بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 229

مسؤوليت اجرايى و نظارت بر كار ديگران به كلى كناره گيرى كند، زيرا مصالح و منافع و نيز لذت ها و رنج هاى انسان ها عملا در خارج به افراد ديگر بستگى دارد، و هر قدر انسان به فكر منافع شخصى خود باشد، ولى درمى‌يابد كه منفعت شخصى او جز با كمك منافع ديگران تأمين نمى‌شود. اگر انسان بخواهد در زندگى لذت داشته باشد، به تنهايى نمى‌تواند به اين لذت برسد، بلكه بايد فرد ديگرى نيز باشد تا با او بتواند لذتى ببرد. اگر انسان بخواهد در فعاليت اجتماعى، تجارت و يا صنعت پيشرفت كند، به تنهايى نمى‌تواند موفق شود، بلكه مجبور است با ديگران همكارى كند. اگر انسان بخواهد از بهداشت مناسب برخوردار باشد و محيط سالمى داشته باشد، به تنهايى نمى‌تواند تصميم بگيرد. زمانى محيط سالم مى‌ماند كه، ديگران نيز به سلامت محيط كمك كنند. به عنوان نمونه، مى‌دانيد امروزه در دنيا، ضررهاى دخانيات براى انسان روشن شده، و عملا در اتاق هاى دربسته، و سالن هاى عمومى كشيدن سيگار ممنوع است. اگر فردى بخواهد سيگار بكشد، بايد از ساختمان خارج شده و در فضاى آزاد سيگار بكشد، و بعد به داخل ساختمان برگردد. زيرا اگر بنا باشد هر كسى در اتاق يا در سالن سيگار بكشد، ديگران نيز به اجبار دود آن را استنشاق مى‌كنند، و اين براى آنان ضرر دارد، لذا ناچار است حال ديگران را نيز رعايت كند. اين مسأله با وجود همان روحيه فردگرايى است.

مثال بسيار زيبايى درباره امر به معروف و نهى از منكر وجود دارد: گروهى سوار كشتى بودند، يكى از سرنشينان كشتى شروع به سوراخ كردن محل نشستن خود كرد. ديگران به او گفتند: چرا كشتى را سوراخ مى‌كنى، گفت اين محل كشتى در اختيار من است، و اين جا هم خود من نشسته ام؛ من جاى خود را سوراخ مى‌كنم، و به محل نشستن شما كارى ندارم. ساير سرنشينان دست او را گرفتند و گفتند: درست است كه تو فقط جاى خود را سوراخ مى‌كنى، ولى وقتى آب در داخل كشتى افتاد، ديگر من و تو را نمى‌شناسد، كشتى و همه ما، با هم غرق مى‌شويم.

در زندگى اجتماعى، انسان نمى‌تواند فقط منفعت خود را ببيند، و فقط به كار خود توجه داشته باشد و در كار ديگران دخالت نكند، هنگامى كه انسان ديد فردى ضررى به جامعه مى‌زند، بايد دست او را بگيرد و او را از اين عمل نهى كند. در اين جا جامعه به اين فرد اجازه نمى‌دهد كه بگويد، كه اين جا، جاى خودم است، چهار ديوارى خودم است، شهر خودم است، اين اتاق خودم است، محل كار خودم است؛ بلكه وقتى جامعه ديد ضرر به همه


صفحه 230

مى‌خورد، هر قدر اين جامعه فردگرا باشد، حتى به عنوان محافظت از منافع شخصى خود نيز در كار او دخالت مى‌كند، و مانع كار او مى‌شود.

بنا بر اين، حتى در جوامعى كه فردگرايى به نحو تام حكومت مى‌كند، در عين حال نظارت عمومى مردم كمابيش وجود دارد.

حدود نظارت جامعه بر اعمال ديگران

در جوامع غربى اين نظارت در حدى است كه همه مى‌فهمند كه اگر در كار ديگران نظارت نكنند، دود آن در چشم خود آن ها خواهد رفت. لذا جامعه در اين موارد نظارت مى‌كند. اما اگر عمل اين فرد به آن ها ارتباطى پيدا نكند، و منافع مادى آن ها را به خطر نيندازد، چندان دغدغه اى ندارند. آن ها معتقدند اين فرد كه اين عمل قبيح را انجام مى‌دهد، ضرر آن متوجه خود او مى‌شود و خود او را مريض مى‌كند، و افراد جامعه در اين مورد مى‌گويند، به من چه! به تو چه! اين تعبير «به من چه» و «به تو چه»، همان گرايش فردگرايى است. در جايى كه ضرر به ساير افراد برگردد، حساسيت نشان مى‌دهند. اما اگر ضرر فقط متوجه خود فرد شود، جامعه مى‌گويد «به من چه»، بگذار او به خودش ضرر بزند. حتى اگر كسى بخواهد به او بگويد به بدن خود ضرر نزن، سيگار نكش، مريض مى‌شوى ، قلبت خراب مى‌شود، در جواب مى‌گويد به تو چه! چرا در كار ديگران دخالت مى‌كنى؟ آزادى است، دلم مى‌خواهد، دوست دارم!

نگرش غرب نسبت به نظارت بر امور معنوى

تا اين جا فردگرايى و جامعه گرايى در امور مادى انسان بود، اما در امور معنوى چگونه است؟ اگر رفتارى موجب ضرر معنوى براى جامعه بشود، آيا آن جا بايد بر كار ديگران نظارت كرد يا نه؟

تا به حال صحبت از فردگرايى و جامعه گرايى در امور مادى بود. اقتضاى فرد گرايى اين است كه، جايى كه نفع و ضرر كار فردى از جامعه به ما مربوط نمى‌شود، آن فرد را رها كنيم. اين چيزى است كه امروزه كم و بيش در غرب حاكم است، و اصطلاحاً به آن انديويژواليزم1مى‌گويند.

[1]Individualism.


صفحه 231

اما كسانى از غربيها كه گرايش اجتماعى دارند، و جامعه گرا هستند، نظارت بر كار ديگران را فقط در امور مادى صحيح مى‌دانند. اما در جايى كه اعمال افراد مربوط به امور معنوى، مانند كفر و ايمان و حق و باطل مى‌شود، اين گروه نيز مى‌گويند به تو چه! اين جا دخالت در امور ديگران است! در غرب، آن جا كه اعمال افراد مربوط به دين، اخلاق، و معنويات ساير افرادمى‌شود، آن جا به طور كامل حق فرد است و به هيچ كس اجازه داده نمى‌شود كه در آن دخالت كند.

نگرش اسلام نسبت به نظارت بر امور معنوى

اسلام با هر دو نگرش فوق مخالف است. اسلام مردم را به گونه اى تربيت مى‌كند كه، هميشه به فكر ديگران باشند. حتى در نماز هم كه رابطه فرد با معبود است، مسلمانان بايد بگويند «ما»، و نگويند «من». و در امور اجتماعى كه افراد با يكديگر رابطه دارند، نظارت اجتماعى، فقط به امور مادى ختم نمى‌شود، بلكه افراد بايد به امور معنوى هم توجه داشته باشند. اگر كسى كارى را انجام مى‌دهد كه موجب فساد معنوى جامعه مى‌شود، بايد از آن نهى كرد. بلكه در امور معنوى نهى از منكر واجب تر است. زيرا روح انسان و معنويات بر بدن و ماديات برترى دارد، زيرا ماديات فانى است و تمام مى‌شود، اما امور معنوى الى الابد باقى خواهد ماند. كسى كه مرتكب گناهى مى‌شود و قرار است به عذاب ابدى مبتلا بشود، اين را نمى‌توان با كسى كه خود را در آتش مى‌اندازد، تشبيه كرد. اگر شما مى‌بينيد كه كسى مى‌خواهد خود را درون چاه بيندازد، يا خود را از بالاى پل درون رودخانه پرت كند تا غرق شود، يا در آتش بيندازد و خود را بسوزاند، وجدان شما، اجازه نمى‌دهد بگذاريد كه او ـ چون خودش خواسته و به خود او مربوط مى‌شود ـ هر كارى مى‌خواهد بكند.

اگر بينى كه نابينا و چاه است *** اگر خاموش بنشينى گناه است

بنا بر اين كسى كه مى‌خواهد خود را در آتش بيندازد، شما نبايد بگذاريد. اين كه آتش دنيايى است و يك سوختن چند ساعتى است، درد و سوزشى است كه چند ساعت عارضش مى‌شود، بعد هم تمام مى‌شود و مى‌ميرد. اما اگر كارى باشد، كه موجب افتادن در آتش ابدى باشد، به طريق اولى بايد جلوى او را گرفت.«كُلٌّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَهَا لِيَذُوقُوا الْعَذَابَ»،1«هر گاه پوست تن آن ها پخته شود و بسوزد آن را پوست هاى ديگرى

[1]نساء، 56.


صفحه 232

جايگزين سازيم، تا عذاب را بچشند» خداوند مى‌فرمايد كه كافران در جهنم مى‌سوزند تا پوست ها آن ها مى‌سوزد و خاكستر مى‌شود، مجدداً بر بدن ايشان پوست جديد مى‌رويد؛ و اين روند تمام شدنى نيست. مگر اين افراد چه كارى كرده اند؟ خداوند مى‌گويد اين افراد از فرمان او سرپيچى كرده و مرتكب گناه شده اند. وقتى شما مى‌بينيد كسى چنين گناهى مرتكب مى‌شود كه سرانجام آن، صدها مرتبه بالاتر از اين است كه آن فرد خود را در آتش اين دنيا بيندازد و بسوزاند، چون اين آتش يك ساعت و دو ساعت است و تمام مى‌شود، اما عذاب اخروى و آتش جهنم، عمر ابدى دارد و انسان را دائماً مى‌سوزاند، و عذاب تمام نشدنى به بار مى‌آورد،آيا آن جا وجدان انسان بيش تر اقتضا نمى‌كند كه دست اين فرد را بگيرد و او را از گناه دور كند؟

امر به معروف و نهى از منكر در اسلام فقط به ضررهاى مادى مربوط نيست، بلكه اسلام مى‌گويد جلوى گناه را هم بگيريد. زيرا گناهكار به عذاب ابدى آخرت دچار مى‌شود.

نگرش قرآن به امر به معروف و نهى از منكر

در ميان همه آياتى كه بر امر به معروف و نهى از منكر دلالت دارند، دو آيه 67 و 71 از سوره توبه داراى ويژگى خاصى هستند:«وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اُولِياءُ بَعْض يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرَ وَ يُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ يُطِيعُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ اُولئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللَّهُ اِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ»؛1«اَلْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُم مِنْ بَعْض يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ اِنَّ الْمُنافِقِينَ هُمُ الْفاسِقُونُ».2خداوند مى‌فرمايد مؤمنان و مؤمنات نسبت به هم ولايت دارند، و به دنبال اين ولايت و در پرتوى آن است كه امر به معروف و نهى از منكر مى‌كنند. اين ولايت را به هر معنايى بگيريم چه به معنى محبت و چه به معناى نوعى سلطه و قدرت قانونى باشد يا به هر معناى ديگر، براى اين است كه ديگران را از كار زشت باز دارند. زيرا انسان اگر بخواهد در جامعه كسى را از گناه دور كند،بايد نوعى تسلط و حق قانونى بر آن فرد داشته باشد، تا بتواند اين كار را انجام بدهد.

در فرهنگ غرب چنين حقى را به كسى نمى‌دهند، كه كسى بتواند مانع ارتكاب گناه از ديگرى بشود، و يا در امور دينى و معنوى ساير افراد جامعه دخالت كند. اگر كسى هم اين كار

[1]توبه، 71[2]توبه، 67


صفحه 233

را بكند، به او مى‌گويند به تو چه! ولى در اسلام، اين گونه نيست؛ بلكه مى‌گويد همه يكى هستند، و همان طور كه خود را از گناه دور مى‌كنند، وظيفه دارند ديگران را هم از گناه دور كنند. علاوه بر آن بينشى كه بر اساس امر اخلاقى و عاطفه انسانى مى‌گويد اگر انسانى قرار است در اثر گناه بسوزد، نگذار بسوزد؛ اسلام مى‌گويد، امر الهى بر ما واجب مى‌كند كه نگذاريم بسوزد. بلكه اين كار، اوجب واجبات است، طبق آن روايت كه فرمود: «اِنَّ الاَْمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْىَ عَنِ الْمُنْكَرِ ... فَريضَةٌ عَظيمَةٌ بِها تُقامُ الْفَرائِض»1مهم ترين وظيفه اى كه خدا بر بندگانش واجب كرده است، امر به معروف است. «بها تقام الفرايض،» اگر امر به معروف و نهى از منكر اجرا نشود، ساير فرايض هم ترك خواهد شد، بقاى ساير فرايض در جامعه، در گرو اين است كه امر به معروف و نهى از منكر اجرا شود. اگر در جامعه به امر به معروف عمل شد به ساير واجبات هم عمل خواهد شد، و اگر امر به معروف ترك شد، بقيه واجبات هم ترك مى‌شود. پس براى اين كه آمر به معروف بتواند به ديگرى به زبان گوشزد كند و بعد عملا جلوى او را بگيرد، بايد نسبت به او نوعى ولايت داشته باشد. يعنى قانون بايد به او يك تسلط قانونى بدهد كه بتواند جلوى او را بگيرد. اين نوعى ولايت است، شايد منظور خداوند كه مى‌فرمايد:«وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اُولِياءُ بَعْض» اين است كه خداى متعال چنين ولايتى را به مسلمانان داده است كه نسبت به همديگر بتوانند امر به معروف و نهى از منكر كنند.

معناى ديگرى كه مى‌توان براى ولايت ذكر كرد همان معناى معروف «دوستى» است. يعنى چون مؤمنان و مؤمنات نسبت به همديگر محبت دارند، يكديگر را دوست دارند، و دلسوز همديگر هستند، لذا نمى‌خواهند به گناه مبتلا شوند، نمى‌خواهند كارى بكنند و راهى بروند كه نهايت آن، عذاب ابدى هست. آن محبت حاكم بر مؤمنان و مؤمنات ايجاب مى‌كند كه امر به معروف و نهى از منكر در ميان آن ها وجود داشته باشد.

شايد در اين آيه از هر دو معنا بتوان استفاده كرد.

اما وقتى خداوند در مقابل مؤمنان صحبت از منافقان مى‌كند، مى‌فرمايد:«اَلْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُم مِنْ بَعْض»و نمى‌فرمايد:«بَعْضُهُمْ اُولِياءُ بَعْض» و به جاى «يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ،» مى‌گويد: «يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ» در اين جا چند سؤال مطرح است كه در حد توان و ظرفيت، به بررسى آن مى‌پردازيم.

[1]

تهذيب الاصول

، ج 6، ص 181، روايت 21، باب 22.


صفحه 234

چرا قرآن در مقابل مؤمنان تعبير منافقان را آورده است؟

پرسشى كه در اين جا مطرح مى‌شود اين است كه چرا خداوند در مقابل مؤمنان نمى‌فرمايد «الكافرون و الكافرات»؟ چرا در مقابل «و المؤمنون و المؤمنات يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر،» تعبير «الكافرون والكافرات، يأمرون بالمنكر و ينهون عن المعروف،» را نياورده است؟

در جواب اين سؤال مى‌توان گفت: زيرا منافقان كسانى هستند كه در جامعه اسلامى زندگى مى‌كنند و تظاهر به ايمان دارند و در ظاهر، تمامى ارزش هاى اسلامى را پذيرفته اند اما به هيچ يك از باورهاى دينى اعتقاد قلبى ندارند. در ظاهر با مسلمان ها همراهى مى‌كنند ولى در پنهان با آنان دشمنى دارند، و در هر زمان مناسبى كه بتوانند به مسلمان ها ضربه مى‌زنند.

بر خلاف كافران كه در جامعه اسلامى نيستند، و اگر هم در ميان آن ها زندگى كنند به صورت علنى مواضع خود را عليه ارزش هاى اسلامى اعلام مى‌كنند. لذا مسلمانان آن ها را مى‌شناسند و مرزى ميان خود و آن ها دارند. زيرا در جامعه كفر همه كافر هستند و علناً ارزش هاى اسلامى را قبول ندارند و منكر مى‌شوند. لذا لزومى ندارد كسى تظاهر به ايمان كند.

بنابراين، منافقان در جامعه اسلامى رسوخ مى‌كنند و به ارزش هاى اسلامى اعتراف دارند و تظاهر به ايمان مى‌كنند؛ اما دين مردم را نشانه مى‌روند و به هر مكر وحيله اى دست مى‌زنند تا مردم را از دين جدا كنند. لذا خداوند در قرآن كريم مى‌فرمايد: «اَلْمُنافِقُونَ وَالْمُنافِقاتُ،» يعنى مؤمنان بايد مواظب دين خود باشند، منافقانى درون جامعه اسلامى هستند، كه امر به منكر و نهى از معروف مى‌كنند.

ولايت مؤمنان بر يكديگر

خداوند درباره مؤمنان فرمود: «المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض،» ولى در باره منافقان مى‌فرمايد: «المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض،» چرا خداوند فرمود برخى از مؤمنان بر برخى ديگر تولّى دارند ولى منافقان همه يكپارچه هستند؟

اين مسأله را از دو جهت مى‌توان بررسى كرد. اگر «بعضهم اولياء بعض» را به معناى ولايت بگيريم، يعنى مؤمنان نسبت به همديگر ولايت دارند. براى اين كه مؤمنان بتوانند بر يكديگر امر و نهى كنند، بايد يك مجوز قانونى و تسلط قانونى، داشته باشند. لذا خداوند مى‌فرمايد


صفحه 235

مؤمنان بر يكديگر ولايت دارند. پس خداوند يك ولايت، و قدرت قانونى براى آن ها جعل كرده است تا بتوانند در كار يكديگر دخالت و نظارت كنند، و اين امر و نهى را به خوبى انجام دهند.

اما در مورد منافقان كه مى‌خواهند به وسيله «امر به منكر» و «نهى از معروف» دين را از مردم بگيرند، و به اصل دين حمله كنند، آن ها ديگر احتياج به ولايتى ندارند. زيرا ولايت يك حق قانونى است، و قانون در هيچ جامعه اى امر به منكر را تجويز نمى‌كند.

اما اگر «بعضهم اولياء بعض» به معنى دوستى و محبت باشد، يعنى برخى از مؤمنان دوست برخى ديگر هستند و نسبت به هم محبت دارند؛ لذا وقتى مى‌بينند ضرر و زيانى متوجه برادر مؤمنى مى‌شود، نگران مى‌شوند و سعى مى‌كنند او را متوجه اين ضرر كنند. مؤمنان به دليل اين كه نسبت به همديگر محبت دارند، لذا به يكديگر امر و نهى مى‌كنند. مؤمنان نمى‌خواهد رفيق و برادر و خواهر ايمانى آن ها، در آتش جهنم بسوزد.

اما منافقان مانند مؤمنان دلداده يكديگر نيستند. هر كدام از آن ها به فكر منفعت خود مى‌باشد،«تَحْسَبُهُمْ جَمِيعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّىَ»1خداوند در قرآن كريم مى‌فرمايد شما منافقان را در يك جبهه مشترك مى‌بينيد كه جمع شدند، و با هم كار مى‌كنند. در ظاهر بين آن ها اجتماع و هماهنگى و اشتراك و مشاركت است، اما دل هاى آن ها از هم پراكنده است. اين ها در دل خود مِهر و محبتى نسبت به هم ندارند. اگر منافع شخصى آن ها تأمين نشود حتى يكديگر را ترور مى‌كنند. چون هر كسى به فكر منافع خود مى‌باشد. اگر اجتماعى را هم تشكيل مى‌دهند، و يا در برخى از كارها با هم مشاركتى داردند، به خاطر اين است كه دامى براى تأمين منافع خود گسترانده باشند. اگر در اين اجتماع و مشاركت تزاحمى پيدا كنند و منافع شخصى آن ها به خطر بيافتد، همه چيز تمام مى‌شود و كنار مى‌رود. بنابر اين منافقان نسبت به يكديگر، محبتى ندارند.

پس بر اساس مطالب فوق مى‌توان چنين نتيجه گرفت كه منافقان نسبت به هم محبتى ندارند. و همچنين قدرت قانونى هم براى امر و نهى، ندارند. اما مؤمنان هم نسبت به هم محبت دارند؛ لذا نسبت به يكديگر دلسوزند و يكديگر را امر و نهى مى‌كنند؛ زيرا نمى‌خواهند برادر و خواهر ايمانى آن ها در جهنم بسوزد. و همچنين خدا چنين قدرت قانونى براى امر به معروف و

[1]حشر، 14.


صفحه 236

نهى از منكر به آن ها داده است. پس آنان نسبت به هم ولايت دارند. نكته ديگر اين كه در مورد مؤمنان مى‌فرمايد:«وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اُولِياءُ بَعْض» و بعد مى‌فرمايد: «يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ» اين است كه مؤمنان يكديگر را دوست دارند و نسبت به هم ولايت دارند. ولى در مورد منافقان تعبير اولياء نمى‌آورد، بلكه تعبير«بَعْضُهُم مِنْ بَعْض»آورده مى‌شود؛ زيرا مى‌خواهد بگويد منافقان در «امر به منكر» خود، با هم وابستگى دارند و همكارى مى‌كنند و اشتراك و اجتماعشان در باطل است.

چگونه در جامعه اسلامى امر به منكر و نهى از معروف امكان دارد؟

سؤال معماگونه اى كه اين جا مطرح مى‌شود اين است كه چگونه در يك جامعه، افرادى هستند كه به كار بد و منكر امر مى‌كنند؟ زيرا در هر جامعه اى، منكر به معناى زشت و بد است. چگونه مردمى در يك جامعه پيدا مى‌شوند و به زشتى ها امر مى‌كنند؟ در جامعه اسلامى كه همه به ارزش هاى اسلامى اعتراف دارند و تظاهر به ايمان مى‌كنند چگونه افرادى مى‌آيند و به منكر امر مى‌كنند؟ چگونه در جامعه اسلامى كسانى جرأت پيدا مى‌كنند، به افراد جامعه دستور بدهند، كه كار بد بكنيد. و حتماً اين افراد هدفى را تعقيب مى‌كنند و مطمئن هستند كه وقتى اين حرف را مى‌زنند، كسى هم از آن ها تبعيت مى‌كند. زيرا اگر قرار باشد آن ها بگويند كار زشت بكنيد، برويد دزدى كنيد، فسق و فجور بكنيد كسى هم به آن ها گوش ندهد، آن ها چه داعى دارند «امر به منكر» كنند؟ لابد اين امر و نهى اى كه مى‌كنند، اثرى در جامعه دارد كه آن ها اين همه تلاش مى‌كنند و مى‌خواهند منكر در جامعه تحقق پيدا كند. پس سؤال معما گونه اين است كه چه طور در جامعه اسلامى كسانى پيدا مى‌شوند كه به كار زشت امر مى‌كنند، و اين امر آن ها مؤثر هم واقع مى‌شود؟ چرا اين كار را مى‌كنند؟ و چرا مردم مى‌پذيرند؟

در اين جا بايد بررسى كنيم كه منظور از معروف و منكر چه مى‌تواند باشد. اگر منظور از منكر ـ به اصطلاح طلبگى ـ منكر به حمل اوّلى باشد، يعنى كسى بيايد در جامعه به مردم بگويد، بياييد كار بد بكنيد، كار خوب نكنيد، احتمال اين كه چنين كارى از يك عاقل سر بزند و اين گونه امر به منكر بكند و تأثيرى هم در مردم داشته باشد، نزديك به صفر است. زيرا مردم همه ارزش ها را باور دارند و اجازه نمى‌دهند كسى بيايد و آشكارا بگويد كه كار بد ـ به مفهوم حمل اولى ذاتى ـ ، بكنيد. مسلماً مراد قرآن از اين كه مى‌گويد منافقان امر به منكر