بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 81

فصل پنجم در حصر اضداد اين اجناس كه اصناف رذايل بود

چون فضايل در چهار جنس محصور است اضداد آن‌كه اجناس رذايل بود در بادى النظر هم چهار ميتواند بود، و آن جهل باشد كه ضد حكمت است، و جبن كه ضد شجاعت است، و شره كه ضد عفت است، و جور كه ضد عدالت است. اما بحسب نظر مستقصى و بحث مستوفى هر فضيلتى را حديست كه چون از آنحد تجاوز نمايند، چه در طرف غلو و چه در طرف تقصير برذيلتى ادا كند بل هر قيد كه در تحديد فضيلتى معتبر بود چون اهمال كنند يا هر قيد كه نامعتبر بود چون رعايت كنند آن فضيلت رذيلت گردد پس هر فضيلتى بمشابه وسطى است و رذايل كه بازاى او باشد بمنزله اطراف مانند مركز و دايره تا همچنانكه بر سطح دايره يك نقطه كه مركز اوست دورترين نقطه‌ها است از محيط، و ديگر نقطه كه اعداد آن در عد و حصر نيايد از جوانب چه بر محيط و چه داخل محيط هريك در جانبى كه باشد بمحيط نزديكتر باشد از مركز.

همچنين فضيلت را نيز حدى بود كه آنحد از رذايل در غايت بعد باشد و انحراف از آنحد در هر جهت و جانب كه اتفاق افتد موجب قرب بود برذيلتى. اينست مراد حكماء از آنچه ميگويند كه فضيلت در وسط بود و رذايل بر اطراف.

پس از اين‌روى بازاى هر فضيلتى رذيلتهاى نامتناهى بود، چه وسط محدود بود و اطراف نامحدود، و ملازمت فضيلت مانند حركت بود بر خطى مستقيم و ارتكاب رذايل مانند انحراف از آن خط، و ظاهر است كه ميان دو


صفحه 82

حد خطى مستقيم جز يكى نتواند بود و خطهاى نامستقيم نامتناهى تواند بود

و همچنين استقامت در سلوك طريق فضيلت جز بر يك نهج صورت نبندد و انحراف از آن نهج نامحدود باشد، و از اين جهت باشد صعوبتى كه در التزام طريقه فضايل واقع بود و آنچه در بعضى اشارات نواميس آمده است كه صراط خداى تعالى از موى باريكتر و از شمشير تيزتر بود، عبارت از اين معنى است، چه وجود وسط حقيقى در ميان اطراف نامتناهى متعذر بود و تمسك بدان بعد از وجود متعذرتر.

و بدانچه حكما گفته‌اند كه اصابة نقطة الهدف اعسر من العدول عنها و لزوم الصواب بعد ذلك حتى لا يخطيها اعسر و اصعب» همين معنى خواسته‌اند.

و ببايد دانست كه وسط را بدو معنى اعتبار كنند يكى آنچه فى نفسه وسط بود ميان دو چيز مانند چهار كه وسط بود ميان دو و شش و انحراف آن از وساطت محال باشد.

و ديگر آنچه وسط بود باضافت مانند اعتدالات نوعى و شخصى نزديك اطباء و اعتبار وسط در اين علم هم از اين قبيل باشد، و از اينجاست كه شرايط هر فضيلتى بحسب هر شخصى مختلف شود و باختلاف افعال و احوال و ازمنه و غير آن هم اختلافى لازم آيد، و بازاى هر فضيلتى از فضايل هر شخصى معين رذايل نامتناهى باشد چنانكه گفتيم. پس رذايل هر شخصى در حد و عد نتوان آورد و از اين سبب است كه دواعى شر سخت بسيار است و دواعى خير اندك و ليكن حصر اين اشخاص و اعداد بر صاحب صناعت نيست، چه بر صاحب صناعت اعطاى اصول و قوانين بود نه احصاى جزويات.

چنانكه درودگر و زرگر را قانونى بود در تصور درو انگشترى كه بتوسط آن قانون اشخاص نامتناهى از اين دو نوع در عمل توانند آورد و در


صفحه 83

هر موضعى مصلحت آن موضع را از آنچه ماده معين (و مقدار معين خ ل) تقدير احتياجى كه باشد اقتضاء كند رعايت بتقديم رسانند و واجب نبود كه تصور كنند اعداد درها و انگشتريهاى مختلف كه در وجود توان آورد و اعداد فساديكه در طريق صناعت افتد و چون انحرافات راجع بدو نوع است‌

يكى آنچه از مجاوزت در طرف افراط لازم آيد، و ديگرى آنچه از از مجاوزت در طرف تفريط لازم آيد.

پس بازاى هر فضيلتى دو جنس رذيلت باشد كه آن فضيلت وسط بود و آن دو رذيلت دو طرف.

و چون بيان كرده آمد كه اجناس فضايل چهار است، پس اجناس رذايل هشت باشد:

دو از آن بازاى حكمت و آن سفه بود و بله. و دو بازاى شجاعت و آن تهور بود و جبن. و دو بازاى عفت و آن شره بود و خمود شهوت. و دو بازاى عدالت بود و آن ظلم بود و انظلام.

و اما سفه و آن در طرف افراط است استعمال قوت فكرى بود در آنچه واجب نبود يا زياده بر آنچه واجب بود و بعضى آنرا كرپزى خوانند.

و اما بله- و آن در طرف تفريط است تعطيل اين قوت بود باراده نه از روى خلقت.

و اما تهور- و آن در طرف افراط است، اقدام بود بر آنچه اقدام كردن بر آن جميل نباشد.

و اما جبن- و آن در طرف تفريط است حذر بود از چيزيكه حذر از آن محمود نباشد.

و اما شره- و آن در طرف افراط است، ولوع باشد بر لذت زياده از مقدار واجب.


صفحه 84

و اما خمود شهوت- و آن در طرف تفريط است، سكون بود از حركت در طلب لذات ضرورى كه شرع و عقل در اقدام بر آن رخصت داده باشند از روى اختيار نه از راه نقصان خلقت.

و اما ظلم- و آن در طرف افراط است، تحصيل اسباب معاش بود از وجوه ذميمه.

و اما انظلام- و آن در طرف تفريط است، تسكين دادن طالب اسباب معاش بود از غصب و نهب آن و انقياد نمودن در فراگرفتن آن بى‌استحقاق بل بطريق مذلت و بسبب آنكه وجوه توصل باموال و اقوات و غير آن بسيار است، ظالم و خائن هميشه بسيار مال باشند، و متظلم كم سرمايه و عادل متوسط حال.

و هم بر اين سياقت در انواعى كه تحت اجناس فضايل باشند اعتبار بايد كرد تا بعدد هر نوعى دو رذيلت معلوم شود. يكى در حد افراط و ديگرى در جانب تفريط، و تواند بود كه هر يكى را از اين انواع و اصناف در هر لغتى نامى معين وضع نكرده باشند.

اما چون معنى در تصور آيد از عبارت فراغتى حاصل آيد، چه عبارت براى توصل بمعانى بكار آيد

و اما از جهت مثال آنچه بازاى نوعى چند لازم آيد ياد كنيم تا ديگران بر آن قياس كنند، گوئيم از انواع حكمت هفت نوع برشمرده‌ايم: ذكاء و سرعت فهم و صفاى ذهن و سهولت تعلم و حسن تعقل و تحفظ و تذكر.

اما ذكاء وسط بود ميان خبث و بلادت، خبث در جانب افراط و بلادت در جانب تفريط و ما بدين بلادت آن ميخواهيم كه از سوء اختيار بود نه از عدم خلقت.

و اما سرعت فهم وسط بود ميان سرعت تخيلى كه بر سبيل اختطاف‌


صفحه 85

افتد بى‌احكام فهم و ابطائى كه از تأخير تفهيم ملكه شود.

و اما صفاى ذهن وسط بود ميان التهابى كه بسبب مجاورت مقدار نفس را از مطلوب باز دارد و ميان ظلمتى كه در نفس حادث شود تا بسبب آن در استنباط نتايج تأخير افتد.

و اما سهولت تعلم وسط بود ميان مبادرتى كه استثبات صور را مجال ندهد و ميان تصعبى كه بتغذر مؤدى بود.

و اما حسن تعقل وسط بود ميان صرف فكر بادراك چيزيكه در تعقل مطلوب زايد باشد و ميان قصور فكر از تعقل تمامى مطلوب.

و اما تحفظ وسط بود ميان عنايتى زايد به ضبط آنچه ضبطش بيفايده بود و ميان غفلتى از استثبات صور كه مؤدى بود باعراض از آنچه حفظش مهم باشد.

و اما تذكر، وسط بود ميان استغراضى كه اقتضاى تضييع روزگار و كلالت آلت كند و ميان نسيانى كه از اهمال آنچه مراعات او واجب بود لازم آيد، و هم بر اين نسق در انواع ديگر اجناس ميبايد گفت و باشد كه بعضى رذايل را نامى مشهور بود چنانكه وقاحت و خرق كه دو طرف فضيلت حيااند و اسراف، و بخل كه دو طرف فضيلت سخااند و تكبر و تذلل كه دو طرف فضيلت تواضعند، و فسق و تخرج كه دو طرف فضيلت عبادتند.

و باشد كه فضيلتى باضافت باوسط وجودى بود مانند سخاوت و شجاعت و طرف افراطش بر بعضى ناقص‌نظران ملتبس شود و ميان آن رذيلت و نفس فضيلت فرقى نكنند، تا چندانكه اسراف و تهور بيشتر بينند گمان برند كه فضيلت كاملتر است و در طرف تفريطش اين اشتباه نيفتد چنانكه در بخل و جبن، چه اين طرف عدمى است، و مباينت وجود و عدم سخت ظاهر است و در فضيلتى كه باضافت باوسط عدمى بود عكس اينحكم افتد.


صفحه 86

مثلا در تواضع و حلم طرف تفريطش ملتبس شود و طرف افراط كه وجودى بود التباس نياورد و در فضيلتى كه بفضل رجحانى در يكطرف موسوم نباشد مانند عدالت هردو طرف واضح بود.

اينست بيان اصناف رذايل بر سبيل اجمال و از بعضى از اين اصناف انواع امراض نفس را حادث شود چنانكه بعد از اين شرح اسباب و علامات آن داده آيد انشاء اللّه تعالى.

فصل ششم فرق ميان فضايل و آنچه شبيه بفضايل بود از احوال‌

پيش از اين در بابى كه بر بيان خير و سعادت مقصور بود ياد كرديم كه موجبات سعادت تكميل قواى ناقصه است، و بيان كرديم كه تكميل قوا بتحصيل فضايل چهارگانه متمشى شود. پس موجبات سعادت اجناس فضايل چهارگانه بود و انواعى كه در تحت آن اجناس باشند، و سعيد كسى بود كه ذات او مجمع اين صفات بود

و چون يك جنس از اين فضايل تعلق بقوت نظرى دارد و آنحكمت است و سه جنس باقى تعلق بعمل دارد

پس مظهر آثار حكمت نفس ناطقه بود و مظهر آثار سه جنس باقى بدن و چون افعالى صادر ميشود از مردم شبيه بافعال اهل فضايل و در تميز ميان فضيلت و آنچه نه فضيلت بود بمعرفت حقيقت هر فعلى، و تميز ميان آنچه مبدء آن فضيلتى بود و آنچه مبدء آن حالتى ديگر باشد غيرفضيلت احتياج است پس در اين فصل اين معنى را بشرح بيان كنيم.


صفحه 87

اما در حكمت جماعتى باشند كه مسائل علوم را جمع و حفظ كنند و در اثناى محاوره و مناظره بيان هر نكته از نكت حقايق كه بطريق تقليد و تلقف فراگرفته باشند بروجهى ايراد كنند كه مستمعان تعجب نمايند و بر وفور علم و كمال فضل آنكس گواهى دهند، اما در حقيقت وثوق نفس و برد يقينى كه ثمرة حكمت بود در ضماير ايشان مفقود بود و خلاصه عقايد و حاصل معارف ايشان تشكك و حيرت بود و مثل ايشان در تقرير علوم مثل بعضى از حيوانات بود در محاكات افعال انسانى، و مثل كودكان در تشبه نمودن ببالغان.

پس آثار اين جماعت و امثال ايشان شبيه بود بآثار حكماء و از جهت آنكه مصدر حكمت نفس است اطلاع بر اين جنس مشابهت كمتر افتد

و همچنين عمل اعفاء صادر شود از كسانيكه عفيف النفس نباشند مانند جماعتيكه از شهوات و لذات دنياوى اعراض نمايند يا بجهت انتظار چيزى هم از آن جنس در ماهيت و زياده از آن در مقدار هم در عاجل دنيا يا در آجل آخرت. و يا بسبب آنكه از احساس بعضى از آن اجناس بى‌نصيب بوده باشند و ذوق آن درنيافته و از ممارست و تجربه غافل مانده، مانند بعضى اهالى صحرا و كوهها و بيابانها و روستاهائى كه از شهرها دورتر افتاده باشند.

و يا بسبب آنكه از تواتر تناول و ادمان، عروق و اوعيه ايشان بامتلاء مبتلا گشته باشد و ملامت و كسالت بحاسه و آلت راه يافته.

و يا بسبب خمود شهوت و نقصان خلقى كه در مبداى فطرت است يا از جهت اختلال تركيب بنيه حادث شده باشد.

و يا بسبب استشعار خوفى كه از تناول توقع دارند مانند خوف آلام و از امراض كه از لواحق افراط و مداومت بود.

يا از جهت مانعى ديگر از موانع چه عمل اعفا از اين جماعت و امثال‌


صفحه 88

ايشان صادر شود بى‌آنكه ذوات ايشان بصفت عفت موصوف بود و عفيف بحقيقت آنكس بود كه حد و حق عفت نگاهدارد و باعث او بر ايثار اين فضيلت آن بود كه زينت قوت شهوانى كه بقاى شخص و نوع انسانى بى‌وجود آن ممتنع است آنست كه باين حليه متحلى باشد بى‌شايبه غرضى ديگر چون جر نفعى يا دفع ضررى، و بعد از تقديم اين اكتساب بر تناول هر صنفى از مشتهيات بقدر حاجت چنانكه بايد و چندانكه شايد بر وجهى كه مصلحت اقتضا كند اقدام مينمايد.

و همچنين عمل اسخيا صادر شود از كسانى كه سخاوت حقيقى از ايشان منتفى باشد، مانند كسانيكه بذل مال كنند در طلب تمتع از شهوات يا بجهت مراء و ريا و يا بطمع مزيد جاه و قرب پادشاه و يا در طريق دفع ضرر از نفس و مال و عرض و حرم.

و يا ايثار كنند بر كسانى كه بسمت استحقاق موسوم نباشند چون اهل شر، يا كسانيكه بمجون (بيباكى و تمسخر) مضاحك و انواع ملهيات مشهور باشند، و يا بذل از جهت توقع زياده كنند و اين فعل مانند افعال تجار و اهل مرابحه بود.

و سبب بذل اموال در امثال اين طايفه و صدور اعمال اسخياء از ايشان آن بود كه بعضى بطبيعت حرص و شره مبتلا باشند و جمعى بطبيعت لاف زدن و ريا، و برخى بطبيعت ربح طلبيدن و تجارت و گروهى نيز باشند كه بذل ايشان بر سبيل تبذير بود و سبب آن قلت معرفت بود بقدر مال، و اين حال بيشتر وارثان را افتد، و يا كسانى را كه از تعب كسب و صعوبت جمع بيخبر باشند، چه مال را مدخل صعب بود و مخرج سهل.

و حكما در تمثيل اين معنى حديث مرديكه سنك گران بر كوه تند