بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 43

5 سخن گفتن‌

«كيفيت سخن گفتن» با ديگران، نشانه ميزان خردمندى و حدّ و حدود شعور و ادب انسان است، در اين بخش، اشارتى به سيره حضرت رسول6در مورد سخن گفتن داريم، تا در اين موضوع كه مورد ابتلاى همگان است به آن حضرت اقتدا و تأسى كنيم:

1- كلام مفيد و مربوط

بسيارى از سخنان كه بر زبان جارى مى‌شود، كم فايده و بيهوده است، سزاوار است كه انسان خود ساخته، بر زبان و گفتار خود، كنترل و مراقبت داشته باشد. پيامبر اكرم6زبان خويش را نگه مى‌داشت و به كار نمى‌انداخت، مگر در امورى كه به آن حضرت مربوط باشد، يا سودمند باشد، وقتى هم سخنى مى‌فرمود، الفت بخش و وحدت آفرين بود، نه‌


صفحه 44

عامل تفرقه و موجب بد دلى و كدورت افراد، نسبت به يكديگر:

«كانَ6يَخْزِنُ لِسانَه الّا عَمّا يَعْنيهِ وَيُؤَلِّفُهُمْ وَلا يُنَفِّرُهِمْ».[1]

2- در سطح مخاطبين‌

خردمند در سخن گفتن، سطح فكر و ميزان كشش و معلومات طرف را حساب مى‌كند. زيرا سخنان نامناسب با عقل و فكر مخاطبين، هم سبب خستگى و ملامت آنان از گوش دادن مى‌شود، و هم آنان را به برداشت‌هاى غلط يا انديشه‌هاى انحرافى مى‌كشاند. پيامبر خدا6با آنكه عقل كلّ بود و داناى همه اسرار و معارف والا، اما در سخن گفتن، سطح شعور و ظرفيّت طرف را مى‌سنجيد.

امام صادق7فرموده است كه رسول خدا6هرگز با مردم، با عمق عقل و درك خود سخن نگفت و مى‌فرمود: ما پيامبران، مأموريم كه با مردم به اندازه عقل آنان حرف بزنيم، نه به قدر فهم خودمان:

«ما كَلَّمَ رَسُولُ اللَّه6العِبادَ بِكُنْهِ عَقْلِهِ قَطُّ، قالَ رسولُ اللَّه6انّا مَعْشَرُ الأنبياءِ امِرْنا انْ نُكَلِّمَ النّاسَ عَلى قَدْرِ عُقُولِهِمْ».[2]

[1]بحار الانوار، ج 16، ص 151.

[2]همان، ص 280.


صفحه 45

اين شيوه، براى همه كسانى كه با سخنرانى، تدريس و تأليف با مردم مرتبطند، درس و الگوست، تا از اين طريق، يعنى سخن و نوشتارى روشن، مفهوم و مردمى استفاده كنند، تا به راحتى با مخاطبين، ارتباط برقرار كنند. سخنان پيامبر، روشن، گويا، واضح بود، چنانكه هر شنونده‌اى آن را مى‌فهميد:

«كانَ كَلامُهُ فَصلًا يَتَبَيَّنُهُ كُلُّ مَنْ سَمِعَهُ».[1]

3- هنر گوش دادن‌

صبورى و تحمل گاهى هم در بعد گوش دادن به سخنان ديگران تبلور پيدا مى‌كند. افراد عجول و كم ظرفيّت تنها دوست دارند حرف بزنند. نه تحمّل گوش دادن دارند، نه حوصله اينكه تا پايان يافتن سخنان طرف، تحمل و سكوت كنند.

حضرت رسول6هم اصحاب را چنان عادت داده و تربيت كرده بود كه حرف گوينده را تا پايان گوش مى‌دادند و ساكت بودند تا از سخن گفتن فراغت يابد، و هم خود آن حضرت هرگز كلام كسى را قطع نمى‌كرد:

«مَنْ تَكَلَّمَ انْصَتُوا لَهُ حتّى يَفْرَغ». «وَلا يَقْطَعُ عَلى احَدٍ كلامَهُ».[2]

[1]مكارم الاخلاق، طبرسى، ص 23.

[2]بحارالانوار، ج 16، 153.


صفحه 46

4- سخن با تبسّم‌

از نمودهاى حسن خلق، آميختن سخن با لبخند است.

هم جاذبه مى‌آفريند، هم سخن را دلنشين‌تر مى‌سازد.

سخن گفتن پيامبر6آميخته به تبسمى مليح و دلنشين بود:

«كانَ رَسُولُ اللَّه6اذا حَدَّثَ بِحَديثٍ تَبَسَّمَ فى‌ حَديثِهِ».[1]

گاهى هم با ديگران، با گفتار خويش، مزاح و شوخى مى‌كرد، با اين هدف و قصد كه آنان را مسرور و خرسند سازد.[2]

5- خلاصه گويى‌

پر حرفى، آزار دهنده شنونده است و او را خسته مى‌كند. سخنرانى‌هاى طولانى موجب گريز افراد از جلسات مذهبى، يا نماز جمعه و مجالس وعظ مى‌گردد. رسول اكرم6كه همه كلماتش نور و حكمت و آموزنده بود، رعايت مى‌كرد كه خطبه‌هايش كوتاه باشد:

«كانَ اقْصَرَ النّاسِ خُطبةً وَاقَلَّهُ هَذَراً».[3]

[1]سنن النبى، علامه طباطبايى، ص 48.

[2]همان.

[3]بحار الانوار، ج 16، ص 237، مكارم الاخلاق، ص 23.


صفحه 47

در عين كمال نماز، خطبه‌هايش كوتاه‌ترين بود و كمترين سخن بيهوده و غير لازم نداشت.

اين رعايت حال مردم و «مردم دارى» او را نشان مى‌داد.

6- همدلى و همزبانى با مردم‌

از جلوه‌هاى ديگر مردم دارى و مردمى زيستن آن حضرت آن بود كه در جلسات با مردم به سخن مى‌پرداخت و از همان سخنان مى‌گفت كه آنان مى‌گفتند، در طرح مشكلات اجتماعى و مسائل روز مرّه و گرفتارى‌هاى زندگى، يا طرح موضوعات دينى و دنيوى و اخروى با آنان هم آوا و هم سخن مى‌شد، نه آنكه خويش را جدا از مردم به حساب آورد و در گفتگوها با مردم محشور و مخلوط نشود.

زيد بن ثابت نقل مى‌كند:

«هر گاه نزد پيامبر مى‌نشستيم، اگر سخنى در ياد آخرت مى‌گفتيم با ما هم سخن مى‌شد.»[1]

گاهى براى آنكه سخنش كاملًا براى طرف مقابل مفهوم و بى ابهام باشد، آن را سه بار تكرار مى‌فرمود:

«كانَ رَسُول اللَّه6اذا حَدَّثَ الحديثَ او سَأَلَ عَنِ الأمرِ كَرَّرهُ ثلاثاً لِيَفْهَمَ ويُفهَمَ عَنْهُ».[2]

[1]بحار الانوار، ج 16، ص 235.

[2]مكارم الاخلاق، ص 20.


صفحه 48

7- كنترل زبان در حال خشم‌

حضرت رسول6ديرتر از همه خشمگين و عصبانى مى‌شد و زودتر از همه هم عفو مى‌كرد و در مى‌گذشت. و در حال خشم و رضا يكسان سخن مى‌گفت. يعنى نه رضا و خرسندى، او را به گزافه گويى و تملّق مى‌كشاند و نه عصبانيت او را از مرز حق بيرون مى‌برد. اين ميزان تقوا و اراده قوى است كه انسان در حال غضب، حق و باطل را به هم نياميزد. پيامبر اكرم6در حال رضا و غضب، چيزى جز حق نمى‌گفت:

«وَ كانَ فِى الرِّضا وَالغَضَبِ لايَقُولُ الّا حَقّاً».[1]

اين‌ها گوشه هايى از «اخلاق كريمه» پيامبر خاتم است كه از سوى خداوند به «خلق عظيم» ستوده شده است و بجاست كه پيروان او در رفتار و گفتار از مولا و مقتدايشان پيروى كنند و سخن گفتنشان براساس، حق رضاى الهى، مردم دارى، روشنگرى، صبورى، و تحمل، كوتاه و جذاب باشد و «ادب در گفتار» شاخصه ادب اجتماعى امّت محمد6محسوب گردد.

[1]- سنن النبى، ص 76.


صفحه 49

6 راه رفتن‌

حالات ظاهرى انسان گاهى آينه درون نماى اوست. نحوه «راه رفتن» نيز به نوبه خود گوياى خصلت‌هاى شخصيتى افراد است. حضرت رسول6در كيفيت راه رفتن هم شيوه خاصى داشت كه به آن اشاره مى‌كنيم:

1- مشْىِ استوار

محكم و استوار راه رفتن، نشانه صلابت روحى و قدرت درونى است. البته در حدّى كه به شكل غرور و تكبر در نيايد. نحوه راه رفتن حضرت رسول، استوار و متين و با قدرت و استوارى بود. به نقل ابن عباس:

«كانَ رَسُولُ اللَّهِ اذا مَشى‌، مَشى‌ مَشياً يُعْرَفُ انَّهُ لَيسَ‌


صفحه 50

بِمَشىِ عاجزٍ وِلابِكَسْلانَ».[1]

مشى محكم نشانه عاجز و سست و كسل نبودن حضرت بود.

در نقل ديگر از حضرت على7آمده است كه چنان راه مى‌رفت كه گويى در سراشيبى گام برمى‌دارد، شيوه‌اى كه پيش از آن و بعد از آن ديده نشده است.[2]

به نقل جابربن عبداللَّه انصارى:

«كانَ رسُولُ اللَّهِ6فى اخْرَياتِ النّاسِ يُزجِى الضَّعيفَ وَ يُرْدِفُهُ وَيَدُلُّهُمْ».[3]

پيامبر خدا6در اواخر مردم راه مى‌رفت، ناتوانان را كمك مى‌كرد و بر مركب خويش سوار مى‌نمود و آنان را راهنمايى مى‌كرد.

2- تند، اما باوقار

رعايت اعتدال در رفتار، سيره پيامبرانه است. گاهى تند رفتن، به سبُكى و خفّت مى‌انجامد، گاهى هم آرام و سنگين راه رفتن سر از تكبر و غرور در مى‌آورد. ايجاد موازنه در راه رفتن، به حالتى كه نه مغرورانه باشد، نه سبك و نه عاجزانه‌

[1]- بحار الانوار، ج 16، ص 236.

[2]- همان، نيز: سنن النبى، ص 46.

[3]- مكارم الاخلاق، ص 22، سنن النبى، ص 71.