كه، درست است معاويه از ابزار تبليغات توأم با فريب مردم و تحريف حقايق و در واقع ترور شخصيت ها از يك سو و با حربه تهديد و تطميع از سوى ديگر فعاليت كرد، اما چرا مردم فريب خوردند و تحت تأثير تهديدها و تطميع ها قرار گرفتند؟ اين سؤال در واقع روى ديگر سكه سؤال قبل است، يعنى يكى فعل و ديگرى انفعال است، بنى اميه اثر گذار و مردم اثر پذير بودند. آن ها فاعل اين تبليغات، تهديدها و تطميع ها بودند و مردم در برابر آن ها منفعل بودند. در شب هاى گذشته، جهت مربوط به فاعليت بنى اميه را عرض كردم. جهت ديگر سؤال اين است كه علت انفعال مردم چه بود؟ خوب، آن ها فريب مىدادند، اما چرا مردم فريب خوردند؟ او تهديد مىكرد، اما چرا مردم تحت تأثير تهديدها واقع شدند؟ اين سؤال بيش تر از اين جهت براى ما اهميت دارد كه ممكن است، با توجه به جواب آن، خود را آماده كنيم تا اگر خداى ناكرده شرايطى مشابه آن شرايط پيش آمد و دشمنان اسلام با استفاده از همان حربه ها خواستند مسير صحيح انقلاب را تغيير دهند، آگاهانه واكنش نشان دهيم و سعى كنيم منفعل نشويم. البته اين بدان معنا نيست كه فقط زمانى مىبايد خودمان را آماده كنيم كه معاويه و يزيد يا شمر، عمر سعد و ابن زياد ديگرى پيدا شوند.
حوادث تاريخى عيناً تكرار نمىشود، بلكه مشابه آن ها اتفاق مىافتد. شايد اين مطلب را شنيده باشيد كه طبق روايتى كه شيعه و سنى با اسناد متعدد نقل كرده اند، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)فرمودند: آنچه در بنى اسرائيل اتفاق افتاده است در امت من هم اتفاق خواهد افتاد. پيامبر(صلى الله عليه وآله)اين جمله را اضافه كردند كه «حَتّى لَو دَخَلُوا جُحْرَ ضَب لَدَخَلْتُمُوه»1اگر بنى اسرائيل وارد سوراخ سوسمارى شده باشند، شما هم داخل آن خواهيد شد. روايت به اين معنا نيست كه حتماً فرعونى در اين زمان پيدا خواهد شد و خواهد گفت «أَنَا رَبُّكُمُ الاَْعْلى»،2تا امت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)نيز به فرعونى كه در زمان موسى بود مبتلا شوند، يا حتماً قارونى پيدا خواهد شد كه آن ثروت عظيم را داشته باشد و مردم مانند آن زمان به قارون ديگرى مبتلا شوند و يا اين كه حتماً سامرى ديگرى خواهد بود و بتى به شكل گوساله مىسازد و مردم را به پرستش آن وادار مىكند. دقيقاً همانند آن اتفاقات تكرار نمىشود، ولى وقايعى كه از همان روح برخوردار است و شباهت هاى تامى به آن جريان ها دارد، اتفاق مىافتد. در خصوص اين بحث، مناسب است
[1]
بحارالانوار، ج 51، ص 128، باب 2، روايت 24.
2 النازعات، 24.
در جاى خود نمونه هايى از وقايع صدر اسلام تا به حال كه مشابه آن قبلا در بنى اسرائيل اتفاق افتاده است ذكر شود. لذا، اين كه مىگوييم آنچه در صدر اسلام اتفاق افتاده، ممكن است بعدها نيز واقع شود، به اين معنا نيست كه همان جريانات عيناً تكرار مىشود. مثلاً، در شام معاويه اى پيدا مىشود كه قصد دارد فرزندش را به عنوان ولى عهد معرفى كند و الى آخر. بلكه حوادثى پيش مىآيد كه روح و انگيزه هاى آن ها همان روح و انگيزه ها است. آنچه معاويه را واداشت آن حركت را انجام دهد، در ديگران هم پيدا مىشود. روش هايى كه معاويه براى رسيدن به مقاصد خود به كار گرفت، ديگران هم به كار خواهند گرفت. و يا اثر پذيرى كه در مردم واقع شد، كم و بيش در آينده نيز ممكن است واقع شود. با توجه به اين مطلب لازم است بررسى كنيم چرا مردم اين گونه فريب خوردند؟ و چرا تحت تأثير تهديدها و تطميع ها قرار گرفتند؟ تا خود را براى زمانى كه چنين امتحاناتى پيش مىآيد آماده كنيم؛ و اگر كسانى بخواهند ما را فريب دهند و تهديد يا تطميع كنند، بتوانيم مقاومت كنيم.
اين موضوع را مىتوان با بحثى تحليلى از شرايط آن زمان بررسى كرد، كه طبعاً چنين بحثى به طول مىانجامد. ولى من گمان مىكنم براى دسترسى به نتيجه مطلوب در مورد اين مسأله راه ساده ترى نيز وجود دارد و آن استفاده از كلمات خود سيدالشهداء(عليه السلام)است. در جلسه گذشته عرض كردم در طى بيست سال حكومت معاويه، حضرت سيدالشهداء(عليه السلام)تقريباً ده سال آن را در كنار برادر بزرگوارشان و ده سال ديگر را به تنهايى در مدينه به سر مىبردند، در نهايت سختى و تنگنا و فشار بودند. ولى گهگاه افرادى را شناسايى كرده و با آن ها به صورت محرمانه و دور از چشم مأموران حكومتى جلسه اى تشكيل مىدادند و حقايق را به آن ها مىگفتند. مىفرمودند من اين مطالب را به شما مىگويم تا مبادا حق مندرس و فراموش شده و مردم نتوانند حق و باطل را از هم تشخيص دهند. از جمله اين جلسات بر اساس آنچه در تاريخ ثبت شده است و رواياتِ آن را براى ما نقل كرده اند، جلسه اى است كه در منى با نخبگان علما و برجستگان مسلمانان آن زمان تشكيل دادند. مىتوان حدس زد كه براى شناسايى اين عده مدتى كار شده بود و با ايشان ارتباطاتى برقرار گرديده بود، تا آن ها را در منى در جلسه اى جمع كنند. كسانى كه حج مشرف شده اند مىدانند منى چه اندازه شلوغ است و نمىتوان آن جا را كنترل كرد. به همين جهت بسيارى از فعاليت هايى كه مىخواستند دور از چشم حكومت ها انجام دهند، در منى انجام مىشد.
جلسه اى در منى تشكيل شد و امام(عليه السلام)براى اين نخبگان سخنرانى كردند. خوشبختانه بخش هايى از اين سخنرانى نقل شده است كه در تحف العقول، بحارالانوار و منابع ديگر ذكر شده است. قسمتى از اين سخنرانى را شب گذشته نقل كردم. امشب بخش ديگرى را كه مربوط به مطلب مورد نظر مىشود، قرائت مىكنم. براى اين كه بفهميم چرا مردم فريب معاويه و امثال او را خوردند و حكام جور توانستند با زمينه سازى و استفاده از غفلت مردم بر آن ها مسلط شوند، از همين موقعيت تاريخى شروع مىكنيم. حضرت(عليه السلام)افراد حاضر در آن جلسه را اين گونه توصيف مىكنند كه شما بزرگان اين امت هستيد، شما كسانى هستيد كه در سايه اسلام، و به بركت مقامات اسلامى و علومى كه داريد مورد احترام مردم هستيد، و اين منزلتى است كه خدا به شما داده است. از ذكر اين اوصاف، مشخص است كه اين افراد جزء علماى قوم بودند. پس از بيان اين كه خداوند نعمت ها و منزلت و مقامى را به آنان عطا فرموده است، آن گروه را مورد نكوهش قرار مىدهند و مىفرمايند: با اين كه خدا اين مقامات، منزلت و موقعيت اجتماعى را به شما داده است و بر اساس آن مردم از شما حرف شنوى دارند و به شما احترام مىگذارند، اما شما از موقعيت خود استفاده نمىكنيد.
خوددارى از بذل مال در راه خدا
در بين اين سخنرانى حضرت(عليه السلام)مىفرمايد: «فَلا مالا بَذَلُْتمُوهُ وَ لا نَفْساً خاطَرْتُمْ بِها لِلَّذى خَلَقَها وَ لا عَشيرَةً عادَيْتُمُوها فى ذاتِ اللّه»1با اين كه خداوند چنين موقعيت اجتماعى به شما داده بود، اما اين كارها را نكرديد؛ يعنى انتظار مىرفت با استفاده از موقعيت علمى خود و منزلت و شرافتى كه در جامعه داشتيد، اين گونه كارها را انجام دهيد، ولى هيچ يك از اين اقدامات را نكرديد. مالى را در راه ترويج اسلام صرف نكرديد. قاعدتاً مخاطبان امام(عليه السلام)خمس و زكات و حقوق واجب خود را پرداخت مىكردند. اين كه حضرت(عليه السلام)مىفرمايد مالى را بذل نكرديد، مقصود بيش از حقوق واجب است، چون گاهى بقاء دين احتياج به هزينه كردن از اموال شخصى دارد، صحيح نيست بگوييد ما حقوق واجبمان را ادا كرديم و ديگر حقى بر عهده ما نيست. اولين قدم اين است كه از اموال خود در راه ترويج اسلام، جلوگيرى از بدعت ها و مبارزه با بدعت گزاران استفاده كنيد، ولى شما اين كار را نكرديد.
[1]
بحارالانوار، ج 100، ص 79، باب 1، روايت 37.
سستى در جانفشانى براى دين
«وَ لا نَفْساً خاطَرْتُمْ بِها لِلَّذى خَلَقَها» بالاتر از صرف نكردن مال در راه خدا اين كه، جانتان را براى كسى كه آن را آفريده بود به خطر نينداختيد. ما عادت كرده ايم بگوييم اگر تكاليف واجب به حد ضرر زدن به انسان رسيد، ديگر واجب نيست. تصور مىكنيم شرط امر به معروف و نهى از منكر اين است كه ضررى متوجه شخص نشود، و ترويج دين و مبارزه با دشمنان اسلام در حدى است كه خطرى متوجه انسان نشود. سيدالشهداء(عليه السلام)به اين علما مىفرمايد: «شما جان خود را در راه كسى كه آن را آفريده و به شما عطا فرموده است به خطر نينداختيد.» يعنى مىبايست به خطر بيندازيد. اين همان نكته اى است كه قبلا عرض كردم كه، در زمان ما فقط امام(قدس سره)اين مطلب را به خوبى و آشكارا بيان كرد، زمانى كه فرمود در مَهّام امور تقيّه نيست؛ تقيه، در امور عادى و امر به معروف و نهى از منكرهاى عادى است، كه اگر ضررى به كسى مىرسد، مىتواند بگويد من آنچه بايد بگويم، گفتم و ديگر بيش از اين تكليفى نيست. ولى اگر مسأله اى مربوط به اساس و كيان اسلام مىشود، در آن مورد صحبت از تقيه نيست. در اين گونه مسائل است كه فرمود تقيه حرام است، ولو بلغ ما بلغ. يعنى به هر جا كه كار بينجامد؛ و لو هزاران نفر هم كشته شوند، نبايد تقيه كرد، چون اساس اسلام در خطر است. در اين صورت، و يا همان گونه كه امامرحمة الله عليهتعبير فرمود «در مهّام امور» يعنى امور خيلى مهم تقيه روا نيست.1
قبلا عرض كردم، بايد از بعضى هم لباسى هاى خودمان گلايه كنيم، زيرا بعد از اين فرمايش حضرت امامرحمة الله عليهحق اين بود كه بيش تر تلاش شود و مصاديق «مهّام امور» كه ايشان فرمودند در آن تقيّه نيست، تبيين گردد تا مشخص شود آن امور مهم چه امورى هستند. امام(قدس سره)چند مورد را مثال زده اند، امّا موارد ديگرى هم هست كه بايد تبيين گردد و حدود آن ها مشخص شود. اين امر تا حد زيادى به مردم در جهت آشناشدن به وظيفه شان كمك مىكند.
اين دو گلايه اى بود كه امام حسين(عليه السلام)از بزرگان قوم داشتند و فرمودند علت اين كه معاويه و بنى اميه توانستند مسير اسلام را منحرف كنند، اولا اين بود كه شما در راه حفظ دين خدا پول خرج نكرديد و ثانياً اين كه شما جان خود را در اين راه به خطر نينداختيد، حفظ جان را وجهه همت خود قرار داديد و زمانى كه شما را تهديد كردند، عقب نشينى كرديد.
[1]ر.ك:
صحيفه نور، ج 1، ص 39؛ ج 7، ص 36.
تأثير روابط قومى و گروهى
علت سوم انفعال جامعه در برابر تحريف اين است كه؛ «وَ لا عَشيرَةً عادَيْتُمُوها فى ذاتِ اللّه،» شما در راه خداوند و براى جلب رضايت او هيچ گاه با خويشاوندان خود كه در راه باطل بودند مقابله نكرديد. در آن زمان مسأله ارتباطات قومى و عشيره اى در فرهنگ عربى يك اصل بود. امروز هم در ميان مردمانى كه زندگى قبيله اى دارند چنين روحياتى به چشم مىخورد، يك نوع همبستگى قومى، عشيره اى، و خويش و قوم بازى وجود دارد. اين كه انسان به خاطر تعصب نسبت به بستگان خود اقداماتى انجام دهد، اين روحيه در ما كم تر يافت مىشود. اما در مورد كسانى كه شهرنشين نيستند، هنوز هم وجود دارد. آن زمان روحيه حمايت از عشيره و قبيله بسيار قوى بود. امروزه مشابه اين روحيه را در باندبازى ها و طرفدارى هاى كسانى مشاهده مىكنيم كه از جهت سياسى هم خط هستند و در يك جبهه قرار دارند. اين عملكرد مانند همان نقشى است كه آن زمان تعصب نسبت به عشيره و قبيله ايفا مىكرد. امروزه كه ما به صورت عشيره اى زندگى نمىكنيم، تعصب نسبت به هم خط هاى سياسى جايگزين آن روحيه شده است.
در اين مجالس صحيح نيست اسم اشخاص برده شود و در مورد مسائل شخصى افراد صحبت شود. ولى همين روزها در روزنامه ها ديديد اشخاصى با تمهيداتى كه قاعدتاً از جانب سفارت آلمان براى آن ها فراهم شده بود، براى شركت در كنفرانسى تعدادى ضد انقلاب از اطراف دنيا در آن جمع شده بودند، به آلمان رفتند. كنفرانس بر پا گرديد و زنى لخت شد، لختِ مادرزاد، مردى هم به همين صورت و الى آخر كه اخبار آن را در روزنامه ها خوانده ايد. يكى از نويسندگانِبه اصطلاحاصلاح طلبِ روزنامه هاى مشهور زنجيره اى نيز در آن جا مصاحبه كرده و در مورد حضرت امام(قدس سره)گفته بود كه، خمينى به موزه تاريخ سپرده خواهد شد! درباره حجاب هم گفته بود ما در قانون اساسى مطلبى در ارتباط با حجاب نداريم! در مورد دموكراسى و ارزش هاى غربى هم گفته بود اين مشكل اسلام است كه نمىتواند خود را با ارزش هاى دموكراتيك غربى تطبيق دهد! ما اين كار را خواهيم كرد و اين راهى است كه برگشت ندارد! يعنى اسلام از بين خواهد رفت! نام خمينى محو خواهد شد! حجاب و حرف هايى از اين قبيل هم پايه و اساسى ندارد و آزاد خواهد شد!1بعد از اين كه اين مصاحبه
[1]ر.ك:
كيهان، 24/13791، گزارش مصاحبه اكبر گنجى با نشريه آلمانى تاكس اشپيگل.
افشا گرديد و ترجمه آن و گزارش اين كنفرانس در روزنامه ها منتشر شد، يكى از كسانى كه عِرق دينى داشت، اين مصاحبه را تقبيح كرده و گفت اين شخص نمىبايست چنين حرف هايى را زده باشد، اين حرف ها نامربوط و مزخرف است و تعبيراتى از اين قبيل.1گويا بعداً ايشان از طرف هم خط هاى سياسى خود مورد نكوهش قرار گرفت كه، چرا فردى را كه هم خط ما بوده به اين شكل تقبيح كردى؟ بعد از چندى اين مطلب را ساختند كه اصل اين ماجرا دروغ بوده است و خبر اين گونه نبوده است. همان آقايى كه قبلا اين مصاحبه را تقبيح كرده بود از آن روزنامه اى كه خبر اين كنفرانس را منتشر كرده بود، مذمت كرد و گفت اين مطالب نمىبايست منتشر شود، مخصوصاً كه اصل خبر هم تكذيب شده است.2اگر شما اين شخص را بشناسيد، بهتر مىفهميد كه اين سخنان چقدر از چنين شخصى زشت است. اگر يك سياست باز بود كه انتصاب به روحانيت نداشت و اين حرف ها را گفته بود، انسان زياد ناراحت نمىشد. اما چرا كسى كه خود را مدافع اسلام و روحانيت و خط امام(قدس سره)مىداند، اين گونه حرف مىزند و به اين شكل موضع گيرى مىكند؟ چرا؟ به خاطر تعصب نسبت به هم خط سياسى اش، چون اين شخص با آن گروه در يك طيف و در يك جبهه قرار دارند، حرف خود را تغيير مىدهد.
زمان معاويه هم مسأله حمايت از عشيره و قبيله رايج بود. چنان شرايطى حاكم بود كه، اگر كسى از قبيله اى مرتكب گناهى مىشد، افراد آن به روى خود نمىآورند، يا حتى از او دفاع مىكردند، يا اين كه كار او را توجيه مىكردند؛ اما اگر از قبيله مخالف بود، در بوق و كرنا مىكردند و مىگفتند چنين گناه بزرگى را مرتكب شده اند و بايد مجازات شوند و الى آخر. روح طرفدارى از عشيره و قبيله يكى از مشكلاتى است كه نمىگذارد انسان به سمت حق گام بردارد. هنگامى كه مىبيند هم طيف ها و هم قبيله اى ها، و امروزه، هم خط هاى سياسى او راهى را مىروند، نمىتواند شجاعت به خرج بدهد و به آن ها بگويد در اين مورد اشتباه كرده اند، بگويد بقيه حرف هاى ايشان را قبول دارم، اما اين يك مورد اشتباه، خلاف قرآن، و مغاير ضروريات و اساس اسلام است؛ بگويد اساس اين انقلاب و همه اصول را زير سؤال برده است، وعده و مژده داده است كه انقلاب از بين خواهد رفت. اما برعكس، به دليل همين
[1]ر.ك: همان، 25/1/1379، ص 2.[2]همان.
هم خط بازى ها از چنين شخصى حمايت مىشود. اين مشكل ماست، تعصب قبيله اى و عشيره اى در آن زمان و تعصب خطى و سياسى و جبهه اى در اين زمان.
سيدالشهداء(عليه السلام)به علماى آن زمان فرمود: شما به خاطر خدا با خويش و قوم خود دشمنى نكرديد، يعنى گاهى وظيفه شرعى اقتضا مىكند انسان با خويش و قوم خود هم به دشمنى برخيزد. درست است در اسلام صله رحم واجب و قطع رحم حرام است، اما اگر طرفدارى از خويشاوند به قيمت تضعيف اسلام و نظام اسلامى تمام شود، چه بايد كرد؟ در اين مورد بايد اسلام را مقدم داشت يا وابستگان، پسرها و دامادها را؟ ولو به ضرر اسلام فعاليت كنند؟ ولو آبروى نظام اسلامى را ببرند، بايد حمايت كرد؟ بگويد فرزندان من چنين هستند، يا خويش و قوم من چنان اند و از آن ها حمايت بيجا كند؟ اين مسأله زمينه را براى سوء استفاده دشمنان فراهم مىكند. سيدالشهداء(عليه السلام)در آن خطبه به نخبگان فرمود: يكى از عللى كه موجب شد معاويه بر شما مسلط شود و اسلام را منحرف كند اين بود كه، شما به خاطر خدا با خويشاوندان خود دشمنى نكرديد، يعنى علاقه به خويش و قوم، علاقه به باند، وابستگى به هم خط و هم حزبى ها مانع شد از اين كه حق را بگوييد و از حق حمايت كنيد و زمينه اى شد تا آن ها اين سوژه تبليغاتى را نيز دست آورند و بگويند اين ها اهل خويش و قوم بازى هستند، در پى اموال بيت المال هستند و از آن سوء استفاده مىكنند، اگر برايشان امكاناتى فراهم شود، اول در اختيار خويش و قوم خود مىگذارند؛ اگر مقامى پيدا شود، اول به فرزندان خود مىدهند، و زمينه را براى تبليغ عليه شما فراهم مىكنند.
پس علت انفعال كسانى كه تحت تأثير تبليغات معاويه قرار گرفتند، تعلق خاطر به مال و جان و خويشاوندان است، «فَلا مالا بَذَلُْتمُوهُ وَ لا نَفْساً خاطَرْتُمْ بِها لِلَّذى خَلَقَها وَ لا عَشيرَةً عادَيْتُمُوها فى ذاتِ اللّه»؛ جامع اين مسائل يعنى تعلق به مال، تعلق به مقام، تعلق به جان و تعلق به خويش و قوم و دار و دسته در فرهنگ اسلامى چيست؟ جامع اين ها در فرهنگ اسلامى حب دنيا و دنياپرستى است. اين كه مىفرمايند «حُبُّ الدُّنْيا رَأْسُ كُلِّ خَطيئَة»1يعنى چه؟ دوست داشتن چه چيزى منظور است؟ آيا اگر انسان ماه و ستارگان يا طبيعت زيبا را دوست داشته باشد، بزرگ ترين گناه را مرتكب شده است؟ يا اگر انسان هاى مخلوق خدا را دوست بدارد، مرتكب گناه شده است؟ حب دنيايى كه اساس هر گناهى است، چيست؟
[1]
بحارالانوار، ج 51، ص 258، باب 14، روايت 5؛ و موارد ديگر.
دلبستگى به امور دنيايى و لذت بردن از مال، مقام، دوستان و دار و دسته، خويش و قوم و باند، دنياپرستى است. پس مشكل اصلى مسلمان ها كه به واسطه آن تحت تأثير عوامل شيطانى امويان قرار گرفتند، در يك كلمه، دنيا پرستى بود.
نشانه اصلى دنياپرستى اين است كه اگر زندگى انسان به خطر افتاد، ديگر چيزى نمىفهمد. زمانى حاضر است كارى انجام دهد، خدماتى انجام دهد، به وظايف اجتماعى خود عمل كند، براى خود و خانواده اش تلاش كند، كه در رفاه باشد. اما اگر گفتند اگر فلان راه را بروى خطرناك است و مال و مقامت، و در نهايت، جانت به خطر مىافتد، در اين صورت جايى براى اين كارها نمىماند. همه تلاش ها را براى اين انجام مىداد كه خودش زنده بماند و از دنيا بيش تر لذت ببرد. اين است كه هم قرآن كريم و هم بيانات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)و ائمه اطهار(عليهم السلام)بزرگ ترين خصوصيت كفار را خودخواهى، خود دوستى و دنياپرستى مىدانند. در مقابل، مشخصه مؤمنان خود باختگى در راه خدا، ايثار، گذشت، فداكارى، شهادت طلبى است؛ يعنى مرگ براى آن ها مشكلى نيست، زندگى دنيا براى ايشان هدف اساسى نيست. اگر سعادت، آرمان، دين و ارزشهايى كه به آن دل بسته اند، اقتضا كند بميرند، به راحتى جان مىدهند و هيچ مشكلى ندارند. حضرت على(عليه السلام)مىفرمايد: «وَاللّْهُ لاَبْنُ أَبى طالِب آنَسُ بِالْمَوتِ مِن الطِّفْلِ بِثَدْىِ أُمِّه»1آيا احتمال مىدهيد على(عليه السلام)هم به دروغ قسم ياد كند؟ به خدا قسم انس على به مرگ از انس طفل شيرخوار به پستان مادر بيش تر است.
شب عاشورا سيدالشهداء(عليه السلام)به خواهر بزرگوارش زينب(عليها السلام)فرمود: اصحاب من هم اين چنينند. ملاحظه كنيد حسين(عليه السلام)چگونه افرادى را تربيت كرده است. درست است كه بيست سال خون دل خورد، اما چنين گل هايى را براى عاشورا پروراند. اگر اين ها نمىبودند، داستان عاشورا رونقى پيدا نمىكرد و من و شما حسين شناس نمىشديم. اگر حسين را تك و تنها و پنهانى ترور مىكردند، آنچه ما امروزه شاهد آن هستيم، اتفاق نمىافتاد. ببينيد ياران حسين(عليه السلام)شب عاشورا به ايشان چه گفتند؛ حضرت زينب(عليها السلام)بعد از اين كه فهميد فردا روز شهادت است و همه كشته مىشوند، خدمت برادر رسيده، عرض كرد: برادر جان! اين اصحاب و يارانى كه الان در كنار تو و باقيمانده كسانى هستند كه امشب يا بين راه دسته دسته و گروه گروه رفتند، آيا ايشان را به خوبى مىشناسى و مطمئنى كه به تو وفادارند؟ حضرت(عليه السلام)اشك از
[1]
نهج البلاغة، خطبه 5.