جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
هيچ دقيقه مهمل نگذاشت كه «لا
كوشد و البته بهيچ حق از حقوق اگرچه اندك بود استهانت ننمايد و بمهماتى كه او را عارض شود قيام كند
و در حوادث روزگار با او يار بود
و در اوقات رخاء بروى گشاده و خلق خوش او را تلقى كند و آثار بشاشت و ارتياح بديدار او در چشم و روى و حركت و سكون پديد آرد و برفرط حفادتى كه در ضمير دارد قناعت نكند كه اطلاع بر ضماير جز متولى سرائر را نبود
ان كان ودك فى الطوية كامنا
فاطلب صديقا عالما بالغيب
تا هرروز و هر لحظه وثوق او بمودت و سكون نفس او بحضور و غيبت در زيادت بود و چون مسرت و ابتهاج بديدار خود در شمايل آنكس مشاهده كند بمودت او متيقن گردد، چه حفادت حقيقى در وقت لقاى اصدقا پوشيده نماند و معرفت سرور غيرى بمكان خود در شكل او بس مشكل نباشد و همين سيرت با كسانيكه دلبستگى او بكار ايشان معلوم بود چون اصدقا و اولاد و اتباع و حواشى مبذول دارد
و بر ثناى او و محمدت ايشان بىاسرافى كه مؤدى بود بتملق و تكلفى كه مستدعى مقت باشد چه در حضور و چه در غيبت توفر نمايد
و صيانت اين معنى از شايبه تعلق و كدورت نفاق بتحرى صدق بود در اقوال و افعال، چه انحراف از جاده صدق بظاهر ملق بود و بمعنى نفاق و هر دو مذموم باشند.
و بايد كه التزام اينطريق عادت كند و تأنى و تهاون را بوجهى از وجوه بدان راه ندهد چه ملازمت اين سيرت مستجلب محبت خالص و مستدعى ثقت تام بود و بدان محبت غرباء و كسانيكه با ايشان معرفتى سابق اتفاق نيفتاده باشد حاصل آيد
و چنانكه كبوتر در مسكن كسى توطن سازد با او انس گيرد و بحريم و خانه او طواف كند اشكال و امثال را نزديك او جمع آرد
مردم نيز چون بر خلق كسى واقف شود و باختلاط او راغب گردد و بمؤانست او مبتهج باشد اقران و اشباه خود را بر او دلالت كند بلكه حيوان ناطق بر حيوان غير ناطق در حسن و صفا و اشاعت ثناء و نشر محاسن راجح باشد، و ببايد دانست كه همچنانكه شركت دادن اصدقاء با خود در سر و احتراز از اختصاص و انفراد خود بنعيم دنيا واجب بود بمشاركت نمودن با ايشان در ضر از آن واجبتر بود و اداى آن حقرا در چشم مردم وقع بيشتر چنانكه گفتهاند:
دعوى الاخاء على الرخاء كثيرة
بل فى الشدايد يعرف الاخوان
و چون چنين بود در مصائب و نكبات و تغير (تغيير خ ب) احوال و اوقات كه دوستان را طارى شود مواسات با ايشان بنفس و مال و اظهار تفقد و مراعات زياده از معهود لازم بايد شمرد و در آن انتظار التماس ايشان چه بتصريح و چه بتعريض محظور دانست.
بل بفراست و كياست بر مكنون ضماير و اندرون دلهاى ايشان اطلاع بايد يافت و در انجاح مطالب پيش از اظهار طلب، غايت جهد مبذول داشت و در اندوه و غم مساهمت و مقاسمت نمود تا باشد كه بعضى از مؤنت مشقت ايشان كفايت كند و بموافقت و مشاركت تخفيف و سلوت يابند
و اگر بمرتبه از مراتب بزرگى و سيادت رسد، ياران و دوستان خود را با خود مستغرق آن كرامت گرداند بىآنكه خود را در آن رجحانى نهد يا شايبه منتى ملوث كند، و اگر وقتى از دوستى وحشتى يا نقصان مؤانستى احساس نمايد در مخالطت و استمالت او جهد زياده كند، چه اگر او نيز بسبب غيرتى يا تكبرى يا احتراز از مذلتى يا ارتكاب سوء خلقى تأنى كند
حيل مودت گسسته شود و وهن بعهود صداقت راه يابد و معذلك از زوال آنحالت ايمن نتوان بود و باشد كه بعد از آن حيائى و خجالتى دامنگير آيد كه بسبب آن در قطع و مفارقت رغبت نمايد.
و عادت محمود در اين باب آن بود كه هرچه زودتر تدارك آن كنند و آنچه سر مسئله و سبب وحشت باشد از دل پاك بىغلوغش اظهار كنند كه بركت راستى بسيار بود.
و اگر مجرم صديق بوده باشد عتابى بلطف آميخته بتقديم رساند كه «و
مذمومتر باشد، چه از مراء قلع مودت حاصل آيد و سبب آن بود كه مراء سبب اختلافست و اختلاف سبب تباين و تباين مشتمل بر همه شرها و طلب الفت و دوستى خود در اصل از جهت احتراز از تباين لازم شده است و بسيار بود كه كسى مراء كند با دوستان خود و گويد كه مراء سبب تشحيذ (تيزى) خاطر و تيزى ذهن باشد.
پس در محافلى كه رؤسا و اهل نظر جمع باشند بممارات اصدقاء درآيد از قاعده ادب تجاوز كند و بالفاظ جهال و عوام تلفظ نمايد تا حاضران را انقطاع و تبلد ايشان روشن گرداند و در حال خلوت مذاكره اين فعل را نكند، بل اين فعل آنجا بكار دارد كه ايشان را وقت نظر و حاضر جوابى و تذكر معانى كمتر بود و غرض او از سفاهت بر ملاء آن بود كه تا بخجلت اين اسباب بر ايشان مشوش گردد و بحقيقت اين كس از اهل بغى و جباران روزگار بود، چه جباران چون ببسيارى ثروت و نعمت طاغى شوند يكديگر را بحقارت و صغار موسوم دارند و در مروت يكديگر طعن كنند و تتبع عيوب و عوارات يكديگر محمود شمرند تا حال ميان ايشان بعداوت رسد و در ازاله نعمت يكديگر سعى كنند و كار بسفك دماء و انواع شرور انجامد و اينجمله از توابع و لواحق مراء باشد
و حذر كند از آنكه بخل نمايد با دوستان بعلم و ادبى كه بدان متحلى باشد يا حرفت و صناعتى كه در آن ماهر بود، بل چنان سازد كه او را بمحبت استبداد و ايثار انفراد در آن باب منسوب نتوان كرد كه مضايقه با دوستان در متاع دنيا كه بضيق محال موصوف بود و بحرمان و نقصانى كه بسبب مزاحمت در جانب بعضى لازم آيد موسوم قبيح است فكيف در مقتنياتى كه در انفاق زياده گردد و ببخل نقصان پذيرد و ممانعت و مزاحمت در آن
مستدعى حرمان و نقصان نبود و وفور حظ يكى مستلزم خسران ديگرى نباشد
و اين مايه معلوم بايد كرد كه بخل در علوم يا از قلت بضاعت بود يا از طلب تفوق نزديك جهال يا از خوف آنكه در مكتسب فتورى و نقصانى پديد آيد يا از روى حسد و جملگى اين انواع قبيح و مذموم است
و بسيار بود كه كسى ببخل بر علم خود قناعت ننمايد تا بر علم ديگران نيز بخل كند و ايشانرا در افشاء و افاده سرزنش و ملامت كند و از اين طايفه بسيار كسان بودهاند كه بر تصنيف فاضلى ظفر يافته و آنرا از مستفيدان بازداشته و اثرش مدروس گردانيدهاند و اين خلق منافى مودت و موجب انقطاع اطماع اصدقا باشد.
و حذر بايد كرد از آنكه كسى از اصحاب و اتباع اين كس بذكر چيزى از امور و اسباب دوست او بروجهى ناپسنديده تجاسر تواند كرد تا بنفس او چه رسد يا بحكايت عيب چيزىكه متصل باشد بدو رخصت يابد تا بعيب ذات او چه رسد.
بل بايد كه هيچ آفريده را از متصلان و متعلقان او در ارتكاب اين معنى طمع نيفتد نه از روى جد و نه از روى هزل و نه بوجه تصريح و نه از طريق تعريض و چگونه احتمال ذكر نامحمود كسى توان كرد كه تو چشم و دل او باشى و خليفه و قائممقام او در غيبت او بلكه تو خود او باشى، چه اگر چيزى از اين نوع بسمع او رسد شك نكند كه مصدر آن، رأى تو بوده باشد يا تو را در آن رضائى بوده.
پس از تو متنفر شود و دوستى دشمنى گردد
و چون بر دوست عيبى بيند با او موافقت بايد نمود موافقتى لطيف كه در ضمن او باشد ارشاد و تنبيه او، چه طبيب استاد بتدبير غذائى معالجه
كند رنجى را كه تا استاد بر شق و قطع آن اقدام نمايد
و مراد از اين موافقت نه آن بود كه از عيب او اغضاء كند و بر او پوشيده دارد، بلكه اين معنى خيانت محض بود و مسامحه در چيزيكه ضرر آن بهردو عايد باشد
و تنبيه دادن دوستان بر معايب ايشان اول بمثلى يا حكايتى از غيرى اولى بود و اگر اين نافع نيايد بروجه تعريض اشارتى خفى مرموز بدو در ميان عبارت درج بايد كرد، و اگر بتصريح احتياج افتد در وقت خلوت بعد از تقديم مقدماتى كه مقتضى وثوق بود و تذكر حالهائى كه مستدعى اطمينان قلب و مزيد شفقت و حفادت باشد اين معنى ايراد كرد.
و البته آن حديث از مسامع اصدقاء و خلطاى ديگر تا باجانب و اعادى چه رسد پوشيده داشت كه حق دوست زياده از آن بود كه او را در معرض مذمت اضداد و استخفاف اعداء آرند، و در باب صداقت از مداخلت تمام احتراز تمام بايد كرد و سخن ايشان را البته مجال استماع نداد
چه اشرار در صورت نصحاء در ميان اخيار مداخلت كنند و در اثناى احاديث لذيذ سخنى از دوستى بدوستى نقل نمايند ملوث بشايبه تحريف و تمويه و آنرا در زشتترين صورتى بوى عرضه دهند تا اگر مجال زياده تجاسرى يابند بحديثهاى فرابافته و دروغهاى برتراشيده تقبيح صورت او كنند در نظر اين كس تا صداقت ايشان بعداوت كشد.
و قدماء نمام را تشبيه كردهاند بكسى كه بناخن بنياد ديوارهاى استوار را ميخراشد و سرانگشت را جائى ميكند تا چون به تفحص و تفتيش بيحد رخنه يابد بكلنك آنرا بزرگتر كند و قواعد آن ديوار خراب گرداند تا موجب انهدام بنا شود.
و در اين باب حكايات و امثال بسيار ايراد كردهاند كه يكى از آن
باب اسد و ثور است در كتاب كليله و دمنه.
و غرض از وضع چنان حكايات آنستكه چون سبعى قوى بخدمت روباهى ضعيف در معرض استيصال حيوانى عظيم آيد يا ملكى قادر بمداخلت نمامى كه خويشتن را در صورت ناصحان فرانمايد تا نيت در حق وزراء و نصحاى خود كه قوام ملك و مدار كار بر ايشان بود فاسد گرداند تا بعد از فرط تمكين و تصرف و ايثار ايشان بر اولاد خويش بحقد و عداوت گرايد و بر بطش و قتل و تعذيب ايشان اقدام نمايد
شايد كه در باب دوستانى بروزگار اختيار احوال ايشان كرده باشد صداقت ايشانرا ذخاير اوقات شدايد ساخته و بمنزله ارواح در دلها جاى داده از سعايت ايشان حذر كند و نيكو گفته است در اين معنى اين ابيات:
و اعزة قد كنت دنت بحبهم
و كذلك كلهم بحبى دانوا
كنت المقتدى بينهم و لديهم
بحيوة رأسى كانت الايمان
فسعى الاعادى بالنمائم بيننا
حتى تفرقنا فبنت و بانوا
و احتياط در اين باب و حفظ محبت كه احتياج بدان از روى احتياج بتمدن ظاهر است از اهم مهمات بود تا نقصان بدان راه نيابد و معنى اتحاد زايل نشود. چه اكثر فضايل خلقى كه برشمرديم هم بر محافظت نظام تألف كه وجود نوع بىاو نتواند بود مقصود باشد
مثلا احتياج بعدالت از جهت تصحيح معاملاتست تا از رذيله جور مصون ماند
و احتياج بعفت از جهت ضبط شهوات بدنى، تا جنايات عظيم بشخص و نوع راه نيابد
و احتياج بشجاعت از جهت دفع امور هايل تا بسلامت شامل بود و در