بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 58

علماى بزرگ دين را در آن زمان قارى مى‌ناميدند و ايشان كسانى بودند كه قرآن را به خوبى مى‌خواندند و آن را تفسير مى‌كردند، مفاهيم قرآن را تبيين مى‌كردند و غالباً حافظ قرآن بودند. معاويه به خصوص سه دسته قرّاء، شاعران و محدّثان، را به كار مى‌گرفت تا دستگاه تبليغات منسجم و همه جانبه اى را به نفع خود به راه اندازد.

2. تطميع؛عدّه اى را با استفاده از ابزار شعر، حديث و قرآن فريب مى‌داد، اما همه تحت تأثير اين تبليغات نبودند. رؤساى قبيله ها را بيش تر از راه تطميعِ دادن پست و مقام، هدايا، جوايز سنگين و كيسه هاى طلا فريب مى‌داد و آن ها را مجذوب خود مى‌كرد. يك سكه طلا امروز براى ما خيلى ارزش دارد، يك كيسه طلا، صد هزار دينار طلا و يا حتى يك ميليون دينار طلا چقدر ارزش دارد گفتن اين ارقام آسان است. هنگامى كه براى رئيس قبيله اى سكه هاى طلا را مى‌فرستاد، كم تر كسى بود كه در برابر آن سكه هاى طلا خاضع نشود. معاويه رؤساى قبايل را به اين وسيله مى‌خريد.

3. تهديد؛و بالأخره ساير مردم جامعه را هم با تهديد، مطيع خود مى‌كرد. كسانى كه مخالفت مى‌كردند، به محض اين كه به معاويه بد مى‌گفتند و انتقادى مى‌كردند، فوراً جلب مى‌شدند، آنان را كتك مى‌زدند، زندانى مى‌كردند، و در نهايت مى‌كشتند. معاويه خيلى راحت با اين سه عاملِ «تبليغ» به وسيله شعرا، محدّثين و قرّاء، و عامل «تطميع» نسبت به رؤساى قبايل و اشخاص سرشناس، و عامل «تهديد» نسبت به ساير مردم، و به كار گيرى اين ابزارها جامعه را به سوى اهداف شيطانى خود منحرف كرد.

معاويه جامعه شام را با اين سه عامل و در سايه زمينه هايى كه اشاره شد آن گونه كه مى‌خواست ساخت و اداره كرد. اين كار معاويه چه نتايجى داد؟ مردم چگونه تربيت شدند؟ الان فرصت نيست كه اين مطلب را به تفصيل بيان كنيم. بارها شنيده ايد كه معاويه جامعه دلخواه خود را بعد از شهادت اميرالمؤمنين(عليه السلام)و اندكى هم در زمان امام حسن(عليه السلام)، تا حدود بيست سال، (تقريباً از سال چهل تا شصت هجرى) ساخت. قبل از شهادت اميرالمؤمنين(عليه السلام)حدود بيست سال ديگر هم از زمان عمر بن خطّاب تا شهادت اميرالمؤمنين(عليه السلام)، معاويه در شام حكومت كرده و زمينه هايى را فراهم كرده بود. براى اين كار تجربه كافى داشت، اشخاص را شناسايى و آزمايش كرده بود و نهايتاً اين نقشه را با استفاده از اين سه عامل به اجرا گذاشت.

سال هاى آخر عمر معاويه كه رسيد وصيّتى كرد. خيلى علاقه داشت كه اين سلطنت در


صفحه 59

خاندانش باقى بماند. مى‌خواست يزيد جانشين وى بشود، خودش هم خوب مى‌دانست كه يزيد آن گونه كه بايد و شايد لياقت حكومت را ندارد. خيلى هم سعى كرد او را به وسيله افرادى تربيت كند، و حتى كسانى را گمارد كه مراقب او باشند. معاويه براى يزيد وصيتى هم كرد. بنا بر آنچه نقل شده است در آن وصيت خطاب به يزيد گفت: من زمينه اى براى سلطنت تو فراهم كردم كه هيچ كس ديگر براى فرزندش نمى‌توانست فراهم كند. حكومت براى تو مهيّا است. به اين شرط كه تو چند چيز را رعايت كنى. نخست دستوراتى نسبت به مردم مدينه و حجاز به او داد. گفت مردم عراق مى‌خواهند هر روز حاكمشان عوض شود، اگر هر روز گفتند حاكم را عوض كن تو هم اين كار را بكن. اين بهتر از اين است كه صد هزار شمشير عليه تو كشيده شود. همچنين گفت مردم حجاز را احترام كن، اين ها خود را متولّى اصلى اسلام مى‌دانند، هر وقت نزد تو آمدند از آن ها پذيرايى كن. جوايزى به آنان بده، و اگر آن ها نيامدند تو نماينده اى نزد آن ها بفرست تا جوياى احوال آنان بشود و از آن ها دلجويى كند. اين نصيحت ها را به يزيد مى‌كند. بعد مى‌گويد: چند نفر هستند كه به آسانى زير بار تو نمى‌روند؛ فرزند عمر، فرزند زبير و بالاخره فرزند على(عليه السلام). اين سه نفر كه دو نفرشان از فرزندان خلفا هستند، يك نفر ديگر هم فرزند زبير كه در مقام احراز خلافت بود، و از اصحاب شوراى شش نفرى به شمار مى‌رفت، بايد مراقب اين سه نفر باشى. معاويه در مورد هر يك از آن ها به يزيد مى‌گويد كه با آن ها چگونه رفتار كند، تا به امام حسين مى‌رسد و مى‌گويد: با حسين(عليه السلام)مقابله نكن! تا مى‌توانى سعى كن از او بيعت بگيرى، اگر بيعت نكرد و با تو جنگيد و بر او پيروز شدى باز هم با او مهربانى كن. به صلاح تو نيست با حسين(عليه السلام)دربيفتى. حتّى اگر كار به جنگ كشيد، در جنگ هم پيروز شدى، بعد هم با حسين(عليه السلام)بد رفتارى نكن، فرزند پيامبر(صلى الله عليه وآله)است. در ميان مردم جايگاه خيلى مهمى دارد و شخصيّت او با ديگران بسيار فرق دارد.

اين نصيحت ها را به يزيد كرد ولى به هر حال اين گونه نشد. يزيد به محض اين كه به خلافت رسيد ـ بر اساس آنچه در تاريخ نقل شده است ـ فوراً به حاكم مدينه دستور داد از اين چند نفر بيعت بگيرد، و اگر بيعت نكردند سر آن ها را ببُرد! البته تفصيل اين مطالب را نمى‌خواهم عرض كنم. اين داستان ها را بارها شنيده ايد. نوجوان ها ممكن است خيلى نشنيده باشند، ولى به هر حال نمى‌خواهم بحث را در نقل تاريخ بگذرانم. خواستم تحليلى بكنم كه چگونه شد كه مردم به اين آسانى در مدّت كوتاهى دست از اسلام كشيدند، و نوه پيامبرشان را


صفحه 60

كشتند. آن هم چه فرد عزيز و دوست داشتنى، كسى كه همين افراد هنگامى كه ظاهر او را مى‌ديدند، عاشق جمالش مى‌شدند؛ اخلاق او را كه مى‌ديدند عاشق اخلاقش مى‌شدند؛ اگر كسى از او چيزى مى‌خواست به گونه اى به او مى‌داد كه نگاه آن سائل در چشم آن حضرت نيفتد و خجالت نكشد؛ چنين كسى را به اين وضع قساوت آميز و ضد انسانى كشتند. چرا بايد اين گونه بشود؟

بيان اين مقدمه براى آن بود كه ببينيد فرهنگ آن جامعه چگونه فرهنگى بود؟ مردم چگونه بودند؟ مؤمنان واقعى كه ايمان در اعماق دلشان نفوذ كرده باشد، نه تنها در آن زمان كم بودند، بلكه هميشه كم بوده اند و هميشه كم خواهند بود. هنر رهبر در جامعه اين است كه فكر و عقيده افراد متوسّط را جهت بدهد و اگر به سطح عالى برسانند، عملا امكان ندارد. هنر يك رهبر شايسته اين است كه سعى كند روز به روز افكار متوسّط را و لو اندكى، به سوى خير جهت بدهد، تا آن ها به حق نزديك تر شوند. ولى به هر حال مؤمنان كاملى كه هيچ شرايطى نتواند آن ها را عوض كند، بسيار كم هستند، آن زمان هم خيلى كم بودند. معاويه با استفاده از ضعف هاى فرهنگى، ضعف ايمان و ضعف شناخت، توانست به وسيله سه عامل تبليغ و تهديد و تطميع، مردم را به جهتى كه مى‌خواهد سوق بدهد.

اگر امام حسين(عليه السلام)يا امام حسن(عليه السلام)يا هر امام ديگرى در اين شرايط مى‌خواستند با معاويه مقابله كنند، ترور پنهانى را در پى داشت، و بعد هم به كمك دستگاه هاى تبليغاتى خود با اشعارى كه مى‌سرودند و يا با احاديثى كه جعل مى‌كردند، انبوهى از اتهامات و افترائات عليه آن ها رواج مى‌دادند و عده اى وعاظ السلاطين و آخوندهاى دربارى هم بودند كه عامل گمراه كردن مردم مى‌شدند و مى‌شوند. هميشه و در همه جا نقش آن ها براى گمراه كردن مردم از همه بيش تر بوده است، به خصوص در يك جامعه دينى كه مردم چشمشان به دهان علما است.

قرآن مى‌گويد كه هر فساد و اختلافى كه در هر دينى پيدا شد به دست همين علماى خود فروخته بوده است:«فَما اخْتَلَفُوا فيهِ اِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُم الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُم»1. سر رشته فساد، ايجاد اختلاف، آشوب، انحراف و فتنه در دست كسانى بود كه راه را بلد بودند، دزدانى بودند كه با چراغ آمده بودند و حاكمانى مثل معاويه اين گونه افراد را شناسايى مى‌كردند، با پول مى‌خريدند و آن ها را تطميع مى‌كردند. اگر يكى از اين علما هم غيرتى داشت او را با تهديد و

[1]جاثيه، 17.


صفحه 61

كشتن از صحنه خارج مى‌ساختند. مثل بسيارى از بزرگان اصحاب اميرالمؤمنين(عليه السلام)كه يكى پس از ديگرى ترور شدند، يا به بهانه هايى به دار زده شدند. حجر بن عدى، ميثم تمّار و ديگران كه در ايمان خود راسخ بودند و هيچ كدام از اين عوامل در آن ها تأثير نمى‌كرد، عاقبتِ آن ها قتل و اعدام بود. گاهى اين قتل و اعدام به صورت رسمى و گاهى هم ترور غير رسمى بود. آنچه باعث مى‌شد كه مردم از دستورات اسلام منحرف شوند و حتى عواطف دينى، سنن قومى، اخلاق عشيره اى و قبيله اى و مهمان دوستى خود را هم از دست بدهند اين سه عامل بود كه معاويه از آن ها استفاده مى‌كرد. در همه زمان ها همين سه عامل موجب فساد، فتنه و انحراف بوده، هست و خواهد بود.

اگر ما بايد درسى از عاشورا بگيريم، بايد اين گونه درس بگيريم. فكر كنيم چگونه شد مردمى كه حسين(عليه السلام)را روى دست پيامبر(صلى الله عليه وآله)ديده بودند، و بارها مشاهده كرده بودند وقتى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)بالاى منبر مشغول سخنرانى بودند و حسين(عليه السلام)از پله هاى منبر بالا مى‌آمد پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)پايين مى‌آمدند و او را در آغوش مى‌گرفتند؛ حضرت گريه او را تحمّل نمى‌كرد. اين قدر رعايت حسين(عليه السلام)را به مردم سفارش مى‌كرد، اما همين مردم چنين رفتارى با امام حسين(عليه السلام)كردند.

امروز هم اگر كسى بخواهد جامعه اسلامى را از مسير خود منحرف كند، ابزارى غير از سه عامل تطميع، تهديد و تبليغات ندارد. شما خيال نكنيد اگر كسى بخواهد حكومت انقلاب اسلامى ايران را نابود كند، حتماً بايد از ينگه دنيا بيايد. بلكه در درون همين كشور منافقانى هستند و همان كارى را مى‌كنند كه منافقان صدر اسلام با حسين(عليه السلام)كردند. آن روز هم احتياجى نبود از روم و ايران يا از چين و ماچين بيايند، پسر عموهاى خود حسين(عليه السلام)بودند. منظورم پسر عموى نزديك و بدون واسطه نيست، بلكه عشيره هايى كه مربوط به قريش است. بنى اميه و بنى هاشم، عموزاده بودند. در جامعه امروزى علاوه بر مصيبت خيانت خودى ها، كمك هاى خارجى هم اضافه شده است. امّا نقش مستقيم را عوامل داخلى ايفا مى‌كنند. فكر نكنيد اگر بخواهند مسير انقلاب اسلامى ايران منحرف بشود حتماً آمريكا بايد مستقيماً عمل كند. آمريكا عوامل داخلى را شناسايى مى‌كند، آن ها را به وسيله حمايت تبليغاتى، كمك هاى


صفحه 62

مالى و احياناً قضاياى ديگرى، مانند ايجاد فتنه ها، آشوب ها و ترورها تقويت مى‌كند. درست است كه بسيارى از اين ترورها به دست منافقان انجام گرفته است، اما منافقان كه آمريكايى نيستند؛ از كجا آمده اند؟ از همين جامعه ايرانى آمده اند و بسيارى از اين ها به نام طرفدارى از اسلام به وجود آمدند. ملحدى كه امروز عليه اسلام و عليه امام(قدس سره)سخن مى‌گويد و در خارج مصاحبه مى‌كند، او از درون جامعه اسلامى سر بر آورده و شايد روزگارى هم به عنوان محافظ امامرحمة الله عليهدر اين جامعه زندگى مى‌كرده است؛ و امروز اسلام را انكار مى‌كند! و مى‌گويد امام(قدس سره)را بايد به موزه تاريخ سپرد!1چنين فردى حتماً نبايد از آمريكا بيايد. لكن اين كه چنين افرادى روزگارى به عنوان محافظ امامرحمة الله عليهدر اين جامعه زندگى مى‌كرده اند، به اين معنا نيست كه آمريكا آن ها را تأييد نمى‌كند. چطور است كه وزير خارجه آمريكا يا ساير شخصيت هاى بيگانه، از اين كه ـ به اصطلاحِ خودشان ـ دموكراسى در ايران رواج پيدا كرده و مطبوعات آزاد شده اند كه هر غلطى بخواهند بكنند، اظهار خوشحالى مى‌كنند؟

اگر دشمنان اميد دارند روزى بتوانند به ايران برگردند و سلطه شيطانى خود را دوباره از سر بگيرند، به دليل همين انحرافاتى است كه گوشه و كنار در ميان همين افراد پيدا شده است. متأسفانه برخى از اين افراد در دستگاه حكومتى هم نفوذ كرده اند. اگر حسين(عليه السلام)«مصباح هدى» است، و نور هدايت را به دل هاى مردم مى‌تاباند، و راه را براى مردم روشن مى‌كند، در اين زمان هم بايد از نور حسين(عليه السلام)استفاده كرد.

از همان راهى كه دشمنان اسلام توانستند اسلام را مسخ و منحرف كنند و عاقبت، حسين(عليه السلام)را كشتند؛ امروز هم دشمنان اسلام مى‌خواهند از همان راه، حسين زمان را از مسير خود برگردانند. امروز هم مى‌خواهند از همان عوامل و ابزار استفاده كنند؛ راه هاى كلى همان، تبليغ، تهديد و تطميع است. بنده هر چه فكر كردم عامل چهارمى پيدا نكردم، البته زمينه ها متفاوت است. ممكن است اين ها از زمينه هاى ديگرى استفاده كنند. امّا عواملى كه از آن استفاده مى‌كنند همان سه عامل است.

ببينيد امروز دشمنان اسلام در دنيا نسبت به اسلام چكار مى‌كنند. آيا از تبليغات كم مى‌گذارند؟ كدام افترا و تهمتى است كه نمى‌زنند؟ و در همين روزنامه ها كه بسيارى از آن ها با بودجه بيت المال تأمين مى‌شود با تيراژهاى فراوان اين تهمت ها و افتراها چاپ و پخش

[1]ر.ك:

كيهان

، 24/1/1379، گزارش مصاحبه اكبر گنجى با نشريه آلمانى تاكس اشپيگل.


صفحه 63

مى‌گردد. بسيارى از جوان هاى ناآگاه ما هم تحت تأثير واقع مى‌شوند. فكر مى‌كنيد گناه اين افراد از گناه كسانى كه سيدالشهداء(عليه السلام)را به قتل رساندند كم تر است؟ اين افراد، از آن ها چه كم دارند؟ آيا گناه اين ها از گناه معاويه و ياران و طرفداران او كم تر است؟ آيا كسانى كه به نام دين از اين افراد حمايت مى‌كنند، گناهشان از ابوهريره و امثال وى كم تر است؟ حتى به همان اندازه اى كه امروز اسلام در دنيا گسترش يافته است و بيش تر مطرح مى‌باشد، گناه اين افراد هم بزرگ تر است. كسانى كه خدمت بكنند، اجرشان بيش تر است، و كسانى كه خيانت بكنند، گناهشان بزرگ تر است. چون محدوده اين خدمت و خيانت وسيع تر است. زمانى كه معاويه تسلط يافت، بر عده اى از مردم مسلط شد كه شتر نر و ماده را از هم تشخيص نمى‌دادند؛ او نماز جمعه را روز چهارشنبه خواند و كسى هم اعتراض نكرد، حتى يكى از خلفاى اموى، در حال مستى نماز خواند و نماز صبح را چهار ركعت خواند، بعد گفتند نماز صبح دو ركعت است، گفت امروز حال خوشى داشتم، اگر مى‌خواهيد بيش تر برايتان بخوانم! آن روز دشمنان اسلام بر چنين مردمى حكومت مى‌كردند، امروز فريب دادن جوانانى كه در انقلاب رشد كرده اند، به اين آسانى ها ممكن نيست. اما حيله هاى دشمنان نيز بسيار پيچيده تر شده است.

نكته اى ديگر: شما تاريخ جاهليت را پيش از بعثت پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نگاه كنيد، آيا در عرب كسى كه به بى رحمى حرمله باشد پيدا مى‌شود؟ كسى كه طفل شش ماهه اى كه در حال جان دادن است، آخرين لحظات حياتش را مى‌گذراند، تير سه شعبه زهر آلود به گلوى اين طفل بزند؟ آيا جانورى از اين پست تر پيدا مى‌كنيد؟ آيا پيش از اسلام چنين كسانى بودند؟ من فكر نمى‌كنم در ميان همه وحشى هايى كه در زمان قبل از اسلام زندگى مى‌كردند كسى به اين قساوت وجود داشته باشد. بعد از ظهور و رشد اسلام بود كه شياطينى چون يزيد، شمر و حرمله با اين همه قساوت، براى مبارزه با اسلام پيدا شدند. عجيب است، قرآن وقتى نازل مى‌شود، مؤمنان را هدايت مى‌كند، اما بر فساد، انحراف و كفر ظالمين مى‌افزايد، «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لايَزيدُ الظّالِمينَ اِلاّ خَساراً»؛1نتيجه آب باران اين است كه در جايى كه گُل مى‌رويد، گل هاى با طراوت و خوشبو بيش تر مى‌شود، اما محلى كه گياه سمّى مى‌رويد، همان سمّ بيش تر خواهد شد. در جامعه اسلامى، سلمان ها، ابوذرها، عمارها، ميثم تمّارها و سعيد بن جبيرها رشد مى‌كنند. كسانى پيدا مى‌شوند كه در شب عاشورا مى‌گويند

[1]اسراء، 82.


صفحه 64

اگر هفتاد بار كشته شويم، باز هم آرزو داريم در ركاب تو به شهادت برسيم؛ اين از يك طرف، اما از سوى ديگر آن قساوت ها و بى رحمى‌ها رشد مى‌كند. كسانى كه هدايت الهى را زير پا مى‌گذارند و از رحمت خدا روى بر مى‌گردانند، بر شقاوت و قساوتشان افزوده مى‌شود.

انقلاب اسلامى ايران از يك طرف گل هايى پروراند كه در طول تاريخ اسلام كم نظير هستند، اگر نگوييم بى نظيرند. بنده زمانى كه طلبه شدم، تا حدودى با تاريخ اسلام، آشنا شدم يكى از بخش هاى تاريخ كه بسيار بر من اثر مى‌گذاشت و مرا به اعجاب وا مى‌داشت، داستان حنظله غسيل بود است. در صدر اسلام جوانى بود به نام حنظله، اين جوان عروسى كرد، صبح روز بعد از عروسى در جنگ اُحُد شركت كرد، در حالى كه هنوز فرصت نكرده بود از جنابت شب گذشته غسل كند در جنگ شركت كرد و به شهادت رسيد. پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)فرمود ملائكه را مى‌بينم كه آب از آسمان آورده اند و حنظله را غسل مى‌دهند، به همين مناسبت وى حنظله غسيل الملائكه ناميده شد، يعنى حنظله اى كه ملائكه او را غسل داده اند.1اين داستان برايم بسيار عجيب بود، كه جوانى شب اول عروسى اش، از بستر عروسى برخيزد و در جبهه شركت كند و به شهادت برسد. اما در داستان انقلاب ما، صدها و هزارها حنظله غسيل الملائكه داشتيم. گل هايى روييدند كه حنظله غسيل الملائكه بايد پاى آن ها را ببوسد. چقدر شهدايى داشتيم كه از خدا خواسته بودند جنازه شان پيدا نشود. يكى از طلاب كه از دوستان نزديك خود ما بود2، چند سال در جبهه شركت داشت، تا به فرماندهى لشكر رسيد، هنوز ازدواج نكرده بود، گفت فقط آرزو دارم با يك دختر سيد ازدواج كنم، تا با فاطمه زهراء مَحرَم شوم، آمد ده هزار تومان قرض كرد و با يك دختر سيد ازدواج كرد. بعد از چندين سال جنگ، روز سوم عروسى به جبهه برگشت و به شهادت رسيد. از خدا خواسته بود كه جنازه اش پيدا نشود و پيدا هم نشد.

در اين انقلاب از يك طرف اين گل ها روييدند، نوجوان ها و جوان هايى كه ره صد ساله را يك شبه پيمودند. اما در مقابل، منافقان ملحدى تربيت شدند كه نظير آن ها در شيطنت و نفاق در طول تاريخ كم تر ديده مى‌شود. متأسفانه امروز اين منافقان با احترام در همين جامعه زندگى مى‌كنند. چرا؟ براى اين كه يك دستگاه تبليغاتى از اول راه انداختند، و به وسيله آن خشونت را

[1]ر.ك:

بحارالانوار

، ج 17، ص 26، باب 14، روايت 1.[2]منظور مرحوم شيخ مصطفى ردّانى پور اصفهانى است.


صفحه 65

محكوم و تساهل و تسامح را ترويج كردند؛ غيرت را از مردم گرفتند تا در مقابل اين حملات ناجوانمردانه به اساس اسلام، كسى اعتراض نكند و نفس نكشد؛ و اگر كسى به خود جرأت اعتراض بدهد او را طرفدار خشونت و تئوريسين خشونت معرفى مى‌كنند و او بايد به اعدام محكوم شود! اين نقش اول تبليغات بود و هنوز به نحو اتمّ و اكمل ادامه دارد. اين همان نقشى است كه معاويه و همه شياطين عالم، هنگامى كه در مقام سياست بازى قرار مى‌گيرند، بازى كرده اند. همچنين تطميع، و پول و هدايا فرستادن، به جاهايى كه گفتنى نيست. به كسانى كه هم حزب و هم جبهه آن ها بودند، پست و مقام هايى بخشيدند. و بعد تهديد، على رغم اين كه همه انواع خشونت را محكوم مى‌كنند، اما در تهديد مخالفان خود، از تهديدهاى تلفنى، روزنامه اى و يا هر شكلى از آن فروگذارى نمى‌كنند. عين همان سياست هايى كه معاويه عمل مى‌كرد.

راه مقابله با سياست هاى شيطانى

حال اگر كسى بخواهد با اين نوع سياست بازى ها مقابله كند راه آن چيست؟ همان راهى است كه حسين(عليه السلام)نشان داد. شرط اول مقابله با اين نوع سياست بازى ها اين است كه دل به دنيا نبنديم. حسين(عليه السلام)فرزندان، دوستان و ياران خود را به گونه اى تربيت كرده بود كه وقتى نوجوان سيزده ساله مى‌خواست ببيند كه آيا او به شهادت مى‌رسد يا نه، حضرت فرمودند كه مرگ در كام تو چگونه است؟ گفت «المَوتُ أَحْلى عِنْدى مِنَ الْعَسَل»،1اين شعار نبود، قاسم بن حسن در محضر عموى خود شعار نمى‌داد. آنچه را در عمق قلبش بود گفت. يعنى مرگ از عسل براى من شيرين تر است. آيا تصور آن را مى‌كنيد كه مرگ در كام يك نوجوان سيزده ساله شيرين تر از عسل باشد؟ البته نه هر مرگى، مرگى كه در راه خدا، در راه انجام وظيفه، در راه خدمت به اسلام باشد، و الاّ مرگ كه شيرينى ندارد، چون صحبت از شهادت بود، حضرت فرمودند مرگ در نظر تو چطور است؟

اگر ما بخواهيم راه حسين(عليه السلام)را ادامه دهيم، بايد با اين توطئه هاى شيطانى پيچيده مقابله كنيم، اول بايد آن روحيه را پيدا كنيم. «قُلْ اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونى يُحْبِبْكُم اللّه»2، و يا «قُلْ

[1]

وسيلة الدارين فى انصار الحسين(عليه السلام)

، ص 253.[2]آل عمران، 31.