بود، كه بعد از او اين هيأت شش نفره از بين خودشان خليفه را انتخاب كنند. طلحه و زبير دو نفر از اين افراد بودند. اين ها كسانى بودند كه خودشان كانديداى خلافت بودند، و آمدند با على(عليه السلام)بيعت كردند.
كسانى اين گونه القاء شبهه مىكنند: خوب بود على(عليه السلام)اين ها را دعوت مىكرد و از آن ها دلجوئى به عمل مىآورد، هديه اى به آنان مىداد، هنگامى كه از او وقت ملاقات مىخواستند، فوراً به آن ها وقت مىداد، از آنان پذيرايى مىكرد، به خاطر اين كه بيعت كرده بودند با آن ها مىنشست و مىگفت: برادران عزيزم! خيلى خوش آمديد! من اين مقام را از شما دارم. شما بوديد كه از من حمايت كرديد و من به خلافت رسيدم، از شما متشكرم! خوب، چه ايرادى داشت اين گونه چرب زبانى كند، بعد هم براى ايشان شامى مهيا مىكرد و به ايشان سور مىداد. حضرت كه مىدانست اين ها چه خيالى در سر دارند، لااقل احتمال آن را مىداد، اگر نگوييم علم امامت داشت و از كارهاى آينده آن ها با خبر بود، روحيات ايشان را مىشناخت و مىدانست چگونه انسان هايى هستند، اين احتمال را مىداد كه اگر با آن ها مماشات نكند، جنگ جمل را به راه مىاندازند، حداقل احتمال اين مسأله را مىداد. خوب بود براى اين كه چنين نشود، اين همه خونريزى و جنگ رخ ندهد، و نيروها از بين نرود ـ و به جاى آن ممكن بود اين نيروها براى بازسازى كشور، به كار گرفته شده و پيشرفت اقتصادى حاصل شود ـ به ايشان مىگفت بياييد با يكديگر همكارى و همفكرى كنيم، شما طرحى تهيه كنيد، ما هم بررسى مىكنيم. يا حتى بخشى از مملكت در اختيار شما باشد و شما آن را اداره كنيد، اگر شما ولايت كوفه و بصره را مىخواهيد، ارزانى شما. اگر شام و مصر را مىخواهيد، ما مضايقه اى نخواهيم داشت، با هم همكارى مىكنيم. به اين صورت با آن ها صحبت مىكرد، بعد هم بخشى از بيت المال را در اختيار آن ها قرار داده، دست ايشان را باز مىگذاشت، اين ها اگر كمى از بيت المال سوء استفاده مىكردند، بهتر از اين بود كه مقدار زيادى از بيت المال براى جنگ و خونريزى هزينه شود. اين تفكر سياست مدارانه اى است كه آن زمان در ميان برخى مردم شايع بود، و اين گلايه ها را از على(عليه السلام)داشتند. همين افراد بودند كه مىگفتند: على سياست ندارد، و يا اين كه سياست معاويه بيش تر است. و همين حرف ها بود كه دل على(عليه السلام)را مىسوزاند، و حتى دوستان خودش را هم نمىتوانست قانع كند.
از وضعيت معاويه هم كه آگاه بود و مىدانست چه عنصر خبيثى است و چه سياستى دارد،
چگونه مردم را رام كرده و بر گرده آن ها سوار شده است؟ به چه نحوى اموال مسلمان ها و بيت المال را در اختيار گرفته و سخاوتمندانه، صدها هزار و گاهى حتى ميليون ها درهم و دينار به افراد مختلف جود و بخشش مىكند؟! اگر على(عليه السلام)تا حدودى با اين گونه شخصيت ها كنار آمده و مماشات مىكرد بهتر بود و جنگ ها و خونريزى ها و صرف هزينه هاى فراوان براى آن ها اتفاق نمىافتاد.
آيا مشابه اين القائات را امروزه درباره حضرت امام(قدس سره)، يا درباره مقام معظم رهبرى نشنيده ايد؟ آيا نشنيده ايد كه گفته مىشود اگر درباره فلان شخص اندكى مدارا مىشد كار به اين جا نمىكشيد؟ هنوز اين شبهات درباره سياست على(عليه السلام)هم مطرح است. البته ممكن است در پاسخ اين شبهات بگوييم، حضرت امير(عليه السلام)از علم امامت برخوردار بودند و يا خدا به ايشان امر كرده بود كه چنين كند، آيا مىخواهيد از امر خدا تخلف كند؟ در اين صورت جوابى تعبدى را مطرح كرده ايم. ما معتقديم امام(عليه السلام)معصوم است و خطا نمىكند، مطابق آنچه خدا امر فرموده عمل مىكند. وظيفه اش به همان صورت بوده است. اين جواب براى ما تا حدودى قانع كننده است. اما اين گونه جواب دادن، نوجوان امروزى را كه تحت تأثير اين شبهات واقع شده، قانع نمىكند؛ بايد جواب روشن ترى ارائه كنيم.
در اين جا من از هم لباس هاى خودم اين گلايه را دارم كه چرا ما آن گونه كه بايد و شايد در مورد مسائلى از اين قبيل كه مورد حاجت است، كار نكرده ايم، و جواب مناسبى كه همه بتوانند درست بفهمند، درك و قبول كنند، يا تهيه نكرده ايم و يا اگر تهيه كرده ايم، منتشر نكرده و در دسترس جوان هايمان قرار نداده ايم.
بايد جواب روشنى به اين سؤال بدهيم كه چرا على(عليه السلام)بر اساس سياست لبخند و مماشات، و با انعطاف عمل نكرد؟ تا به اين حد سخت مىگرفت و مىگفت من حتى يك روز هم اجازه نمىدهم معاويه حكومت كند. اگر من خليفه هستم حق ندارند اين اقدامات را انجام دهند. همان زمان معاويه طلحه و زبير را نزد خود مىپذيرفت. طلحه و زبير از افراد معمولى نبودند، بلكه دو نفر از بزرگ ترين شخصيت هاى عالم اسلام و كانديداى خلافت بودند. وقتى اين دو مهمان على(عليه السلام)مىشوند، او چراغ را خاموش كرده، چراغ ديگرى را روشن مىكند. مىپرسند چه شد؟ اين چراغ با چراغ ديگر چه فرقى داشت؟ على(عليه السلام)در جواب مىگويد: چراغ اول به بيت المال تعلق داشت و من مشغول رسيدگى به حساب بيت المال بودم، لذا از
چراغ بيت المال استفاده مىكردم، در حالى كه شما مىخواهيد در مورد مسائل شخصى و خصوصى حرف بزنيد؛ من حق ندارم از چراغى كه مربوط به بيت المال است استفاده كنم. طلحه و زبير با خود گفتند على(عليه السلام)حاضر نيست چند دقيقه از چراغ بيت المال استفاده كند، در حالى كه ما دو شخصيت بزرگ اسلامى هستيم، و مىخواهيم با او در مورد مسائل و مصالح كشور اسلامى صحبت كنيم ـ البته از ديد آن ها اين گونه بود ـ و او نمىپذيرد چند دقيقه از چراغ بيت المال استفاده كنيم، چگونه مىتوان با او از در دوستى در آمد؟
اين افراد در زمان خليفه پيشين استفاده هاى زيادى كرده بودند، املاك و ثروتهاى فراوانى تصاحب كرده بودند! غلامان و كنيزانى به تملك خود درآورده بودند! و در مورد آن ها داستان هايى نقل شده است؛ و اكنون با اين گونه سختگيرى هاى اميرالمؤمنين(عليه السلام)مواجه شده اند.
به نظر شما جواب اين سؤال چيست؟ آيا جوابى غير از اين هست كه على(عليه السلام)معصوم بود و هر كارى كه انجام مىداد طبق دستور خدا بود؟ ما چه جواب روشنى مىتوانيم بدهيم كه يك جوان را قانع بكند؟
جوابى به نظر من مىرسد كه آن را عرض مىكنم، در مورد آن فكر كنيد و اگر كسى به پاسخ مناسب ترى رسيد، بنويسد و در اختيار من قرار دهد. جوابى كه به نظر من مىرسد اين است كه اگر چنين جريانى اتفاق افتاده بود، ما على(عليه السلام)را با چه كيفيتى مىشناختيم؟ اگر براى ما چنين داستانى را نقل كنند كه، شبى جناب طلحه و زبير، خدمت خليفه وقت رسيده، درباره مسائل مملكت صحبت كردند، و مثلاً، تصميم گرفتند حكومت ايالت عراق را به يكى از ايشان و مصر را به ديگرى واگذار كنند، اگر در تاريخ چنين آمده بود، من و شما چه تفاوتى بين على(عليه السلام)با طلحه و زبير مىديديم؟ چه فرقى بين معاويه و عمرو عاص با على(عليه السلام)قائل مىشديم؟ نهايتاً مىگفتيم چند شخصيت بودند كه با يكديگر نشسته، مشورت كرده و كارى انجام دادند. روزى با شخصى ديگر و امروز با يك شخصى به نام اميرالمومنين(عليه السلام)بيعت كردند. قبلا خليفه اول با مشورت اطرافيان خود معاويه را خليفه و والى شام قرار داد و بعد خليفه دوم و پس از او هم خليفه سوم ولايت او را بر شام تأييد كردند. اكنون نيز اين ها طلحه و زبير را به عنوان والى
كوفه و بصره نصب كردند. لازمه چنين عملكردى اين بود كه امروزه بيش از يك ميليارد مسلمان و صدها ميليون شيعه، تفاوتى بين على(عليه السلام)با طلحه و زبير نبينند، بلكه فرقى بين على(عليه السلام)و معاويه قائل نشوند؛ و اين مطلب جديدى نيست. اگر امروزه ما مىدانيم كه على(عليه السلام)مقام ديگرى داشته است، و اصلا در يك مسير ديگرى بوده است، به اين دليل است كه علما براى تبيين تفاوت بين على(عليه السلام)و ديگران، هزار و سيصد سال تلاش كرده و آن را دائماً براى ما نقل كردند، پدر و مادرهاى ما از طفوليت اين مسائل را به ما تلقين كردند. اما اگر گفته مىشد زمانى بود كه چند نفر نشستند دور هم و حكومت را تقسيم كردند، در اين صورت چه تفاوتى بين ايشان مىديديم؟ حداكثر مىگفتيم على(عليه السلام)كمى بهتر از آن ها بود. اين سخن تازه اى نيست. خود على(عليه السلام)از اين كه او را با معاويه مقايسه مىكردند، مىناليد؛ «الدَّهْرُ أَنْزَلَنى ثُمَّ أَنْزَلَنى حَتّى يُقالُ عَلىٌّ وَ مُعاوية.»1آن زمان نيز همين اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)، يا كسانى كه سال ها در ركاب على(عليه السلام)و در محضر على(عليه السلام)بودند، مىگفتند: به هر حال معاويه نيز حُسن هايى دارد، جود و بخششى دارد، تدبيرى دارد، يك كشور اسلامى را اداره مىكند. همين افراد زمانى كه از على(عليه السلام)گله مند مىشدند، نزد معاويه مىرفتند. حتى نزديكان على(عليه السلام)هر وقت از على(عليه السلام)گله مند مىشدند و تقاضاهايى داشتند كه على(عليه السلام)به آن ها پاسخ مثبت نمىداد، نزد معاويه مىرفتند. آن ها اين دو را هم سنگ مىديدند و معتقد بودند، فقط اندكى عدل و عبادت على بيش تر است.
اگر جريان مذكور اتفاق افتاده بود، من و شما على(عليه السلام)را چگونه مىديديم؟ و اگر چنين برداشتى از اسلام و از على(عليه السلام)داشتيم، و اين رفتار را وظيفه يك خليفه اسلامى مىدانستيم، در اين صورت براى ما خلافت اسلامى با حكومت هاى دنيوى و سلطنت هاى كسرى و قيصر چه تفاوتى داشت؟ آن ها نيز همين گونه رفتار مىكنند، اگر در مقابل خود به معارضى برخورد كنند كه نتوانند او را دفع كنند، با او سازش مىكنند، رو به روى يكديگر مىنشينند و به هم لبخند مىزنند، با يكديگر از در سازش در مىآيند، براى اين كه جنگ و خونريزى نشود و خشونت پيش نيايد. مگر در تمام دنيا چنين نيست؟ در اين صورت چه تفاوتى بين حكومت على(عليه السلام)با حكومت كلينتون و ديگران وجود داشت؟
اگر ما امروز با حقيقت اسلام آشنا هستيم و مكتب تشيع را داريم، به بركت اين گونه رفتار
[1]ابن طاووس،
فرحة الغرى، ص 7.
كردن على(عليه السلام)است. درست است كه على(عليه السلام)موفق به شكست دادن و از بين بردن معاويه نشد، اما اين فكر و برنامه را به ما رساند كه سياست اسلام اين است. اسلام اجازه نمىدهد بر سر اصول و مبانى معامله كرد. ممكن است مصالح شخصى در راه اسلام فدا شود، ممكن است مصالح جزئى فداى مصالح كلى شود، اما مبانى و اصول ابداً، ابداً؛ حتى به اندازه سر سوزنى نبايد به آنها خدشه وارد شود.
اگر على(عليه السلام)اين گونه عمل نكرده بود، من و شما از كجا مىدانستيم كه اسلام هم براى حكومت طرحى دارد و اجازه نمىدهد دموكراسى غربى در كشور اسلامى حاكم بشود؟ از كجا اطلاع داشتيم اسلام مىگويد بايد احكام خدا اجرا شود؟ وقتى كه مردم با على(عليه السلام)بيعت كردند به او گفتند به همان شيوه خلفاى پيشين عمل نما، مگر آن ها مسلمان نبودند؟ مگر خليفه پيغمبر(صلى الله عليه وآله)نبودند؟ مگر پدر زن پيغمبر(صلى الله عليه وآله)نبودند؟ مگر همه مسلمان ها با آنان بيعت نكرده بودند؟ شما نيز همان گونه كه آن ها رفتار كردند عمل كنيد.
حضرت على(عليه السلام)گفت: من چنين شرطى را نمىپذيرم. اگر مىخواهيد با من بيعت كنيد، بايد بيعت كنيد كه من طبق كتاب، سنت و سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله)عمل كنم. من به نظر ديگران كار ندارم، در موردى كه حكم خدا ثابت است، به نظر شما هم كار ندارم، حتى اگر همه شما نيز مخالفت كنيد، آنچه حكم خداوند است اجرا مىكنم.
سياستى اين گونه با اصول دموكراسى مطابقت ندارد. اگر على(عليه السلام)اين گونه رفتار نكرده بود، ما امروز نمىتوانستيم بگوييم اسلام نظام حكومتى خاصى دارد، مبانى و اصولى دارد كه بايد اجرا شود. در غير اين صورت، اسلام دينى شناور و تابع سليقه ها و قرائت هاى مختلف مىشد. قرائتى از خليفه اول، قرائت ديگرى از خليفه دوم، و قرائت سومى هم از على(عليه السلام)بود. بين قرائات مختلف چه تفاوتى است؟ ما چگونه مىتوانستيم ادعا كنيم قرائت على(عليه السلام)درست است و قرائت هاى ديگر، جاى اشكال و تأمل دارد؟ بر چه اساسى ممكن بود بگوييم قرائت معصوم(عليه السلام)از اسلام را كه همه بايد آن را بپذيرند، در اختيار داريم؟ و بر چه مبنايى مىتوانستيم بگوييم: در مقابل رأى معصوم، فضولى موقوف!
اگر على(عليه السلام)آن گونه رفتار كرده بود، گفته مىشد، مگر نديديد خليفه اول به شيوه اى رفتار كرد، خليفه دوم به شيوه اى و على(عليه السلام)هم به شيوه اى ديگر؟ او هم يكى مانند ديگران بود. در اين صورت بر چه اساسى تشخيص دهيم رأى او بهتر از رأى ديگران بود؟ خلفاى قبل به
خاطر مصالح خودشان، و براى اين كه معاويه مزاحم آن ها نباشد او را به شام فرستادند. على(عليه السلام)نيز بايد همين گونه عمل مىكرد. خليفه سوم نيز رفتار خليفه دوم را تأئيد كرد، اگر على(عليه السلام)هم مىآمد و همين كار را مىكرد پس چه تفاوتى بين عملكرد آن ها مىبود؟ با چه مبنايى تشخيص دهيم يكى از اين رفتارها بر اساس رأى معصوم(عليه السلام)و بقيه مبتنى بر رأى غيرمعصوم بوده است؟ چگونه متوجه شويم يك مورد از آن ها صحيح و مابقى آن ها اشتباه بوده است؟
حتى مىتوان عكس اين را ادعا كرد و گفت: اگر بنا بود كه ما قضاوت كنيم، و اين گونه معيارها را در نظر بگيريم، بايد بگوييم كه رأى خلفاى قبل از على(عليه السلام)درست تر بود! چون آن ها با تدبيرى كه انديشيدند، خونريزى شام و عراق حاصل نشد، مگر نه اين كه گفته شده: «الصلح خير». لذا، از آن جا كه اسلام دين رأفت، رحمت، مهربانى، صلح، آشتى، لبخند و سازش است، پس على(عليه السلام)در اين كه با اصحاب جمل، نهروان و صفين جنگيد، اشتباه كرد! در مدت چهار سال و نه ماه كه خلافت او ادامه داشت دائماً در حال جنگ بود، پس قرائت على(عليه السلام)درست نبود!
اما على(عليه السلام)نمىخواست فقط براى زمان خودش طرح بدهد، او قصد داشت براى مردم همه زمان ها، تا روز قيامت طرح حكومتى اسلام را معرفى كند. اسلام طرفدار عدالت است، اگر عدالت با صلح و سازش و آرامش حاصل شود، نبايد قطره خونى ريخت و نيز نبايد كوچك ترين اهانتى به هيچ كس بشود. على(عليه السلام)همان شخصيتى بود كه وقتى شنيد يك خلخال از پاى دخترى يهودى يا زرتشتى كشيدند گفت: «اگر مسلمان از اين غصه جان دهد و دق كند سزاوار است».1على(عليه السلام)حاضر نمىشد يك خلخال از پاى يك دختر يهودى كشيده شود، حال آيا چنين كسى مىپذيرد بدون دليل هفتاد هزار نفر را از دم تيغ بگذراند؟! اگر من و شما با طرز تفكر امروزى بوديم، درباره على(عليه السلام)چه مىگفتيم؟ آيا نمىگفتيم على(عليه السلام)آدمى است خشن، قسى القلب، بى سياست، و اوصافى از اين قبيل؟! ديگر بيش از اين جرأت نمىكنم گستاخى كنم.
اما على(عليه السلام)فقط زمان خودش را نمىديد و فقط به فكر حكومت خودش نبود، او بايد الگوى حكومت اسلامى را نشان دهد، تا هر كس تا روز قيامت بخواهد حكومت اسلامى برپا كند از او الگو بگيرد.
[1]ر.ك:
نهج البلاغه، خطبه 27.
زمانى كه حضرت امام(قدس سره)در پاريس مستقر بودند، خبرنگاران از اطراف دنيا گرد ايشان جمع شدند و پرسيدند: اگر شما پيروز شويد و شاه برود، چگونه حكومتى را بر ايران حاكم خواهيد كرد؟ ايشان در جواب فرمودند: «حكومت على(عليه السلام). الگوى ما حكومت على(عليه السلام)است.»1البته بعد از پيروزى نيز خود ايشان فرمودند، با همه زحمت هايى كه كشيديم هنوز فقط بويى از اسلام مىآيد. اما حكومت ايده آل حكومتى است كه على(عليه السلام)الگوى آن را نشان داد، و ما به هر مقدار كه شرايط اجازه دهد و مردم حمايت كنند، به سمت آن حركت مىكنيم، هدف ما آن حكومت است، مىخواهيم آن گونه بشويم. نگفت الگوى ما دموكراسى اروپا و يا آمريكا است. نگفت الگوى ما حكومت خليفه اول و دوم و يا همه خلفاى راشدين است. فرمود الگوى ما حكومت على(عليه السلام)است.
على(عليه السلام)حكومت اسلامى را نه تنها با بيانش بلكه با پنج سال حكومتش و در عمل، تعريف كرده بود. اما معاويه بعد از شهادت على(عليه السلام)با استفاده از اهرم ها و زمينه هاى ضعفى كه قبلا عرض كردم و در بين جامعه اسلامى آن روز وجود داشت، سعى كرد اين طرز تفكر را منحرف كند، و در جامعه تفكر ديگرى را به وجود آورد. تلاش كرد مردم را شستشوى مغزى دهد، و طرح ديگرى را مطرح كند. بر همين اساس بود كه سياست هاى مذكور را به كار گرفت، سران، شخصيت هاى بزرگ و رؤساى قبايل را با تطميع اغفال كرد، آن قدر بذل و بخشش كرد، تا همه آنان را خريد. عده زيادى از ساير مردم نيز تابع رؤساى خود بودند، به هر سمتى كه رئيس قبيله مىرفت آن ها نيز به دنبال او راه مىافتادند. ديگران را نيز با ارعاب و تهديد منحرف مىكرد. معاويه ظرف بيست سال حكومت خود چه كارهايى كه نكرد، از طرفى تسمه از گرده مردم كشيد! و از طرف ديگر بذل و بخشش هايى كه كرد، براى ايجاد رعب و وحشت و انجام ترورها، بيرحمىها، كشتارها، خونريزى بى حد و حساب و تجاوز به نواميس، امثال بُسر بن ارطاة و سمرة بن جندب را مىفرستاد تا زهر چشمى از عموم مردم گرفته شود و ديگر كسى جرأت هيچ اقدامى را نداشته باشد. به جز چند نفر كه در عالم اسلام به خصوص در عراق و حجاز به عنوان حواريين على(عليه السلام)شناخته شده بودند، بقيه مرعوب قدرت و سياست معاويه بودند. اين اشخاص تا حدى نزد مردم محترم بودند. حتى همان كسانى كه ضعف هايى از خود نشان مىدادند و اهل ماديات بودند، اين شخصيت ها را به خاطر مقامات عالى آن ها دوست مىداشتند.
[1]
صحيفه نور، ج 2، ص 47.
ما خودمان هم كم و بيش همين گونه هستيم، يعنى گاهى مرتكب گناهانى مىشويم، اما انسان هاى با تقوا و متدين را دوست داريم. گرچه خودمان گاهى احتياط در اموال را مراعات نمىكنيم، اما اگر به شخص پارسايى كه در صرف بيت المال دقت دارد برخورد كنيم، او را دوست مىداريم. خود ما همت انجام اين گونه كارها را نداريم، اما وقتى كه خوبان را مىبينيم، خوشحال مىشويم.
به هر حال، در آن زمان چند نفر از حواريين على(عليه السلام)وجود داشتند، و به همين اسم شناخته مىشدند، در تاريخ نيز به همين نام معرفى شده اند. به جز مالك اشتر كه او را براى حكومت مصر فرستادند و كشته شد، و همچنين محمد بن ابى بكر، چند نفر ديگر بودند كه، علاوه بر موقعيت هاى اجتماعى، از مقامات معنوى نيز برخوردار بوده، زهد و تقواى فراوانى داشتند، علوم بلايا و منايا داشتند، از غيب خبرهايى مىدادند. بعضى از اصحاب على(عليه السلام)بودند كه از شهادت خود و ديگران خبرها داشتند. در ميان اين افراد، چهار نفر بيش از ديگران برجسته بودند: حُجر بن عدى، عمرو بن حَمِق خزاعى، رُشيد هَجرى و ميثم تمار. به هيچ قيمتى ممكن نبود اين چهار نفر را تطميع كرد. هر چه معاويه تلاش كرد تا آن ها را با احترام و تمجيد و تعريف بفريبد و به صورتى ايشان را رام كند، انعطاف پيدا نمىكردند. اين بزرگواران پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)را مىشناختند و به على(عليه السلام)عشق مىورزيدند و تمام وجودشان صرف بيان فضائل و مناقب على(عليه السلام)مىشد. معاويه در مورد اين افراد درمانده شد؛ لذا، تصميم گرفت آن ها را بكشد. حجر بن عدى را، از يك طرف، عمرو بن حمق خزاعى را نيز از طرف ديگر. سر عمرو بن حمق را بريد و براى همسرش فرستاد، آن بانوى بزرگوار نيز در پاسخ پيغامى براى معاويه فرستاد. اين پيغام به حدى او را برافروخته كرد، كه دستور داد آن خانم را از كشور اسلامى بيرون كنند. يك روز عمرو بن حمق خدمت اميرالمؤمنين(عليه السلام)رسيد و عرض كرد: مولاى من! من به خاطر اين كه شما رئيس هستيد و از پست و مقامات دنيوى و امكانات برخوردار هستيد، نزد شما نيامده ام؛ من به اين دليل كه خداوند اطاعت شما را بر ما واجب كرده، و حق بزرگى و سرورى بر ما را براى شما قرار داده، در محضر شما هستم. على جان! اگر به من دستور دهيد كه تمام كوه ها را جا به جا كنم و من چنين قدرتى داشته باشم، و امر كنيد آب تمام درياها را بكشم و من از عهده چنين كارى برآيم، و اگر به من بفرماييد تمام عمرم شمشير به دست با دشمنان تو بجنگم، هنوز نتوانسته ام حق تو را ادا كنم، حق تو بر من از اين