وصف و غير قابل هضم كه تصوّر آن مشكل است و انسان به سختى مىتواند باور كند كه چنين چيزهايى واقع شده باشد، اتفاق افتاد؟ البته اين سؤال براى هر كسى ممكن است مطرح شود، طبعاً براى نوجوانى كه تازه با اين مسائل آشنا مىشود، بصورت جدى تر مطرح مىشود، كه چرا اين گونه شد؟ آيا عدّه اى دشمنان كافر از خارج مرزهاى اسلامى اين حوادث را آفريدند؟ آيا آن ها كه با فرزندان پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)به اين صورت برخورد كردند، از كفار، از مشركين يا از مذاهب ديگر بودند؟ يهودى بودند يا نصرانى بودند؟
تاريخ مىگويد خير، چنين چيزى نبود. هيچ كس تا حالا نگفته است كه يهوديان آمدند حادثه كربلا را آفريدند، با اين كه قرآن مىفرمايد: «أَشَدُّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذينَ آمَنُوا الْيَهُود»1؛ ولى هيچ كس نگفته است كه اين حادثه را يهوديان ايجاد كردند و قاتلان سيدالشهداء(عليه السلام)يهودى بودند، هيچ كس نگفته است كه قاتلان سيدالشهداء(عليه السلام)نصرانى بودند، هيچ كس نگفته است كه قاتلان سيدالشهداء(عليه السلام)زرتشتى بودند و هيچ كس نگفته است كه قاتلان سيدالشهداء(عليه السلام)مشرك بودند. چطور شد كه مسلمان ها خودشان اقدام به چنين كار پستى كردند، يك چنين گناه بزرگى و يك چنين جنايت نابخشودنى را مرتكب شدند؟
سؤال بسيار مهم و بجايى است، و جا دارد كه جوابى روشن و تفصيلى به آن داده شود. به عنوان مقدمه براى رسيدن به جواب كامل، بايد حداقل تاريخ صدر اسلام از زمان ظهور پيامبر(صلى الله عليه وآله)و سپس زمان خلفا را مرور كنيم و براى اين كه به جواب روشن و قانع كننده اى برسيم بايد آن تاريخ را به صورت تحليلى بررسى كنيم. ولى اين بررسى تحليلى، در حدّ تخصّص بنده و در ظرفيت يك مجلس نيست. بنا بر اين بايد حداقل مرورى اجمالى به آن تاريخ بكنيم. كسانى كه مايل باشند مىتوانند بيش تر تحقيق كنند.
پيشينه تاريخى واقعه عاشورا
در زمان ظهور و حيات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)در ميان مسلمانان كسانى بودند كه اسلام را چندان قبول نداشتند و به دلايلى از روى كراهت مسلمان شده بودند، و تظاهر به اسلام كرده بودند. در اين زمينه نيز در قرآن آياتى آمده و حتى سوره اى به نام «منافقون» داريم، و در موارد متعددى در اسلام صحبت از منافقان شده است كه اظهار ايمان مىكنند و دروغ مىگويند، و حتى بر
[1]مائده، 82.
اظهار ايمان قسم مىخورند: «اِذا جائَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ اِنَّكَ لَرَسُولُ اللّهِ وَ اللّهُ يَعْلَمُ اِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللّهُ يَشْهَدُ اِنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُونَ»1، تا آخر سوره. و موارد فراوانى از آيات ديگر درباره وجود اين گروه در ميان مسلمانان و اين كه به صورت واقعى ايمان نياورده بودند. قرآن حتى آن كسانى را كه ايمان ضعيف و متزلزلى داشتند، نيز گاهى جزء منافقان به حساب مىآورد. مثلاً در يك جا در وصف آنان مىفرمايد: «... وَ اِذا قامُوا اِلى الصَّلوةِ قامُوا كُسالى يُراءُونَ النّاسَ وَ لايَذْكُرُونَ اللّهَ اِلاّ قَليلا»2، از اوصاف منافقان اين است كه با كسالت در نماز شركت مىكنند؛ در مسجد نماز مىخوانند اما كسل و بى حال هستند و از روى رياكارى است و در دل به خدا توجه نمىكنند مگر اندكى. به هر حال اين آيه نشان مىدهد كه مرتبه اى از توجه را داشته اند. شواهد زيادى هست كه قرآن كسانى را كه ايمان ضعيفى داشتند و ايمان آن ها به حد نصاب نمىرسيده نيز جزو منافقان حساب كرده است. البته الان در صدد بررسى مصاديق اين آيات نيستيم. گروهى از ايشان كسانى بودند كه بعد از فتح مكه مسلمان شدند و پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)على رغم دشمنى ها و كينه توزى هاى فراوانى كه كرده بودند دست محبت بر سر اين ها كشيد، و آنان را «طُلَقاء» يعنى «آزاد شدگان» ناميدند، بسيارى از بنى اميّه از اين ها هستند. آنان بعداً در بين مسلمانان بودند و با آن ها معاشرت و ازدواج داشتند. ولى بسيارى از ايشان ايمان واقعى نداشتند. نه تنها ايمان نداشتند، بلكه اصلا به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)حسد مىبردند: «أَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُم اللّهُ مِنْ فَضْلِه»3بعضى از اين افراد از قريش بودند، من را معذور بداريد كه بگويم چه كسانى! شواهدى وجود دارد كه وقتى نام پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)را در اذان مىشنيدند، ناراحت مىشدند. دو عشيره در قريش بودند كه حكم پسر عمو را داشتند. در مورد پيامبر(صلى الله عليه وآله)مىگفتند اين پسر عمو را ببين، طفل يتيمى بود، در خانواده فقيرى بزرگ شد، حالا به جايى رسيده كه در كنار اسم خدا نام او را مىبرند، و از اين وضعيت ناراحت مىشدند.
به هر حال بعضى از آنان بعد از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله)در حدود بيست و پنج سال به منصب هايى در جامعه اسلامى رسيدند تا بالاخره نوبت به حكومت اميرالمؤمنين(عليه السلام)رسيد. خوب، مىدانيد قبل از اين كه اميرالمؤمنين(عليه السلام)به حكومت ظاهرى برسد، معاويه در شام از
[1]منافقون، 1.[2]نساء، 142.[3]نساء، 54.
طرف خليفه دوّم به عنوان يك عامل، يك والى يا به اصطلاح امروزى استاندار منصوب شده بود؛ و بعداً از طريق خليفه سوّم كاملا تأييد و تثبيت شد. حتى چون خويشاوندى با خليفه سوّم داشت اختيارات بيش ترى به او داده شد. لذا معاويه در شام دستگاهى براى خود فراهم كرده بود. شام از مدينه دور بود و جزء منطقه تحت نفوذ دولت روم به شمار مىرفت. مردم شام تازه مسلمان بودند. آنان بيش تر با رومىها در تماس بودند و بسيارى از آن ها با هم ارتباط نزديك داشتند. مردم شام با توجه به منطقه جغرافيايى و حاكمى كه در طول ده ها سال بر آن ها حكومت كرده بود،آن قدر فرصت پيدا نكرده بودند كه معارف اسلامى را به صورت صحيح و كامل ياد بگيرند. معاويه هم چندان علاقه اى به اين كه آنان اسلام را به خوبى ياد بگيرند، نداشت. او مىخواست رياست و سلطنت كند؛ كارى نداشت به اين كه مردم ايمان داشته باشند يا نه. تا بالأخره بعد از اين كه اميرالمؤمنين(عليه السلام)به خلافت ظاهرى رسيدند، معاويه به بهانه اين كه على(عليه السلام)قاتل عثمان است شروع به شورش كرد و بناى جنگ با آن حضرت را گذاشت. من به طور خلاصه بيان مىكنم و فقط اشاره اى به نقطه هاى عطف تاريخ دارم.
معاويه مدتى را در جنگ با اميرالمؤمنين(عليه السلام)گذراند تا به كمك عمرو عاص و بعضى ديگر از خويشاوندان، دوستان، بستگان و بزرگان قريشِ قبل از اسلام، توانست با توطئه ها و نقشه ها و به كمك خوارج، جنگ صفين را به ضرر اميرالمؤمنين(عليه السلام)خاتمه دهد. در آن جنگ مسأله حكميّت را مطرح كردند و خلافت را به معاويه دادند و بالاخره اميرالمؤمنين(عليه السلام)به دست خوارج به شهادت رسيد.
بعد از آن حضرت، نوبت به امام حسن(عليه السلام)رسيد و امام حسن(عليه السلام)هم مدّت كوتاهى مبارزه اى را كه اميرالمؤمنين(عليه السلام)شروع كرده بودند، ادامه داد. پس از مدّتى، معاويه از زمينه هايى استفاده كرد و كارى كرد كه امام حسن(عليه السلام)مجبور به پذيرفتن صلح شد. از اين مقطع تا حدودى به وقايع نزديك مىشويم. از اين جا به بعد نقشه هايى كه معاويه مىكشد، بسيار ماهرانه است. اگر بخواهيم در آن دوران و دوران هاى گذشته چند سياستمدار نشان دهيم كه از انديشه مؤثرترى نسبت به طبقه متوسّط مردم برخوردار بودند، و در سياست شيطانى نبوغى داشتند، حتماً بايد معاويه را نيز جزو سياستمداران شيطانى به حساب آوريم. البته اين يك بررسى تحليلى است؛ اگر بخواهيم اين مطلب را تفصيلا از نظر تاريخى اثبات كنيم بايد اسناد و مدارك را بررسى كرد. اما تحليل اين است كه معاويه به اين نتيجه رسيد كه بايد از زمينه هايى
به نفع حكومت و توسعه قلمرو سلطنت خود استفاده كند. اسم حكومت آن ها «خلافت» بود، امّا در واقع مثل روم و فارس حكومت سلطنتى بود. اصلا آن ها آرزوى كسرى و قيصر شدن و برپايى چنين سلطنتى را داشتند. آنان براى برقرارى و ادامه حكومت خود در جامعه آن روز زمينه هايى را يافتند كه مىتوانستند از آنها بهره بردارى كنند.
زمينه هاى اجتماعى انحراف جامعه
1. سطح فرهنگى جامعه؛اوّلين زمينه، سطح نازل فرهنگى مردم بود. درست است كه چند دهه از اسلام و گسترش اسلام گذشته بود، اما ارتقاء فرهنگى چيزى نيست كه به اين سادگى و سرعت از مدينه تا اقصى نقاط شام گسترش يابد و در اذهان مردم نفوذ پيدا كند. اين كه همه كاملا با فرهنگ اسلامى تربيت شوند و سطح معرفت آن ها بالا رود به اين سادگى ها تحقق يافتنى نيست. مخصوصاً وقتى حكومت منطقه در دست كسى مثل معاويه باشد. به هر حال، يكى از زمينه هايى كه معاويه روى آن حساب مىكرد، نازل بودن سطح فرهنگ جامعه بود.
2. روح زندگى قبيله اى؛يكى ديگر از زمينه هاى مورد استفاده معاويه اين بود كه روح زندگى قبيله اى در زمينه فرهنگى چنين اقتضا مىكرد كه اگر رئيس قبيله در كارى پيشقدم مىشد، همه افراد قبيله و دست كم اكثريّت به راحتى به دنبال او راه مىافتادند. اين روحيه، هم در جهت مثبت و هم در جهت منفى نمونه هاى فراوانى دارد. اگر رئيس قبيله اى به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)ايمان مىآورد، به سادگى و بدون هيچ مقاومتى ساير افراد قبيله همه مسلمان مىشدند؛ و اگر رئيس قبيله مرتد مىشد، همچنان كه بعد از رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)اتفاق افتاد، به راحتى افراد قبيله هم به دنبال او از اسلام برمىگشتند. اين تبعيت افراد قبيله از رئيس خود از زمينه هايى بود كه معاويه روى آن حساب مىكرد و از آن بهره بردارى مىكرد.
3. ضعف ايمان؛زمينه ديگر، ضعف ايمان مردم بود. به خصوص در منطقه شام كه مردم فاقد مربيان دينى بودند، اين ضعف بيش تر مشهود بود. حتى در خود مدينه كه مردم زير نظر پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)تربيت شده بودند و هنوز مدتى از وفات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نگذشته بود، داستان غدير را فراموش كردند، چه رسد به مردم شام در آن روزگار كه داستان هاى عجيبى درباره نادانى و جهالتشان در تاريخ ثبت شده است. اين ها زمينه هايى بود كه معاويه از آن استفاده مىكرد:
جهالت مردم، نازل بودن سطح فرهنگ مردم، حاكم بودن روح قبيله اى. در اصطلاح به اين موارد «زمينه» مىگويند.
عوامل انحراف جامعه
امّا سه عامل هم وجود داشت كه معاويه از آن ها براى كار بر روى اين زمينه ها استفاده مىكرد. البته استفاده از اين عوامل چيز تازه اى نيست، امّا معاويه آن ها را خوب شناخت و به خوبى از آن ها بهره بردارى كرد. معمولاً همه سياستمداران دنيا از قديم الايّام تا جديدترين دوران در دنياى مدرن از همين سه عامل استفاده مىكرده و مىكنند.
1. تبليغات؛عامل اوّل تبليغات است كه همه سياستمداران سعى مىكنند به وسيله آن، افكار مردم را عوض كنند و به جهتى كه مىخواهند سوق دهند. از آن جا كه فرهنگ ها و جوامع فرق مىكنند، كيفيت به كار گرفتن عوامل تبليغاتى نيز فرق مىكند. آن روز عوامل تبليغاتى در درون جامعه اسلامى مسأله اومانيسم، پلوراليسم يا حقوق بشر امروزى نبود، كسى به اين حرف ها گوش نمىداد، اسلام حاكم بود. مردم به پيغمبر(صلى الله عليه وآله)و خدا معتقد بودند، قرائت هاى گوناگون از دين و حرف هايى از اين قبيل هم خريدار نداشت. ولى عوامل ديگرى بود كه مىتوانستند در تبليغات از آنها استفاده كنند.
از جمله ابزار تبليغاتى مورد استفاده در آن زمان، هنر و ادب، به ويژه شعر بود. شعر در ميان اعراب آن عصر جايگاه بسيار مهمى داشت. همه شما كم و بيش مىدانيد معاويه سعى مىكرد شعراى معروف و برجسته اى را به كار بگيرد تا اشعارى در مدح او و ذمّ مخالفانش بسرايند و در ميان مردم منتشر كنند. شايد يكى از برجسته ترين اين شاعران،اخفلنصرانى بود. شاعر بسيار ماهرى بود، و شاگردانى را براى اين كار تربيت مىكرد.
اما بين كسانى كه به اسلام بيش تر گرايش داشتند آنچه براى آن ها معتبر بود، قرآن و حديث بود. لذا معاويه سعى مىكرد كسانى را تقويت و تشويق كند كه حديث بسازند. ابوهريرة يكى از حديث سازان معروف است كه خود علماى اهل تسنن درباره او كتاب ها نوشته اند. احاديث عجيبى جعل مىكرد، و آن احاديث جعلى را به پيامبر(صلى الله عليه وآله)نسبت مىداد. مردم ساده لوح هم زود باور مىكردند. همين طور كسانى كه آن زمان به نام قُرّاء ناميده مىشدند. قارى بودن در آن زمان مقام مهمى بود، البته قرائت فقط اين نبود كه مثلاً با لحن يا با تجويد قرائت قرآن بكنند.
علماى بزرگ دين را در آن زمان قارى مىناميدند و ايشان كسانى بودند كه قرآن را به خوبى مىخواندند و آن را تفسير مىكردند، مفاهيم قرآن را تبيين مىكردند و غالباً حافظ قرآن بودند. معاويه به خصوص سه دسته قرّاء، شاعران و محدّثان، را به كار مىگرفت تا دستگاه تبليغات منسجم و همه جانبه اى را به نفع خود به راه اندازد.
2. تطميع؛عدّه اى را با استفاده از ابزار شعر، حديث و قرآن فريب مىداد، اما همه تحت تأثير اين تبليغات نبودند. رؤساى قبيله ها را بيش تر از راه تطميعِ دادن پست و مقام، هدايا، جوايز سنگين و كيسه هاى طلا فريب مىداد و آن ها را مجذوب خود مىكرد. يك سكه طلا امروز براى ما خيلى ارزش دارد، يك كيسه طلا، صد هزار دينار طلا و يا حتى يك ميليون دينار طلا چقدر ارزش دارد گفتن اين ارقام آسان است. هنگامى كه براى رئيس قبيله اى سكه هاى طلا را مىفرستاد، كم تر كسى بود كه در برابر آن سكه هاى طلا خاضع نشود. معاويه رؤساى قبايل را به اين وسيله مىخريد.
3. تهديد؛و بالأخره ساير مردم جامعه را هم با تهديد، مطيع خود مىكرد. كسانى كه مخالفت مىكردند، به محض اين كه به معاويه بد مىگفتند و انتقادى مىكردند، فوراً جلب مىشدند، آنان را كتك مىزدند، زندانى مىكردند، و در نهايت مىكشتند. معاويه خيلى راحت با اين سه عاملِ «تبليغ» به وسيله شعرا، محدّثين و قرّاء، و عامل «تطميع» نسبت به رؤساى قبايل و اشخاص سرشناس، و عامل «تهديد» نسبت به ساير مردم، و به كار گيرى اين ابزارها جامعه را به سوى اهداف شيطانى خود منحرف كرد.
معاويه جامعه شام را با اين سه عامل و در سايه زمينه هايى كه اشاره شد آن گونه كه مىخواست ساخت و اداره كرد. اين كار معاويه چه نتايجى داد؟ مردم چگونه تربيت شدند؟ الان فرصت نيست كه اين مطلب را به تفصيل بيان كنيم. بارها شنيده ايد كه معاويه جامعه دلخواه خود را بعد از شهادت اميرالمؤمنين(عليه السلام)و اندكى هم در زمان امام حسن(عليه السلام)، تا حدود بيست سال، (تقريباً از سال چهل تا شصت هجرى) ساخت. قبل از شهادت اميرالمؤمنين(عليه السلام)حدود بيست سال ديگر هم از زمان عمر بن خطّاب تا شهادت اميرالمؤمنين(عليه السلام)، معاويه در شام حكومت كرده و زمينه هايى را فراهم كرده بود. براى اين كار تجربه كافى داشت، اشخاص را شناسايى و آزمايش كرده بود و نهايتاً اين نقشه را با استفاده از اين سه عامل به اجرا گذاشت.
سال هاى آخر عمر معاويه كه رسيد وصيّتى كرد. خيلى علاقه داشت كه اين سلطنت در
خاندانش باقى بماند. مىخواست يزيد جانشين وى بشود، خودش هم خوب مىدانست كه يزيد آن گونه كه بايد و شايد لياقت حكومت را ندارد. خيلى هم سعى كرد او را به وسيله افرادى تربيت كند، و حتى كسانى را گمارد كه مراقب او باشند. معاويه براى يزيد وصيتى هم كرد. بنا بر آنچه نقل شده است در آن وصيت خطاب به يزيد گفت: من زمينه اى براى سلطنت تو فراهم كردم كه هيچ كس ديگر براى فرزندش نمىتوانست فراهم كند. حكومت براى تو مهيّا است. به اين شرط كه تو چند چيز را رعايت كنى. نخست دستوراتى نسبت به مردم مدينه و حجاز به او داد. گفت مردم عراق مىخواهند هر روز حاكمشان عوض شود، اگر هر روز گفتند حاكم را عوض كن تو هم اين كار را بكن. اين بهتر از اين است كه صد هزار شمشير عليه تو كشيده شود. همچنين گفت مردم حجاز را احترام كن، اين ها خود را متولّى اصلى اسلام مىدانند، هر وقت نزد تو آمدند از آن ها پذيرايى كن. جوايزى به آنان بده، و اگر آن ها نيامدند تو نماينده اى نزد آن ها بفرست تا جوياى احوال آنان بشود و از آن ها دلجويى كند. اين نصيحت ها را به يزيد مىكند. بعد مىگويد: چند نفر هستند كه به آسانى زير بار تو نمىروند؛ فرزند عمر، فرزند زبير و بالاخره فرزند على(عليه السلام). اين سه نفر كه دو نفرشان از فرزندان خلفا هستند، يك نفر ديگر هم فرزند زبير كه در مقام احراز خلافت بود، و از اصحاب شوراى شش نفرى به شمار مىرفت، بايد مراقب اين سه نفر باشى. معاويه در مورد هر يك از آن ها به يزيد مىگويد كه با آن ها چگونه رفتار كند، تا به امام حسين مىرسد و مىگويد: با حسين(عليه السلام)مقابله نكن! تا مىتوانى سعى كن از او بيعت بگيرى، اگر بيعت نكرد و با تو جنگيد و بر او پيروز شدى باز هم با او مهربانى كن. به صلاح تو نيست با حسين(عليه السلام)دربيفتى. حتّى اگر كار به جنگ كشيد، در جنگ هم پيروز شدى، بعد هم با حسين(عليه السلام)بد رفتارى نكن، فرزند پيامبر(صلى الله عليه وآله)است. در ميان مردم جايگاه خيلى مهمى دارد و شخصيّت او با ديگران بسيار فرق دارد.
اين نصيحت ها را به يزيد كرد ولى به هر حال اين گونه نشد. يزيد به محض اين كه به خلافت رسيد ـ بر اساس آنچه در تاريخ نقل شده است ـ فوراً به حاكم مدينه دستور داد از اين چند نفر بيعت بگيرد، و اگر بيعت نكردند سر آن ها را ببُرد! البته تفصيل اين مطالب را نمىخواهم عرض كنم. اين داستان ها را بارها شنيده ايد. نوجوان ها ممكن است خيلى نشنيده باشند، ولى به هر حال نمىخواهم بحث را در نقل تاريخ بگذرانم. خواستم تحليلى بكنم كه چگونه شد كه مردم به اين آسانى در مدّت كوتاهى دست از اسلام كشيدند، و نوه پيامبرشان را
كشتند. آن هم چه فرد عزيز و دوست داشتنى، كسى كه همين افراد هنگامى كه ظاهر او را مىديدند، عاشق جمالش مىشدند؛ اخلاق او را كه مىديدند عاشق اخلاقش مىشدند؛ اگر كسى از او چيزى مىخواست به گونه اى به او مىداد كه نگاه آن سائل در چشم آن حضرت نيفتد و خجالت نكشد؛ چنين كسى را به اين وضع قساوت آميز و ضد انسانى كشتند. چرا بايد اين گونه بشود؟
بيان اين مقدمه براى آن بود كه ببينيد فرهنگ آن جامعه چگونه فرهنگى بود؟ مردم چگونه بودند؟ مؤمنان واقعى كه ايمان در اعماق دلشان نفوذ كرده باشد، نه تنها در آن زمان كم بودند، بلكه هميشه كم بوده اند و هميشه كم خواهند بود. هنر رهبر در جامعه اين است كه فكر و عقيده افراد متوسّط را جهت بدهد و اگر به سطح عالى برسانند، عملا امكان ندارد. هنر يك رهبر شايسته اين است كه سعى كند روز به روز افكار متوسّط را و لو اندكى، به سوى خير جهت بدهد، تا آن ها به حق نزديك تر شوند. ولى به هر حال مؤمنان كاملى كه هيچ شرايطى نتواند آن ها را عوض كند، بسيار كم هستند، آن زمان هم خيلى كم بودند. معاويه با استفاده از ضعف هاى فرهنگى، ضعف ايمان و ضعف شناخت، توانست به وسيله سه عامل تبليغ و تهديد و تطميع، مردم را به جهتى كه مىخواهد سوق بدهد.
اگر امام حسين(عليه السلام)يا امام حسن(عليه السلام)يا هر امام ديگرى در اين شرايط مىخواستند با معاويه مقابله كنند، ترور پنهانى را در پى داشت، و بعد هم به كمك دستگاه هاى تبليغاتى خود با اشعارى كه مىسرودند و يا با احاديثى كه جعل مىكردند، انبوهى از اتهامات و افترائات عليه آن ها رواج مىدادند و عده اى وعاظ السلاطين و آخوندهاى دربارى هم بودند كه عامل گمراه كردن مردم مىشدند و مىشوند. هميشه و در همه جا نقش آن ها براى گمراه كردن مردم از همه بيش تر بوده است، به خصوص در يك جامعه دينى كه مردم چشمشان به دهان علما است.
قرآن مىگويد كه هر فساد و اختلافى كه در هر دينى پيدا شد به دست همين علماى خود فروخته بوده است:«فَما اخْتَلَفُوا فيهِ اِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُم الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُم»1. سر رشته فساد، ايجاد اختلاف، آشوب، انحراف و فتنه در دست كسانى بود كه راه را بلد بودند، دزدانى بودند كه با چراغ آمده بودند و حاكمانى مثل معاويه اين گونه افراد را شناسايى مىكردند، با پول مىخريدند و آن ها را تطميع مىكردند. اگر يكى از اين علما هم غيرتى داشت او را با تهديد و
[1]جاثيه، 17.