نوعى امر به معروف است. اما اصطلاح امر به معروف به خودى خود شامل تعليم جاهل نمىشود و اگر به تعليم جاهل توسعه داده مىشود، با توجه به وسعت ملاك آن است؛ يعنى ملاكى كه خداى متعال به خاطر آن امر به معروف را واجب كرده شامل كسى هم كه علم ندارد مىشود و بايد به او ياد داد؛ البته مفهوم اصلىِ امر به معروف اين نيست.
از طرف ديگر كسى كه مىداند بايد نماز خواند، با مسائل آن هم به خوبى آشناست، گاهى در فضا و شرايطى است كه نماز از ارزش اجتماعى بالايى برخوردار بوده و ترك آن گناهى بزرگ و ضد ارزش به شمار مىرود؛ لذا، اگر به كسى بگويند بى نماز، براى او از هر ناسزايى بدتر است؛ من به خاطر دارم زمانى كه كوچك بودم، يكى از فحش هايى كه در جامعه آن روز گفته مىشد اين بود كه مىگفتند فلانى تارك الصلاة است، باور كنيد اين از هر فحشى كه در مورد جنايات و اعمال شنيع گفته مىشد بدتر بود؛ يك وقت جوّ جامعه اين گونه است، اگر به كسى بگوييد، نماز نخوانده است، سرش را پايين مىاندازد و پيشانى در هم مىكشد كه چرا فهميده اند نمازم ترك شده است و از اين كار خجالت مىكشد. اگر به او چنين گفتيد او عذر خواهى مىكند و مىگويد ببخشيد، فراموش كردم يا عذرى داشتم، بالاخره گفته شما در او تأثير مىكند و براى او موعظه و پندى مىشود، او هم متّعظ مىشود. در روايات آمده است كه «اِنَّما يُؤْمَرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ يُنْهى عَنِ الْمُنْكَرِ مُؤْمِنٌ فَيَتَّعِظُ أَوْ جاهِلٌ فَيَتَعَلَّم،»1گاهى مؤمنى امر به معروف و نهى از منكر مىشود و او متّعظ شده، قبول مىكند، و گاهى جاهل است و نمىداند، اگر به او گفته شود، ياد مىگيرد.
اما گاهى شرايطى پيش مىآيد كه فضاى فرهنگى حاكم بر جامعه، اسلامى نيست، امر واجبى را كه مىخواهيد به آن امر كنيد اصلا ارزش تلقى نمىشود، ترك آن هم ضد ارزش نيست، شرايط به گونه اى شده است، كه اگر به كسى بگويى چرا فلان كار را انجام مىدهى، فورى با گردن فرازى مىگويد دلم نمىخواهد! به تو چه! مگر فضولى! به او مىگويى اين احكام خلاف شرع است، انقلاب شده است براى اين كه احكام شرع پياده شود، مردم به خاطر اجراشدن احكام اسلام صدها هزار شهيد دادند؛ جواب مىدهد بى خود شهيد دادند! من دلم نمىخواهد! كمى اصرار كنيد، علناً به اسلام هم بد مىگويد. خيلى ها گفته اند كه اگر ما اسلام را نخواسته باشيم، بايد چه كسى را ببينيم! دائم مىگوييد جمهورى اسلامى! جمهورى اسلامى را
[1]
بحارالانوار، ج 100، ص 71، باب 1، روايت 3.
تو سر ما مىزنيد! حالا اگر اسلامش را نخواستيم بايد چه كسى را ببينيم! جوّ فرهنگى طورى مىشود كه تظاهر به مخالفت با اسلام ديگر زشت نيست؛ آشكار است، ديگر كسى شرم نمىكند، يا لااقل بعضى ها شرم نمىكنند كه بگويند ما مخالف اسلام هستيم؛ بالاتر از اين هم هست كه گاهى اشاره كرده ام و دوست ندارم تكرار كنم. خوب، در اين جا چه بايد كرد؟
شرايط حاكم بر جامعه در زمان سيدالشهداء(عليه السلام)چنين شرايطى بود؛ احكام قطعى اسلام ترك مىشد؛ حدود الهى تعطيل شده بود، كسى كه كانديداى خلافت بود معروف به شرب خمر بود، معاويه مىخواست فرزندش يزيد را به عنوان خليفه پيامبر(صلى الله عليه وآله)معرفى كند، يعنى در جامعه اسلامى شخصيت بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله)باشد؛ و اين كسى بود كه مردم مىدانستند شارب الخمر است، صحبت از يك بار و دو بار و چند بار نبود، بلكه عادت به شرب خمر داشت، و اين مسأله اى علنى بود، براى مردم مخفى نبود، و ساير احكام اسلامى يكى پس از ديگرى مورد ترديد و انكار قرار مىگرفت و علناً مطرود مىشد؛ ريختن خون مسلمان ها خيلى ساده شده بود، اگر كسى مخالف حكومت بود، به راحتى او را مىكشتند؛ و بسيارى از فسادهاى ديگر كه در جامعه آن روز رخ داده بود. با اين شرايط، اگر سيدالشهداء(عليه السلام)بين مردم مىآمدند و مىگفتند مردم خمس بدهيد، زكات بدهيد، حدود الهى را رعايت بكنيد، شرب خمر نكنيد، اين موعظه ها براى كسى كه معروف به شرب خمر است چه فايده اى داشت؟ مردم آگاهانه و دانسته با يزيدى كه شارب الخمر است بيعت كردند. فقط شرب خمر نبود، موارد ديگرى هم بود، كارهاى ديگرى كه امروز هم در جامعه اسلامى ما در حال مد شدن است، ميمون بازى! سگ بازى! يزيد چنين شخصى بود؛ اين شخصيت مىخواهد به جاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)بنشيند، دستوراتش مثل دستورات پيامبر(صلى الله عليه وآله)واجب الاطاعة و احكامش احكام خدا باشد! اين گونه بود كه حضرت(عليه السلام)فرمود «فَعَلى الاِْسْلامِ السَّلامُ اِذْ قَدْ بُليَت الاُْمَةُ بِراع مِثْلِ يَزيد»،1اگر مردم به كسى مانند يزيد مبتلا شوند، ديگر فاتحه اسلام را بايد خواند، ديگر چيزى براى اسلام باقى نخواهد ماند.
البته در اواخر زمان معاويه هم جز ظواهر محدودى از اسلام باقى نمانده بود، اما به هر حال به گونه اى نبود كه اشخاص به راحتى تظاهر به فسق كنند و مردم آن را بپسندند. ولى اگر بنا شد كسى كه خودش «شارب الخمر» است «خليفه مسلمين» بشود، آيا او بر شارب الخمر
[1]
بحارالانوار، ج 44، ص 326، باب 37، روايت 2.
حد جارى خواهد كرد؟ حال، اگر در اين جا كسى بخواهد امر به معروف كند، بايد چه كند؟ آيا بايد بگوييم امر به معروف در اين شرايط تعطيل شود و اصلا تكليفى در چنين موردى نيست؟ اگر فعل حرام در جامعه واقع مىشود، همه مردم مسؤولند؛ چون امر به معروف واجب كفايى است، اگر ده نفر ديدند گناهى انجام مىشود، هر ده نفر مكلفنند و اگر يك نفر به معروف امر كند، از بقيه ساقط مىشود. اما اگر هيچ كدام اين كار را انجام ندادند، هر ده نفر مسؤولند. معناى اين مسأله اين است كه اگر گناه كبيره اى به صورت علنى، در جامعه انجام مىگيرد تمام كسانى كه اطلاع پيدا كنند مكلف به امر به معروف هستند، و اگر اين كار را نكنند همه به جهنم مىروند. البته اين قدر متيقن مسأله است، حكم امر به معروف در مورد گناه مخفى، بماند.
نمونه اى ديگر از سرانجام ترك امر به معروف
در جلسه گذشته اين روايت را خواندم، كه چهل هزار نفر از قوم شعيب معصيت كار بودند، خدا صد هزار نفر را عذاب كرد كه عذاب شصت هزار نفر از ايشان به واسطه ترك امر به معروف بود. نظير اين واقعه درباره اقوام ديگر نيز هست. درباره اصحاب سِبت نيز هست كه احتمالا شنيده ايد؛ در شريعت حضرت موسى(عليه السلام)صيد در روز شنبه حرام بود، البته تكاليف سخت ترى هم داشتند. الآن هم يهودى هاى پاى بند به يهوديت روز شنبه پختنى درست نمىكنند، آتش روشن نمىكنند، ذبح نمىكنند و صيد نمىكنند. يهوديان سنت گرا الآن هم مقيد هستند. تكاليف شاق ديگرى هم داشتند، از جمله اين كه روز شنبه برايشان صيد حرام بود. خدا اين ها را امتحان كرد: «اِذْ تَأْتيهِمْ حيتانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَ يَوْمَ لايَسْبِتُونَ لا تَأْتيهِم،»،1گروهى از يهود كنار دريا يا رودخانه اى زندگى مىكردند، روز شنبه ماهى ها به كنار ساحل مىآمدند و صيد آن ها به راحتى ممكن بود، در حالى كه روزهاى ديگر اين گونه نبود؛ از آن طرف، روز شنبه هم صيد كردن حرام بود. سرانجام بعضى از ايشان طاقت نياورده، به اين صورت حيله اى زدند كه كنار ساحل حوضچه هايى كندند؛ روز شنبه راه حوضچه ها را باز مىكردند، زمانى كه آب رودخانه همراه با ماهى ها داخل حوضچه ها مىشد جلوى آب را مىبستند. روز يكشنبه ماهى ها را صيد مىكردند. خدا به سبب اين كار، آن ها را مسخ كرد، اگر آيه قرآن به صراحت نگفته بود، از راه روايات به اين راحتى قابل باور نبود، «فَلَمّا عَتَوا عَنْ ما
[1]اعراف، 163.
نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئين»1خدا ايشان را مسخ نموده به ميمون تبديل كرد؛ همه اين افراد كسانى نبودند كه روز شنبه بر خلاف نهى خداوند ماهى صيد مىكردند. گروهى نيز از كسانى كه صيد نمىكردند به عذاب گرفتار آمدند و مسخ شدند. اين قوم سه دسته بودند: دسته اول روز شنبه صيد مىكردند، دسته ديگر صيد نمىكردند ولى دسته اول را نيز نهى نكرده و متعرض آن ها نمىشدند، دسته سوم نه تنها خودشان صيد نمىكردند، بلكه ديگران را از اين كار نهى مىكردند و مىگفتند چرا صيد مىكنيد، اين كار گناه است. دسته دوم كه صيد نمىكردند و متعرض گروه اول هم نمىشدند، به آمرين به معروف مىگفتند، چه فايده اى دارد كه آن ها را از صيد نهى مىكنيد؟ متوجه عرض بنده هستيد؟ يعنى اين تلقى كه چون امر به معروف فايده ندارد، انجام نمىدهيم. به كسانى كه عليرغم علم به مؤثر نبودن امر به معروف، نسبت به اين كار اقدام مىكردند، مىگفتند چه فايده اى دارد كه دائم با آن ها بحث مىكنيد، آن ها را به حال خود رها كنيد، «وَ اِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَديداً قالُوا مَعْذِرَةً اَلى رَبِّكُمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُون»2خدا بنا است ايشان را هلاك كند، پس براى چه آن ها را موعظه مىكنيد؟ «قالُوا مَعْذِرَةً اَلى رَبِّكُمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُون» اول اين كه ما نزد خدا عذرى داشته باشيم، ديگر اين كه قطع نداريم كه بطور كلى حرف ما مؤثر نباشد، شايد در بين اين گروه بعضى تحت تأثير قرار بگيرند. به هر حال، از بين اين قوم كه سه گروه بودند، دسته اى كه ـ على رغم اين كه چندان اثرى نداشت ـ از منكر نهى مىكردند، نجات يافتند، دو دسته ديگر به عذاب مبتلا و به بوزينه تبديل شدند.3
گستره معناى امر به معروف و نهى از منكر
خدا براى اين مسؤوليت اجتماعى ارزش والايى قائل است. در جلسه گذشته، چند روايت كه اهميت امر به معروف و نهى از منكر را بيان مىكرد، خواندم، «فَريضَةٌ عَظيمَةٌ بِها تُقامُ الْفَرائِض»،4يا «أَتَّمُ الْفَرائِضَ وَ أَشْرَفُها وَ أَفْضَلُها».5به هر حال، كلام در اين است كه اگر امر به
[1]اعراف، 166.[2]اعراف، 164.[3]
بحارالانوار، ج 14، ص 49، باب 4، روايت 34.[4]
اصول كافى، ج 5، ص 55، روايت 1؛
التهذيب الاصول، ج 6، ص 181، روايت 21.[5]همان.
معروف در موردى اثر نمىكند، آيا در اين مورد جاى امر به معروف و نهى از منكر هست يا نه؟ بدترين حالت زمانى است كه نه تنها قبول نمىكنند، بلكه با انسان دشمنى نيز مىكنند، آمر به معروف را اذيت كرده، مىزنند، و يا حتى مىكشند: «يَقْتُلُونَ الَّذينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النّاس»،1حال، با چنين مردمى كه آمرين به معروف را مىكشند چه بايد كرد؟ اگر به خاطر داشته باشيد، آخر روايت مفصلى كه قبلا خواندم تكليف اين افراد را مشخص مىكند و مىگويد وقتى كار به اين جا رسيد، جهاد با آن ها لازم مىگردد: «هُنالِكَ فَجاهِدُوهُمْ بِأَبْدانِكُمْ... حَتّى يَفيئُوا اِلى أَمْرِ اللّه».2متوجه هستيد كه اين مطالب را براى چه مىگويم؟ براى اين متذكر مىشوم كه از يك طرف تا حدى دايره امر به معروف گسترش پيدا مىكند كه شامل تعليم جاهل نيز مىشود؛ شما اگر مىخواهيد به فرزند خود نماز ياد دهيد، اين كار نيز به عنوان تعليم جاهل در دايره امر به معروف مىگنجد، گرچه اصطلاحاً امر به معروف نيست، اما در روايات آمده كه اين هم نوعى امر به معروف است؛ موعظه و نصيحت كردن و با زبان نرم گفتن يكى از مصاديق بيّن و شايع آن است، كه در روايات آمده است و از آيات نيز اين گونه استفاده مىشود. گرچه بعضى از فقها مىفرمايند امر به معروف بايد «عَن عُلُّو أَو اِسْتَعلاء» باشد، يعنى بايد آمرانه گفت نكن، نه با خواهش و تمنا؛ چون در اين حالت امر به معروف نيست.
از طرف ديگر نيز تا اندازه اى دايره اين كار گسترش پيدا مىكند كه جهاد هم از مصاديق امر به معروف مىشود. براى اين كه برادران عزيز روحانى بيش تر دقت بفرمايند عرض مىكنم كه سابقاً در بسيارى از كتاب هاى روايى ما كتابى به نام امر به معروف نداشتيم، كتاب الجهاد بود كه در آخر آن بابى به نام باب امر به معروف و نهى از منكر آمده بود؛ نمونه آن كتابتهذيب الاصولمرحوم شيخ طوسى(قدس سره)است كه روايتى از آن خواندم؛ درتهذيبكتاب امر به معروف نداريم، كتاب الجهاد داريم كه آخرين باب آن امر به معروف و نهى از منكر است. يعنى مفهوم امر به معروف و نهى از منكر دو نوع كاربرد دارد، يك اصطلاح خاص كه همان است كه در رساله ها مطرح مىشود. اين اصطلاح شامل جهاد نمىشود. چون جهادى كه در آن خوف ضرر نباشد نداريم، مواردى كه انسان شمشير مىكشد و شمشير مىزند«فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُون»، معنا ندارد گفته شود زمانى جهاد كن كه خوف ضرر نباشد، در ميدان جنگ كه نان و حلوا
[1]آل عمران، 21.[2]
اصول كافى، ج 5، ص 55، روايت 1؛
تهذيب الاصول، ج 6، ص 181، روايت 21.
تقسيم نمىكنند! اصلا جهاد در جايى است كه احتمال ضرر، بلكه گاهى يقين به ضرر هست.
پس نوعى از امر به معروف كه مصداق آن جهاد است، در جايى است كه نه تنها احتمال، بلكه اطمينان، و گاهى يقين به ضرر نيز هست، يقين به كشته شدن هم هست؛ مصداق ديگرى نيز دارد كه در اطلاق عنوان امر به معروف و نهى از منكر بر آن اختلاف است، بحث است در اين كه آيا تعليم جاهل هم جزء امر به معروف است، يا باب ديگرى است. بعضى از فقها مىگويند كه در آيه «يَدْعُونَ اِلى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوف»1بخش اول كه دعوت به خير است شامل تعليم جاهل مىشود. امر به معروف مربوط به كسى است كه مىداند، اگر نداند اصلا اسم آن امر به معروف نيست. بنا بر اين، امر به معروف اصطلاحى دارد كه متعارف است و ما آن را مىشناسيم و مربوط به امور عادى است. در جامعه اى كه ارزشهاى اسلامى بر آن حاكم است، حكومت اسلامى مقتدر و مبسوط اليد است، و اگر به كسى بگويند چرا فلان كار زشت را مرتكب شدى، خجالت مىكشد، سرش را پايين مىاندازد و عذر خواهى نيز مىكند و يا مىگويد شما اشتباه كرده ايد، من چنين كارى نكرده ام؛ در چنين جامعه اى اسلامى، با اين شرايط، امر به معروف و نهى از منكر همان امر به معروف و نهى از منكر عادى است، شرايط آن هم همان است. اما مراتبى از امر به معروف وجود دارد كه اين گونه نيست.
در جلسات گذشته اشاره كردم كه امام(قدس سره)از جمله كسانى بودند، ـ لااقل در عصر ماـ كه به اين معنى تصريح كرد كه، در بعضى از مصاديق امر به معروف و نهى از منكر تقيه جايز نيست ولو بلغ ما بلغ، در اين موارد كار به هر جا برسد بايد امر به معروف را انجام داد، ولو صدها هزار نفر كشته شوند. پس اگر امر به معروف و نهى از منكر را به معناى عام بگيريم، از طرفى شامل تعليم جاهل و از طرف ديگر تا مراحل نهايى جهاد مىرسد. چون جهاد براى اين است كه «لِتَكُونَ كَلِمَةُ اللّهِ هىَ الْعُلْيا»2برترى سخن خدا متحقق شود. اين دو مفهوم مختلف است. اگر در موردى سيدالشهداء(عليه السلام)مىفرمايد «أُريدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهى عَن الْمُنْكَر»،3فقط معناى خاص و محدودى را كه در ذهن ما است و يكى از شرايط آن عدم احتمال ضرر است اراده نمىكند، بلكه معناى عام امر به معروف و نهى از منكر را اراده مىكند؛ لذا در ذيل بيانات بعضى
[1]آل عمران، 104.[2]
بحارالانوار، ج 32، ص 608، باب 12، روايت 480.[3]همان.
از معصومين(عليهم السلام)در برخى موارد آمده است كه: «وَ مَنْ أَنْكَرَهُ بِالسَّيْفِ لِتَكُونَ كَلِمَةُ اللّهِ هىَ الْعُلْياء».1
پس امر به معروف و نهى از منكر دو اصطلاح دارد، يك اصطلاح خاص كه در رساله ها مىنويسند و مسأله گوها مىگويند و براى شرايط و احكام عادى است. اما شرايطى استثنايى و حاد نسبت به مَهامّ امور، ـبه فرمايش حضرت امام(قدس سره)ـ يعنى امور مهم وجود دارد كه در آن موارد ديگر امر به معروف و نهى از منكر اين شرايط را ندارد. حال، اگر سؤال شود اين چه امر به معروفى بود كه به خاطر آن سيدالشهداء(عليه السلام)تا پاى كشته شدن رفت؟ مخصوصاً كسانى كه مطمئن هستند ايشان علم به كشته شدن خود داشتند، ما هم مطمئنيم كه حضرت(عليه السلام)چنين علمى داشت. البته الان نمىخواهيم بحث آن را مطرح كنيم، اما يقين داريم كه سيدالشهداء(عليه السلام)مىدانست كشته مىشود. البته اگر هم ايشان كسى بود كه نمىدانست، حداقل چنين احتمالى را مىداد. افراد زيادى او را نصيحت كردند كه به عراق نرو! در گذشته ديدى كه مردم كوفه با پدر و برادرت چه كردند! به او گفتند كشته مىشوى. برادران و پسر عموهايش او را نصيحت كردند. حضرت هم گفت خدا خيرتان بدهد كه نصيحت مىكنيد، اما من تكليفى دارم كه بايد به آن عمل كنم. خوب، آن ها احتمال مىدادند، اما آيا خود حضرت احتمال نمىداد كه كشته بشود؟ پس اگر علم به ضرر نبود، لااقل خوف ضرر و قتل بود. حال اين چه نوع امر به معروفى است؟ جواب اين است كه اين نوع امر به معروف به معنايى عام تر و غير از معنايى كه امروز براى ما مصطلح است، بود.
گستره معناى جهاد
نظير اين مسأله درباره جهاد هم هست. الآن من و شما از جهاد چه معنايى را مىفهميم؟ كسانى كه مسأله گو هستند و كتاب هاى فقهى را خوانده اند، مىگويند جهاد سه قسم است: جهاد ابتدائى، جهاد دفاعى، و جهاد بُغات (قِتال اهل بغى). سه قسم جهاد است، نوع اول ابتدائاً به دستور امام انجام مىگيرد، براى اين كه موانع هدايت از سر راه ولىّ خدا برداشته شود و حكومت اسلامى بتواند اسلام را در پهنه جهان گسترش داده و تبيين كند، نه اين كه كفار را
[1]همان.
وادار و مجبور كند كه مسلمان شوند، بلكه تا راه هدايت كردن باز شود، «فَقاتِلُوا أَئِمَةَ الْكُفْر».1اين جهاد ابتدائى است. قسم ديگرِ جهاد اين است كه به مسلمان ها حمله شده و آن ها در مقام دفاع برمىآيند. نوع سوم جهاد هم اين است كه بين دو دسته كه هر دو در ظاهر مسلمان هستند جنگى پيش بيايد و راهى براى اصلاح نيست جز اين كه به كمك دسته اى كه مظلوم است بشتابيد. اين «قتال اهل بغى» است، و يا اين كه حاكم دستور بدهد، كه با اهل بغى مبارزه كنند. اين سه قسم جهاد را همه مىدانند.
حال زمانى كه ابى عبد الله(عليه السلام)مىفرمايد من قيام كردم و جهاد فى سبيل الله را ادامه مىدهم: «لِتَكُونَ كَلِمَةُ اللّهِ هى الْعُلْياء»،2اين كدام قسم از اقسام سه گانه جهاد بود كه در كربلا اتفاق افتاد؟ جهاد ابتدائى با كفار كه نبود، دفاعى هم نبود، چون جهاد دفاعى نيز در مقابل كفارى است كه به مسلمان ها حمله كرده اند و آن ها دفاع مىكنند. البته دفاع شخصى هم داريم كه به آن جهاد نمىگويند. قتال اهل بغى هم نبود. چون در قتال اهل بغى مثل جنگ جمل حاكم اسلامى با آشوبگران مبارزه مىكند. پس اين چه جهادى بود كه انسان با زن و بچه اش به كربلا بيايد و بايستد، تا جايى كه حتى طفل شيرخواره اش هم كشته شود. اين چه نوع جهادى است؟ جواب اين سؤال هم اين است كه «جهاد» نيز اصطلاحات مختلفى دارد. معناى جهاد از يك طرف آن قدر وسيع است كه جهاد با مال، پول خرج كردن در راه ترويج اسلام و مبارزه با كفار و جلوگيرى از هجوم فرهنگى دشمن را هم شامل مىشود: «وَ جْاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فى سَبيلِ اللّه»،3بر اساس اين اصطلاح، جهاد با مال هم نوعى جهاد مىشود.اين نوعى توسعه در مفهوم جهاد است. البته معنى لغوى جهاد شامل همه اين موارد مىشود. چون جهاد يعنى تلاش و كوشش كردن. اگر در معناى آن دقت كنيم، مجاهدت يعنى تلاش كردن در مقابل يك دشمن يا در مقابل يك مانع. چون «باب مفاعله» چنين اقتضا مىكند، اما در معناى لغوى آن، چنين نيست كه حتماً آن مانع مانند شمشير باشد. ممكن است مانع دشمن اقتصادى يا فرهنگى باشد. جهاد در آن جا هم صادق است. جهاد با مال يا با فعاليت هاى اجتماعى ديگر ـمتناسب با دشمنـ نيز جهاد است، «فَضَّلَ اللّهُ الُْمجاهِدينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلى الْقاعِدينَ
[1]توبه، 12.[2]
بحارالانوار، ج 32، ص 608، باب 12، روايت 480.[3]توبه، 41.