غرض او جز خير محض و طلب دين نباشد و از التماس تفوق و تغلب احتراز كند و بعد از آن شرايط حزم و سوءظن بتقديم رساند، و بر محاربه اقدام نكند مگر بعد از وثوق بظفر و با حشمى كه متفق الكلمه نباشند البته بحرب نشود، چه در ميان دو دشمن رفتن مخاطره عظيم بود.

و ملك تا تواند بنفس خود محاربه نكند كه اگر شكست آيد آنرا تدارك نتواند كرد و اگر ظفر يابد از قصورى كه بوقع و هيبت و رونق ملك راه يابد خالى نماند


صفحه 269

و در تدبير كار لشكر كسى را اختيار كند كه بسه صفت موسوم بود

اول آنكه شجاع و قوى دل باشد و بدان صفت شهرتى تمام يافته و صيتى شايع اكتساب كرده.

دوم آنكه برأى صائب و تدبير تمام متحلى باشد و انواع حيل و خدايع استعمال تواند كرد

سوم آنكه ممارست حروب كرده و صاحب تجارب شده باشد

و تا بتدبير و حيله تفريق اعداء و استيصال ايشان ميسر شود استعمال آلت حروب از حزم دور بود

و اردشير بابك گويد تأديب بعصا نبايد كرد آنجا كه تازيانه كفايت بود، و استعمال شمشير نبايد كرد آنجا كه دبوس بكار توان داشت‌

و بايد كه آخر همه تدبيرها محاربه بود كه «آخر


صفحه 270

و چون ظفر يابد تدبير ترك نگيرد و از احتياط و حزم چيزى كم نكند و تا ممكن بود كسيرا كه زنده اسير توان گرفت نكشد، چه در اسير منافع بسيار بود مانند سبى كردن و رهينه داشتن و مال فدا گرفتن و منت بر او نهادن و در قتل هيچ فايده نبود.

و بعد از ظفر البته قتل نفرمايد و عداوت و تعصب استعمال نكند چه حكم اعداء بعد از ظفر حكم مماليك و رعايا بود

و در آثار حكما آورده‌اند كه بارسطاطاليس رسيد كه اسكندر بعد از ظفر بر شهرى شمشير از ايشان باز نگرفت‌

ارسطاطاليس بدو عتابنامه نوشت و در آنجا ياد كرد كه اگر پيش از ظفر معذور بودى در قتل دشمنان خويش، بعد از ظفر چه عذر دارى در قتل زيردستان خويش؟ و استعمال عفو از ملوك نيكوتر است از آنكه از غير ملوك چه عفو بعد از قدرت محمودتر بود، و الحق چه نيكو گفته است در باب عفو كسى كه گفته است:

سالزم نفسى الصفح عن كل مذنب‌

و ان كثرت منه على الجرائم‌

و ما الناس الا واحد من ثلثة

شريف و مشروف و مثل مقادم‌

و اما الذى فوقى فاعرف قدره‌

و اتبع فيه الحق و الحق لازم‌

و اما الذى دونى فان قال عن‌

اجابته عرضى و ان لام لائم‌

و اما الذى مثلى فان ذل اوهفا

تفضلت ان الفضل بالحق حاكم‌


صفحه 271

و اما اگر در حرب دافع باشد و قوت مقاومت دارد جهد بايد كرد كه بنوعى از انواع كمين يا شبيخون بسر دشمنان رود، چه اكثر اهل شهرهائى كه محاربه با ايشان اتفاق افتاده باشد مغلوب باشند و اگر قوت مقاومت ندارد در تدبير حصون و خندقها احتياط تمام بجا آرد و در طلب صلح بذل اموال و اصناف حيل و مكايد استعمال كند، اينست سخن در سياست ملوك‌

فصل پنجم در سياست خدم و آداب اتباع ملوك‌

اما معاشرت با ملوك و رؤساء عموم مردم و آن چنان بايد كه در نصيحت و نيكو خواهى ايشان بدل و زبان تقصير نكنند و در افشاى محامد و ستر معايب ايشان غايب جهد مبذول دارند. و در اداى حقوقى كه بر ايشان متوجه باشد مانند خراج و غير آن انشراح صدور و خوشدلى استعمال كنند و البته كراهت و انقباض بخود راه ندهند و در امتثال اوامر و نواهى بقدر طاقت ايستادگى نمايند و در نگهداشتن احتشام و هيبت ايشان مبالغه بجا آرند و در اوقات نوايب و مكاره جان و مال و خانمان در پيش ايشان از روى محافظت دين و ملت و اهل و ولد و شهر بذل كنند، و كسانيكه بخدمت ملوك موسوم نباشند بايد كه بر طلب قربت ايشان اقدام ننمايند، چه صحبت سلطان را بدخول در آتش و گستاخى باسباع تشبيه كرده‌اند و كسيكه بجوار و معرفت ايشان ممتحن بود لذت عيش و تمتع از عمر بر او منقص گردد

و اما كسى كه بخدمت ايشان مشغول باشد، سبيل او آن بود كه ملازمت كارى نمايد كه بصدد آن كار بود و مواظبت كند بر وظيفه كه متكفل آن شده باشد