ناچار بود به سلطان اويس، كه حامى و مربى او بود، اظهار ارادت كند. اين اظهار ارادت به يك سلطان شاعرپيشه پرآوازه كه سايه «تاج عالم آرايش» بر فارس نيز مثل آذربايجان و عراق سنگينى مىكرد، حافظ را از گزند محمود- شاه، كه ظاهرا وى را دوست و ستايشگر برادر مىديد، مىتوانست در امان بدارد و در امان داشت. وقتى تعدى تركان جلاير و سفاهتهاى محمود شهر رندان را تقريبا از پا در آورد، و كلو حسن از جانب اكابر شيراز به كرمان رفت تا شاه شجاع را به التماس و اصرار به شيراز بازآورد، يك لحظه اميدهاى مرده در دل حافظ زنده شد. شاعر شيراز، كه در تمام اين «مدت ايام فراق» با شوق و ارادت آرزوى بازگشت شاه شجاع را داشت و در طى غزلها پيام شوق و آرزومندى را مىرساند، بازگشت اين قهرمان محبوب رؤياهاى خويش را مثل يك جشن بزرگ تلقى كرد- يك عيد واقعى. ترانهاى كه براى اين عيد دلنواز ساخت يك قصيده بود و چند غزل- آگنده از شوق و علاقه [8]. اما اين عيد واقعى چندان طولى نكشيد و خيلى زود مثل يك غروب عيد رنگ نوميدى گرفت، از آنكه اقامت در كرمان و دربهدريهاى غربت پادشاه رند را به احتياط كشانيده بود و به تظاهر و ريا. آيا بازار زهد و ريا رواج تازه مىيافت؟ البته نه. اما شوق و علاقهاى زودگذر كه شاه نسبت به اهل زهد و تقوى نشان مىداد براى حافظ حيرتانگيز بود و دردناك. در كرمان، زاهدان ديار به وى فهمانده بودند كه دربهدريها و سرگشتگيهاى او اگر سببى دارد چيزى جز بىبندوباريهاى او نيست و تا وى مثل پدر راه و رسم زهد و پارسايى پيش نگيرد از اين گرفتاريها رهايى نخواهد داشت. ازاينرو اين بار در بازگشت به شيراز شاه شجاع رسم و راه پدر پيش گرفت. به صحبت زاهدان گراييد و از بىبندباريهاى- گذشته خود را دور نگه داشت. خودش البته اهل فضل بود و گذشته از شاعرى با تفسير و حكمت و كلام نيز سر و كار داشت. مىگويند در مباحثه علمى اكثر طالب علمان مستعد را مغلوب مىكرد و حتى شرح حماسه را به- درس مىگفت [9]. كشاف را به خط خود نوشته بود و مختصر ابن حاجب را نزد قاضى عضد به درس خوانده. حافظهاى قوى داشت. مورخ وى نقل مىكند كه قطعهاى شعر عربى را يكبار خوانده بود، سالها بعد آن را از حفظ خواند.
خود وى اشعار عربى مىگفت، رسالهاى هم به عربى دارد در ستايش علم كه حاكى است از اطلاعات وسيع او در مسائل راجع به ادب عربى. آيا آن «نگار» حافظ «كه به مكتب نرفت و خط ننوشت»، و باز «به غمزه مسئلهآموز صد مدرس شد» همين شاه شجاع نبود؟ در واقع شاه آنچه آموخته بود نه از مكتب و مدرسه بلكه از مصاحبت علما آموخته بود و در پرتو حافظهاى قوى كه داشت.
با كمك اين حافظه بىنظير بود كه او از مذاكرات با علما هر چه را مىشنيد ضبط مىكرد، بعلاوه از هر فرصت براى آموختن بهره مىجست. با اينهمه، در بازگشت به شيراز آنچه وى را به مجلس علما و واعظان شهر مىكشانيد ظاهرا همه شوق علم نبود، علاقه به جلب توجه عوام بود و تظاهر براى دلجويى از شيخان و واعظان. از اين روى بود كه بىتكلف و تشريفات به مجلس درس قوام الدين عبد اللّه- استاد حافظ- حاضر شد و از مجلس وعظ برخى زاهدان شهر فيض جست. بهاء الدين عثمانى شافعى را كه به قول حافظ «امام سنت و شيخ جماعت» [10] بود قاضى كرد و قدرت و نفوذ بسيار بخشيد. حتى يكتن از بزرگان شيراز را به مكه فرستاد تا در آنجا براى مجاوران خانقاه بسازد، و زمين پارهاى نيز جهت قبر شاه در آنجا فراهم آرد. همچنين مثل پدر كوشيد تا با خليفه عباسى مصر تجديد عهد كند. اين گرگ آشتى كه در بين شاه شجاع و اهل زهد رفت در شهر رندان همه جا انعكاس خوبى نيافت و كسانى كه اين گرايش به زهد را يادآور عهد محتسب مىديدند به سختى از «شاه تركان» سر خوردند. بدين گونه صحبت زهاد كرمان از شاه رندان، در طى يكدو سال، يك محتسب تازه ساخت- به قول يك مورخ صوفى مسلك عصر- سنى مذهب و معترف به گناه [11]. اما شايد همين نكته بود كه حافظ رند را باز به خروش آورد و نارضايى. آيا در همين ايام بود كه شاعر متهم شد به باده خوارى و شاهدبازى؟ وقتى يك رند در مسند قدرت بخواهد دم از پارسايى بزند پيداست كه در امر به معروف و نهى از منكر با هشيارى زيركانه خويش تا كجا خواهد تاخت. ظاهرا در چنين احوالى، براى آنكه جار و جنجال عهد امير مبارز تكرار نشود، مىبايست به امر شاه شجاع براى شاعر- كه شايد چندان سر براه هم نبوده است- اتهامهايى بر ساخته- باشند. يك روايت مىگويد كه او را با پسر يك مفتى در خلوت به دام انداختند
و رسوايى ببار آمد. روايت ديگر هست كه از يك بيت او، بوى الحاد شنيدند و بىاعتقادى به آخرت. مىگويند زين الدين تايبادى كه اين ايام در شيراز بود او را ازين بليه نجات داد. اين تهمتها در آن ايام رايج بود و در هر حال پادشاه رند كه به توبه مىگراييد، بهانهاى هم يافت تا رند شاعر را نيز- بخاطر بىقيديهايش- تنبيه كند. آيا در همين دورهها بود كه وظيفه او نيز قطع- شد و شاعر ناچار شد براى آن به وزير مراجعه كند- به جلال الدين تورانشاه؟
در همين دوران كدورت و نارضايى بود كه ظاهرا خواجه از «عمل» خويش هم دور ماند. در اين دوره كه شاعر «گذرگاه عافيت» را «تنگ» مىيابد، شكايت تلخى كه از «بىعملى» دارد حاكى است كه آنچه وى را به دورى از دربار شاه- شجاع و حتى به مسافرت يزد برانگيخته است، در دنبال اين ماجرا بوده- است. با اينهمه در چنين حالى است كه وقتى دورنماى بيكارى را مىبيند خم به ابرو نمىآورد و بىآنكه «آبروى» رندى- «فقر و قناعت»- را ببرد با خونسردى و جسارت يك رند آشتىناپذير زير لب مىگويد: با پادشه بگوى كه روزى مقرر است. مناعت و غرورى كه در اين پيام او هست رندى را نشان- مىدهد كه سرگردانى و تكبر را حتى از پادشاه وقت نيز نمىتواند تحمل كند. اگر يك روايت حبيب السير درست باشد، شاه شجاع وقتى هم با لحن اعتراض به حافظ گفته بود كه غزليات تو از مطلع تا مقطع هيچيك بر يك شيوه نيست و اين در شيوه غزل خلاف سنت است. درست است كه حافظ يك جواب سربالا هم به اين اعتراض داده بود و با اين جواب شاه تركان را رنجانيده بود، اما همين اعتراض پادشاه مناعت و غرورى را كه در شاعر بوده مىبايستى چنان آزرده باشد كه همين گفت و شنود- اگر واقع شده باشد- براى اينكه شاعر را از شاه دور كند كفايت كرده باشد. هر چه بود، شاعر اين بار خود را از دربار كنار كشيد و شايد نيز تحت تأثير غلبه شيخان و زاهدان از نظر افتاد. اين دلنگرانى، كه دو رند را يكچند از يكديگر دور داشت، تا چه مدت طول كشيد؟ درست معلوم نيست. اما ظاهرا چندان دوام نيافت، از آنكه «زهدورزى» شاه هم كه نه «از غايت ديندارى» بود بسرآمد و شاه تركان در گيرودار حوادث تازهاى كه پيش آمد باز بر سر باده خوارى رفت و بر سر عياشى. در غزلهاى
خواجه صحبت از عفو شاه شد و از دوستى او. نه آيا رنديهاى حافظ گناه صعبى نبود، خاصه با كرم «پادشاه خطابخش جرم پوش»؟ بهر حال گويى در همين دوران كدورت و نگرانى بود كه حافظ- شايد از ترس جان- بر خلاف ميل قلبى آهنگ سفر كرد به يزد. آيا در همين ايام بود كه آبوهواى فارس را سفلهپرور مىيافت [12] و با وجود علاقهاى كه تورانشاه در حق وى داشت آرزوى سفر مىكرد؟ در هر حال قبل از آنكه آهنگ اين سفر كند، نيز با ساكنان شهر يزد از دوستى سخن گفته بود و دلنوازى. حتى نسبت به شاه يزد اظهار بندگى كرده بود. اما شاه يزد نه كسى بود كه بتواند از اين رند شيراز- چنانكه بايد- پذيرايى كند. حافظ، هر چند با وى ديدار كرد و اين شاه جوان را، كه برادرزاده و داماد و معارض شاه شجاع بود، نيز مدح كرد، از وى نوازش نديد.
معهذا، سفر يزد يا لااقل مدت دورى از شيراز، چنانچه از قراين بر مىآيد، كمتر از دو سال نكشيد [13]. نصرة الدين يحيى پادشاه يزد كه اين ايام پهلوان- اسد را در كرمان بر ضد شاه شجاع تحريك مىكرد، در سر خيال استقلال داشت و در اختلاف بين شاه شجاع و محمود دورويى مىورزيد. گاه با محمود همدست مىشد و گاه با شاه شجاع دم از انقياد مىزد. اما شهر را، چون ميراث پدران مىديد، آباد مىداشت و با عوايد مختصر كه داشت در آنجا بناهاى خوب ساخت و بازارها و خانقاهها [14]. مسافرت به يزد، براى حافظ خاطره خوبى نگذاشت.
تمايلات زاهدانهاى كه در شهر غلبه داشت نه شاه يحيى را- كه خود ظاهرا با خست و صرفهجويى تمام زندگى مىكرد- مجال آن مىداد كه به يك شاعر رند آزادانديش چنانكه بايد عنايت ورزد نه اين دار العباد آرام را براى حافظ چندان محيط مهماننواز مساعدى ساخت. در همين سفر بود كه شاعر «- نظرباز» شيراز با نوميدى و تأثر، «سراى قاضى يزد» را، به ايهام، از «علم نظر» خالى يافت [15]. در هر حال، با آنكه يزد در اين ايام تفرجگاههاى خوب و مدارس و خانقاههاى با رونق داشت، مسافر شيراز در آنجا قرارى نيافت. اگر آن گونه كه از يك قطعه ديوان [16] وى استنباط مىشود در پايان سفر دوساله كه بختش «به خانه بازآورد» باز از ترس طلبكار ناچار شد، در خانه «قاضى شيراز» بست بنشيند، چون جز به يزد سفر طولانى ديگر نداشته است مىتوان دريافت كه
آنچه از شاه يحيى عايد شاعر شد مىبايست تا چه اندازه فروتر از انتظار او باشد. در هر حال پيداست كه حافظ، خيلى زود از اين مسافرت پشيمان شد.
شاعر نازك طبع غم غريبى و غربت را بر نمىتافت و از ممدوح، كه ظاهرا به اينكه «مكارم» وى را به «آفاق» برند اهميتى نمىداد، «وظيفه و زاد سفر» كه انتظار داشت نمىيافت [17]. بعلاوه شبح مرگ هم كه ظاهرا از پيش چشم وى نيز مثل خيام هرگز دور نمىشد او را نگران مىكرد و در آن تنهاييها و پريشانيها آرزو مىكرد «كه روز واقعه پيش نگاه خود» باشد [18]. اين انديشه پشيمانى او را افزود و ازاينرو با موكب تورانشاه- وزير تازه شاه شجاع- كه ظاهرا از سابق و پيش از وزارت خويش با خواجه آشنايى داشت و در اين ايام گويا جهت ديدار شاه يحيى به يزد آمده بود به شيراز بازگشت. سكون خاطر او با سفر و سختيهاى آن سازگارى نداشت، ازينرو ظاهرا ديگر علاقهاى به سفر نشان- نداد. آيا به اصفهان هم سفر كرد؟ در واقع شاهان و وزيرانى كه وى با آنها ارتباط داشت در اين ايام مكرر به اصفهان رفت و آمد مىكردند. در اين صورت شايد علاقهاى كه حافظ به «زندهرود و باغكاران» [19] اظهار مىكند نشانهاى باشد از مسافرتش به آن حدود. آيا در سفر يزد به اصفهان رفته است؟ از مآخذ كهنه و در خور اعتماد چيزى بدرستى در اين باب نمىتوان استنباط كرد. از اينها گذشته يك مسافرت دريايى هم به وى نسبت دادهاند كه گويند ناتمام ماند و شاعر بسبب بيم طوفان در نيمه راه حركت از آن صرف نظر كرد. گفتهاند اين سفر را بخاطر شاه هرموز كرد يا به دعوت پادشاه دكن- محمود شاه بهمنى. اما از ديوانش برگهاى كه اين روايت را بدرستى تأييد كند بدست نمىتوان آورد. بيشتر بنظر مىآيد كه قصه را ساخته باشند تا تفسيرهاى عاميانه دلپذيرى درست كنند براى بعضى اشعار ايهامآميز شاعر. در هر حال حكايت خوبى است براى آنكه غور كلام حافظ را وقتى مىگويد: غلط كردم كه يك طوفان به صد گوهر نمىارزد به روشنى تفسير كنند. البته روح سلامت طلبى كه در شاعر هست مىبايست وى را از چنين سفرها- اگر هم آغاز كرده باشد- منصرف ساخته باشد. آنچه مسلم است، در طى سفر يزد، در اين زندان اسكندر، شاعر به خوبى دريافت كه طبع رميده و آرام وى، غم غريبى و غربت را بر نمىتابد و چارهاى ندارد جز آنكه
به شهر خود رود و شهريار خود باشد. ازينرو بود كه همراه جلال الدين تورانشاه به شيراز بازگشت- به ملك سليمان. اين جلال الدين تورانشاه، چند سالى پيش از اين، در ابرقوه، به ايام دربهدرى، به خدمت شاه شجاع در آمده بود؛ و در هنگام بازگشت شاه به شيراز، نزد وى حرمت و تقرب تمام مىداشت. حافظ نيز مىبايست در همين ايام بازگشت با وى دوستى يافته باشد.
علاقهاى كه شاه شجاع به اين خواجه نامآور نشان مىداد، در همان اوان، محرك رشگ وزير وقت شد كه وى را نزد شاه متهم به ارتباط با محمود شاه كرد. تورانشاه به زندان افتاد، اما خيلى زود تبرئه شد و به وزارت رسيد.
آزادى وى از محبس و رسيدنش به وزارت براى حافظ، كه ظاهرا از دور نگران حال اين خواجه با حشمت بود، نويد بشارت بود، و شاعر در وجود وى يك ماه كنعانى مىيافت كه زندان را بدرود مىكرد تا مسند مصر را به وجود خويش بيارايد [20]. اين مايه دوستى مىبايست وزير تازه را واسطه تجديد عهد كرده- باشد بين دو رند- شاه شجاع و حافظ.
در اين زمان شاه شجاع با محمود- برادرش- در جنگ بود و در اصفهان گرفتاريهايى داشت. بعلاوه كرمان را نيز دستخوش طغيان پهلوان اسد مىديد كه دم از استقلال مىزد. سوء ظن به پسران هم- اويس و شبلى- كه با پدر مىخواستند معاملهاى را كه وى با امير مبارز كرده بود تجديد كنند، خاطر وى را نگران مىداشت. گذشته از اينها درد پاى مزمن نيز وى را آزار مىداد، و اينهمه باز شاه رند را از توبه و زهد دور مىكرد. يكبار ديگر شاه به جاذبه گناه تسليم شد و باز مجلس وى ميعاد گاه شاعران و مطربان و دلقكان و رندان گشت. بدين گونه بار ديگر در اين مجلسهاى رندانه كه شاه به عشرتجويى و حاتمبخشى مىنشست، حافظ به وساطت خواجه تورانشاه وزير محبوب شد و باز چنان دوستى بين اين دو رند پديد آمد كه ياد دوران بواسحاقى از خاطر شاعر فراموش شد.
صحبت تورانشاه وزير، كه در مورد شاه شجاع حق گويى و وفادارى مىورزيد، و در مصاحبت شاعر دم از فقر مىزد، اين محيط دوستى را بوجود- مىآورد. اما علاقه شاه به شعر و ادب آن را گرمتر مىكرد و سادگى و فروتنى
حافظ به آن رنگ بىريايى مىداد. محرك واقعى اين دوستى، بهر حال، بيشتر علاقهاى بود كه شاه شجاع به شعر و ادب داشت. خود وى از شعر لذت مىبرد و با اشعار قدما- فارسى و عربى- مأنوس بود. غزل را با لطف و حال مىگفت و حتى بعضى قطعات دارد آگنده از ذوق حماسه و هزل. در شاعرى گويى فرصتى مىجست براى آنكه آلام و آمالى را كه جبروت و حشمت شاهانه مانع ابراز آن بود بيان كند. در سالهاى سرگردانى كه اختلاف با شاه محمود وى را از شيراز رانده بود يك منظومه ساخت به نام دهنامه- روح العاشقين در بحر هزج- كه باقى است و حاكى از تألمات واقعى شاهانه وى در آن ايام [21].
غزلها و قطعههايى كه نيز از او باقى است اگر چند بسيار نيست اما نشان مىدهد كه شاه تركان شعر را يك تفنن ساده نمىشمرده است بلكه در آن صرف اوقات مىكرده است. حافظ نيز گهگاه بعضى اشعار وى را استقبال مىكرد.
«دلم جز مهر مهرويان طريقى بر نمىگيرد» كه مطلع يك غزل مشهور شاعر است جوابى بود به يك غزل شاه شجاع كه لطف و ظرافت آن نمىتوانست در حافظ بىثأثير مانده باشد. [22] بيهوده نيست كه شاعر شيراز در اين غزل خويش «ز شاهنشه عجب» مىداشت «كه سر تا پاى حافظ را چرا در زر نمىگيرد».
غزل ديگرش نيز كه در طى آن «هاتفى از گوشه ميخانه دوش» وعده رحمت مىدهد استقبالى است از يك غزل شاه با همين وزن و قافيه [23]، كه طراوت بيان و شور و حالى كه در آن است مىبايست مايه تحسين و اعجاب حافظ شده- باشد. بعلاوه بعضى اشعار و منشآت عربى هم كه از او باقى است نشانى است از علاقهاى واقعى كه اين پادشاه داشته است به معلومات رايج در عصر خويش.
اين احوال البته وى را نزد دوستداران معرفت محبوب مىكرد، اما سادگى و ظرافت رندانه او سبب مىشد كه عامه مردم نيز گهگاه او را با تحسين و اعجاب عاشقانهاى بپرستند. پهلوانان و كلوها در اين ايام نيز، مثل روزگار بواسحاقى، حرمت و نفوذى داشتند. در سالهاى دورى و در بدرى شاه، تنها قدرتى كه مىتوانست از حقوق عامه در مقابل مهاجمان ايلكانى دفاع كند نفوذ همين كلوها بود و پهلوانها. همينها بودند كه زمينه را براى بازگشت شاه- شجاع درست كردند و يكتن از آنها بود كه هم به كرمان رفت با پيام و
درخواست شيرازيان. اين پهلوانان، كه غالبا رندان و عياران محلهها هم سر- سپرده آنها بودند، در دستگاه شاه نفوذى پيدا كردند با مأموريتهاى مهم. يكتن از آنها- پهلوان اسد- مدتها حكومت كرمان يافت و وقتى بر وى شوريد سر در سر اين كار نهاد. اصفهان را به يك پهلوان ديگر داد- پهلوان خرم- و بعد از او به پهلوان محمد زين الدين. نام عدهاى از اين پهلوانان- كه بعضىشان حتى از خراسان مىآمدند- در زمره سرداران و نامآوران درگاه وى هست و حاكى است از رابطه نزديكى كه بين او وجود داشت و طبقات عامه. در واقع شاه شجاع در دلجويى از عامه نيز هيچ دقيقهاى را فرونمىگذاشت. مىگويند يك روز، موكب شاهانه وى با حشمت و جلال بسيار از كوچههاى شيراز مىگذشت. مردم، چنانكه رسم است، از در و بام با كنجكاوى و علاقه به تماشا آمده بودند. از بام خانهاى صداى پيرزنى برخاست كه دختر را صدا مىزد: فاطمه خاتون، اگر مىخواهى شاه شجاع را ببينى به بام بيا. شاه شجاع كه اين حرف را شنيد توقف كرد. همراهان سبب پرسيدند.
گفت تا فاطمه خاتون ما را نبينند از اينجا قدم بر نخواهيم داشت. در واقع نيز آنقدر ايستاد تا فاطمه خاتون از بالاى بام توانست موكب با شكوه وى را چنانكه مىخواست نظاره كند [24]. رفتارى چنين ساده همه جا او را نزد عامه محبوب مىكرد. در اين صورت عجب نيست كه وقتى دشمن وى پهلوان اسد در كرمان سقوط كرد (775)، مردم اظهار شادى را به نهايت رساندند. مىگويند پهلوان ياغى را كرمانيها پاره پاره كردند، و گوشت او را در دكانهاى قصابى خريدوفروش. چندى بعد هم كه نخست سلطان اويس و سپس شاه محمود هلاك- شدند (776) دوستداران شاه شجاع براى بقاى دولت او دعا كردند.
دوستى شاه شجاع، در اين ايام در دل حافظ نيز موج مىزد. غزلهاى وى شاهد اين دوستى است و اگر شاعر در آنها از ممدوح مثل يك معشوق ياد مىكند فقط يك شيوه بيان شاعرانه نيست، حاكى است از احساسات قلبى.
حتى وقتى مقارن اين ايام شاه شجاع يكچند به آذربايجان رفت (777)، حافظ، كه همراه موكب شاهانه نبود، در غزلى كه با شور و اشتياق به ياد شاه سرود، از صبا مىخواست تا در آن «ساحل رود ارس» كه شاه شيراز در آنجا به عيش و تفريح