بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 75

كردن على(عليه السلام)است. درست است كه على(عليه السلام)موفق به شكست دادن و از بين بردن معاويه نشد، اما اين فكر و برنامه را به ما رساند كه سياست اسلام اين است. اسلام اجازه نمى‌دهد بر سر اصول و مبانى معامله كرد. ممكن است مصالح شخصى در راه اسلام فدا شود، ممكن است مصالح جزئى فداى مصالح كلى شود، اما مبانى و اصول ابداً، ابداً؛ حتى به اندازه سر سوزنى نبايد به آنها خدشه وارد شود.

اگر على(عليه السلام)اين گونه عمل نكرده بود، من و شما از كجا مى‌دانستيم كه اسلام هم براى حكومت طرحى دارد و اجازه نمى‌دهد دموكراسى غربى در كشور اسلامى حاكم بشود؟ از كجا اطلاع داشتيم اسلام مى‌گويد بايد احكام خدا اجرا شود؟ وقتى كه مردم با على(عليه السلام)بيعت كردند به او گفتند به همان شيوه خلفاى پيشين عمل نما، مگر آن ها مسلمان نبودند؟ مگر خليفه پيغمبر(صلى الله عليه وآله)نبودند؟ مگر پدر زن پيغمبر(صلى الله عليه وآله)نبودند؟ مگر همه مسلمان ها با آنان بيعت نكرده بودند؟ شما نيز همان گونه كه آن ها رفتار كردند عمل كنيد.

حضرت على(عليه السلام)گفت: من چنين شرطى را نمى‌پذيرم. اگر مى‌خواهيد با من بيعت كنيد، بايد بيعت كنيد كه من طبق كتاب، سنت و سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله)عمل كنم. من به نظر ديگران كار ندارم، در موردى كه حكم خدا ثابت است، به نظر شما هم كار ندارم، حتى اگر همه شما نيز مخالفت كنيد، آنچه حكم خداوند است اجرا مى‌كنم.

سياستى اين گونه با اصول دموكراسى مطابقت ندارد. اگر على(عليه السلام)اين گونه رفتار نكرده بود، ما امروز نمى‌توانستيم بگوييم اسلام نظام حكومتى خاصى دارد، مبانى و اصولى دارد كه بايد اجرا شود. در غير اين صورت، اسلام دينى شناور و تابع سليقه ها و قرائت هاى مختلف مى‌شد. قرائتى از خليفه اول، قرائت ديگرى از خليفه دوم، و قرائت سومى هم از على(عليه السلام)بود. بين قرائات مختلف چه تفاوتى است؟ ما چگونه مى‌توانستيم ادعا كنيم قرائت على(عليه السلام)درست است و قرائت هاى ديگر، جاى اشكال و تأمل دارد؟ بر چه اساسى ممكن بود بگوييم قرائت معصوم(عليه السلام)از اسلام را كه همه بايد آن را بپذيرند، در اختيار داريم؟ و بر چه مبنايى مى‌توانستيم بگوييم: در مقابل رأى معصوم، فضولى موقوف!

اگر على(عليه السلام)آن گونه رفتار كرده بود، گفته مى‌شد، مگر نديديد خليفه اول به شيوه اى رفتار كرد، خليفه دوم به شيوه اى و على(عليه السلام)هم به شيوه اى ديگر؟ او هم يكى مانند ديگران بود. در اين صورت بر چه اساسى تشخيص دهيم رأى او بهتر از رأى ديگران بود؟ خلفاى قبل به


صفحه 76

خاطر مصالح خودشان، و براى اين كه معاويه مزاحم آن ها نباشد او را به شام فرستادند. على(عليه السلام)نيز بايد همين گونه عمل مى‌كرد. خليفه سوم نيز رفتار خليفه دوم را تأئيد كرد، اگر على(عليه السلام)هم مى‌آمد و همين كار را مى‌كرد پس چه تفاوتى بين عملكرد آن ها مى‌بود؟ با چه مبنايى تشخيص دهيم يكى از اين رفتارها بر اساس رأى معصوم(عليه السلام)و بقيه مبتنى بر رأى غيرمعصوم بوده است؟ چگونه متوجه شويم يك مورد از آن ها صحيح و مابقى آن ها اشتباه بوده است؟

حتى مى‌توان عكس اين را ادعا كرد و گفت: اگر بنا بود كه ما قضاوت كنيم، و اين گونه معيارها را در نظر بگيريم، بايد بگوييم كه رأى خلفاى قبل از على(عليه السلام)درست تر بود! چون آن ها با تدبيرى كه انديشيدند، خونريزى شام و عراق حاصل نشد، مگر نه اين كه گفته شده: «الصلح خير». لذا، از آن جا كه اسلام دين رأفت، رحمت، مهربانى، صلح، آشتى، لبخند و سازش است، پس على(عليه السلام)در اين كه با اصحاب جمل، نهروان و صفين جنگيد، اشتباه كرد! در مدت چهار سال و نه ماه كه خلافت او ادامه داشت دائماً در حال جنگ بود، پس قرائت على(عليه السلام)درست نبود!

اما على(عليه السلام)نمى‌خواست فقط براى زمان خودش طرح بدهد، او قصد داشت براى مردم همه زمان ها، تا روز قيامت طرح حكومتى اسلام را معرفى كند. اسلام طرفدار عدالت است، اگر عدالت با صلح و سازش و آرامش حاصل شود، نبايد قطره خونى ريخت و نيز نبايد كوچك ترين اهانتى به هيچ كس بشود. على(عليه السلام)همان شخصيتى بود كه وقتى شنيد يك خلخال از پاى دخترى يهودى يا زرتشتى كشيدند گفت: «اگر مسلمان از اين غصه جان دهد و دق كند سزاوار است».1على(عليه السلام)حاضر نمى‌شد يك خلخال از پاى يك دختر يهودى كشيده شود، حال آيا چنين كسى مى‌پذيرد بدون دليل هفتاد هزار نفر را از دم تيغ بگذراند؟! اگر من و شما با طرز تفكر امروزى بوديم، درباره على(عليه السلام)چه مى‌گفتيم؟ آيا نمى‌گفتيم على(عليه السلام)آدمى است خشن، قسى القلب، بى سياست، و اوصافى از اين قبيل؟! ديگر بيش از اين جرأت نمى‌كنم گستاخى كنم.

اما على(عليه السلام)فقط زمان خودش را نمى‌ديد و فقط به فكر حكومت خودش نبود، او بايد الگوى حكومت اسلامى را نشان دهد، تا هر كس تا روز قيامت بخواهد حكومت اسلامى برپا كند از او الگو بگيرد.

[1]ر.ك:

نهج البلاغه

، خطبه 27.


صفحه 77

زمانى كه حضرت امام(قدس سره)در پاريس مستقر بودند، خبرنگاران از اطراف دنيا گرد ايشان جمع شدند و پرسيدند: اگر شما پيروز شويد و شاه برود، چگونه حكومتى را بر ايران حاكم خواهيد كرد؟ ايشان در جواب فرمودند: «حكومت على(عليه السلام). الگوى ما حكومت على(عليه السلام)است.»1البته بعد از پيروزى نيز خود ايشان فرمودند، با همه زحمت هايى كه كشيديم هنوز فقط بويى از اسلام مى‌آيد. اما حكومت ايده آل حكومتى است كه على(عليه السلام)الگوى آن را نشان داد، و ما به هر مقدار كه شرايط اجازه دهد و مردم حمايت كنند، به سمت آن حركت مى‌كنيم، هدف ما آن حكومت است، مى‌خواهيم آن گونه بشويم. نگفت الگوى ما دموكراسى اروپا و يا آمريكا است. نگفت الگوى ما حكومت خليفه اول و دوم و يا همه خلفاى راشدين است. فرمود الگوى ما حكومت على(عليه السلام)است.

على(عليه السلام)حكومت اسلامى را نه تنها با بيانش بلكه با پنج سال حكومتش و در عمل، تعريف كرده بود. اما معاويه بعد از شهادت على(عليه السلام)با استفاده از اهرم ها و زمينه هاى ضعفى كه قبلا عرض كردم و در بين جامعه اسلامى آن روز وجود داشت، سعى كرد اين طرز تفكر را منحرف كند، و در جامعه تفكر ديگرى را به وجود آورد. تلاش كرد مردم را شستشوى مغزى دهد، و طرح ديگرى را مطرح كند. بر همين اساس بود كه سياست هاى مذكور را به كار گرفت، سران، شخصيت هاى بزرگ و رؤساى قبايل را با تطميع اغفال كرد، آن قدر بذل و بخشش كرد، تا همه آنان را خريد. عده زيادى از ساير مردم نيز تابع رؤساى خود بودند، به هر سمتى كه رئيس قبيله مى‌رفت آن ها نيز به دنبال او راه مى‌افتادند. ديگران را نيز با ارعاب و تهديد منحرف مى‌كرد. معاويه ظرف بيست سال حكومت خود چه كارهايى كه نكرد، از طرفى تسمه از گرده مردم كشيد! و از طرف ديگر بذل و بخشش هايى كه كرد، براى ايجاد رعب و وحشت و انجام ترورها، بيرحمى‌ها، كشتارها، خونريزى بى حد و حساب و تجاوز به نواميس، امثال بُسر بن ارطاة و سمرة بن جندب را مى‌فرستاد تا زهر چشمى از عموم مردم گرفته شود و ديگر كسى جرأت هيچ اقدامى را نداشته باشد. به جز چند نفر كه در عالم اسلام به خصوص در عراق و حجاز به عنوان حواريين على(عليه السلام)شناخته شده بودند، بقيه مرعوب قدرت و سياست معاويه بودند. اين اشخاص تا حدى نزد مردم محترم بودند. حتى همان كسانى كه ضعف هايى از خود نشان مى‌دادند و اهل ماديات بودند، اين شخصيت ها را به خاطر مقامات عالى آن ها دوست مى‌داشتند.

[1]

صحيفه نور

، ج 2، ص 47.


صفحه 78

ما خودمان هم كم و بيش همين گونه هستيم، يعنى گاهى مرتكب گناهانى مى‌شويم، اما انسان هاى با تقوا و متدين را دوست داريم. گرچه خودمان گاهى احتياط در اموال را مراعات نمى‌كنيم، اما اگر به شخص پارسايى كه در صرف بيت المال دقت دارد برخورد كنيم، او را دوست مى‌داريم. خود ما همت انجام اين گونه كارها را نداريم، اما وقتى كه خوبان را مى‌بينيم، خوشحال مى‌شويم.

به هر حال، در آن زمان چند نفر از حواريين على(عليه السلام)وجود داشتند، و به همين اسم شناخته مى‌شدند، در تاريخ نيز به همين نام معرفى شده اند. به جز مالك اشتر كه او را براى حكومت مصر فرستادند و كشته شد، و همچنين محمد بن ابى بكر، چند نفر ديگر بودند كه، علاوه بر موقعيت هاى اجتماعى، از مقامات معنوى نيز برخوردار بوده، زهد و تقواى فراوانى داشتند، علوم بلايا و منايا داشتند، از غيب خبرهايى مى‌دادند. بعضى از اصحاب على(عليه السلام)بودند كه از شهادت خود و ديگران خبرها داشتند. در ميان اين افراد، چهار نفر بيش از ديگران برجسته بودند: حُجر بن عدى، عمرو بن حَمِق خزاعى، رُشيد هَجرى و ميثم تمار. به هيچ قيمتى ممكن نبود اين چهار نفر را تطميع كرد. هر چه معاويه تلاش كرد تا آن ها را با احترام و تمجيد و تعريف بفريبد و به صورتى ايشان را رام كند، انعطاف پيدا نمى‌كردند. اين بزرگواران پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)را مى‌شناختند و به على(عليه السلام)عشق مىورزيدند و تمام وجودشان صرف بيان فضائل و مناقب على(عليه السلام)مى‌شد. معاويه در مورد اين افراد درمانده شد؛ لذا، تصميم گرفت آن ها را بكشد. حجر بن عدى را، از يك طرف، عمرو بن حمق خزاعى را نيز از طرف ديگر. سر عمرو بن حمق را بريد و براى همسرش فرستاد، آن بانوى بزرگوار نيز در پاسخ پيغامى براى معاويه فرستاد. اين پيغام به حدى او را برافروخته كرد، كه دستور داد آن خانم را از كشور اسلامى بيرون كنند. يك روز عمرو بن حمق خدمت اميرالمؤمنين(عليه السلام)رسيد و عرض كرد: مولاى من! من به خاطر اين كه شما رئيس هستيد و از پست و مقامات دنيوى و امكانات برخوردار هستيد، نزد شما نيامده ام؛ من به اين دليل كه خداوند اطاعت شما را بر ما واجب كرده، و حق بزرگى و سرورى بر ما را براى شما قرار داده، در محضر شما هستم. على جان! اگر به من دستور دهيد كه تمام كوه ها را جا به جا كنم و من چنين قدرتى داشته باشم، و امر كنيد آب تمام درياها را بكشم و من از عهده چنين كارى برآيم، و اگر به من بفرماييد تمام عمرم شمشير به دست با دشمنان تو بجنگم، هنوز نتوانسته ام حق تو را ادا كنم، حق تو بر من از اين


صفحه 79

عظيم تر است. اميرالمؤمنين(عليه السلام)خوشحال شده، براى او دعا كرد و فرمود: «اى كاش صد نفر مانند تو در ميان مسلمان ها وجود داشت.»1فقط تعداد معدودى همانند اين گل ها و با چنين درجه اى از ايمان بودند. معاويه اين دو بزرگوار، يعنى حجر بن عدى و عمرو بن حمق را در كمال بى رحمى، با تمام عواقبى كه براى او داشت، به قتل رساند. كشتن اين افراد براى او گران تمام مى‌شد، او نمى‌خواست در بين مسلمان ها بدنام شود، ولى چاره ديگرى نديد. هنگامى كه ديد آن ها به هيچ قيمتى تسليم نمى‌شوند و نمى‌توان ايشان را ساكت و آرام كرد، و ممكن نيست آن ها را تطميع كند، دستور قتل آنان را داد. دو نفر ديگر از حواريون على(عليه السلام)يعنى رشيد هَجرى و ميثم تمار باقى مانده بودند.

هنگامى كه معاويه در شام از دنيا رفت ميثم تمار به دوستانش خبر داد و گفت: طوفانى برپا شده و من احساس مى‌كنم معاويه در شام از دنيا رفت؛ افرادى كه ميثم را مى‌شناختند، متوجه بودند كه او نسنجيده سخن نمى‌گويد. بعد از چندى عبيد الله بن زياد حاكم كوفه شد و داستان معروفى كه در مورد ماجراى ميثم شنيده ايد واقع شد؛ ميثم به كار خود مشغول بود، فضائل على(عليه السلام)را مى‌گفت و مردم را به پيروى از خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله)دعوت مى‌كرد. عبيد الله هر چه تلاش كرد ميثم را آرام كند، موفق نشد. در ايامى كه چند روز به ورود حسين بن على(عليه السلام)به عراق مانده بود، همان زمانى كه مسلم در كوفه بود و عبيد الله بن زياد در صدد كشتن او بود، نقل شده روزى ميثم سوار اسبى، و حبيب بن مظاهر هم سوار اسبى ديگر بود؛ اين دو به همديگر رسيدند، به حدى به هم نزديك شدند كه گردن اسب ها با هم تماس گرفت، هنگامى كه كاملا به هم نزديك شدند، در گوشى با يكديگر صحبت و شوخى مى‌كردند ـ شوخى هاى آن ها هم از اين قبيل بود ـ ميثم به حبيب بن مظاهر گفت: من مرد سرخ مويى كه دو گيسو از دو طرف سر او آويزان است سراغ دارم، كه چند صباحى ديگر براى يارى پسر پيامبر خود كشته مى‌شود. منظور او حبيب بود و به خود او خبر مى‌داد. حبيب هم گفت: من هم مرد اصلعى را مى‌شناسم كه موهاى جلوى سرش ريخته و شكمش مقدارى برآمده، او را بر چوبى از نخله خرما به دار زده، روز بعد لجامى به دهانش مى‌زنند تا ديگر نتواند سخن بگويد، و بعد زبانش را بريده پس از آن در روز سوم نيزه اى به شكمش مى‌زنند. اين دو بزرگوار با هم صحبت مى‌كردند، يكى خبر از آينده ديگرى و او خبر از آينده اولى مى‌داد. شوخى هاى آن ها نيز همين

[1]ر.ك:

بحارالانوار

، ج 32، ص 399، باب 11، روايت 371.


صفحه 80

گونه بود. يكى از دوستان ايشان گفته هايشان را شنيد و نزد رُشيد هَجرى رفته، و گفت: من امروز چنين ماجرايى را ديدم، ميثم اين گونه در مورد حبيب بن مظاهر مى‌گفت كه مرد سرخ مويى را مى‌شناسم كه دو گيسو از دو طرف سر او آويزان است و قرار است به زودى در راه حمايت از پسر پيامبر(صلى الله عليه وآله)به شهادت برسد. رشيد گفت: خداوند ميثم را رحمت كند، يك كلمه را نگفت، و آن كلمه اين است كه بعد سر او را براى حاكم مى‌فرستند و صد درهم بر جايزه كسى كه سر او را مى‌آورد، افزوده مى‌شود.1

على(عليه السلام)چنين افرادى تربيت كرده بود. سرانجام عبيد الله بن زياد، ميثم تمار و رشيد را به شهادت رساند. چرا؟ چون اين دو نفر حاضر نبودند تسليم شوند.

اجازه بدهيد به عنوان جمله معترضه مطلبى را عرض كنم، باز هم از هم لباس هاى خودمان گلايه كنم. مورخان و محدثان از ميثم تمار نقل كرده اند و شايد روايات متعددى در اين زمينه داشته باشيم كه، اميرالمؤمنين(عليه السلام)به ميثم فرمود: چگونه است حال تو آن هنگامى كه تو را بر چوبه اى از نخل به دار بياويزند، زبان تو را ببرند و بعد نيزه به شكم تو بزنند؟ ميثم از حضرت(عليه السلام)سؤال كرد كه آيا در آن حال من مسلمان هستم؟ حضرت(عليه السلام)فرمود: آرى. ميثم جواب داد: خوشحال مى‌شوم. على(عليه السلام)باز فرمود: پس بدان كه تو را به تبرّى جستن از من دعوت مى‌كنند، تا بگويى من از على(عليه السلام)بيزار هستم. آيا اين كار را خواهى كرد؟ فرمود: به خدا قسم تا زمانى كه نفس داشته باشم اين كار را نخواهم كرد. پس على(عليه السلام)به او اين گونه بشارت داد كه بدان در بهشت با من خواهى بود.2

گلايه اى كه قصد داشتم از دوستان هم لباسى خودم بكنم اين است كه ما در مسائل مربوط به «امر به معروف و نهى از منكر» مطلب را مى‌رسانيم به جايى كه اگر ضرر جانى در كار باشد، تكليف ساقط است. اما آيا ميثم نمى‌دانست اگر جانش در خطر باشد، حفظ جان واجب است و بايد تقيه كرد؟ مگر نه اين كه گفته مى‌شود حفظ جان واجب است؟ اين سؤال در مورد حجر بن عدى، رشيد هَجرى، عمرو بن حمق و بعدها در مورد سعيد بن جبير و بسيارى از بزرگان اصحاب نيز صادق است. حجاج بن يوسف، سعيد بن جبير را احضار كرده، به او گفت: «بگو از على(عليه السلام)بيزار هستم» جواب داد: «حاشا و كلا». زبانش را بريدند و بعد او را به شهادت

[1]ر.ك: همان، ج 45، ص 92، باب 37، روايت 33.[2]ر.ك: همان، ج 42، ص 130، باب 122، روايت 13؛ ج 75، ص 433، باب 87، روايت 95.


صفحه 81

رساندند، ولى دست از ولايت بر نداشت. دست ها و پاهاى رُشيد هَجرى را بريدند، گفته بود كه من از مولاى خود على(عليه السلام)شنيدم كه دست و پايم را قطع مى‌كنند و بعد زبانم را نيز مى‌برند. عبيد الله بن زياد گفت: براى اين كه حرف على(عليه السلام)دروغ بشود، اين كار را نمى‌كنم. بعد از اين كه دست و پاى رشيد را بريدند، او عاشقانه آغاز به بيان فضايل على(عليه السلام)كرد؛ عبيد الله به خيال خودش مجبور شد زبان رشيد را ببرد، لذا حجّامى را فرستاد تا زبان رشيد را ببرد، ابتدا قصد نداشت اين كار انجام شود، بلكه مى‌خواست خبر على(عليه السلام)دروغ در بيايد، ولى بر خلاف ميل او اين خبر درست واقع شد.1

گلايه از دوستان هم لباس خودم اين است كه، ما بايد در مورد اين مسائل بيش تر كار كنيم، تا بتوانيم بگوييم در چه مواردى و چه زمانى به خاطر تقيه تبرى از امام معصوم(عليه السلام)جائز است؟ ارتكاب كدام يك از محرمات و در چه مواردى به واسطه تقيه جايز است؟ آيا مواردى هست كه تقيه نتواند جلوى انجام تكليف را بگيرد يا نه؟ اگر هست در چه مواردى است؟ و سرانجام، بزرگانى كه در نهايت مرتبه تقوا و تالى تلو مقام عصمت بودند و علم بلايا و منايا داشتند بر اساس چه دليلى حاضر نشدند از على(عليه السلام)تبرى بجويند تا جان خودشان را حفظ كنند؟ مگر نه اين كه اگر اين بزرگواران زنده مى‌ماندند، مى‌توانستند زمان بيش ترى را براى تعليم معارف به مردم صرف كنند؟ و مگر نه اين كه با كشته شدن امكان انجام وظيفه تعليم از ايشان سلب مى‌شد؟ مناسب بود حداقل تقيه مى‌كردند؛ چرا اين بزرگان تقيه نكردند؟ دليل شرعى آن ها چه بود؟ آيا از مسئله تقيه اطلاع نداشتند؟ چرا على(عليه السلام)هنگامى كه از آينده آن ها خبر مى‌داد، به ايشان نفرمود وقتى كه شما را وادار به تبرّى از ما كردند، اين كار را انجام دهيد! تا جان شما محفوظ باشد. متأسفانه، ما در مورد اين مسائل كم تر كار كرده ايم. كسى كه شايد بهترين كار را در اين زمينه انجام داد، حضرت امام(قدس سره)بود. اولين فتواى صريح ايشان اين بود كه تقيه در مورد امور مهم حرام است، و لو بلغ ما بلغ.2ديگران چنين فتوايى را نمى‌دادند، چون تحقيق نكرده بودند، و جرأت نمى‌كردند كه چنين فتوايى بدهند، چون در اين زمينه كم كار شده بود. تنها امام(قدس سره)چنين شهامتى داشت، هم تحقيق كرده بود و هم اين شهامت را داشت كه علناً بگويد: ولو جان شما در خطر باشد، حتى اگر صدها و هزاران نفر كشته شوند،

[1]ر.ك: همان، ج 75، ص 433، باب 87، روايت 95.[2]ر.ك:

صحيفه نور

، ج 1، ص 39؛ ج 7، ص 36.


صفحه 82

بايد نظام اسلامى برقرار باشد. بايد كسانى كه در صدد از بين بردن اسلام، عقايد اسلام و ارزش هاى اسلامى هستند، از بين بروند و تقيه در اين مسأله حرام است، و لو بلغ ما بلغ. اين گفتار امامرحمة الله عليهبود، اما ما شاگردهاى ايشان، البته اگر اين لياقت را داشته باشيم كه خود را شاگرد امام(قدس سره)بدانيم، ما كوتاهى كرديم و راه او را درست دنبال نكرديم. بايد مبانى فقهى اين مسأله را درست تبيين كنيم، تا مشخص شود در چه مواردى تقيه جايز و در چه مواردى واجب است. آيا مواردى هست كه تقيه جايز ولى ترك آن ارجح باشد؟ كم و بيش اين سؤال ها مطرح شده است، ولى عرض بنده اين است كه تحقيقاتى از اين قبيل گسترش پيدا كند و اين معارف در دسترس همه مردم قرار گيرد. مگر اين ها احكام دين نيست؟ و مگر در اين زمان ما به اين احكام محتاج نيستيم؟ آيا اطمينان داريم ديگر به اين احكام احتياج نخواهيم داشت؟ اگر ما اين احكام را درست تبيين نكنيم، شياطين تساهل و تسامح را مطرح مى‌كنند و آن را به پاى اسلام مى‌گذارند؛ و با اين كار خود، غيرت را از مسلمان ها مى‌گيرند، و اين شك و شبهه را در مسلمانها ايجاد مى‌كنند كه چون اسم نظام، نظام اسلامى است، پس بايد تسليم همه چيز آن بود.

هنگامى كه على(عليه السلام)در رأس حكومت بود، اگر والى او خطا مى‌كرد، مردم نزد حضرت امير(عليه السلام)مى‌آمدند و اعتراض مى‌كردند. احتمالا اين ماجرا را شنيده ايد كه روزى على(عليه السلام)مشغول نماز بود، اقامه نماز را گفته بود و مى‌خواست تكبير بگويد؛ در همين حال، زنى كه از راه دورى آمده بود گفت: يا على! من با شما كارى دارم. حضرت تكبير نماز را نگفت، و فرمود: بگو چه كار دارى؟ گفت: والى اى كه براى شهر ما فرستادى به ما ظلم مى‌كند. اشك از چشمان على(عليه السلام)جارى شد. همان لحظه گفت: خدايا تو مى‌دانى من راضى نبودم به اين مردم ظلم كند؛ و امر كرد قلم و كاغذ آوردند و حكم عزل آن والى را نوشت.1آن مردم نگفتند چون حكومت على(عليه السلام)حكومت اسلامى است، پس بايد همه جزئيات آن را پذيرفت. همچنان كه چه كسى گفته مسؤولى كه رسماً بر عليه اسلام كار مى‌كند، مسؤولى كه شخص رهبر در مورد او فرمود: يك كار به نفع اسلام نكرده، و بعضى از اقداماتى كه انجام مى‌دهد صد در صد ضد اسلام است، و من اين فرمايش مقام معظم رهبرى را به گوش خودم از زبان مبارك ايشان شنيدم، آن وقت به ما مى‌گويند چون حكومت اسلامى است، اعتراض نكنيد! چه كسى اين گونه گفته است؟ پس

[1]

بحارالانوار

، ج 41، ص 119، باب 107، روايت 27.