باشد پيداست كه آنچه وى را «بدان مقصد عالى» هدايت مىكند بايد صحبت رندان باشد- صحبت پير مغان، پير خرابات.
آنچه مقام اين پير خرابات و حق صحبت او را مخصوصا در نظر شاعر مثل مقام يك شيخ خانقاه مىكند تأثيرى است كه شراب او دارد- در دفع خودى: در دفع اين خود نگرى كه در دنيا هر چه اندوه و نگرانى هست به آن وابسته است. درست است كه در سلوك باطنى شاعر اين عشق و شراب حالتى رمزى و اثيرى پيدا مىكند كه ماوراى قلمرو تجارب حسى است اما ادراك آن عوالم را هم شاعر ظاهرا مانع از آن نمىديده است كه در سلوك ظاهرى نيز بر رغم زاهدان رياكار و واعظان شحنهشناس جوهر روح خود را به اين «ياقوت مذاب» آلوده كند. در واقع اندوه عشق جسمانى را كه لابد در شيراز پركرشمه جان يك شاعر را نمىتوانست آسوده بگذارد چه چيزى بهتر از شراب مىتواند بشويد و از بين ببرد؟ درست است كه گهگاه از افيون نيز كه چاشنى شراب مىكردهاند و حتى در بين فرمانروايان عصر نيز هواداران و معتادان داشته- است در شعر شاعر نشان هست [18]، اما آنچه تمام غزل وى ستايش آن است بيش از هر چيز شراب است: شراب كه سهگانه آن نزد رندان راز آشنا، چنان اعجازى دارد كه كور را مىتواند بينا كند و آن را كه سى سال گنگ بوده است مىتواند به زبان آورد. نه فقط، ابو نواس مثل يك تجربه كرده كار افتاده به ما اطمينان مىدهد كه صبحگاهان سه جام آن بلاى خمار را از تمام مفاصل انسان بيرون مىكند بلكه حسان بن ثابت هم يادآورى مىكند كه هنوز سه قدح از آن ننوشيدهايد كه عقل و دين شما از بين مىرود. در برابر چنين معجون فراغتى كه سه جام آن غساله هر گونه دلنگرانى و هر گونه انديشه خطاست [19] كدام محنت عشق هست كه پايدار بماند؟ وقتى نقش غم از دور پيدا شد تنها شراب است كه آن را محو مىكند و فرومىشويد و در اين صورت پيداست كه عشق از شراب دور نمىماند. از مستى، از درد، از مرگ و از هر آنچه بعضى حكماى امروز به- قلمرو كرانههاى زندگى مربوط مىدانند، عشق قويترست و در واقع با ادراك عشق است كه انسان مىتواند تمام وجود خود را ادراك كند و تجربه. اما عشق شاعر البته همه از يك گونه نيست: عشق هست و عشق: جسمانى و روحانى. در
دلى كه او دارد هم اندوه عشق جسمانى مىگنجد و هم خار خار عشق روحانى- عشق عارفان.
اينجاست كه فهم كلام او غالبا دشوار مىشود و آگنده از ابهام. اما اين سر عشق نه در حوصله دانش هر مدعى است و هر چند تحصيل آن، مثل درس اهل مدرسه در اول آسان بنظر مىآيد، در آخر كار دشواريها دارد و خود را مسئلهاى نشان مىدهد كه امثال شافعى آن را شرح نتوانند كرد بلكه شرح و حل آن كسى را مىخواهد مثل حلاج- آن هم بر سر دار [20]. آيا مىتوان شك كرد كه لااقل در بعضى موارد اين عشق خود چيزى نيست جز همان عشق حلاج، عشق حق كه وجود عاشق در آن ميان فقط حجاب است و همين حجاب است كه او را از معشوق دور مىدارد- و جدا. اينجاست كه شايد آن پژوهنده راز- آشنا كه دوست دارد در كلام حافظ چيزى جز رمز عرفانى نشان ندهد باز در ثلاثه غساله تفسيرى بيابد از يك تجربه عرفانى. چنين كسى ممكن است كه در ثلاثه غساله به چشم آن گونه معرفت بنگرد كه نيل به آن انسان را هم از انتساب صفت، هم از انتساب فعل و هم از انتساب وجود به خويشتن بازمىدارد و نقش تمام اين اوهام را از خاطر وى مىشويد و مىزدايد يا خود شايد آن را كنايه از معرفتى بيابد كه ادراك آن نقش هر چه را بين عارف و موضوع معرفت او حجاب مىشود- نقش دنيا را كه انسان به سبب آن در حجاب خلق مىماند، نقش نفس را كه انسان به خاطر آن در حجاب نفس مىماند، و نقش آخرت را كه انسان به جهت آن در حجاب بهشت و دوزخ مىماند- از خاطر وى- مىزدايد و با اين سه غسل كه اتحاد عارف با موضوع معرفت وى جز با اين مايه از «خودرهايى» ممكن نيست آنچه در پايان آن باقى مىماند فقط نقش حق است- وجدان وحدت. ظاهرا آن غسل نيز كه حافظ در اشك خويش مىكند و با آن مىخواهد ديده خود را شايسته ديدار سازد [21] نوعى آماده كارى براى همين غسلهاى سهگانه است- ثلاثه غساله. معهذا اگر آنجا كه در كلام حافظ از اين ثلاثه غساله سخن مىرود چندان نشان توجه به دنياى حسى، به دنياى سر و گل و لاله، هست كه سخن را از معنى ظاهرى به معنى رمزى نمىتوان منصرف داشت باز شك نيست كه حتى وقتى جز شراب شيرازى هم از اين تعبير
مراد نباشد تأثيرى كه اين ثلاثه غساله در نيل انسان به مقام از خودرهايى دارد آن اندازه هست كه صحبت پير مغان را براى شاعر، از صحبت پير خانقاه مطلوبتر كند.
درست است كه اين پير مغان حافظ يك گبر بادهفروش واقعى هم نيست و رمزى است از آن رند آزاده كه سر به مقام شيخى و مرشدى فرودنمىآورد و در عين آنكه ولىّ راستين است حتى از ديده «ولىشناسان» هم خود را پنهان مىدارد اما حافظ در عين حال اين نكته را نيز كه يك پير مىفروش هم اگر انسان را از قيد خودى و خودگرايى برهاند صحبتش از صحبت آن شيخ خانقاه كه او را اسير پندار مىسازد بهتر است همچون اصل عمدهاى در سلوك روحانى خويش تلقى مىكند و در حالى كه زاهد به اين «رندنامه سياه» روى ترش مىكند وى بر رغم سالوسگران شهر در وى بچشم يك مرشد مىنگرد. در واقع وقتى پيران ديگر به «زر و زورى» كه دارند متكى هستند و وى غير از خداى خويش كه «خوش عطابخش و خطا پوش خدايى» هم هست كسى را ندارد طبيعى بنظر مىرسد كه رند شيراز او را مرشد خويش سازد. نه آيا به قول او، در هيچ سرى نيست كه سرى ز خدا نيست؟ در شيراز كه «دور محتسب» فراموش مىشد، اين پير مغان بار ديگر مىتوانست از كوچه رندان «صلاى سرخوشى» در دهد و باز دورنمايى از دوران دولت مستعجل فيروزه بواسحاقى را در «عهد شاه شجاع» نيز عرضه كند.
8
دو رند
رند تا جورى كه با نام شاه شجاع در شيراز بر جاى «محتسب» نشست در آغاز امارت شادخوارى و بىبندوبارى دوران بواسحاقى را تجديد كرد.
شهر رندان، با آغاز امارت او يك لحظه سختيها و تنديهاى محتسب را از ياد برد و مژده رندانه حافظ را «كه دور شاه شجاع است مى دلير بنوش» مثل سروش غيب تلقى كرد. درست است كه اين شاه رندان، از خشونتى كه نسبت به پدر كرده بود پشيمان شد و او را با عهد و پيمان به شيراز آورد، اما وقتى بدعهدى و توطئهجويى وى آشكار شد ديگر بار وى را به- زندان فرستاد- به قلعهاى كه پنج سال بعد شاهد مرگ او گشت. قلمرو امير- مبارز بين توطئهكنندگان تقسيم شد. اصفهان و ابرقوه از آن شاه محمود شد، كرمان از آن سلطان احمد، و فارس از آن شاه شجاع. خواجه برهان وزير هم كه در سقوط محتسب هنوز شاعر شيراز وى را آصف جماقتدار مىپنداشت از وزارت بر كنار شد، و چندى بعد، گويا بسبب سختگيريهايى كه در دوران وزارت به- اشارت و خواست امير مبارز نسبت به اين شاهزادگان كرده بود، بقتل آمد (ذىالحجه 760). وزارت هم به قوام الدين صاحب عيار رسيد كه پيش از آن سالهاى دراز پيشكار و مربى شاه شجاع بود و يكچند نيز در كرمان عنوان نايبالسلطنه مىداشت.
براى حافظ، كه از حكومت محتسب آن همه نارضايى داشت، اين تغيير اوضاع مايه اميد بود. وزير تازه نيز مثل خواجه برهان در حق وى اظهار محبت مىكرد و اظهار التفات. از همان اوايل ورود وى به شيراز، نام حافظ
در مجلس وى با علاقه و حرمت برده مىشد، و وقتى شاعر در مدح وى قصيدهاى گفت و به شكر تهمت تكفير كز ميان برخاست اظهار خرسندى كرد، درهاى مجلس وى بر روى شاعر باز شد و شايد با شاه جوان نيز از همين راه باب دوستى گشوده شد و باب ارتباط.
پادشاه تازه يك رند بىبندوبار بود- لا ابالى و عارى از نام و ننگ.
نه فقط پدر را كور كرد و زندانى، با يكتن از زنان او- زنان پدر- نيز متهم شد به گناه او ديپوس[1]. خود او نيز- اگر قطعهاى كه به وى نسبت دادهاند مجعول نباشد- رندانه اين اتهام را پذيرفت [1]. مثل پدر تندخوى و حتى بدزبان بود؛ اما طنز و ظرافت رندانه را هم گهگاه بر اين مرده ريگ پدر مىافزود.
نه فقط با سلطان اويس ايلكان بلكه حتى با يك طبيب روزگار خويش به الفاظ زشت، شوخيهاى رندانه مىكرد [2]. مثل يك رند واقعى، خود را از هر قيدى آزاد حس مىكرد- نه علاقهاى نسبت به پدر داشت نه نسبت به برادران و حتى اگر لازم مىديد از كور كردن و كشتن فرزند نيز مضايقه نداشت. با برادرش محمود نزديك شانزده سال دايم نزاع داشت و ستيزه. مكرر با وى آشتى كرد و مكرر پيمان شكست و تا برادر زنده بود ايمنى نداشت. رندى مثل او، كه گويى خود را ما فوق اخلاق و ما فوق همه چيز مىدانست نمىتوانست بعدها از مرگ بىهنگام اين برادر اظهار شادى نكند. اختلاف او با محمود شاه از رقابت درباره زن پديد آمد. نخست در مورد خان سلطان اينجو، و بعد در مورد دندى خواهر سلطان اويس. خان سلطان، برادرزاده شاه شيخ را، وى مىخواست بزنى بگيرد اما برادرش پيشدستى كرد و ازدواج آنها مايه رشك و كينه شاه شجاع شد در حق محمود. چند سال بعد هم، بر سر خواستارى از خواهر سلطان اويس ايلكانى، بين دو برادر رقابت افتاد و باز شاه شجاع شكست خورد [3] و يكچند در بيرون از شيراز به دربهدرى افتاد. اين هر دو ماجرا در قلب اين رند، كه سر به- هيچچيز نمىخواست فروآورد، تأثير دردناك گذاشت. برادرزادهاش- نصرت- الدين يحيى- نيز با آنكه داماد وى بود كژتابى مىكرد و بدعهدى.
[1]-supideo
مكرر بروى شوريد، و مكرر با دشمنانش همعهد شد. اين ضربهها براى روح او، كه مملو از سوء ظن و سردى و قساوت بود، ديگر جايى جهت تمكين از اخلاق و وجدان باقى نمىگذاشت. شاعر خوبى بود و ذوق ادبى به ظرافت رندانه او جلايى ديگر مىداد. اين طبع حساس شاعرانه، براى كسى كه در جست- و جوى قدرت نمىتوانست پدر و برادر و فرزند خود را نيز تحمل كند، زندگى وى را يكسره پر كرد از تزلزل و سوء ظن. علاقه او به شراب دوره تعزير عهد «محتسب» را منسوخ كرد. خود وى، در شراب افراط مىكرد، و ظاهرا هم از افراط در شراب بيمار شد. مستى و شرابخوارى نيز به او بهانهاى مىداد تا بخششها و ظرافتهاى بواسحاقى را تجديد كند و اينهمه او را در شهر رندان محبوب مىكرد.
در اين روزها حافظ به آنسوى چهل سالگى قدم مىنهاد، و توالى حوادث و پيشامدهاى عبرتانگيز، اندك اندك شور و شوق جوانى او را فرومىكاست. آيا در اين اوقات كار ديوانى نيز داشت؟ ظاهرا داشت. در واقع ارتباط با «عمل» و «ديوان» گهگاه از پارهاى اشعار وى بر مىآيد [4]. نه فقط بارها از ديوان، از صاحبديوان، از طغرا و از حساب صحبت مىكند، از «وظيفه» هم گهگاه در اين ميان ياد مىكند، و وقتى زمستان تيره را در انتظار وظيفه به پايان مىرساند بهار و سبزه را كه مىبيند پيش خود مىانديشد كه: وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيند. انتظار وظيفه، كه براى يك «ديوانى» به وامدارى و مفلسى ممكن است منتهى شود، براى وى مخصوصا در آن سالهاى جوانى دردناك بوده است و دشوار. آيا دوران محتسب او را يكچند در اين انتظار دردناك باقى گذاشت؟ در اين صورت يك نگرانى او از حكومت امير مبارز مىبايست همين نكته باشد. بهر حال، در همين روزهاست كه «شاعر وظيفهخوار» مكرر حس مىكند كه: «بار عشق و مفلسى صعب است مىبايد كشيد.» نه مگر وقتى هم شاه شجاع يكچند او را- بسبب غيبت از شيراز فراموش كرده بود، شاعر كه بازگشت او را با آمدن عيد جشن مىگرفت، باز مثل يك طلبكار وظيفهخوار شاعرانه شكايت حال مىكرد: عمرى است پادشاها كز مى تهى است جامم ...
اما در كدام دوره از عمر خويش، شاعر ما به كار ديوانى پرداخته است؟ درست
روشن نيست، شايد از عهد شاه ابو اسحاق. اينكه در جوانى انتظار وظيفه عقب- افتاده را مىكشد پيداست كه از همان اوايل حال، ثروت خانواده را براى يك زندگى رندانه و عشرتآميز كافى نديده است و به دربار پيوسته است. در هر حال در اين سالهاى چهل سالگى شاعر در شيراز دلبستگيها داشت- خانواده و شغل ديوانى، و اين هر دو او را به شهر رندان علاقهمند مىكرد. با آنكه علاقه به «نسيم باد مصلى و آب ركناباد» نمىگذاشت كه از اين شهر طربانگيز رندان قدم بيرون نهد، در وراى دروازههاى شيراز نيز شعر وى همه جا دست- بدست مىرفت و از تبريز و بغداد گرفته تا هرموز و بنگاله نام و آوازه او همراه قافلهها و كشتيها به همه جا مىرسيد. وى، به اشعار خواجو- شاعر بلندآوازه كرمان- كه سالهاى آخر عمر خويش را در شيراز مىگذاشت با نظر تحسين مىنگريست. از غزلهاى وى استقبال مىكرد و در عين ستايش از سبك سخن وى خود را استاد غزل نشان مىداد. با عبيد زاكانى كه مثل وى از دربار شاه شيخ به دستگاه شاه شجاع راه يافته بود ظاهرا رابطه دوستى داشت يا آشنايى. با اينهمه شعر وى در اين هنگام لطف و عمقى توصيفنكردنى داشت و همه جا شاعران با وى ارتباط داشتند و شايد مكاتبه. با سلمان ساوجى، كه در دربار ايلكانيان- گاه در بغداد و گاه در تبريز- مىزيست ظاهرا روابط داشت و پيداست كه هر دو شاعر غزلهاى يكديگر را جواب مىدادهاند و با يكديگر نوشت و خواند داشتهاند چنانكه با عماد فقيه نيز، كه در كرمان خانقاه داشت و شاه شجاع بسبب علاقه به كرمان يا كرمانيان در حق او اظهار ارادت مىكرد، رابطه داشت و مشاعره. حتى كمال خجندى، كه پايان عمر را در تبريز مىگذاشت، نيز به شعر وى با نظر اعجاب مىنگريست و علاقه. در ديوانهاى تمام اين شاعران، اشعارى هست كه حاكى است از ارتباط آنها با حافظ و اينهمه غالبا بايد مربوط باشد به همين دوره- دوره شاه شجاع. زوال روزگار محتسب، بهر حال، آرامش خيال را كه حافظ از دست داده بود به وى بازگرداند و مخصوصا قوام الدين وزير- صاحب عيار- در اين دوره نسبت به وى لطف و محبت دوستانه داشت. گويند او را در يك مدرسه به كار تدريس واداشته بود. از اشعار ديوان، البته درست نمىتوان دانست كه صاحب عيار چه كار ديگرى به
اين شاعر «دانشمند» واگذاشته بود. اما از گفته حافظ پيداست كه وى او را براى خود بهمنزله يك حامى تلقى مىكرد و يك مربى. آيا اشتغال به يك عمل سلطانى در طى همين دوره بود كه سالها بعد او را وامىداشت از بىعملى اظهار ملال كند [5]. ذكر بعضى الفاظ، از آنچه در نزد اهل ديوان رايج است، در پارهاى اشعار او شايد حاكى باشد از يك اشتغال كوتاه او به كار ديوانى. در هر حال در اين ايام، آرامش و آسايش او آن مايه بود كه خاطرش از باب زندگى در نگرانى نباشد. اما هيچچيز بىثباتتر از اوضاع اين زمانه نبود، خاصه كه «شاه تركان» دمدمىمزاج بود و دهن بين. درست است كه شاه شجاع خود يك رند قلاش بود، اما فرق است بين يك رند كه شاهزادهاى فرمانروا باشد با يك رند كه گدايى باشد مغرور و آزاده. در مسند قدرت يك رند البته وجودى است خطرناك كه چون به هيچچيز سر فرودنمىآورد، به هيچچيز نيز ابقا نمىتواند كرد. نگرانى و بدگمانى بر احوال وى غلبه داشت و كه مىتوانست «بوى خير» ى از اين اوضاع بشنود؟ در چنين احوالى روزگار حافظ نيز از اين بىثباتىها- بر كنار نماند. خواجه قوام الدين، كه ظاهرا در خدمت گهگاه حرفهاى تند و نيشدار مىزد [6]، در دنبال يك مأموريت جنگى طعمه بدگمانى پادشاه شد؛ و قتل دردانگيز او، كه به امر شاه او را پاره پاره كردند (764)، براى حافظ چنان ضربتى بود كه حق داشت مثل يك دوست بىريا در فراق اين يگانه «اميد جود» [7] ناله سر كند و با اشك و درد بگويد «كز فراق رخت اى خواجه قوام الدين داد.» با گرفتاريهايى كه در دنبال اين واقعه در كرمان براى شاه شجاع پيش آمد و با غلبه لشكر سلطان اويس ايلكانى، كه در حمايت از شاه محمود چندى بعد شاه شجاع را از شيراز راندند، شايد حافظ بىميل نبود از اين آبوهواى فارس كه به چشم وى «سفلهپرور» مىنمود دل بر كند و براى اجتناب از ديدار دورويان و نابكاران شهر، كه يك روز با شاه شجاع دم از ارادت مىزدند و روز ديگر با محمود دوستى مىورزيدند، راه بغداد و تبريز و يا ديار هند را پيش گيرد. اما علاقه به شيراز مانع بود و شايد جذبه محبت «آن يار كز و خانه» وى «جاى پرى بود» شاعر را اجازت سير و سفر نمىداد. اگر دنياى