را بكند، به او مىگويند به تو چه! ولى در اسلام، اين گونه نيست؛ بلكه مىگويد همه يكى هستند، و همان طور كه خود را از گناه دور مىكنند، وظيفه دارند ديگران را هم از گناه دور كنند. علاوه بر آن بينشى كه بر اساس امر اخلاقى و عاطفه انسانى مىگويد اگر انسانى قرار است در اثر گناه بسوزد، نگذار بسوزد؛ اسلام مىگويد، امر الهى بر ما واجب مىكند كه نگذاريم بسوزد. بلكه اين كار، اوجب واجبات است، طبق آن روايت كه فرمود: «اِنَّ الاَْمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْىَ عَنِ الْمُنْكَرِ ... فَريضَةٌ عَظيمَةٌ بِها تُقامُ الْفَرائِض»1مهم ترين وظيفه اى كه خدا بر بندگانش واجب كرده است، امر به معروف است. «بها تقام الفرايض،» اگر امر به معروف و نهى از منكر اجرا نشود، ساير فرايض هم ترك خواهد شد، بقاى ساير فرايض در جامعه، در گرو اين است كه امر به معروف و نهى از منكر اجرا شود. اگر در جامعه به امر به معروف عمل شد به ساير واجبات هم عمل خواهد شد، و اگر امر به معروف ترك شد، بقيه واجبات هم ترك مىشود. پس براى اين كه آمر به معروف بتواند به ديگرى به زبان گوشزد كند و بعد عملا جلوى او را بگيرد، بايد نسبت به او نوعى ولايت داشته باشد. يعنى قانون بايد به او يك تسلط قانونى بدهد كه بتواند جلوى او را بگيرد. اين نوعى ولايت است، شايد منظور خداوند كه مىفرمايد:«وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اُولِياءُ بَعْض» اين است كه خداى متعال چنين ولايتى را به مسلمانان داده است كه نسبت به همديگر بتوانند امر به معروف و نهى از منكر كنند.
معناى ديگرى كه مىتوان براى ولايت ذكر كرد همان معناى معروف «دوستى» است. يعنى چون مؤمنان و مؤمنات نسبت به همديگر محبت دارند، يكديگر را دوست دارند، و دلسوز همديگر هستند، لذا نمىخواهند به گناه مبتلا شوند، نمىخواهند كارى بكنند و راهى بروند كه نهايت آن، عذاب ابدى هست. آن محبت حاكم بر مؤمنان و مؤمنات ايجاب مىكند كه امر به معروف و نهى از منكر در ميان آن ها وجود داشته باشد.
شايد در اين آيه از هر دو معنا بتوان استفاده كرد.
اما وقتى خداوند در مقابل مؤمنان صحبت از منافقان مىكند، مىفرمايد:«اَلْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُم مِنْ بَعْض»و نمىفرمايد:«بَعْضُهُمْ اُولِياءُ بَعْض» و به جاى «يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ،» مىگويد: «يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ» در اين جا چند سؤال مطرح است كه در حد توان و ظرفيت، به بررسى آن مىپردازيم.
[1]
تهذيب الاصول، ج 6، ص 181، روايت 21، باب 22.
چرا قرآن در مقابل مؤمنان تعبير منافقان را آورده است؟
پرسشى كه در اين جا مطرح مىشود اين است كه چرا خداوند در مقابل مؤمنان نمىفرمايد «الكافرون و الكافرات»؟ چرا در مقابل «و المؤمنون و المؤمنات يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر،» تعبير «الكافرون والكافرات، يأمرون بالمنكر و ينهون عن المعروف،» را نياورده است؟
در جواب اين سؤال مىتوان گفت: زيرا منافقان كسانى هستند كه در جامعه اسلامى زندگى مىكنند و تظاهر به ايمان دارند و در ظاهر، تمامى ارزش هاى اسلامى را پذيرفته اند اما به هيچ يك از باورهاى دينى اعتقاد قلبى ندارند. در ظاهر با مسلمان ها همراهى مىكنند ولى در پنهان با آنان دشمنى دارند، و در هر زمان مناسبى كه بتوانند به مسلمان ها ضربه مىزنند.
بر خلاف كافران كه در جامعه اسلامى نيستند، و اگر هم در ميان آن ها زندگى كنند به صورت علنى مواضع خود را عليه ارزش هاى اسلامى اعلام مىكنند. لذا مسلمانان آن ها را مىشناسند و مرزى ميان خود و آن ها دارند. زيرا در جامعه كفر همه كافر هستند و علناً ارزش هاى اسلامى را قبول ندارند و منكر مىشوند. لذا لزومى ندارد كسى تظاهر به ايمان كند.
بنابراين، منافقان در جامعه اسلامى رسوخ مىكنند و به ارزش هاى اسلامى اعتراف دارند و تظاهر به ايمان مىكنند؛ اما دين مردم را نشانه مىروند و به هر مكر وحيله اى دست مىزنند تا مردم را از دين جدا كنند. لذا خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: «اَلْمُنافِقُونَ وَالْمُنافِقاتُ،» يعنى مؤمنان بايد مواظب دين خود باشند، منافقانى درون جامعه اسلامى هستند، كه امر به منكر و نهى از معروف مىكنند.
ولايت مؤمنان بر يكديگر
خداوند درباره مؤمنان فرمود: «المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض،» ولى در باره منافقان مىفرمايد: «المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض،» چرا خداوند فرمود برخى از مؤمنان بر برخى ديگر تولّى دارند ولى منافقان همه يكپارچه هستند؟
اين مسأله را از دو جهت مىتوان بررسى كرد. اگر «بعضهم اولياء بعض» را به معناى ولايت بگيريم، يعنى مؤمنان نسبت به همديگر ولايت دارند. براى اين كه مؤمنان بتوانند بر يكديگر امر و نهى كنند، بايد يك مجوز قانونى و تسلط قانونى، داشته باشند. لذا خداوند مىفرمايد
مؤمنان بر يكديگر ولايت دارند. پس خداوند يك ولايت، و قدرت قانونى براى آن ها جعل كرده است تا بتوانند در كار يكديگر دخالت و نظارت كنند، و اين امر و نهى را به خوبى انجام دهند.
اما در مورد منافقان كه مىخواهند به وسيله «امر به منكر» و «نهى از معروف» دين را از مردم بگيرند، و به اصل دين حمله كنند، آن ها ديگر احتياج به ولايتى ندارند. زيرا ولايت يك حق قانونى است، و قانون در هيچ جامعه اى امر به منكر را تجويز نمىكند.
اما اگر «بعضهم اولياء بعض» به معنى دوستى و محبت باشد، يعنى برخى از مؤمنان دوست برخى ديگر هستند و نسبت به هم محبت دارند؛ لذا وقتى مىبينند ضرر و زيانى متوجه برادر مؤمنى مىشود، نگران مىشوند و سعى مىكنند او را متوجه اين ضرر كنند. مؤمنان به دليل اين كه نسبت به همديگر محبت دارند، لذا به يكديگر امر و نهى مىكنند. مؤمنان نمىخواهد رفيق و برادر و خواهر ايمانى آن ها، در آتش جهنم بسوزد.
اما منافقان مانند مؤمنان دلداده يكديگر نيستند. هر كدام از آن ها به فكر منفعت خود مىباشد،«تَحْسَبُهُمْ جَمِيعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّىَ»1خداوند در قرآن كريم مىفرمايد شما منافقان را در يك جبهه مشترك مىبينيد كه جمع شدند، و با هم كار مىكنند. در ظاهر بين آن ها اجتماع و هماهنگى و اشتراك و مشاركت است، اما دل هاى آن ها از هم پراكنده است. اين ها در دل خود مِهر و محبتى نسبت به هم ندارند. اگر منافع شخصى آن ها تأمين نشود حتى يكديگر را ترور مىكنند. چون هر كسى به فكر منافع خود مىباشد. اگر اجتماعى را هم تشكيل مىدهند، و يا در برخى از كارها با هم مشاركتى داردند، به خاطر اين است كه دامى براى تأمين منافع خود گسترانده باشند. اگر در اين اجتماع و مشاركت تزاحمى پيدا كنند و منافع شخصى آن ها به خطر بيافتد، همه چيز تمام مىشود و كنار مىرود. بنابر اين منافقان نسبت به يكديگر، محبتى ندارند.
پس بر اساس مطالب فوق مىتوان چنين نتيجه گرفت كه منافقان نسبت به هم محبتى ندارند. و همچنين قدرت قانونى هم براى امر و نهى، ندارند. اما مؤمنان هم نسبت به هم محبت دارند؛ لذا نسبت به يكديگر دلسوزند و يكديگر را امر و نهى مىكنند؛ زيرا نمىخواهند برادر و خواهر ايمانى آن ها در جهنم بسوزد. و همچنين خدا چنين قدرت قانونى براى امر به معروف و
[1]حشر، 14.
نهى از منكر به آن ها داده است. پس آنان نسبت به هم ولايت دارند. نكته ديگر اين كه در مورد مؤمنان مىفرمايد:«وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اُولِياءُ بَعْض» و بعد مىفرمايد: «يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ» اين است كه مؤمنان يكديگر را دوست دارند و نسبت به هم ولايت دارند. ولى در مورد منافقان تعبير اولياء نمىآورد، بلكه تعبير«بَعْضُهُم مِنْ بَعْض»آورده مىشود؛ زيرا مىخواهد بگويد منافقان در «امر به منكر» خود، با هم وابستگى دارند و همكارى مىكنند و اشتراك و اجتماعشان در باطل است.
چگونه در جامعه اسلامى امر به منكر و نهى از معروف امكان دارد؟
سؤال معماگونه اى كه اين جا مطرح مىشود اين است كه چگونه در يك جامعه، افرادى هستند كه به كار بد و منكر امر مىكنند؟ زيرا در هر جامعه اى، منكر به معناى زشت و بد است. چگونه مردمى در يك جامعه پيدا مىشوند و به زشتى ها امر مىكنند؟ در جامعه اسلامى كه همه به ارزش هاى اسلامى اعتراف دارند و تظاهر به ايمان مىكنند چگونه افرادى مىآيند و به منكر امر مىكنند؟ چگونه در جامعه اسلامى كسانى جرأت پيدا مىكنند، به افراد جامعه دستور بدهند، كه كار بد بكنيد. و حتماً اين افراد هدفى را تعقيب مىكنند و مطمئن هستند كه وقتى اين حرف را مىزنند، كسى هم از آن ها تبعيت مىكند. زيرا اگر قرار باشد آن ها بگويند كار زشت بكنيد، برويد دزدى كنيد، فسق و فجور بكنيد كسى هم به آن ها گوش ندهد، آن ها چه داعى دارند «امر به منكر» كنند؟ لابد اين امر و نهى اى كه مىكنند، اثرى در جامعه دارد كه آن ها اين همه تلاش مىكنند و مىخواهند منكر در جامعه تحقق پيدا كند. پس سؤال معما گونه اين است كه چه طور در جامعه اسلامى كسانى پيدا مىشوند كه به كار زشت امر مىكنند، و اين امر آن ها مؤثر هم واقع مىشود؟ چرا اين كار را مىكنند؟ و چرا مردم مىپذيرند؟
در اين جا بايد بررسى كنيم كه منظور از معروف و منكر چه مىتواند باشد. اگر منظور از منكر ـ به اصطلاح طلبگى ـ منكر به حمل اوّلى باشد، يعنى كسى بيايد در جامعه به مردم بگويد، بياييد كار بد بكنيد، كار خوب نكنيد، احتمال اين كه چنين كارى از يك عاقل سر بزند و اين گونه امر به منكر بكند و تأثيرى هم در مردم داشته باشد، نزديك به صفر است. زيرا مردم همه ارزش ها را باور دارند و اجازه نمىدهند كسى بيايد و آشكارا بگويد كه كار بد ـ به مفهوم حمل اولى ذاتى ـ ، بكنيد. مسلماً مراد قرآن از اين كه مىگويد منافقان امر به منكر
مىكنند، منكر به مفهوم حمل اولى ذاتى، نيست. بلكه مراد اين است كه منافقان به مصاديق معروف و منكر امر و نهى مىكنند. يعنى اين كه به چيزى امر مىكنند كه مصداق منكر است، نه مفهوم منكر. آن ها مردم را به كارهايى دعوت مىكنند كه در واقع منكر است، منتها اين مصاديق منكر را به عنوان معروف و كارهاى خوب معرّفى مىكنند.
منافقان با سوء استفاده از مفاهيم و با استفاده از روش هاى مغالطى و روش هاى تبليغى غلط و شيطانى مردم را به منكر امر مىكنند. آن ها نخست زمينه اى را فراهم مىكنند كه يك سرى از كارها «خوب» وانمود شود؛ و مردم چنين تلقى كنند كه اين كارها خوب است. بعد به مردم مىگويند كه اين كارهاى خوب را ـ كه در واقع همان مصاديق كارهاى زشت و بد است ـ انجام بدهيد. و از طرف ديگر روى يك سرى از كارهاى خوب آنچنان تبليغ مىكنند كه وانمود مىشود اين كار بد است. بعد به مردم مىگويند كه اين كارهاى بد را ـ كه در واقع همان مصاديق كارهاى خوب است ـ انجام ندهيد. اين گونه نيست كه به طور مستقيم بيايند و به مردم بگويند كار بد بكنيد. اين مسلّم است كه هيچ عاقلى، چنين حرفى نمىزند، و هيچ عاقلى به چنين حرفى گوش نمىدهد. پس آن ها مصاديقى از افعال منكر را به نام خوب به مردم معرفى مىكنند، و آن گاه مىگويند انجام دهيد.
سؤالى كه اين جا مطرح مىشود اين است كه چگونه مىشود معروف را به عنوان منكر و منكر را به عنوان معروف به مردم معرفى كرد؟ بحمدالله در جامعه اى كه ما اكنون در آن زندگى مىكنيم، مصاديق فراوانى يافت مىشود؛ ما نبايد تعجب كنيم، زيرا ريشه هاى نفاق و شاخه هايى از آن هنوز در كشور ما وجود دارد، كه اين كار را مىكنند.
براى اين كه بحث روشن شود چند مثال كوچك مىآوريم. سابقاً در جامعه ما براى خانم ها يك مفهوم ارزشى وجود داشت به نام «حيا». همه خوب مىدانيم يكى از صفات خوب براى زن ها حيا است. البته حيا براى مردها هم خوب است، ولى براى خانم ها يكى از صفات برجسته است. و قرآن هم يكى از واژه هايى كه به كار مىبرد و از آن تعريف مىكند همين واژه حياء و استحياء است. و حتى در داستان دختران شعيب كه از طرف پدر خود آمده بودند پيش حضرت موسى كه او را به منزل دعوت كنند، مىگويد«فَجَاءَتْهُ اِحْداهُمَا تَمْشِى عَلى اسْتِحْيَاء قالَت إِنَّ اَبِى يَدْعُوكَ»؛1يكى از دختران با يك حالت حياء و شرم آمد پيش موسى، خيلى آرام و در
[1]قصص، 25.
حالى كه سر بزير انداخته بود، گفت پدرم تو را دعوت مىكند كه مزد زحمتى كه كشيدى به تو بدهد،«تَمْشِى عَلى اسْتِحْيَاء»خداوند اين حيا را با يك زبان مدح آميزى بيان مىكند و مىگويد كه با حالت شرم و حيا آمد پيش حضرت موسى(عليه السلام). خوب اين حيا در فرهنگ ما جاى خود را دارد. منافقان مىآيند، مىگويند اين شرم و حيا از همان خجالت است. اين كه زن حيا دارد يعنى خجالتى است. و انسان خجالتى در دنيا هيچ كار نمىتواند انجام بدهد. لذا انسان خجالتى يك انسان بى عُرضه است. و علم روان شناسى مىگويد خجالت كشيدن بد است. اگر دخترى از يك پسرى خجالت بكشد، اين بد است. زيرا نمىتواند خواسته خود را براى او بيان كند و حق خود را از او بگيرد. پس دختر نبايد از پسر خجالت بكشد. اين كه مردم مىگويند انسان بايد شرم داشته باشد، دختر در مقابل مرد نامحرم، نبايد خيلى پررويى كند، بى خود مىگويند؛ و اين اشتباه است. دختر بايد پر رو باشد، بتواند در مقابل ديگران حرف خود را بزند، كار خود را انجام بدهد، بايد از خود دفاع كند. و حتى نمونه تاريخى از اهل بيت عصمت هم مانند حركت حضرت زينب(عليه السلام)مىآورند. بله اين كه دختر بايد از خود دفاع كند، بتواند وظيفه شرعى خود را انجام دهد، بتواند سخنرانى كند آن طور كه حضرت زينب(عليه السلام)سخنرانى كرد، اين ها همه نقطه هاى مثبتى است. اما دخترى كه هنوز ازدواج نكرده، بايد مقابل يك مرد بيگانه احساس شرم داشته باشد. اين هم يك ارزش است. منافقان اين دو تا را با هم قاطى مىكنند، مىگويند حياداشتن يعنى خجالتى بودن، خجالتى بودن هم يعنى بى عُرضه بودن. پس براى اين كه انسان خجالتى نباشد بايد شرم و حيا را كنار گذارد. براى اين كه پررويى بين بچه ها ملكه بشود بايد دختر و پسر با هم معاشرت داشته باشند. ديگر حدى هم براى اين معاشرت ها نبايد در نظر گرفت. در برنامه هاى چهارشنبه سورى بروند با هم برقصند، تا خجالتى بار نيايند. پس منافقان اول معاشرت پسر و دختر را به صورت يك امر فرهنگى جلوه مىدهند و روى آن كار مىكنند، و مىگويند كه مفهوم حيا از قبيل خجالت و بى عرضگى است، و اين را بايد برداشت. راه رسيدن به اين هم معاشرت پسر و دختر است. بعد مىگويند پس دختر و پسر را آزاد بگذاريد تا با هم بروند معاشرت كنند. اين جا «يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ» مصداق مىيابد. حتى اگر منافقان بتوانند، در دستگاه حكومتى نفوذ مىكنند و از سوى بعضى دستگاه ها بر منكر سفارش مىكنند؛ مثلاً مىگويند براى زنده نگه داشتن فرهنگ بايد جشن چهارشنبه سورى را راه بيندازيم. و لو اين جشن سنت كفر است؛ ولو هزار جور ضرر براى
جامعه داشته باشد. حتى ممكن است براى اشاعه آن از بودجه بيت المال پول هم بدهند. منافقان هرگز نمىآيند بگويند كار بد كنيد، ابتدا زمينه اى را فراهم مىكنند و به مردم چنين وانمود مىكنند كه اين خوب است، آن وقت «يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ» يا زمينه فرهنگى را فراهم مىكنند كه فلان كار معروف بد است، آن وقت «يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ» و اين كار احتياج به نفاق دارد، نه كفر. كافر آنچه مىخواهد مستقيم مىگويد. اين كه خداوند فرمود «المنافقون و المنافقات»، و نفرمود «الكافرون و الكافرات» به اين جهت كه اين كار از نفاق بر مىآيد، بايد وانمود كند كه ما هم اسلام را دوست داريم به احكام اسلام معتقديم، بايد كار خوب انجام داد، اما حيا كار خوبى نيست؛ زيرا باعث خجالتى شدن مىشود و اين بد است و بدها را بايد كنار بگذاريم. بنابر اين حيا از اسلام نيست. يا ـ دست كم ـ قرائت ما از اسلام اين نيست. در قرائت قديمىها از دين مىگفتند كه اسلام حيا و شرم را دوست دارد، قرائت جديدى ها از اسلام اين است كه حيا بسيار چيز بدى است.
پس تا زمينه فرهنگى در جامعه پيدا نشود، امر به منكر معنا پيدا نمىكند. و از طرفى مفاهيم و ارزش هايى را مطرح و ترويج مىكنند كه در جامعه، ديگر جايى براى امر به معروف باقى نماند. يعنى آنچنان در مقالات، در روزنامه ها، و در سخنرانى ها و رسانه هاى مختلف به مردم القا مىكنند كه دخالت كردن در امور اعتقادى و ارزشى و اخلاقى ديگران فضولى است و فضولى هم كار بدى است كه ديگر اگر به يك كسى گفتند چرا نماز نخواندى؟ مىگويد به تو چه! شما چه حق داريد در كار ديگران فضولى كنيد؟ يا اين كه مىروند در پارك و مشروب مىخورند، مست مىشوند و با شيشه مشروب به جان هم مىافتند، تو چه حق دارى مىگويى نكن؟! اين فضولى است. چرا ما در كار ديگران فضولى كنيم؟ پس اول زمينه فرهنگى آن را فراهم مىكنند، كه اين ها فضولى است، و فضولى بد است. آن وقت «يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ» و كار به آن جا مىرسد كه ارزش ها جاى خود را با ضدارزش ها عوض مىكنند. واى بر كسانى كه چنين شرايطى را در جامعه ما فراهم كردند و هنوز درصدد اين هستند كه آن را گسترش بدهند و ارزش هاى اسلامى را به كلى از جامعه محو كنند.