بيعت مىكردند. صبح بيعت مىكردند، اما شب بيعت خود را مىشكستند. و به اين ترتيب بود كه كسانى كه خودشان براى ابى عبد الله نامه نوشتند و او را براى پذيرفتن حكومت دعوت كردند، همان مردم شمشير كشيدند و آن حضرت را به شهادت رساندند. همان ها براى حضور در كربلا و ريختن خون ابى عبد الله مسابقه گذاشتند. صبح عاشورا وقتى عمر سعد مىخواست مردم را به سمت خيمه هاى ابى عبد الله حركت بدهد، به اصطلاح نماز خواند و بعد گفت: «يا خَيْلَ اللّه! اِرْكَبى وَ بِالْجَنَةِ أَبْشِرى»1اى سواره نظام خدا ـ كسانى را كه براى ريختن خون امام حسين(عليه السلام)جمع شده بودند سواره نظام خدا خطاب مىكرد! ـ اى سواره نظام خدا! بر اسب هايتان سوار شده، حسين(عليه السلام)را بكشيد و به بهشت برويد! راه بهشت رفتن، كشتن سيدالشهداء(عليه السلام)است! چرا؟ براى اين كه عمر سعد به حكومت رى برسد؛ براى اين كه او به حكومت رى برسد، كشتن سيدالشهداء(عليه السلام)راه بهشت رفتن و سپاهيان او خيل اللّه يعنى سواره نظام خدا مىشوند!
ما بايد از اين صحنه هاى تاريخ براى زندگى خود عبرت بگيريم. حسين(عليه السلام)هزار و سيصد سال پيش به شهادت رسيد و يزيد هم به درك واصل شد؛ ولى ما بايد از مجالس عزادارى استفاده كنيم كه امروز چه بايد كرد. نه راه يزيد و نه تفكر عمر سعد تمام شده و نه سياست هاى آنان تغيير كرده است. «رگ رگ است اين آب شيرين و آب شور». افراد عوض مىشوند، ولى سياست ها همان است و خنّاس ها همان گونه هستند. به بيوت بزرگان مىروند و وسوسه مىكنند كه فلان شخص مسؤول چه مقاماتى دارد؛ چه قدر به اسلام خدمت كرده است و اگر اين ها نباشند، اسلام از بين مىرود و آمريكا مىآيد ايران را نابود مىكند! اين حرف ها بچه گانه است. اولا آمريكا آن وقتى كه بر ايران مسلط بود و همه چيز را در دست داشت، چه غلطى توانست بكند كه امروز كه شصت ميليون مسلمانِ علاقه مند به انقلاب و اسلام در اين كشور وجود دارد، بتواند؟ ثانياً مگر وعده هاى خدا كجا رفته است؟ مگر «اِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ يَنْصُرْكُم»2دروغ شده است؟! آيا قرائت جديدى پيدا كرده است؟! با خدا باشيد تا خدا با شما باشد.اگر عزت دنيا را مىخواهيد، در سايه اطاعت خدا به دست خواهد آمد، اگر عزت آخرت را مىخواهيد، در سايه بندگى خدا حاصل مىشود، و سعادت دنيا و آخرت در سايه پيروى از امام حسين(عليه السلام)است.
[1]
بحارالانوار، ج 44، باب 37، روايت 2.[2]محمد، 8.
زمينه هاى قيام عاشورا(4)
ـ علل انفعال جامعه در برابر فعاليت هاى معاويه
خوددارى از بذل مال در راه خدا
سستى در جانفشانى براى دين
تأثير روابط قومى و گروهى
ـ راه هاى مقابله با عوامل انحراف در جامعه
بالا بردن سطح شناخت
افزايش سطح ايمان و معنويت
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمدللّه ربّ العالمين، والصّلوة والسّلام على سيّد الانبياء والمرسلين، أبى القاسم محمّد وعلى آله الطيبين الطاهرينالمعصومين. اللّهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه وعلى آبائه فى هذه الساعة وفى كل ساعة ولياً وحافظاً وقائداً وناصراً ودليلا وعيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً وتمتعه فيهاً طويلا. السلام عليك يا ابا عبد اللّه وعلى الارواح التى حلّت بفنائك.
فرار رسيدن ايام شهادت آقا ابى عبد الله را به پيشگاه مبارك ولى عصر ـ عجل اللّه تعالى فرجه الشريف ـ مقام معظم رهبرى، مراجع بزرگ تقليد و همه شيفتگان مكتب حسينى تسليت مىگوييم و از خداى متعال درخواست مىكنيم كه در دنيا و آخرت دست ما را از دامن ابى عبد الله كوتاه نفرمايد.
حضور شما عزيزان بحث هاى كوتاهى را در زمينه مسائل مربوط به عاشورا مطرح كردم؛ و به اين جا رسيديم كه دشمنان سيدالشهداء(عليه السلام)كه در واقع دشمنان اسلام بودند، توانستند مسير صحيح خلافت و ولايت را منحرف كنند و تا آن جا پيش بروند كه فرزند پيامبر(صلى الله عليه وآله)را با آن وضع فجيع به شهادت برسانند. علت اين مسأله سوء استفاده بنى اميه از موقعيت ها و شرايط موجود در آن زمان و نيز روش ها و تاكتيك هايى بود كه به كار مىگرفتند، تا بتوانند به مقاصد خود برسند. دستگاه اموى با استفاده از سه عامل تبليغات، تهديد و تطميع توانست مسير جامعه را عوض كرده و شرايطى را به وجود آورد كه مردم به اين مصيبت بزرگ مبتلا شوند.
علل انفعال جامعه در برابر فعاليت هاى معاويه
با توجه به اين كه شرايط تاريخى كم و بيش قابل تكرار است و موارد مشابه آن نيز در دوران هاى ديگر واقع مىشود، به دنبال سؤال قبلى سؤال ديگرى به اين صورت مطرح مىگردد
كه، درست است معاويه از ابزار تبليغات توأم با فريب مردم و تحريف حقايق و در واقع ترور شخصيت ها از يك سو و با حربه تهديد و تطميع از سوى ديگر فعاليت كرد، اما چرا مردم فريب خوردند و تحت تأثير تهديدها و تطميع ها قرار گرفتند؟ اين سؤال در واقع روى ديگر سكه سؤال قبل است، يعنى يكى فعل و ديگرى انفعال است، بنى اميه اثر گذار و مردم اثر پذير بودند. آن ها فاعل اين تبليغات، تهديدها و تطميع ها بودند و مردم در برابر آن ها منفعل بودند. در شب هاى گذشته، جهت مربوط به فاعليت بنى اميه را عرض كردم. جهت ديگر سؤال اين است كه علت انفعال مردم چه بود؟ خوب، آن ها فريب مىدادند، اما چرا مردم فريب خوردند؟ او تهديد مىكرد، اما چرا مردم تحت تأثير تهديدها واقع شدند؟ اين سؤال بيش تر از اين جهت براى ما اهميت دارد كه ممكن است، با توجه به جواب آن، خود را آماده كنيم تا اگر خداى ناكرده شرايطى مشابه آن شرايط پيش آمد و دشمنان اسلام با استفاده از همان حربه ها خواستند مسير صحيح انقلاب را تغيير دهند، آگاهانه واكنش نشان دهيم و سعى كنيم منفعل نشويم. البته اين بدان معنا نيست كه فقط زمانى مىبايد خودمان را آماده كنيم كه معاويه و يزيد يا شمر، عمر سعد و ابن زياد ديگرى پيدا شوند.
حوادث تاريخى عيناً تكرار نمىشود، بلكه مشابه آن ها اتفاق مىافتد. شايد اين مطلب را شنيده باشيد كه طبق روايتى كه شيعه و سنى با اسناد متعدد نقل كرده اند، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)فرمودند: آنچه در بنى اسرائيل اتفاق افتاده است در امت من هم اتفاق خواهد افتاد. پيامبر(صلى الله عليه وآله)اين جمله را اضافه كردند كه «حَتّى لَو دَخَلُوا جُحْرَ ضَب لَدَخَلْتُمُوه»1اگر بنى اسرائيل وارد سوراخ سوسمارى شده باشند، شما هم داخل آن خواهيد شد. روايت به اين معنا نيست كه حتماً فرعونى در اين زمان پيدا خواهد شد و خواهد گفت «أَنَا رَبُّكُمُ الاَْعْلى»،2تا امت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)نيز به فرعونى كه در زمان موسى بود مبتلا شوند، يا حتماً قارونى پيدا خواهد شد كه آن ثروت عظيم را داشته باشد و مردم مانند آن زمان به قارون ديگرى مبتلا شوند و يا اين كه حتماً سامرى ديگرى خواهد بود و بتى به شكل گوساله مىسازد و مردم را به پرستش آن وادار مىكند. دقيقاً همانند آن اتفاقات تكرار نمىشود، ولى وقايعى كه از همان روح برخوردار است و شباهت هاى تامى به آن جريان ها دارد، اتفاق مىافتد. در خصوص اين بحث، مناسب است
[1]
بحارالانوار، ج 51، ص 128، باب 2، روايت 24.
2 النازعات، 24.
در جاى خود نمونه هايى از وقايع صدر اسلام تا به حال كه مشابه آن قبلا در بنى اسرائيل اتفاق افتاده است ذكر شود. لذا، اين كه مىگوييم آنچه در صدر اسلام اتفاق افتاده، ممكن است بعدها نيز واقع شود، به اين معنا نيست كه همان جريانات عيناً تكرار مىشود. مثلاً، در شام معاويه اى پيدا مىشود كه قصد دارد فرزندش را به عنوان ولى عهد معرفى كند و الى آخر. بلكه حوادثى پيش مىآيد كه روح و انگيزه هاى آن ها همان روح و انگيزه ها است. آنچه معاويه را واداشت آن حركت را انجام دهد، در ديگران هم پيدا مىشود. روش هايى كه معاويه براى رسيدن به مقاصد خود به كار گرفت، ديگران هم به كار خواهند گرفت. و يا اثر پذيرى كه در مردم واقع شد، كم و بيش در آينده نيز ممكن است واقع شود. با توجه به اين مطلب لازم است بررسى كنيم چرا مردم اين گونه فريب خوردند؟ و چرا تحت تأثير تهديدها و تطميع ها قرار گرفتند؟ تا خود را براى زمانى كه چنين امتحاناتى پيش مىآيد آماده كنيم؛ و اگر كسانى بخواهند ما را فريب دهند و تهديد يا تطميع كنند، بتوانيم مقاومت كنيم.
اين موضوع را مىتوان با بحثى تحليلى از شرايط آن زمان بررسى كرد، كه طبعاً چنين بحثى به طول مىانجامد. ولى من گمان مىكنم براى دسترسى به نتيجه مطلوب در مورد اين مسأله راه ساده ترى نيز وجود دارد و آن استفاده از كلمات خود سيدالشهداء(عليه السلام)است. در جلسه گذشته عرض كردم در طى بيست سال حكومت معاويه، حضرت سيدالشهداء(عليه السلام)تقريباً ده سال آن را در كنار برادر بزرگوارشان و ده سال ديگر را به تنهايى در مدينه به سر مىبردند، در نهايت سختى و تنگنا و فشار بودند. ولى گهگاه افرادى را شناسايى كرده و با آن ها به صورت محرمانه و دور از چشم مأموران حكومتى جلسه اى تشكيل مىدادند و حقايق را به آن ها مىگفتند. مىفرمودند من اين مطالب را به شما مىگويم تا مبادا حق مندرس و فراموش شده و مردم نتوانند حق و باطل را از هم تشخيص دهند. از جمله اين جلسات بر اساس آنچه در تاريخ ثبت شده است و رواياتِ آن را براى ما نقل كرده اند، جلسه اى است كه در منى با نخبگان علما و برجستگان مسلمانان آن زمان تشكيل دادند. مىتوان حدس زد كه براى شناسايى اين عده مدتى كار شده بود و با ايشان ارتباطاتى برقرار گرديده بود، تا آن ها را در منى در جلسه اى جمع كنند. كسانى كه حج مشرف شده اند مىدانند منى چه اندازه شلوغ است و نمىتوان آن جا را كنترل كرد. به همين جهت بسيارى از فعاليت هايى كه مىخواستند دور از چشم حكومت ها انجام دهند، در منى انجام مىشد.
جلسه اى در منى تشكيل شد و امام(عليه السلام)براى اين نخبگان سخنرانى كردند. خوشبختانه بخش هايى از اين سخنرانى نقل شده است كه در تحف العقول، بحارالانوار و منابع ديگر ذكر شده است. قسمتى از اين سخنرانى را شب گذشته نقل كردم. امشب بخش ديگرى را كه مربوط به مطلب مورد نظر مىشود، قرائت مىكنم. براى اين كه بفهميم چرا مردم فريب معاويه و امثال او را خوردند و حكام جور توانستند با زمينه سازى و استفاده از غفلت مردم بر آن ها مسلط شوند، از همين موقعيت تاريخى شروع مىكنيم. حضرت(عليه السلام)افراد حاضر در آن جلسه را اين گونه توصيف مىكنند كه شما بزرگان اين امت هستيد، شما كسانى هستيد كه در سايه اسلام، و به بركت مقامات اسلامى و علومى كه داريد مورد احترام مردم هستيد، و اين منزلتى است كه خدا به شما داده است. از ذكر اين اوصاف، مشخص است كه اين افراد جزء علماى قوم بودند. پس از بيان اين كه خداوند نعمت ها و منزلت و مقامى را به آنان عطا فرموده است، آن گروه را مورد نكوهش قرار مىدهند و مىفرمايند: با اين كه خدا اين مقامات، منزلت و موقعيت اجتماعى را به شما داده است و بر اساس آن مردم از شما حرف شنوى دارند و به شما احترام مىگذارند، اما شما از موقعيت خود استفاده نمىكنيد.
خوددارى از بذل مال در راه خدا
در بين اين سخنرانى حضرت(عليه السلام)مىفرمايد: «فَلا مالا بَذَلُْتمُوهُ وَ لا نَفْساً خاطَرْتُمْ بِها لِلَّذى خَلَقَها وَ لا عَشيرَةً عادَيْتُمُوها فى ذاتِ اللّه»1با اين كه خداوند چنين موقعيت اجتماعى به شما داده بود، اما اين كارها را نكرديد؛ يعنى انتظار مىرفت با استفاده از موقعيت علمى خود و منزلت و شرافتى كه در جامعه داشتيد، اين گونه كارها را انجام دهيد، ولى هيچ يك از اين اقدامات را نكرديد. مالى را در راه ترويج اسلام صرف نكرديد. قاعدتاً مخاطبان امام(عليه السلام)خمس و زكات و حقوق واجب خود را پرداخت مىكردند. اين كه حضرت(عليه السلام)مىفرمايد مالى را بذل نكرديد، مقصود بيش از حقوق واجب است، چون گاهى بقاء دين احتياج به هزينه كردن از اموال شخصى دارد، صحيح نيست بگوييد ما حقوق واجبمان را ادا كرديم و ديگر حقى بر عهده ما نيست. اولين قدم اين است كه از اموال خود در راه ترويج اسلام، جلوگيرى از بدعت ها و مبارزه با بدعت گزاران استفاده كنيد، ولى شما اين كار را نكرديد.
[1]
بحارالانوار، ج 100، ص 79، باب 1، روايت 37.
سستى در جانفشانى براى دين
«وَ لا نَفْساً خاطَرْتُمْ بِها لِلَّذى خَلَقَها» بالاتر از صرف نكردن مال در راه خدا اين كه، جانتان را براى كسى كه آن را آفريده بود به خطر نينداختيد. ما عادت كرده ايم بگوييم اگر تكاليف واجب به حد ضرر زدن به انسان رسيد، ديگر واجب نيست. تصور مىكنيم شرط امر به معروف و نهى از منكر اين است كه ضررى متوجه شخص نشود، و ترويج دين و مبارزه با دشمنان اسلام در حدى است كه خطرى متوجه انسان نشود. سيدالشهداء(عليه السلام)به اين علما مىفرمايد: «شما جان خود را در راه كسى كه آن را آفريده و به شما عطا فرموده است به خطر نينداختيد.» يعنى مىبايست به خطر بيندازيد. اين همان نكته اى است كه قبلا عرض كردم كه، در زمان ما فقط امام(قدس سره)اين مطلب را به خوبى و آشكارا بيان كرد، زمانى كه فرمود در مَهّام امور تقيّه نيست؛ تقيه، در امور عادى و امر به معروف و نهى از منكرهاى عادى است، كه اگر ضررى به كسى مىرسد، مىتواند بگويد من آنچه بايد بگويم، گفتم و ديگر بيش از اين تكليفى نيست. ولى اگر مسأله اى مربوط به اساس و كيان اسلام مىشود، در آن مورد صحبت از تقيه نيست. در اين گونه مسائل است كه فرمود تقيه حرام است، ولو بلغ ما بلغ. يعنى به هر جا كه كار بينجامد؛ و لو هزاران نفر هم كشته شوند، نبايد تقيه كرد، چون اساس اسلام در خطر است. در اين صورت، و يا همان گونه كه امامرحمة الله عليهتعبير فرمود «در مهّام امور» يعنى امور خيلى مهم تقيه روا نيست.1
قبلا عرض كردم، بايد از بعضى هم لباسى هاى خودمان گلايه كنيم، زيرا بعد از اين فرمايش حضرت امامرحمة الله عليهحق اين بود كه بيش تر تلاش شود و مصاديق «مهّام امور» كه ايشان فرمودند در آن تقيّه نيست، تبيين گردد تا مشخص شود آن امور مهم چه امورى هستند. امام(قدس سره)چند مورد را مثال زده اند، امّا موارد ديگرى هم هست كه بايد تبيين گردد و حدود آن ها مشخص شود. اين امر تا حد زيادى به مردم در جهت آشناشدن به وظيفه شان كمك مىكند.
اين دو گلايه اى بود كه امام حسين(عليه السلام)از بزرگان قوم داشتند و فرمودند علت اين كه معاويه و بنى اميه توانستند مسير اسلام را منحرف كنند، اولا اين بود كه شما در راه حفظ دين خدا پول خرج نكرديد و ثانياً اين كه شما جان خود را در اين راه به خطر نينداختيد، حفظ جان را وجهه همت خود قرار داديد و زمانى كه شما را تهديد كردند، عقب نشينى كرديد.
[1]ر.ك:
صحيفه نور، ج 1، ص 39؛ ج 7، ص 36.