واى بر دورهاى كه به جاى بردن نام خدا هنگام پخت، موسيقى و آلات لهو استعمال نمايند و نعمت خدا را با معصيت همراه كنند. بدتر از آن از گندم وجوى كه زكات و حق فقيران و مستمندان در آن است استفاده شود و يا در زمين غصبى كشت شود.
پس علّت قساوت دلها و بى اثر شدن نسبت به موعظه و مجذوب شدن نسبت به وسوسههاى شيطانى و محروم شدن از كرامات معنوى و نفوذ نفوس، مشخص مىشود.
اثر غذاى شبه ناك:
از شيوههاى تربيتى قرآن توجه به غذائى است كه انسان مىخورد. خداوند متعال مىفرمايد: فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلى طَعامِه[1]؛ «انسان بايد به غذاى خويش بنگرد.» و اين امرى مسلّم و ترديد ناپذير است.
چرا كه به گواهى تاريخ و تجربه دانشمندان علوم اسلامى، غذاى پاك و حلال زمينه رشد وتعالى را به دنبال دارد و درمقابل غذاى ناپاك و حرام، بستر فساد و خلاف را در وجود افراد فراهم مىآورد.
خوردن غذاى شبه ناك و نيز خوردن غذاى كسى كه از حرام پرهيز ندارد، هرچند جايز است؛ ولى انسان را از نظر روحى و معنوى مريض و از عبادات محروم و يا سبب سلب توفيق مىشود[2].
يكى از شاگردان مرحوم رجبعلى خياط رحمه الله گويد: روزى پس از صرف غذايى حالت معنوى خود را از دست دادم. براى علت آن از شيخ كمك خواستم گفت:
غذايى را كه خوردى فلان تاجر پولش را داده كه حقّ پير زنى را غصب كرده است.
علت فوت نماز شب:
آقاى محمدتقى حاتمى نقل كرد: عادت من اين بود كه هرشب هنگام سحر يك
[1]. سوره عبس/ آيه 24.
[2]. 700 نكته، ص 253.
ساعت مانده به صبح براى نماز شب بيدارمىشدم؛ ولى چهل روزموفق نشدم. به مرحوم شيخ حسنعلى اصفهانى (نخودكى) نامه نوشتم. ايشان درجواب، دعاى كوچكى فرستادند كه صبح ناشتا بخوانم و نوشته بودند: «چهل روز قبل فلان روز كه از مجلس شورا با فلان شخص خارج شدى ظهرگذشته بود و رفيقان شما را به ناهار دعوت كرد. درچلوكبابى غذا خورديد؛ اين اثرآن غذا است و همان طور بود كه حاج شيخ نوشته بودند. دعا را خواندم و مجدداً به خواندن نماز شب موفق شدم!
غذاى كاملًا حلال
آوردهاند: ايامى كه امام باقر7درحبس منصوردوانيقى (دومين خليفهى عباسى) بود، غذا كم ميل مىكرد. روزى يكى از زنان صالحه كه دوستدار اهل بيت:بود، ازپول حلال دو عدد نان پخت و نزد امام فرستاد تا ميل كند.
زندانبان به امام عرض كرد: فلان زن صالحه كه دوست دار شما است، اين دوعدد نان را به رسم هديه فرستاده و سوگند خورده كه حلال است؛ اما امام باقر7آن نان را ميل نفرمود و آن را نزد آن زن فرستاد و فرمود: به آن زن بگوييد ما مىدانيم طعام تو حلال است؛ اما چون آن را برطَبَق حرام گذاشتى و نزد ما فرستادى، خوردنش برما روا نيست!
مال حلال به فرزندان خود بخورانيد
آيه الله العظمى سيد محمد كاظم يزدى رحمه الله مرجع بزرگ عالم تشيع، در اواخر عمر با بركت خويش روزى عدهاى از بزرگان نجف را در جلسهاى گرد هم آورد و چهار نفر را به عنوان وصى براى خود معين نمود تا پس از مرگش مقدارى از وجوهات شرعيه را كه نزد ايشان بود به مجتهد بعد از وى تحويل دهند.
در همين حال يكى از نوادگان ايشان به نام حاج آقا رضا صاحب كتاب «بزم ايران» به سيد عرض كرد: بعضى از نوادگان شما يتيم هستند و تا به حال تحت سرپرستى شما بودهاند، خوب است چيزى از اين اموال را هم براى آنها تعيين كنيد. سيّد با آن حال
كسالتى كه داشت فرمود: «نوادگان من اگر متدين هستند خدا روزى آنها را مىرساند و اگر نه، چگونه از مالى كه از آن من نيست به آنها كمك كنم.» بدين ترتيب حاضر نشد از اموال بيت المال استفاده شخصى نمايد و به فرزندانش بخوراند و همين باعث شد كه در آينده فرزندان و نوادگان ايشان جزو ستارگان علم و انديشه و از فقها و صاحبنظران طراز اول عالم اسلام گردند.[1]
لقمه حرام:
غذاى حرام قلب را چنان فاسد مىكند كه سركه عسل را، به طورى كه موعظه خدا و پيامبر و امام هم در او اثر نمىكند چنانچه نصيحت امام حسين7در روز عاشورا در دل اهالى كوفه و شام فايدهاى نداشت.
عارفى گويد: كسى كه لقمهى حرام و يا شبهه ناك بخورد بدون ترديد از درگاه حق رانده شده و مطرود است. مگر نمىبينى كسى كه وضو ندارد از وارد شدن به خانه خدا و دست زدن به كتاب خدا معذور است؟ با آنكه دو مقولهى وضو و جنابت دو اصل مباح هستند نه حرام، با اين حساب چگونه خواهد بود احوال كسى كه به لقمهى حرام گرفتار شده و به نجاسات و شبهات آلوده گشته؟ او بى ترديد از ساحت قرب خداوند، دور است و حق ورود به حرمِ او را ندارد.[2]
غذاى حرام چرك و خونابهاى بيش نيست اگر بصيرت داشته باشيم:
حاجى مؤمن سرايدار مسجد سردزك شيراز گويد: «در ايام جوانى اشتياق وافر به ديدن امام زمان7طورى مرا فرا گرفته بود كه از خورد و خوراك انداخته و هر روز نحيفتر و لاغرتر مىشدم به طورى كه روزى بر اثر ضعف بى هوش به زمين افتادم، ناگاه صدايى به گوشم رسيد: حاجى مؤمن برخيز از غذايى كه براى تو آوردهاند تناول كن و اين راهش نيست.
[1]. قصههاى عارفان، جمشيد غلامى، چاپ دوم، ص 20 و 21.
[2]. كشكول شيخ بهايى.
بلند شده و شخص نورانى را كنارم ديدم ايشان به من فرمودند: «شما همراه امام جماعت مسجد به مشهد برويد! در قم شخصى را ملاقات خواهيد نمود به دستورهاى او عمل كنيد.» مبلغى هم پول به من مرحمت فرمودند و از نظرم ناپديد شدند من غذا را خورده و فردايش از سيد هاشم، امام جماعت مسجد، خواستم كه همراهشان به مشهد بروم و با قصد توقف چند روزه در قم حركت كرديم.
در حرم حضرت معصومه در قم شخصى با عبا و كلاه پشمى نمدى به من گفت:
حاج مؤمن در تهران براى شما مشكلى پيش مىآيد و ده روز توقف مىكنيد، ولى نگران نباشيد خود بخود حل مىشود. من مىروم تبريز از پدر و مادرم خدا حافظى كنم و در تهران به شما ملحق مىشوم. پس از رفع مشكل از شهربانى تهران، سيد هاشم ماشينى دربست گرفت تا در راه خود و خانواده اش راحت باشند. موقع حركت آن شخص آمد و درخواست كرد كه همراه بيايد و سيد هاشم نيز موافقت كرد. من و آن شخص غريب در ماشين كنار هم نشستيم. او از من درخواست كرد كه در راه نه از غذاى سيد هاشم و نه از غذاى قهوه خانههاى بين راهى بخورم.
او غذايى همراه داشت كه با هم مىخورديم. در راه يك بار به اصرار سيد هاشم خواستم لقمهاى از غذاى آنها بخورم كه آن را چرك و خونابه ديده و از خوردن منصرف شدم.
نزديكىهاى مشهد آن شخص به من گفت: امروز آخرين روز عمرم است و شما مسئول دفن و كفن هستيد و سيد هاشم نيز شما را در اين كار كمك خواهد كرد. پس مقدارى پول نيز از بابت هزينه حمل جسد و دفن و كفن به من داد.
وقتى ماشين براى استراحت توقف كرد وآن مرد شريف پشت تپهاى رفت. چون دير كرد، به دنبالش رفته ديديم كه به قبله دراز كشيده و عبا بر سر گذارده و جان به جان آفرين تسليم كرده. موضوع را به سيد هاشم در ميان گذاشتم. او ناراحت شد از اينكه من از اول جريان را با او در ميان نگذاشتهام تا از وجودش استفاده كرده باشد. من نيز
اجازهى چنين كارى نداشتم. طبق وصيت او عمل كرديم.[1]
بىسواد حافظ قرآن:
در سالنامهى نور دانش سال 1335 صفحهى 223 عكسى از شخصى به نام كربلايى محمد كاظم كريمى ساروقى از توابع فراهان اراك چاپ گرديد كه علىرغم بىسوادى به شهادت اهالى ده، دفعتاً حافظ تمام قرآن شده بود. او توسط علماى اعلام وقت، مورد امتحان قرار گرفته و همه صحت ادعاى او را تأييد كردند. از عناياتى كه براى او شده بود آمده:
1- كلمات عربى و غيرعربى كه بر او خوانده مىشد از كلمات قرآنى تشخيص مىداد.
2- آدرس هر كلمهى قرآنى را بلافاصله مىگفت.
3- كلمات تكرارى آمده در قرآن را بدون وقفه مىشمرد و دنبال آنها را مىخواند.
4- اگر كلمهاى در قرآن كم و زياد مىشد و يا از نظر اعراب غلط خوانده مىشد، بدون تأمل تذكر مىداد.
5- هرگاه چند كلمه از چند سوره به دنبال هم خوانده مىشد، محل هر كلمه را بدون اشتباه بيان مىكرد.
6- هر آيه از هر قرآنى كه به او مىدادند، آناً نشان مىداد.
7- در يك صفحهى عربى و غيرعربى مخلوط به آيات قرآنى، آيات قرآن را تشخيص مىداد.
او در مورد اين موهبت و عنايات غيبى اش مىگفت: چند سال پيش از آن در روستايى رعيتى مىكرد. روزى واعظ در حين وعظ گفت: نماز در ملك كسى كه زكات نمىدهد، باطل است. اين حرف در من اثر كرده و چون يقين داشتم اربابى كه برايش كار مىكردم اهل زكات نيست پس از كار كردن به آن مرد خود دارى كرده ودر
[1]. تلخيص از ناگفتههاى عارفان، محمد جواد نور محمدى، ص 105.
نتيجه براى يافتن كارى جديد از روستا بيرون رفته و در بين قم و اراك به كار عملگى پرداختم.
پس از مدتى مالكم سفارش فرستاد كه ديگر زكات مىدهم؛ برگرد سر كارت. پس از تحقيق يقين كردم كه زكات مىدهد؛ پس سر ملك او برگشتم. مالك قطعه زمينى با يك بار گندم به من داد. من نصف گندم را براى آذوقه و نصف ديگر را براى بذر اختصاص دادم. موقع برداشت محصول نير نصفش را براى خودم برداشته و نصف ديگر را بذل فقرا مىكردم.
روزى موعد خرمن به قصد باد دادن گندمهاى كوبيده شده به مزرعه رفتم ولى بادى نيامد. هرچه منتظر شدم از باد خبرى نشد. به خانه برمىگشتم كه در راه فقيرى كه همه سالى مقدارى گندم برايش مىدادم با من برخورد كرد و گفت كه آن روز براى قوت خانواده اش درمانده است. ولى به علت نوزيدن باد، كارى از دست من ساخته نبود. خجالت كشيدم چيزى بگويم. به ناچار دوباره به مزرعه برگشتم. با هزار زحمت با دستم مقدارى گندم را از كاه جدا كرده و به در خانه آن فقير بردم. در راه خانهى آن مرد، دو امامزاده به نامهاى باقر و جعفر وجود داشت. در ميدان جلو امامزاده:نشستم تا مقدارى رفع خستگى كنم. دو نفر سادات جوان رسيدند و گفتند: كربلايى محمد كاظم! اينجا چكار مىكنى؟ گفتم براى رفع خستگى نشستهام. گفتند: بيا داخل امامزاده تا زيارتى بخوانيم. داخل رفتيم. آنها مشغول خواندن زيارت نامه شدند و من چون سوادى نداشتم در گوشهاى ايستاده و گوش فرا دادم. ناگهان متوجه نقش و نگارى در بقعه شدم كه قبلًا نبود. پس يكى از آن دو جوان به من گفت كه تو هم بخوان.
گفتم: بىسوادم. چند بار تكرار كرد كه بخوان، مىتوانى بخوانى! پس متوحش شده و بىهوش شدم. وقتى به هوش آمدم اين موهبت را در خود يافتم.[1]
[1]. داستانهاى شگفت دستغيب، ص 34.
حلواى ارسالى معاويه
روزى معاويه هديهاى براى ابوالاسود دوئلى فرستاد كه مقدارى از آن، حلوا بود و منظورش از فرستادن هديه اين بود كه دل آنها را به دست آورد و قلبشان را از محبت على7خالى كند. ابوالاسود دختركى پنج- شش ساله داشت. دخترك نزد پدر آمد و همين كه چشمش به حلوا افتاد، لقمهاى از آن برداشت و در دهان گذاشت.
ابوالاسود گفت: دختركم! آنچه در دهان بردهاى بيرون بينداز، اين غذا زهر است.
معاويه مىخواهد به وسيلهى اين حلوا، ما را فريب دهد و از اميرمؤمنان7دور و محبت ائمه:را از قلب ما خارج كند! دخترك گفت: خدا صورتش را زشت كند! او مىخواهد ما را به وسيلهى حلوايى شيرين و زعفران دار از سيد پاك و بزرگوار امام على7دوركند؟! مرگ بر فرستنده و خورنده اين حلوا باد!» آن گاه دخترك آنقدر دست درگلو برد و خود را رنج داد تا آنچه خورده بود، قى كرد. وقتى خود را پاك كرد، اين ابيات را سرود:
أبا الشهدِالمُزعفَر يابنَ هندِ نَبيعُ عليكَ احساباً و ديناً
معاذَ اللهِ كيف يكونُ هذا ومولانا اميرالمومنينا
احكام خريد و فروش
چيزهائى كه در خريد وفروش مستحبّ است:
* مسأله 1- پنج چيز در خريد وفروش مستحبّ است: اوّل ياد گرفتن احكام آن، مگر اين كه بداند در معاملهاى اگر مسأله را نداند در حرام واقع مىشود در اين صورت واجب است ياد بگيرد. حضرت صادق7فرمودند: كسى كه مىخواهد خريد و فروش كند بايد احكام آن را ياد بگيرد و اگر پيش از ياد گرفتن احكام آن، خريد وفروش كند، به واسطه معاملههاى باطل و شبههناك به هلاكت مىافتد.
دوم آن كه در قيمت جنس بين مشترىهاى مسلمان فرق نگذارد، مگربه لحاظ علم وتقوى.
سوم آن كه در قيمت جنس سختگيرى نكند.
چهارم چيزى را كه مىفروشد زيادتر بدهد و آنچه را مىخرد كمتر بگيرد.
پنجم كسى كه با او معامله كرده، اگر پشيمان شود و از او تقاضا كند كه معامله را به هم بزند، براى به هم زدن معامله حاضر شود.
* مسأله 2- اگر انسان نداند معاملهاى كه مىنمايد صحيح است يا باطل، نمىتواند در مالى كه گرفته تصرّف نمايد، مگر اين كه بداند طرف راضى به تصرّف بدون صحّت معامله هست.
* مسأله 3- كسى كه مال ندارد ومخارجى بر او واجب است مثل خرج زن وبچه، بايد كسب كند وبراى كارهاى مستحبّ مانند وسعت دادن به عيالات ودستگيرى از فقراء، كسب كردن مستحبّ است.