قربت زياده از معهود نطلبد
و اما اعداء دو نوع باشند، نزديك و دور و هريك بدو قسم شوند آشكار يا نهانى و اهل حقد از حساب دشمنان ظاهر باشند. و اهل حسد از قسم اعداء مخفى. و از دشمن نزديك احتراز بيشتر بايد كرد از جهت وقوف او بر اسرار و عورات و در مآكل و مشارب و غير آن از او احتياط واجب بايد شمرد
و اصل كلى در سياست اعداء آن بود كه اگر بتحمل و مواسات و تلطف ايشانرا دوست توان كرد و اصول حقد و عداوت از دلهاى ايشان منقطع گردانيد خود بهترين تدبيرى باشد كه تقديم يافته بود
و الا مادام كه بمروتى ريائى و مجاملتى ظاهرى يكديگر را مىبينند بر محافظت آن توفر بايد نمود، و بهيچ نوع در تظاهر دشمنى رخصت نداد كه دفع و قمع شر بخير خير بود و قمع شر بشر شر و بسفاهت اعداء مبالات نبايد نمود. و اغضاء و تحمل و مدارات استعمال بايد كرد و از تمادى منازعت و منافست احتراز تمام لازم دانست، چه اظهار عداوت مقتضى ازاله نعم و تعريض انتقال دول و استدعاى افكار دايم و هموم متوالى و اضاعت اموال و كرامات و تحمل ضيم (قبول ظلم كردن) و مذلت و سفك دماء و ديگر انواع شرور باشد. و عمرى كه در تدبير و تفكر و ممارست و مباشرت اين افعال صرف شود هم در دنيا ضايع و منغص بود و هم در دين سبب شقاوت و خسران و اسباب عداوت ارادى پنج چيز بود:
تنازع در ملك و تنازع در مرتبه و تنازع در رغايب و اقدام بر شهواتى كه موجب انهتاك حرم بود و اختلاف آراى و طريق توقى از هر صنفى احتراز از سبب آن صنف بود و بايد كه از احوال دشمنان متفحص بود و در تفتيش اخبار ايشان مستقصى تا بر مكر و خديعت ايشان
واقف گردد و مانند آن فراپيش گيرد و بدان بر انتقاض (شكسته شدن) مساعى آنقوم ظفر يابد و شكايت اعداء در مسامع رؤساء و ديگر مردمان مقرر بايد كرد تا سخن مزخرف ايشان قبول نكنند و مكايدى كه سكالند رواج يابد و در اقوام و افعال متهم گردند
و بايد كه معايب دشمنان نيك معلوم كند و بر نقير و قطمير آن واقف شود و آنرا جمع نمايد و در اخفاى آن شرايط احتياط نگاهدارد، چه نشر معايب دشمن مقتضى فرسودگى او بود بر آن و عدم تأثر از آن، و ليكن چون بوقت خويش آنرا ظاهر گرداند كسر و قهر او حاصل آيد، و اگر بر بعضى از آن او را تنبيهى كند پيش از نشر تا چون داند كه بر معايب و مثالب او وقوف يافتهاند دلشكسته و ضعيف رأى گردد
و شايد در اين باب تحرى صدق شرط بزرگتر بود، چه كذب از دواعى قوت و استيلاى خصم بود و بر شيم و عادات هر صنفى بايد كه وقوف يابد تا هر چيزى را بمقابل آن دفع نمايد و آنچه موجب قلق و ضجرت ايشان بود همچنين معلوم كند كه ظفر در مضمون آن مندرج بود
و بهترين تدبيرى در اين باب آنستكه خويشتن را بر اضداد و منازعان تقدمى حقيقى حاصل كند و در فضايلى كه اشتراك ميان هردو جانب صورت بندد سبقت گيرد تا هم كمال ذات او و هم وهن خصوم تقديم يافته باشد.
و دوستى با دشمنان فرانمودن و با دوستان ايشان موافقت و مخالطت كردن از شرايط حزم و كياست بود. چه معرفت عوارات و مزال اقدام و مواضع عثرات ايشان بدينوجه آسانتر دست دهد
و تلفظ بدشنام و لعنت و تعرض اعراض دشمنان بغايت مذموم بود و بعقل دور. چه اين افعال بنفوس و اموال ايشان مضرتى نرساند و نفس و ذات
مرتكب را فى الحال مضر بود كه هم بسفهاء تشبه نموده باشد و هم خصوم را مجال دراز زبانى و تسلط داده.
چنين گويند كه شخصى در حضور ابو مسلم مروزى زبان بعرض نصر سيار آلوده كرد بتصور آنكه ابو مسلم را خوش آيد و از او پسنديده دارد، ابو مسلم روى ترش كرد و او را از آن بعنف زجر نمود و فرمود كه اگر بسبب غرضى دستها بخون ايشان آلوده كنم، بارى در آنكه زبانها باعراض ايشان آلوده كنم چه غرض و فايده خواهد بود؟
و چون دشمنان را آفتى رسد كه خود از آن ايمن نبود و مانند آن آفت را متوقع و منتظر باشد البته بايد كه شماتت ننمايد. و شادمانى و فرح اظهار نكند كه دليل بطر (سرگشتهگى و نادانى) بود و بمعنى آن شماتت هم باخود كرده باشد
و اگر دشمن بحمايت او درآيد و از حريم او مأمنى سازد يا در چيزى كه اقتضاى وفا و امانت كند اعتمادى نمايد غدر و مكر و خيانت استعمال نكند و مروت و كرم بكار دارد. و چنان كند كه ملامت و مذمت بدشمن مخصوص گردد و حسن عهد و نيكو سيرتى او همه كس را معلوم شود و دفع ضرر اعداء را سه مرتبه بود
اول- اصلاح ايشان فى انفسهم اگر ميسر باشد و الا اصلاح ذات البين
دوم- احتراز از مخالطت ايشان ببعد جوار يا سفرى دور كه اختيار كند
سوم- قهر و قمع و اين آخر همه تدبيرها باشد و با وجود شش شرط بر آن اقدام توان نمود
اول- آنكه دشمن شرير بود بذات خويش و اصلاح او بهيچ طريق صورت نبندد
دوم- آنكه بهيچوجه از وجوه جز قهر خويشتن را از تعرض او خلاصى نبيند
سوم- آنكه داند كه اگر ظفر او را بود زياده از اينكه اين كس ارتكاب خواهد كرد استعمال كند
چهارم- آنكه اظهار قصد و سعى در ازاله خيرات خويش از او مشاهده كرده باشد
پنجم- آنكه در قهر او برذيلتى مانند خيانت و غدر موسوم نشود
ششم- آنكه او را عاقبتى مذموم چه در دنيا و چه در آخرت متوقع نبود و معذلك اگر قهر او بدست دشمنى ديگر كند بهتر، و انتهاز فرصت باوجود مهلت از لوازم حزم باشد
و اما حسود را باظهار نعم و مرائت فضايل و ديگر چيزهائيكه مستدعى غيظ و ايذاى او بود و برذيلتى مشتمل نه رنجور دل و گداخته تن دارد و از كيد او احتراز كند، و جهد نمايد در آنكه مردمان بر سريرت او واقف شوند.
و اما معاشرت با كسانيكه نه دوست باشند و نه دشمن، هم مختلف باشد و هر كسيرا بدانچه مستحق آن بود تلقى كردن بمصلحت نزديكتر
مثلا نصحاء را و آن قومى باشند كه بنصيحت همه كس تبرع نمايند خدمت كند و با ايشان مخالطت نمايد و سخن ايشان بشنود و بشاشت و ابتهاج بديدار ايشان ظاهر گرداند. اما در قبول قول هركسى مسارعت ننمايد و بظواهر اقوال مغرور نشود بلكه تأمل كند تا بر غرض هركسى واقف شود و حق را از باطل فرق نمايد و بعد از آن بروجه اصوب برود
و صلحاء را و آن جماعتى باشند كه باصلاح ذات البين مشغول باشند
از روى تبرع مدح و ثناء گويد و بكرامات و اصناف تبجيل مخصوص دارد و بديشان تشبه نمايد. چه مذاهب ايشان نزديك همه خلق محمود بود و با سفهاء حلم بكار دارد و بسفاهت ايشان مبالات و التفات نكند تا از ايذاى او اعراض نمايند و اگر بشتم و سفه ايشان مبتلا شود آنرا حقير شمرد و بدان توجع و تألم ننمايد و بمكافات مشغول نشود بلكه بسكون و تأنى اصلاح حال يا مفارقت و ترك مخالطت ايشان بتقديم رساند و تا تواند مجالست اين صنف اختيار نكند و مجادله و مجازات ايشان محظور شمرد
و با اهل تكبر تواضع ننمايد بلكه بسيرت ايشان با ايشان كار كند تا از آن متألم و منزجر شوند كه «التكبر
در ازاحت علت ايشان كوشد
و خداوندان طبايع ردى را كه تعلم از روى شره كنند بتهذيب اخلاق فرمايد و بر معايب ايشان تنبيه دهد و بحسب استعداد تكميل نمايد و علمى كه سبب توسل ايشان بود باغراض فاسده از ايشان بازدارد
و پليدان را بر چيزىكه بفهم ايشان نزديكتر بود و بر فايد مشتمل تر، حث (ترغيب) كند و از تضييع عمر اجتناب فرمايد
و سائلان را اگر ملح باشند از الحاح زجر كند و احاديث التماس ايشان در توقف دارد مگر كه صادق الحاجة باشد و ميان محتاج و طامع تميز كند و طامع را از طمع باز دارد و بمطلوب نرساند. تا باشد كه سبب اصلاح او شود و محتاجان را عطا دهد و با ايشان مواسات نمايد و در اسباب معاش مدد دهد. و مادام كه باخلال در امور نفس و عيال مؤدى نبود بر ايشان ايثار كند، و ضعفا را دست گيرد و بر ايشان رحمت فرمايد، و مظلومان را اعانت نمايد و در همه ابواب خير نيت راستى و پاكى كند و بخير مطلق كه منبع خيرات و مفيض كرامات اوست تعالى و تقدس، تشبه نمايد
فصل هشتم در وصايائى كه منسوب است بافلاطون نافع در همه ابواب، و ختم كتاب
چون از شرح مسائل حكمت عملى بروجهيكه در صدر كتاب ذكر آن تقديم يافته بود فارغ شديم و در استيفاى ابواب آن و نقل سخن از اصحاب اين صناعت قدرى جهد مبذول كرديم. خواستيم كه ختم كتاب بر فصلى باشد از سخن افلاطون كه عموم خلق را نافع بود. و آن وصيتى است كه شاگرد
خود ارسطاطاليس را فرموده است ميگويد معبود خويش را بشناس و حق او نگاهدار، و هميشه با تعليم و تعلم باش و عنايت بر طلب علم مقدم دار، و اهل علم را بكثرت علم امتحان مكن، بلكه اعتبار حال ايشان بتجنب از شر و فساد كن.
از خدايتعالى چيزى مخواه كه نفع آن از تو منقطع بود و متيقن باش كه همه مواهب از حضرت اوست، و از او نعمتهاى باقى و فوايدى كه از تو مفارقت نتواند كرد التماس كن، هميشه بيدار باش كه شرور را اسباب بسيار است، و آنچه نشايد كرد بآرزو مخواه، و بدانكه انتقام خدايتعالى از بنده بسخط و عتاب نبود بلكه بتقويم و تأديب باشد، بر تمناى حياتى شايسته اقتصار مكن تا موتى شايسته بآن مضاف نبود
حيات و ممات را شايسته مشمر مگر كه وسيله اكتساب خير بوده باشد، بر آسايش و خواب اقدام مكن مگر بعد از آنكه محاسبه نفس خود در سه چيز بتقديم رسانيده باشى.
اول- انكه تأمل كنى در آنروز هيچ خطا از تو واقعشده است يا نه؟
دوم- آنكه تأمل كنى كه هيچخير اكتساب كرده يا نه؟
سوم- آنكه تأمل كنى كه هيچ عمل بتقصير كرده يا نه
و باز فكر كن كه چه بوده در اصل و چه خواهى شد بعد از مرك و هيچكس را ايذاء مكن كه كارهاى عالم در معرض تغير و زوال است بدبخت آنكس بود كه از تذكر عاقبت غافل بود و از زلت باز نايستد
تكبر مايه خود مساز از چيزهائى كه از ذات تو خارج بود، و در فعل خير با مستحقان انتظار سئوال مدار بلكه پيش از التماس افتتاح كن
حكيم مشمر كسى را كه بلذتى از لذتهاى عالم شادمان بود يا از مصيبتى از مصايب عالم جزع كند و اندوهگين شود
هميشه ياد مرك كن و بمردگان اعتبار گير، خساست مردم از بسيارى سخن بيفايده دان و از اخبارى كه كند بچيزيكه از آن مسئول نبود بشناس و بدانكه كسيكه در شر غير خود انديشه كند نفس او قبول شر كرده باشد و مذهب او بر شر مشتمل شده
بارها انديشه كن پس در قول آر پس در فعل آر كه احوال گردانست و دوستدار همه كس باش و زود خشم مباش كه غضب بعادت تو گردد هركه امروز بتو محتاج بود ازاله حاجت او بفردا مفكن كه تو چه دانى كه فردا چه حادث شود. كسيرا كه بچيزى گرفتار بود معاونت كن مگر آنكس را كه بعمل بد خود گرفتار باشد، تا سخن متخاصمان مفهوم تو نگردد بحكم ايشان مبادرت منما حكيم بقول تنها مباش بلكه بقول و عمل باش كه حكمت قولى در اين جهان بماند و حكمت عملى بدانجهان رسد و آنجا بماند
و اگر در نيكوكارى رنجى برى رنج نماند و فعل نيك بماند و اگر از بدى لذتى يابى لذت نماند و فعل بد بماند، از آنروز ياد كن كه ترا آواز دهند و تو از آلت استماع و نطق محروم باشى، نه شنوى و نه گوئى و نه ياد توانى كرد
و يقين دان كه متوجه بمكانى شده كه آنجا نه دوست را شناسى و نه دشمن را، پس اينجا كسى را بنقصان منسوب مگردان، و حقيقت شناس كه جائى خواهى رسيد كه خداوندگار و بنده آنجا متساوى باشند، پس اينجا تكبر مكن و هميشه زاد راه ساخته دار كه چه دانى كه رحيل كى خواهد بود؟
و بدانكه از عطاهاى خدايتعالى هيچچيز بهتر از حكمت نبود و حكيم كسى بود كه فكر و قول و عمل او متساوى و متشابه بود
و مكافات كن بنيكى و در گذر از بدى، يادگير و حفظ كن و فهم دار در هر وقتى كار خويش را و تعقل حال خود كن