بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 270

و چون ظفر يابد تدبير ترك نگيرد و از احتياط و حزم چيزى كم نكند و تا ممكن بود كسيرا كه زنده اسير توان گرفت نكشد، چه در اسير منافع بسيار بود مانند سبى كردن و رهينه داشتن و مال فدا گرفتن و منت بر او نهادن و در قتل هيچ فايده نبود.

و بعد از ظفر البته قتل نفرمايد و عداوت و تعصب استعمال نكند چه حكم اعداء بعد از ظفر حكم مماليك و رعايا بود

و در آثار حكما آورده‌اند كه بارسطاطاليس رسيد كه اسكندر بعد از ظفر بر شهرى شمشير از ايشان باز نگرفت‌

ارسطاطاليس بدو عتابنامه نوشت و در آنجا ياد كرد كه اگر پيش از ظفر معذور بودى در قتل دشمنان خويش، بعد از ظفر چه عذر دارى در قتل زيردستان خويش؟ و استعمال عفو از ملوك نيكوتر است از آنكه از غير ملوك چه عفو بعد از قدرت محمودتر بود، و الحق چه نيكو گفته است در باب عفو كسى كه گفته است:

سالزم نفسى الصفح عن كل مذنب‌

و ان كثرت منه على الجرائم‌

و ما الناس الا واحد من ثلثة

شريف و مشروف و مثل مقادم‌

و اما الذى فوقى فاعرف قدره‌

و اتبع فيه الحق و الحق لازم‌

و اما الذى دونى فان قال عن‌

اجابته عرضى و ان لام لائم‌

و اما الذى مثلى فان ذل اوهفا

تفضلت ان الفضل بالحق حاكم‌


صفحه 271

و اما اگر در حرب دافع باشد و قوت مقاومت دارد جهد بايد كرد كه بنوعى از انواع كمين يا شبيخون بسر دشمنان رود، چه اكثر اهل شهرهائى كه محاربه با ايشان اتفاق افتاده باشد مغلوب باشند و اگر قوت مقاومت ندارد در تدبير حصون و خندقها احتياط تمام بجا آرد و در طلب صلح بذل اموال و اصناف حيل و مكايد استعمال كند، اينست سخن در سياست ملوك‌

فصل پنجم در سياست خدم و آداب اتباع ملوك‌

اما معاشرت با ملوك و رؤساء عموم مردم و آن چنان بايد كه در نصيحت و نيكو خواهى ايشان بدل و زبان تقصير نكنند و در افشاى محامد و ستر معايب ايشان غايب جهد مبذول دارند. و در اداى حقوقى كه بر ايشان متوجه باشد مانند خراج و غير آن انشراح صدور و خوشدلى استعمال كنند و البته كراهت و انقباض بخود راه ندهند و در امتثال اوامر و نواهى بقدر طاقت ايستادگى نمايند و در نگهداشتن احتشام و هيبت ايشان مبالغه بجا آرند و در اوقات نوايب و مكاره جان و مال و خانمان در پيش ايشان از روى محافظت دين و ملت و اهل و ولد و شهر بذل كنند، و كسانيكه بخدمت ملوك موسوم نباشند بايد كه بر طلب قربت ايشان اقدام ننمايند، چه صحبت سلطان را بدخول در آتش و گستاخى باسباع تشبيه كرده‌اند و كسيكه بجوار و معرفت ايشان ممتحن بود لذت عيش و تمتع از عمر بر او منقص گردد

و اما كسى كه بخدمت ايشان مشغول باشد، سبيل او آن بود كه ملازمت كارى نمايد كه بصدد آن كار بود و مواظبت كند بر وظيفه كه متكفل آن شده باشد


صفحه 272

و جهد كند كه نصب العين مخدوم باشد بهروقت كه او را طلبد و از مداومت حضور كه مؤدى بود بملالت هم احتراز نمايد، چه ملالت از كثرت ازدحام مردم باشد چون زحمت خلق بر درگاه رؤساء بيشتر بود و ايشان بملالت اولى باشند و بايد كه بر هركاريكه از مخدوم او صادر شود او را مدح گويد و آن كار را براستى ستايش كند و چون تأمل نمايد هيچ كار نبود در دنيا كه او را دو وجه نبود يكى جميل و ديگرى قبيح‌

پس وجه جميل هركارى طلب كند و آنرا حواله بمخدوم نمايد و در حضور و غيبت او بر ذكر محامد افعال او توفر نمايد و اگر تدبير مخدوم بدو حواله بود، مثلا اين شخص وزير يا مشير يا معلم او بود و تعريف صلاح كارهاى او بر او واجب باشد بايد كه داند كه ملوك و رؤسا مانند سيلى باشند كه از سر كوه درآيد و كسيكه خواهد كه آنرا بيكدفعه از سمتى بسمتى گرداند هلاك شود اما اگر باول مساعدت نمايد و بمدارا و تلطف يكجانب او را بخاك و خاشاك بلند گرداند بجانبى ديگر كه خواهد تواند برد

هم بر اين سياقت در صرف رأى مخدوم از آنچه متضمن فسادى بود طريق لطف و تدبير بايد سپرد و بر وجه امر و نهى او را بر هيچكار تحريص نفرمود، بل وجه مصلحتى كه در خلاف رأى او بود با او نمايد و او را بر وخامت عاقبت آن كار تنبيه دهد و بتدريج در اوقات خلوت و مؤانست بامثال و حكايات گذشتگان و حيل لطيف صورت آن رأى را در چشم او نكوهيده كند

و بايد كه در كتمان اسرار مخدوم مبالغه نمايد و طريق احتياط در اين باب آن بود كه احوال ظاهر او بقدر استطاعت پوشيده دارد تا چون بر اينوجه كتمان ملكه كند سر پوشيده داشتن بر او آسان شود

و مخدوم را نيز كه اينحال از او معلوم گردد بر او در افشاى اسرار بتهمت نيفتد، چه سر مكتوم از احوال ظاهر بسيار منتشر شود و در اثناى‌


صفحه 273

آن رؤساء را بكسانيكه در آن سر محل اعتماد بوده باشند گمانهاى بد حادث گردد و علت ظهور اسرار آن بود كه امور عالم بيكديگر متصلست و از بعضى بر بعضى دلالت توان ساخت‌

و بايد داند كه ملوك و رؤساء را همتهائى بود كه بدان منفرد باشند از غير خويش، و آن همتها آن بود كه بدان از همه خلق استخدام و تعبد خواهند و خود را در آن و در هرچه كنند مصيب شمرند، و سبب اين سيرت كثرت مدح مردمان بود ايشانرا، و تواتر تصويب اعمال و آرائى كه از خاص و عام در مسامع ايشان تمكن يافته باشد.

و بايد كه بهيچوجه در هيچكار جرمى بمخدوم حواله نكند اگرچه با او در غايت مباسطت باشد، و اگر چيزى از او مستقبح بيند بازنگويد و اگر بنا در سهوى كند و باز گويد بدان اعتراف نكند اگرچه خبر آن بمخدوم رسيده باشد كه از اقرار تا اخبار تفاوت بسيار بود و چون ميان او و مخدوم حالى افتد كه قبح او عايد بيكى از هردو بود حيله كند در آن‌كه آن قبح را بخود گرداند و برائت ساحت مخدوم از آن ظاهر كند و چون او برى الساحة شود آنرا سببى انديشد از خارج كه حواله آن از نزديك او نيز بگردد و عذر او در آن واضح شود، و در جملگى آنچه نزديك مخدوم محبوب و مكروه بود نظر كند و ايثار محبوب باو كند اگرچه بر مكروه نفس خود مشتمل بيند، و با خود مقرر كند كه در عبوديت هيچ چيز با منفعت‌تر از ترك حظ خود نبود، و چون اين معنى مقرر كرده باشد در هر معامله و مجازاتى كه ميان او و مخدوم افتد و خويشتن را در آن حظى بيند ترك آن حظ گيرد و از آن تجنب نمايد و حظ رئيس مستخلص گرداند تا ثمره خير هم عايد با او باشد

چه اگر در اول باستيفاى حظ خود مشغول گردد از خلل خالى نماند


صفحه 274

و ترك امور از فساد آن اولى و در جذب منافع از رؤساء تلطف عظيم بكار بايد داشت و البته بر سؤال و الحاح در آن اقدام ننمود و طمع و شره را مجال نداد بل قناعت و كوتاه‌دستى بعادت بايد گرفت كه خود دنيا روى بكسى نهد كه او از آن معرض باشد و از كسى امتناع كند كه او بر آن حريص بود، و جهد در آن بايد كرد كه از رؤساء و مخدومان اسباب منافع طلبد نه نفس منافع‌

مثلا اطلاق يد در آنچه موجب اقتناى منافع و جمع فوايد بود تا هم از سئوال فارغ باشد و هم بر منافع بسيار ظفر يابد، و حاصل اين سخن آن بود كه نفع بمخدوم طلبد نه از مخدوم، چه هركه از رؤسا نفع گيرد از او ملول شوند و هركه بديشان نفع گيرد او را عزيز شمرند، و خويشتن را در چشم مخدوم چنان فرا نمايد كه بكمتر كلمه و اندك ترسعى كه مخدوم فرمايد جملگى اموال و مقتنيات خود بذل خواهد كرد، چه اگر چنين كند از طمع او بمال خود ايمن گردد و اگر مناقشتى بكار دارد حرص او را تيز گرداند كه «الممنوع


صفحه 275

ميسر شود حاصل گردد.

و اگر بدست يكى از ولات كه ظالم و بدخوى بود مبتلا گردد بايد كه داند كه او در ميان دو خطر افتاده است.

اول- آنكه با والى سازد و بر رعيت بود و در آن هلاك دين و مروت او بود.

دوم- آنكه با رعيت سازد و بر والى بود و در آن هلاك دنيا و نفس او بود، و وجه خلاص از اين دو ورطه بيكى از دو چيز تواند بود: مرك يا مفارقت كلى و با والى غير مرضى السيرة هم جز محافظت شرط وفا طريق نباشد تا آنكه خدايتعالى مفارقت و نجات روزى كند.

و در آداب ابن المقفع آمده است كه اگر سلطان ترا برادر گرداند تو او را خداوندگار دان و اگر در تقرب تو زياده كند تو در تعظيم او زياده كن و چون در خدمت او منزلتى يابى تملق لفظى مانند تضرعات متواتر و دعا در هر لفظى استعمال مكن كه آن علامت وحشت و بيگانگى بود مگر بر سر جمع كه در آنجا در اين باب تقصير نشايد كرد و با او تقرير مده كه مرا نزديك تو حقيست يا سابقه خدمتى دارم بلكه بتجديد نصيحت و لواحق طاعت، سوابق حقوق را نزديك او تازه ميدار. چنانكه آخر آن اول را احيا كند، چه پادشاه حقى را كه آخرش از اولش منقطع بود فراموش نمايد و رحم با همه‌كس مقطوع دارد

و هيچ كار سخت‌تر از وزارت سلطان نبود كه بمكان او منافسه بسيار كنند و حساد او اولياى سلطان باشند كه در منازل و مداخل با او مساهم و مشارك باشند و پيوسته طامعان منصب او منتهز فرصتى حبايل باز كشيده و مترصد ايستاده و هيچ سلاح او را چون صحت و استقامت نبود چه در سر و چه در علانيه‌


صفحه 276

و بايد كه اگر بر كيد حاسدى يا سعايت معاندى وقوف يابد بظاهر چنان فرا نمايد كه او را بدان هيچ مبالات نيست و در حضرت مخدوم خشمى و كينه از ايشان اظهار نكند كه مؤكد سخن ايشان گردد و اگر در مقام سئوال و جواب و مناظره و مجادله افتد جواب بوقار و حلم و حجت گويد كه غلبه هميشه حليم را بود

و هم در آداب ابن المقفع آمده است كه شرايط خدم ملوك رياضت نفس بود بر مكروه و موافقت ايشان در محافظت رأى خود و مقدر كردن امور بر اهواى ايشان و كتمان اسرار و بحث ناكردن از چيزيكه ترا بر آن وقوف ندهند و مجاهده كردن در تحرى رضاى ايشان بهمه وجوه و تصديق اقوال و تزئين آراى ايشان و نشر محاسن و ستر مساوى و تقريب آنچه آنرا نزديك خواهند و تبعيد آنچه او را دور گردانند و تخفيف مؤنت خود بر ايشان و احتمال مؤنت ايشان و بذل مجهود در طاعت بعادت گرفتن و كسيرا كه از عمل سلطان گزير بود بايد كه ممارست آن اختيار نكند كه سلطان حايلى بود ميان مردم و لذت دنيا و عمل آخرت. و اگر بخدمت موسوم گردد بايد كه شتم سلطان بشتم نشمرد و غلظت ايشان بغلظت ندارد كه باو عزت (فخر و تكبر) زبان گشاده گرداند باعراض مردمان بيسابقه سخطى (بخطا خ ب)

پس بدين قدر با ايشان مواسات بايد كرد و از آن باك نداشت و از مسخوط عليه و متهم مخدوم تجنب بايد نمود و با او در يك مجلس جمع نبايد آمد و در ثناء بر تمهيد عذر او امتناع بايد كرد چندانكه خشم مخدوم ساكن بشود و بعاطفت او اميدوار بود آنگاه اظهار معذرت او را وجهى لطيف استعمال بايد كرد تا بر سر رضا آيد.

و هم در آداب ابن المقنع آمده است كه چون والى با تو سخن گويد بدل و گوش و جوارح و اعضاء اصغاى سخن او را باش و بهيچ فكر و عمل و


صفحه 277

نظر بچيزى ديگر و كسى ديگر مشغول مشو و در مجلس سلطان سر مگو كه هركه بحضور آن دو تن سر گويد آنكس از ايشان كينه گيرد و در سلطان اين معنى بمبالغه‌تر بود و چون از كسى سئوالى كند تو جواب مده كه آنهم خفت وزن تو اقتضا كند و هم استخفاف بسائل و مسئول، و معذلك اگر سائل گويد از تو نميپرسم چه جواب دهى؟ و اگر از جماعتى پرسد كه تو از ايشان باشى تو بر جواب سبقت مطلب كه ديگران خصم تو شوند و بر سخن تو عيب جويند و بر عثرت تو رحمت نكنند. بل تأخير كن تا ديگران بگويند و عيب و هنر هر سخنى بدانى، پس آنچه دارى اگر بهتر بود عرضه ميدار. و اگر سلطان ترا عزيز دارد بر اهل قربت او و خدم قديم او تقدم مجوى كه اين خلق از اخلاق سفهاء بود. و بدانكه هر مردمى را اگر پادشاه بود و اگر زيردست، با كسى مناسبتى طبيعى بود اگرچه آنكس در رتبه ادنى بود مؤالفت و مؤانست او ايثار كند هرچند بظاهر از او دور باشد و سبب آن، اتصال روح بود بروح. و چگونه ايمن توانى بود اگر بر كسى تفوق و تقدم طلبى از آنكه آنكسرا در باطن با مخدوم تو وسيلتى بود كه حق آن ضايع نتوان گذاشت پس هردو بمناقشه و دفع تو بيرون آيند.

و اگر پادشاه رأيى زند كه تو آنرا كاره باشى با او موافقت كن و تذلل نماى و بحقيقت دان كه سلطان او است نه تو، پس اولى آنكه متابعت مراد او كنى نه آنكه از او مساعدت و مطاوعت التماس كنى و بحسب رأى و هواى خويش سخن گوئى. اينست تمامى سخن در اين باب و اللّه اعلم بالصواب‌