بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 49

زمينه هاى قيام عاشورا(1)

ـ پيشينه تاريخى واقعه عاشورا

ـ زمينه هاى اجتماعى انحراف جامعه

ـ عوامل انحراف جامعه

ـ راه مقابله با سياست هاى شيطانى


صفحه 50

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 51

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمدللّه ربّ العالمين، والصّلوة والسّلام على سيّد الانبياء والمرسلين، أبى القاسم محمّد وعلى آله الطيبين الطاهرين المعصومين. اللّهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه وعلى آبائه فى هذه الساعة وفى كل ساعة ولياً وحافظاً وقائداً وناصراً ودليلا وعيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً وتمتعه فيهاً طويلا. السلام عليك يا ابا عبد اللّه وعلى الارواح التى حلّت بفنائك.

فرارسيدن ايام سوگوارى سالار شهيدان ابى عبد الله الحسين(عليه السلام)را به پيشگاه ولىّ عصر ارواحنا فداه، مقام معظّم رهبرى، مراجع تقليد و همه شيفتگان مكتب اهل بيت(عليهم السلام)تسليت عرض مى‌كنيم و از خداى متعال درخواست مى‌كنيم كه در دنيا و آخرت دست ما را از دامان آن حضرت كوتاه نفرمايد.

شب هاى گذشته چند سؤال مطرح شد و هدف اين بود كه اين گونه سؤال ها را كه به طور طبيعى براى نوجوانان مطرح مى‌شود، در حدّ توان و با بيانى نسبتاً روشن و قابل فهم عرضه كنيم تا خدمتى به فرهنگ عاشورا كرده باشيم. البته جواب اين سؤال ها براى همه ما به صورت اجمال ثابت است. اما در مقام بحث و گفتگو، شايد براى نوجوانان به صورت تفصيلى مشخص نباشد.

سؤال اين بود كه چرا بايد براى سيدالشهداء(عليه السلام)عزادارى كنيم؟ و بعد اين سؤال مطرح شد كه چرا در ميان ائمه اطهار(عليهم السلام)بيش تر توجهات به سيدالشهداء(عليه السلام)معطوف است و عمده عزادارى ها براى ايشان و به نام آن حضرت انجام مى‌شود؟ و چرا در روايات براى سيدالشهداء(عليه السلام)ويژگى هاى خاصى ذكر شده است؟ و چرا اين توجهات و عزادارى ها در فرهنگ شيعه جايگاه خاصى را به خود اختصاص داده است؟ در اين زمينه، مطالبى عرض شد.


صفحه 52

وقتى سؤال عميق تر بررسى شود طبعاً اين پرسش مطرح مى‌شود كه چرا بايد شرايطى پيش بيايد كه على رغم آن كه زمان زيادى از رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نگذشته بود، نوه عزيز او به اين صورت فجيع به شهادت برسد؛ به صورتى كه اگر نگوييم در تاريخ بى نظير است، مى‌توان گفت بسيار كم نظير است. شايد بخشى از حوادث آن را بتوان در تاريخ يافت، اما نمونه اى از حوادث كربلا را به صورت يكجا در هيچ موردى نمى‌توان ديد. در تاريخ، نمونه اين مجموعه مصيبت ها را كه در ظرف چند روز پى در پى اتفاق افتاده باشد، سراغ نداريم. البته ما از تاريخ تمام كشورهاى عالم اطلاع نداريم، اما به اندازه اى كه شنيده ايم و نقل كرده اند اين گونه حادثه اى را با اين خصوصيات نمى‌توان يافت.

به هر حال وضع بسيار فجيعى بود. حتى اگر ما فرض كنيم بسيارى از مطالب نقل شده در كتاب هاى مقتل و آنچه مرثيه خوان ها مى‌گويند، چندان اعتبار و سندى نداشته باشد البته كسانى كه با تاريخ و مقتل آشنايى دارند، مى‌دانند كه ممكن است بسيارى از اين مطالب واقع شده باشد. اما يك سرى قطعيات وجود دارد كه جاى هيچ شك و ترديدى در آن ها نيست. اگر فقط به همان موارد قطعى هم توجه كنيم مى‌بينيم بسيار رفتارهاى قساوت آميز، بى رحمانه، دور از انصاف، دور از انسانيت و حتى دور از خوى عربى انجام شده است. آخر عرب ها در ميان اقوام دنيا ويژگى هايى را به خود اختصاص مى‌دهند و به آن مى‌بالند و آن ها را از صفات برتر خود مى‌دانند و كمابيش نيز اين طور است. مثلاً مهمان نوازى براى عرب ها يك صفت شناخته شده و ثابت است. اين صفت از قديم براى عرب ها شناخته شده بود و حالا هم همين طور است. صفت ممتاز و خوى پسنديده اى است كه اعراب دارند. البته بسيارى از مردمان ديگر هم كه به صورت قبيله اى و ايل نشينى زندگى مى‌كنند اين صفت را دارند. امّا شايد در عرب ها از قديم اين صفت برجسته تر بوده است. اگر كسى بر عربى وارد شود و چيزى از او نخورد، نياشامد، تناول نكند، اين به منزله جنگ با او تلقّى مى‌شود. آن قدر پذيرايى از مهمان را لازم مى‌دانند كه اگر كسى بر آن ها وارد شود، حتماً بايد چيزى تناول كند. با توجه به اين صفت عرب، آن ها از يك گروه مهمان با دوازده هزار نامه دعوت مى‌كنند، ولى حتى از دادن يك جرعه آب به طفل شش ماهه آن ها امتناع مى‌كنند. اين قساوت را در كجاى تاريخ مى‌توان يافت؟

چرا اين مصيبت ها اتفاق افتاد؟ چطور شد كه اين حادثه عظيم، اين مسائل غير قابل


صفحه 53

وصف و غير قابل هضم كه تصوّر آن مشكل است و انسان به سختى مى‌تواند باور كند كه چنين چيزهايى واقع شده باشد، اتفاق افتاد؟ البته اين سؤال براى هر كسى ممكن است مطرح شود، طبعاً براى نوجوانى كه تازه با اين مسائل آشنا مى‌شود، بصورت جدى تر مطرح مى‌شود، كه چرا اين گونه شد؟ آيا عدّه اى دشمنان كافر از خارج مرزهاى اسلامى اين حوادث را آفريدند؟ آيا آن ها كه با فرزندان پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)به اين صورت برخورد كردند، از كفار، از مشركين يا از مذاهب ديگر بودند؟ يهودى بودند يا نصرانى بودند؟

تاريخ مى‌گويد خير، چنين چيزى نبود. هيچ كس تا حالا نگفته است كه يهوديان آمدند حادثه كربلا را آفريدند، با اين كه قرآن مى‌فرمايد: «أَشَدُّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذينَ آمَنُوا الْيَهُود»1؛ ولى هيچ كس نگفته است كه اين حادثه را يهوديان ايجاد كردند و قاتلان سيدالشهداء(عليه السلام)يهودى بودند، هيچ كس نگفته است كه قاتلان سيدالشهداء(عليه السلام)نصرانى بودند، هيچ كس نگفته است كه قاتلان سيدالشهداء(عليه السلام)زرتشتى بودند و هيچ كس نگفته است كه قاتلان سيدالشهداء(عليه السلام)مشرك بودند. چطور شد كه مسلمان ها خودشان اقدام به چنين كار پستى كردند، يك چنين گناه بزرگى و يك چنين جنايت نابخشودنى را مرتكب شدند؟

سؤال بسيار مهم و بجايى است، و جا دارد كه جوابى روشن و تفصيلى به آن داده شود. به عنوان مقدمه براى رسيدن به جواب كامل، بايد حداقل تاريخ صدر اسلام از زمان ظهور پيامبر(صلى الله عليه وآله)و سپس زمان خلفا را مرور كنيم و براى اين كه به جواب روشن و قانع كننده اى برسيم بايد آن تاريخ را به صورت تحليلى بررسى كنيم. ولى اين بررسى تحليلى، در حدّ تخصّص بنده و در ظرفيت يك مجلس نيست. بنا بر اين بايد حداقل مرورى اجمالى به آن تاريخ بكنيم. كسانى كه مايل باشند مى‌توانند بيش تر تحقيق كنند.

پيشينه تاريخى واقعه عاشورا

در زمان ظهور و حيات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)در ميان مسلمانان كسانى بودند كه اسلام را چندان قبول نداشتند و به دلايلى از روى كراهت مسلمان شده بودند، و تظاهر به اسلام كرده بودند. در اين زمينه نيز در قرآن آياتى آمده و حتى سوره اى به نام «منافقون» داريم، و در موارد متعددى در اسلام صحبت از منافقان شده است كه اظهار ايمان مى‌كنند و دروغ مى‌گويند، و حتى بر

[1]مائده، 82.


صفحه 54

اظهار ايمان قسم مى‌خورند: «اِذا جائَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ اِنَّكَ لَرَسُولُ اللّهِ وَ اللّهُ يَعْلَمُ اِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللّهُ يَشْهَدُ اِنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُونَ»1، تا آخر سوره. و موارد فراوانى از آيات ديگر درباره وجود اين گروه در ميان مسلمانان و اين كه به صورت واقعى ايمان نياورده بودند. قرآن حتى آن كسانى را كه ايمان ضعيف و متزلزلى داشتند، نيز گاهى جزء منافقان به حساب مى‌آورد. مثلاً در يك جا در وصف آنان مى‌فرمايد: «... وَ اِذا قامُوا اِلى الصَّلوةِ قامُوا كُسالى يُراءُونَ النّاسَ وَ لايَذْكُرُونَ اللّهَ اِلاّ قَليلا»2، از اوصاف منافقان اين است كه با كسالت در نماز شركت مى‌كنند؛ در مسجد نماز مى‌خوانند اما كسل و بى حال هستند و از روى رياكارى است و در دل به خدا توجه نمى‌كنند مگر اندكى. به هر حال اين آيه نشان مى‌دهد كه مرتبه اى از توجه را داشته اند. شواهد زيادى هست كه قرآن كسانى را كه ايمان ضعيفى داشتند و ايمان آن ها به حد نصاب نمى‌رسيده نيز جزو منافقان حساب كرده است. البته الان در صدد بررسى مصاديق اين آيات نيستيم. گروهى از ايشان كسانى بودند كه بعد از فتح مكه مسلمان شدند و پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)على رغم دشمنى ها و كينه توزى هاى فراوانى كه كرده بودند دست محبت بر سر اين ها كشيد، و آنان را «طُلَقاء» يعنى «آزاد شدگان» ناميدند، بسيارى از بنى اميّه از اين ها هستند. آنان بعداً در بين مسلمانان بودند و با آن ها معاشرت و ازدواج داشتند. ولى بسيارى از ايشان ايمان واقعى نداشتند. نه تنها ايمان نداشتند، بلكه اصلا به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)حسد مى‌بردند: «أَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُم اللّهُ مِنْ فَضْلِه»3بعضى از اين افراد از قريش بودند، من را معذور بداريد كه بگويم چه كسانى! شواهدى وجود دارد كه وقتى نام پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)را در اذان مى‌شنيدند، ناراحت مى‌شدند. دو عشيره در قريش بودند كه حكم پسر عمو را داشتند. در مورد پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى‌گفتند اين پسر عمو را ببين، طفل يتيمى بود، در خانواده فقيرى بزرگ شد، حالا به جايى رسيده كه در كنار اسم خدا نام او را مى‌برند، و از اين وضعيت ناراحت مى‌شدند.

به هر حال بعضى از آنان بعد از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله)در حدود بيست و پنج سال به منصب هايى در جامعه اسلامى رسيدند تا بالاخره نوبت به حكومت اميرالمؤمنين(عليه السلام)رسيد. خوب، مى‌دانيد قبل از اين كه اميرالمؤمنين(عليه السلام)به حكومت ظاهرى برسد، معاويه در شام از

[1]منافقون، 1.[2]نساء، 142.[3]نساء، 54.


صفحه 55

طرف خليفه دوّم به عنوان يك عامل، يك والى يا به اصطلاح امروزى استاندار منصوب شده بود؛ و بعداً از طريق خليفه سوّم كاملا تأييد و تثبيت شد. حتى چون خويشاوندى با خليفه سوّم داشت اختيارات بيش ترى به او داده شد. لذا معاويه در شام دستگاهى براى خود فراهم كرده بود. شام از مدينه دور بود و جزء منطقه تحت نفوذ دولت روم به شمار مى‌رفت. مردم شام تازه مسلمان بودند. آنان بيش تر با رومى‌ها در تماس بودند و بسيارى از آن ها با هم ارتباط نزديك داشتند. مردم شام با توجه به منطقه جغرافيايى و حاكمى كه در طول ده ها سال بر آن ها حكومت كرده بود،آن قدر فرصت پيدا نكرده بودند كه معارف اسلامى را به صورت صحيح و كامل ياد بگيرند. معاويه هم چندان علاقه اى به اين كه آنان اسلام را به خوبى ياد بگيرند، نداشت. او مى‌خواست رياست و سلطنت كند؛ كارى نداشت به اين كه مردم ايمان داشته باشند يا نه. تا بالأخره بعد از اين كه اميرالمؤمنين(عليه السلام)به خلافت ظاهرى رسيدند، معاويه به بهانه اين كه على(عليه السلام)قاتل عثمان است شروع به شورش كرد و بناى جنگ با آن حضرت را گذاشت. من به طور خلاصه بيان مى‌كنم و فقط اشاره اى به نقطه هاى عطف تاريخ دارم.

معاويه مدتى را در جنگ با اميرالمؤمنين(عليه السلام)گذراند تا به كمك عمرو عاص و بعضى ديگر از خويشاوندان، دوستان، بستگان و بزرگان قريشِ قبل از اسلام، توانست با توطئه ها و نقشه ها و به كمك خوارج، جنگ صفين را به ضرر اميرالمؤمنين(عليه السلام)خاتمه دهد. در آن جنگ مسأله حكميّت را مطرح كردند و خلافت را به معاويه دادند و بالاخره اميرالمؤمنين(عليه السلام)به دست خوارج به شهادت رسيد.

بعد از آن حضرت، نوبت به امام حسن(عليه السلام)رسيد و امام حسن(عليه السلام)هم مدّت كوتاهى مبارزه اى را كه اميرالمؤمنين(عليه السلام)شروع كرده بودند، ادامه داد. پس از مدّتى، معاويه از زمينه هايى استفاده كرد و كارى كرد كه امام حسن(عليه السلام)مجبور به پذيرفتن صلح شد. از اين مقطع تا حدودى به وقايع نزديك مى‌شويم. از اين جا به بعد نقشه هايى كه معاويه مى‌كشد، بسيار ماهرانه است. اگر بخواهيم در آن دوران و دوران هاى گذشته چند سياستمدار نشان دهيم كه از انديشه مؤثرترى نسبت به طبقه متوسّط مردم برخوردار بودند، و در سياست شيطانى نبوغى داشتند، حتماً بايد معاويه را نيز جزو سياستمداران شيطانى به حساب آوريم. البته اين يك بررسى تحليلى است؛ اگر بخواهيم اين مطلب را تفصيلا از نظر تاريخى اثبات كنيم بايد اسناد و مدارك را بررسى كرد. اما تحليل اين است كه معاويه به اين نتيجه رسيد كه بايد از زمينه هايى


صفحه 56

به نفع حكومت و توسعه قلمرو سلطنت خود استفاده كند. اسم حكومت آن ها «خلافت» بود، امّا در واقع مثل روم و فارس حكومت سلطنتى بود. اصلا آن ها آرزوى كسرى و قيصر شدن و برپايى چنين سلطنتى را داشتند. آنان براى برقرارى و ادامه حكومت خود در جامعه آن روز زمينه هايى را يافتند كه مى‌توانستند از آنها بهره بردارى كنند.

زمينه هاى اجتماعى انحراف جامعه

1. سطح فرهنگى جامعه؛اوّلين زمينه، سطح نازل فرهنگى مردم بود. درست است كه چند دهه از اسلام و گسترش اسلام گذشته بود، اما ارتقاء فرهنگى چيزى نيست كه به اين سادگى و سرعت از مدينه تا اقصى نقاط شام گسترش يابد و در اذهان مردم نفوذ پيدا كند. اين كه همه كاملا با فرهنگ اسلامى تربيت شوند و سطح معرفت آن ها بالا رود به اين سادگى ها تحقق يافتنى نيست. مخصوصاً وقتى حكومت منطقه در دست كسى مثل معاويه باشد. به هر حال، يكى از زمينه هايى كه معاويه روى آن حساب مى‌كرد، نازل بودن سطح فرهنگ جامعه بود.

2. روح زندگى قبيله اى؛يكى ديگر از زمينه هاى مورد استفاده معاويه اين بود كه روح زندگى قبيله اى در زمينه فرهنگى چنين اقتضا مى‌كرد كه اگر رئيس قبيله در كارى پيشقدم مى‌شد، همه افراد قبيله و دست كم اكثريّت به راحتى به دنبال او راه مى‌افتادند. اين روحيه، هم در جهت مثبت و هم در جهت منفى نمونه هاى فراوانى دارد. اگر رئيس قبيله اى به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)ايمان مى‌آورد، به سادگى و بدون هيچ مقاومتى ساير افراد قبيله همه مسلمان مى‌شدند؛ و اگر رئيس قبيله مرتد مى‌شد، همچنان كه بعد از رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)اتفاق افتاد، به راحتى افراد قبيله هم به دنبال او از اسلام برمى‌گشتند. اين تبعيت افراد قبيله از رئيس خود از زمينه هايى بود كه معاويه روى آن حساب مى‌كرد و از آن بهره بردارى مى‌كرد.

3. ضعف ايمان؛زمينه ديگر، ضعف ايمان مردم بود. به خصوص در منطقه شام كه مردم فاقد مربيان دينى بودند، اين ضعف بيش تر مشهود بود. حتى در خود مدينه كه مردم زير نظر پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)تربيت شده بودند و هنوز مدتى از وفات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نگذشته بود، داستان غدير را فراموش كردند، چه رسد به مردم شام در آن روزگار كه داستان هاى عجيبى درباره نادانى و جهالتشان در تاريخ ثبت شده است. اين ها زمينه هايى بود كه معاويه از آن استفاده مى‌كرد: