افتاده است، شما هم در خانه و در بستر گرم، آرام خوابيده ايد ، ناگهان كسى با صداى گوش خراشى فرياد بزند سيل آمده، از خانه هاى خود بيرون برويد، در اين صورت شما چه كار مىكنيد؟ اول ممكن است بلند شويد و حتى در حالى كه خواب آلود باشيد، بگوييد اين موقع شب چه كسى فرياد مىزند؟ و مجدداً بخوابيد. اما زمانى كه چند بار اين فرياد را شنيديد و از خواب بيدار و كاملا هوشيار شديد، مىبينيد آب همه جا جارى است، در اين موقع است كه مسأله را جدى مىگيريد، بعد از آن، از كسى كه فرياد مىزد، تشكر هم مىكنيد. به او مىگوييد عجب خدمت بزرگى به ما كردى، وگرنه خانه ما خراب مىشد، و بچه هاى ما خفه مىشدند. يا آتشى آمده و محله اى آتش گرفته است، اگر كسى داد زد «آتش» و شما را نيمه شب از خواب بيدار كرد، بعد متوجه شديد كه چه خدمت بزرگى به شما كرده است، آيا نسبت به او اعتراض مىكنيد يا از او تشكر مىكنيد؟
اما ما نسبت به امور معنوى اين گونه نيستيم. امور مادى را خوب مىفهميم، اگر كسى ما را نسبت به خطر آمدن زلزله، آتش، سيل، و يا بمباران متوجه كرد، خوب مىفهميم. و اين هشدارها براى ما خيلى ارزش دارد. و از هشدار دهنده تشكر هم مىكنيم. اما اگر كسى نسبت به امور معنوى هشدار بدهد، با اين كه مىفهميم كه او دوست و خير خواه ماست، از سر دلسوزى فرياد مىزند، ولى از او استقبال نمىكنيم. حتى مىگوييم چرا خشونت به خرج مىدهى! آرام حرف بزن! چطور هنگامى كه زلزله يا سيل آمد و آن فرد فرياد زد، نگفتيد آقا آرام حرف بزن؟ اگر هنگام خطرها آرام سخن بگويند كه كسى بيدار نمىشود. اين خطرهاى معنوى را كه دائماً مىگويند و مىنويسند، باز من و شما هيچ متوجه نمىشويم. شايد اگر فرياد بزنند در بعضى اثر كند، وگرنه، ما نسبت به خطرهاى معنوى حساس نيستيم. منظورم از «ما» فقط همين حزب اللهى ها و مومنان نيست. اصلا طبيعت بشر بيش تر با امور حسى انس دارد. آنچه را كه فراتر از حسيات او باشد زود باور نمىكند. وقتى كه به ما مىگويند در معرض غارت دين هستند، مىگوييم كو؟ چيزى را كه نبردند! اگر مال ما را ببرند، زود مىفهميم. اما اگر بگويند دين ما را بردند، مىگوييم خير، ما كه نماز مىخوانيم، روزه هم مىگيريم، دين ما را كجا بردند؟ اما اگر به خوبى دقت كنيم، مىبينيم كه ايمان سال گذشته ما با ايمان امسال ما فرق مىكند. سال گذشته ما به خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله)يقين داشتيم، اما امسال شك داريم. امسال گاهى به ذهن ما مىآيد كه نكند اين حرف هاى آخوندها درست نباشد؟ بالاخره كسانى هم كه حرف هاى ديگرى بر خلاف
گفته هاى روحانيون مىگويند درس خوانده اند، دانشگاه رفته اند، در دانشگاه هاى لندن درس خوانده اند، لابد چيزى مىفهمند كه اين مطالب را مىگويند، و شايد بهتر از آخوندها مىفهمند.
دين ما به اين صورت آرام آرام رنگ مىبازد، ناگهان انسان نگاه مىكند، و مىبيند ديگر از دين چيزى باقى نمانده است. كسى كه بيدار و نسبت به مسائل حساس، و داراى شامه قوى است، وقتى دشمن از دور مىآيد مىفهمد دشمن براى چه كارى مىآيد. حركات دشمن را مىتواند ارزيابى كند، مىتواند حدس بزند كه دشمن چه چيزى را هدف قرار داده است، و الان مشغول چه كارى است. اما ديگران كه از دسيسه هاى دشمن غافل هستند، هر اندازه هم كه به آن ها بگويند، باور نمىكنند. به هر حال اين هم نوعى نهى از منكر است. خطرهايى كه متوجه جامعه اسلامى است، نه از طرف يك نفر است، و نه دفع آن با يك نفر ميسر است. اين منكرها داراى طرح هاى پيچيده اى است، و خطرهاى بزرگى را متوجه جامعه مىكند، و مبارزه و مقابله با آن ها به برنامه ريزى احتياج دارد، بايد متخصصان شيوه برخورد با آن ها را طراحى كنند، ديگران هم به ايشان حسن ظن داشته باشند، و از فريادهاى فريادگران با حسن نيت استقبال كرده و آن ها را بپذيرند. در غير اين صورت دود آن به چشم خود انسان مىرود. فردا فرزندان همين جامعه بى ايمان مىشوند، زمانى كه بچه ها بى ايمان شدند آثار بد اخلاقى بر آن مترتب مىشود، در آينده مبتلا به مواد مخدر و ايدز مىشوند، جنايتكار مىشوند، باند قاچاق تشكيل مىدهند. انحطاط فرهنگى اين نتايج را به بار خواهد آورد. «لَهُمْ عَذابٌ فى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ لَعَذابُ الاْخِرَةِ أَشَقٌّ»1اين عذاب دنيوى آن ها است، متلاشى شدن خانواده ها، اختلاف دائمى زن و شوهرها، بد تربيت شدن بچه ها، عادات زشت، اعتياد به مواد مخدر و هزاران درد بى درمان ديگر كه گفتنى نيست.
اگر ايمان رفت، به دنبال آن اين مشكلات خواهد آمد. اگر مىخواهيد جامعه به اين سرانجام منتهى نشود، بايد از اول جلو آن را بگيريد، نسبت به مسائل فرهنگى حساس باشيد. نگوييد همه چيز در سايه اقتصاد حل مىشود، بعضى از اين دردها از اقتصاد برمىخيزد. بسيارى از مفاسد اجتماعى به وسيله پولدارها اجرا مىشود. كسانى كه حرص مال اندوزى پيدا مىكنند، و بيش از حد نياز خود، ثروت دارند، اما باز مىخواهند ثروت بيش ترى بيندوزند؛ آن ها دست به اين حركات مىزنند. همه اين مفاسد از فقر نيست، كسانى كه فكر مىكنند
[1]رعد، 34.
معضلات اجتماعى با حل شدن مسائل اقتصادى مرتفع مىشود، سخت اشتباه مىكنند. البته مسائل اقتصادى را هم بايد در جاى خود مورد توجه قرار داد. گاهى فقر اقتصادى و نابسامانى اقتصادى به اين انحرافات كمك مىكند، اما آن ها علت تامه نيست. راه حل آن هم فقط حل مشكل اقتصادى نيست. درست است كه بايد مشكل اقتصادى را حل كرد، اين وظيفه جامعه اسلامى و دولت اسلامى است. اما يگانه وظيفه دولت اسلامى حل مشكلات اقتصادى نيست؛ بلكه اولين وظيفه، حفظ دين، حفظ اخلاق، حفظ معنويات و حفظ ارزش هاى معنوى است. بعد از آن حفظ ارزش هاى ديگر لازم است. البته منظور تقدم و تأخر زمانى نيست، بلكه اين تقدم و تأخر از لحاظ رتبه است.
متأسفانه مدتى است به دلايلى، با بيانات، و مقالاتى، به وسيله رسانه ها به ما تلقين كرده اند كه اگر مسائل اقتصادى حل شود، همه چيز درست مىشود. خير، اين گونه نيست. كسانى كه اين حرف ها را مىگويند خودشان را گول مىزنند. شما گول نخوريد. رفاه اقتصادى حلاّل همه مشكلات نيست. معروف است كه مرفه ترين كشورها در دنيا آمريكاست. درآمد سرانه آن از ساير كشورها بيش تر است، رشد اقتصادى آن ها از همه كشورها بيش تر است. لااقل يكى از كشورهاى پيشرفته از لحاظ اقتصاد، آمريكا است. آيا اين كشور مشكلات اخلاقى و اجتماعى ندارد؟ بر اساس آنچه در مطبوعات خود آمريكا گفته مىشود، در هر چند ثانيه يك جنايت واقع مىشود، بچه هاى دبستانى آن ها بايد با اسكورت به مدرسه بروند، در تمام دبيرستان هاى آمريكا پليس مسلح وجود دارد. با وجود همه اين ها روزى نيست كه در مدارس جنايت واقع نشود. آيا اين مشكلات اخلاقى، اجتماعى با پول حل مىشود؟ آيا آن ها پول كم دارند؟ البته من نمىخواهم انكار كنم كه بسيارى از مشكلات اجتماعى در اثر فقر ايجاد مىشود، يا حداقل، فقر آن را تشديد مىكند. اما اين گونه تصور نكنيد كه اگر مسأله فقر حل شد همه چيز حل مىشود. گاهى در اثر پول فراوان بلاهاى جديدى پيدا مىشود.
جهاد و شهادت طلبى براى بيدار كردن جامعه
به هر حال اين هم نوعى نهى از منكر است. خوب، اگر افرادى و يا دولت اسلامى نسبت به آن اقدام كردند، يا دولت و مردم به كمك هم اقدام كردند، يا اگر دولت اسلامى نتوانست يا اصلا دولت اسلامى نبود و خود مردم مسلمان اقدام كردند، و اين مشكلات را حل كردند، و با
دشمنان اسلام مبارزه كردند، و نقشه هاى آن ها را نقش بر آب كردند، نعم المطلوب. اما اگر هيچ اقدامى صورت نگرفت، اين جا وظيفه مسلمانان است كه با اين منكرات مقابله كنند. اما آيا هميشه همه مسلمان ها وظيفه شناس هستند؟ آيا مىشود روزى مردم مسلمان در انجام وظايف اسلامى خود كوتاهى نكنند؟ مگر ما در تاريخ نمونه هايى از بىوفايى مسلمان ها نداشتيم؟ آيا تصور اين كه ممكن است اكثريت قريب به اتفاق مردم مسلمان در انجام وظايف اسلامى خود كوتاهى كنند، فرض مُحالى است؟ مصداق آن را همه مىدانيد.
از زمان شهادت اميرالمؤمنين(عليه السلام)تا زمان شهادت سيدالشهداء(عليه السلام)، بيست سال طول كشيد. در طول اين مدت سيدالشهداء(عليه السلام)در مدينه چه مىكرد؟ آيا كسانى كه حاكم بودند، بت پرست يا منكر خدا بودند؟ آيا در ظاهر، پيامبر(صلى الله عليه وآله)و احكام دين را انكار مىكردند؟ خير، اصلا اين گونه نبود، آن ها خود را خليفه رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)مىدانستند، نماز مىخواندند، امام جمعه بودند، منتهى گاهى نماز جمعه را روز چهارشنبه مىخواندند! گاهى هم در حال مستى، امامت جماعت مىكردند! آنچه مسلّم است، آن ها نماز مىخواندند. حتى روز عاشورا عمر بن سعد اول نماز خواند بعد گفت: «يا خَيْلَ اللّهِ اِرْكَبى وَ بِالْجَنَّةِ أَبْشِرى.»1مردمى كه در زمان سيدالشهداء(عليه السلام)زندگى مىكردند همه نماز مىخواندند، و ادعاى مسلمانى مىكردند. به اصطلاح حكومت، حكومت اسلامى بود. اما سيدالشهداء(عليه السلام)بيست سال خون دل خورد، و نمىتوانست بگويد اين حكومت ناحق است. مگر به افراد معدودى در گوشه و كنار، و در خفا، به صورت سرّى، خصوصى، و محرمانه. حتى وقتى خبر مرگ معاويه را آوردند، در ظاهر حضرت(عليه السلام)به حاكم مدينه تسليت گفت. وضع اين گونه بود.
آيا در زمان ساير ائمه اطهار(عليهم السلام)، زمان حضرت موسى بن جعفر(عليه السلام)، امام صادق(عليه السلام)، و ديگران صريحاً مىتوانستند به مردم بگويند اين حكومت ها باطلند؟ پس چرا آن بزرگواران(عليهم السلام)را زندان مىكردند؟ چرا ايشان را به شهادت مىرساندند؟ آيا خلفا به نام كفر حكومت مىكردند؟ يا اين كه منكر خدا بودند؟ اگر هم منكر خدا بودند اظهار نمىكردند، و به نام خليفه رسول الله(صلى الله عليه وآله)حكومت مىكردند، اين داستان را حتماً همه شنيده ايد، همه مرثيه خوانها مىخوانند كههارون الرشيد هنگامى كه مىخواست حضرت موسى بن جعفر(عليه السلام)را زندانى كند، به مرقد پيامبر(صلى الله عليه وآله)آمد و عذر خواهى كرد، گفت يا رسول الله(صلى الله عليه وآله)من فرزند تو
[1]
بحار الانوار، ج 44، ص 391، باب 37، روايت 2.
را زندانى مىكنم، براى اين كه مصلحت جامعه اسلامى تأمين شود! براى اين كه امنيت در جامعه ايجاد شود! براى اين كه اختلاف در جامعه نيفتد! از پيغمبر(صلى الله عليه وآله)عذرخواهى مىكرد!1اين گونه نبود كه همه اين حكومت ها حكومت كافر و مشرك باشند. خوب، با اين موارد چه بايد كرد؟ گاهى شرايط به گونه اى است كه مىتوان با فعاليت هاى فرهنگىِ متفرق و پنهانى، اصل دين مردم را حفظ كرد؛ به اميد اين كه روزى معرفت و سطح فرهنگ آن ها رشد پيدا كند، و بتوانند كارهاى مهم ترى انجام دهند. تقريباً از امام سجاد(عليه السلام)به بعد به دلايل مختلفى، تمام ائمه(عليهم السلام)چنين برنامه اى داشتند. چون عده اى مسلمان تربيت شده بودند، و به بركت خون سيدالشهداء(عليه السلام)حق را شناخته، بر اساس فرهنگ اسلامى تربيت شده، و در اطراف بلاد اسلامى پراكنده مىشدند، تمام امامزاده هايى كه پيرامون ما در بلاد خراسان، مازندران، و جاهاى ديگر هستند، همين مسلمانانى بودند كه تربيت شده خاندان امامت بودند، و مردم را هدايت مىكردند. غالب ايشان از بيت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)بودند. در اين شرايط بايد به همين كارهاى فرهنگى اكتفا كرد. چون توان فعاليت ديگرى نيست، تنها كارى كه مىتوان انجام داد اين است و اطمينان هم هست كه اصل دين از بين نمىرود.
اما قسمتى از فرمايش امام حسين(عليه السلام)كه در منى به آن نخبگان فرمودند اين بود: «من مىترسم اصل حق گم شود» صحبت تنها مسأله يك حكم و دو حكم شرعى نيست، فكرى بكنيد، من مىترسم اصل حق گم بشود و مردم نتوانند حق و باطل را تشخيص بدهند، راه ديگرى براى تشخيص حق و باطل وجود نداشته باشد! اين شرايط، كار خاص ديگرى را مىطلبد، نه با فعاليت هاى تبليغى و نه با پول، نمىتوان اقدامى انجام داد و نه مىتوان جنگ نظامى سامان داد، جبهه حق طرفدار ندارد، قدرت در دست جبهه باطل و ثروت در اختيار آن هاست. آنچنان تبليغات كرده اند و از مردم زهر چشم گرفته اند، كه كسى توان نفس كشيدن ندارد. دائم مخالفان را دار زدند، يا ترور كردند؛ نه كسى جرأت قيام يا حركت دارد، نه ديگر نيرو و توان براى كسى مانده است. در اين شرايط بايد شوك ديگرى به جامعه وارد شود. چه كارى از يك نفر يا از يك گروه كوچك براى جامعه بزرگ اسلامى بر مىآيد؟ تبليغات هم تأثيرى نداشت چون تمام ابزار آن در اختيار امويان بود و فقط عده محدودى فرياد امام(عليه السلام)را مىشنيدند. سيدالشهداء(عليه السلام)با حنجره خود چقدر مىتواند فرياد بزند؟ صداى خود را به چند
[1]ر.ك:
ارشاد، ص 280.
نفر مىتواند برساند؟ البته اگر اجازه صحبت كردن به امام(عليه السلام)مىدادند، كه در طول بيست سال به آن حضرت چنين فرصتى نيز ندادند و ايشان مىبايست آرام، پنهانى و در خفا با ياران و اصحاب خود صحبت كند.
در اين شرايط چه بايد كرد؟ همان كارى را كه حسين(عليه السلام)كرد، شوكى در جامعه اسلامى به وجود آورد كه تا قيام قيامت اثر خود را خواهد داشت، اين لرزه باقى خواهد ماند و آرام نخواهد گرفت؛ اقدامى كه نمىتوان آن را تحريف كرد، و نمىشود تفسير غلطى براى آن آورد. چه بگويند؟ هر آيه محكمى در قرآن باشد، مىتوانند آن را تحريف و به اشتباه تفسير كنند. يا به قول امروزى ها براى آن قرائت جديدى بياورند! اگر حديث باشد، مىتوانند بگويند دروغ بوده و جعلى است، از اسرائيليات است، يا در نهايت بگويند اين قرائت شماست! و براى آن قرائت ديگرى هم هست! به مراجع هم مىگويند شما فهمتان را مطلق نكنيد، قرائت هاى ديگرى هم هست! اما با حركت سيدالشهداء(عليه السلام)چه مىتوانند بكنند؟ آيا تفسير ديگرى دارد؟ جز اين كه گروهى پاكباز در راه خدا و براى احياى دين جان خود و عزيزانشان را فدا كردند؟ تا حالا هيچ مورخى، هيچ انسان منصفى تفسيرى غير از اين براى داستان كربلا كرده است؟ بله، امروز ممكن است كسانى باشند كه قرائت هاى جديدى از داستان كربلا داشته باشند! العياذ باللّه، بگويند حسين(عليه السلام)بى خود كرد! واقعه كربلا عكس العمل خشونت جدش بود! يزيدى ها تقصيرى نداشتند، جد حسين(عليه السلام)پدر آن ها را كشته بود، آن ها هم در كربلا فرزندان پيامبر(صلى الله عليه وآله)را كشتند! اين شيطانى ترين تفسيرى است كه تا به امروز از حماسه كربلا شده است، و تاكنون اين گونه تعابير سابقه نداشته است. دوست و دشمن، مسلمان و كافر، مشرك و بت پرست، همه در مقابل داستان كربلا سر تعظيم فرود آورده اند. اين گونه بود كه حسين(عليه السلام)مصباح الهدى شد، اين چراغ فروزانى است كه هرگز خاموش نمىشود. عليه آن هيچ كارى نمىتوان كرد. اين شوك باعث شد كه جامعه اسلامى نجات پيدا كند.
اين هم مصداق ديگرى براى نهى از منكر به معناى عام است. اگر كسى سؤال كند آن جا كه حضرت(عليه السلام)فرمودند: «أُريدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهى عَن الْمُنْكَر»1آيا به هدف خود رسيدند؟ جواب اين است كه بله، آنچه را اراده داشت، انجام داد و به نتيجه هم رسيد. نتيجه اين اقدام چه بود؟ اين كه مردم بتوانند حق و باطل را بشناسند. اصل وظيفه انبيا و اولياى خدا، هدايت
[1]
بحارالانوار، ج 44، ص 329، باب 37، روايت 2.
است؛ بعد از هدايت اگر خود مردم حاضر شدند رهبرى آن ها را بپذيرند در اين صورت حكومت هم تشكيل مىدهند. تشكيل حكومت وظيفه آن ها است، اما در صورتى كه مردم كمك كنند؛ همان طور كه اميرالمؤمنين(عليه السلام)در خطبه شقشقيه فرمود: «لَوْلا حُضُورُ الْحاضِرِ وَ قيامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النّاصِر»1زمانى كه مردم حضور پيدا كرده، و كمك كردند من هم به وظيفه ام قيام مىكنم. اما اگر حاضر نشدند وظيفه تشكيل حكومت ساقط است، اما وظيفه هدايت باقى است، هدايت گرى وظيفه انبيا و اوليا و كسانى است كه در غيبت آن ها نقش هدايت را بر عهده مىگيرند. «اَلْعُلَماءُ وَرَثَةُ الاَْنْبياء»2اين وظيفه هميشه هست، و از دوش هيچ كس در هيچ حالى برداشته نمىشود. اگر هيچ راه ديگرى نبود، بايد مردم را با شهادت هدايت كرد، تا بفهمند. بايد بگويند چرا اين پيرو امام حسنى(عليه السلام)حاضر شد كشته شود؟ اگر انصاف داشته باشند حلاجى و تحليل مىكنند، بررسى مىكنند، و به اين نتيجه مىرسند كه به خاطر وظيفه دينى خود اين كار را كرد. برچسب ها و تهمت ها دروغ بود. پس ممكن است نهى از منكر چنين مصداقى هم داشته باشد. اما اولا موارد آن نادر است. ثانياً آگاهى زيادى مىخواهد كه شخص تشخيص بدهد چنين وظيفه اى دارد، خيلى فداكارى مىخواهد كه از همه چيز بگذرد، كلاه شرعى براى كارهاى خود درست نكند، و براى ترك امر به معروف و نهى از منكر بهانه تراشى نكند. چنين شخصيتى به ندرت پيدا مىشود، ولى به هر حال خدا حجت را براى ما و شما تمام كرده، اگر هيچ كس نبود حسين بن على(عليه السلام)بود.
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا أَبا عَبْدِ اللّه، بِأَبى أَنْتَ وَ أُمّى؛جان هاى ما، پدر و مادرهاى ما، فرزندان ما، فداى تو اى حسين(عليه السلام)! كه چراغ هدايت را در اين جهان افروختى و تا جهان برپاست هرگز خاموش نخواهد شد.
[1]
نهج البلاغه، خطبه 3.[2]
بحارالانوار، ج 1، ص 164، باب 1، روايت 2.
وظايف حكومت و مردم در شرايط حاضر
ـ وظيفه حكومت و جامعه در زمينه آموزش احكام و مسائل
ـ وظيفه حكومت و جامعه در برابر توطئه هاى دشمنان
ـ علل فراموش شدن وظيفه امر به معروف و نهى از منكر
ـ ايجاد تشكل هاى اسلامى براى انجام فعاليت هاى اجتماعى