بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 154

دست مى‌دهد و اين چيزى است كه حافظ از آن وحشت دارد و نفرت. از همين‌جاست كه عرفان تك‌روانه او بى‌آنكه به سلسله‌اى خاص به نام اهل ملامت منسوب باشد رنگ ملامت دارد و در كوچه رندان خانه مى‌گيرد. در عزلت و انزواى اين كوچه رندان نيز آنچه براى وى اهميت دارد عبارت است از تمرين بيخودى، از خودرهايى. فقط در لحظه‌هاى كمياب اين از خودرهايى است كه او آرامش و صفاى حيات عارف را تجربه مى‌كند و اين را آشكارا و به هر بيان كه ممكن هست مى‌گويد. چون هم زهد ريايى را مانع از نيل به مقام از خود رهايى مى‌يابد و هم انديشه بهشت و دوزخ زاهد را عايقى در طريق يكسو نگريستن و جز به خدا نينديشيدن مى‌بيند بسا كه در يك لحظه عصيان و كشمكش روحى به خيامى شورشگر تبديل مى‌شود و تمام اين بهشت و دوزخ زاهد را همچون متاع حقيرى كه فقط وسواس تاجرانه يك زاهد سوداگر طبع آن را به حساب مى‌گيرد طرد و نفى مى‌كند و البته چنين خاطرى كه بهشت و دوزخ را به حساب نمى‌گيرد پيداست كه سر به صومعه و خانقاه فرودنمى‌آورد و بدين گونه شورشگرى و بدگمانى نسبت به زهد ريايى است كه مخصوصا او را از ورود به خانقاه و تسليم به سلسله بازمى‌دارد و با آنكه شايد پشمينه صوفى را گهگاه- نه هميشه- همچون نشانه اعتراضى بر شيوه زندگى خواجگان و اهل مدرسه مى‌پوشد از ورود به جرگه آنها خوددارى مى‌كند. وجه عبوس و حال غرور اينان را كه گويى پيش خود مى‌پندارند تمام قلمرو خدا فقط به آنها تعلق دارد به باد ريشخند مى‌گيرد، اعتماد آنها را بر عمل بى‌ثبات و در خور ترديد و تزلزل مى‌يابد و طامات و كراماتشان را بى‌آنكه انكار كند از چيزى مثل فيض روح القدس ناشى مى‌شمرد كه اختصاص به هيچ‌كس ندارد و اگر به ديگران، به راندگان و گنهكاران هم نازل شود- ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مى‌كرد. سوء ظنى هم كه نسبت به شيخ و صوفى نشان مى‌دهد تا حدى ناشى از ورطه عميقى است كه بين حرف و عمل آنها هست از آنكه غالب اين مدعيان كشف و كرامات جز خورندگان اوقاف و جز فريبندگان اعتماد عوام چيزى نيستند. «صوفى شهر» كه مثل يك حيوان خوش علف لقمه شبهه مى‌خورد اگر در احوال خود به ديده تحقيق بنگرد از اين نام صوفى و زاهد كه از شنيدنش‌


صفحه 155

غرق لذت مى‌شود خجالت مى‌كشد. فقيه مدرسه هم كه مال اوقاف را مثل مال يتيمان با اشتهاى تمام مى‌خورد اگر يك لحظه وجدان خود را قاضى كند تصديق خواهد- كرد، كه مى حرام ولى به ز مال اوقاف است. آنچه حافظ را در قبول ارزش عقل و در پيروى از رسم طريقت مخصوصا به شك مى‌اندازد توجه به اين نكته است كه تمام اين داعيه‌داران شهر، تمام اين عقلهاى حقير و سودجوى، وراى مصلحت خويش چيزى نمى‌بينند اما چنان با جزم و يقين از حقيقت صحبت- مى‌كنند كه گويى در همين دم از عرش فرودآمده‌اند و يك لحظه بيش نيست كه با شاهد حقيقت دست در آغوش بوده‌اند. كدام رندى هست كه اين همه دعوى را مشاهده كند و تمام اين داعيه‌داران را با مذهبها و ملتهاشان عذر ننهد و حرف همه‌شان را افسانه نخواند و حتى آنچه را حكيم مى‌جويد، مثل آنچه صوفى و فقيه از آن دم مى‌زنند، «معمايى» نبيند كه تحقيقش فسون است و فسانه. خاطرى چنين شورشگر، بى‌آرام، و آلوده به شك و حيرت كه بدين گونه از همه چيز سر مى‌خورد البته جز عشق پناهگاهى ندارد. جز عشق كه نه چون و چرا در آن راه دارد و نه شك و حيرت و فقط ارادت واقعى مى‌خواهد و تسليم محض. از اينجاست كه بن بست عقل سرانجام رند را به كوچه عشق مى‌كشاند و آنچه را به قلمرو غيب و ايمان تعلق دارد و عقل و حكمت حتى با اتكاء بر احتجاجات اهل كلام در برخورد با آن جز شك و حيرت حاصلى ندارد با تسليم و قبولى كه ناشى از عشق است و در آن نه چون و چراى اهل مدرسه مى‌گنجد نه زرق و رياى اهل خانقاه راه دارد براى وى قابل تصور بلكه قابل تصديق مى‌كند. بدين گونه، انديشه‌اى كه از زهد اهل خانقاه و حكمت اهل مدرسه جز ملالت «حاصل اوقات» نمى‌يابد سرانجام از كوچه رندان به دير مغان وارد مى‌شود و آن آرامش و صفا را كه در مدرسه و خانقاه گم كرده بود در دير مغان مى‌يابد- و در نسخه عشق. در اين صورت اگر در سلوك ظاهرى نيز مثل سلوك باطنى، بر خلاف آنچه واعظ و زاهد تعليم مى‌كنند به عشق روى آورده باشد جاى تعجب نيست چرا كه نزد او عشق آن معجون الهى است كه انسان را از بيمارى خودپرستى شفا مى‌دهد و از سلوك ظاهرى وى مى‌تواند پلى بسازد براى سلوك باطنى كه نيل به هدف واقعى انسانيت بى‌آن ممكن نيست.


صفحه 156

اگر وى نشان مرد خدا را هم عاشقى مى‌يابد از آن روست كه وقتى دل با عشق آشنايى پيدا نكرده باشد، از «خودى» و «خودپرستى» جدا نشده است و وقتى «مشايخ شهر» در بند خود بينى مانده‌اند نبايد تعجب كرد كه شاعر در آنها نشان مرد خدا را نبيند و علاقه‌اى به آنها نشان ندهد. اين تلقى حافظ از مشايخ رنگ خاصى به تفكر و سلوك عرفانى او مى‌دهد چرا كه نزد وى آن حالت تعظيم و تقديس مشايخ كه از ويژگيهاى تفكر صوفيه است جاى خود را به نوعى بى‌تفاوتى رندانه مى‌دهد كه مى‌تواند پير مغان و پير خرابات را هم- در همان معنى عادى كه دارد- در رديف پير خانقاه و شيخ سلسله بنشاند. با اين طرز تفكر شاعر هم عجب نيست كه وى در هر فرصت كه دست دهد و در هر زمينه كه سخن در ميان آيد زرق و تزوير شيخ واعظ را بر ملا كند و زهد و طامات پير صوفى را تحقير كند و حتى به آنها كه خويشتن را كامل و واصل مى‌شمارند خاطرنشان كند كه توفيق آنها جز از لطف اله نيست و حتى قابليت و استعداد خاصى هم اگر دارند باز مرهون فيض ازلى است، و فيض روح القدس را باز مدد فرمايد، ديگران هم مى‌توانند به مقام آنها و مقام برتر از آنها نيز برسند.

در اين مسأله قابليت هم كه فيض روح القدس در اينجا و فيض روح قدسى در جاى ديگر ديوان شاعر اشاره بدان است فكر شاعر ظاهرا متوجه به بيان اين نكته است كه فيض حق وراى آنچه به واسطه اسباب حاصل مى‌شود و خلق و ابداع نام دارد بى‌واسطه اسباب هم حاصل مى‌شود و اين گونه فيض است كه آن را بر حسب آنكه پذيراى تعدد هست يا نيست فيض مقدس و فيض اقدس خوانند درست است كه شاعر از اين انواع فيض كه منسوب به تعليم محيى الدين است سخن نمى‌گويد اما اشارت به فيض و روح القدس و روح قدسى توجه او را به مسئله قابليت و ارتباط آن با فيض نشان مى‌دهد و وقتى خاطرنشان مى‌كند كه «گوهر پاك بيايد كه شود قابل فيض» در واقع قابليت را ناشى از «قبول» ازلى مى‌بيند و بدين- گونه در توجيه فيض نيز قابليت شيخ و زاهد را نه مرهون خود آنها بلكه مرهون لطف و قبول حق مى‌يابد و عجب و پندار آنها را در باب قابليت خويش گستاخى مى‌بيند و در خور سرزنش. در واقع آنچه مسيحا را هم به مقام «روح» و «كلمه»- كه در قرآن راجع به او آمده است- مى‌رساند جز


صفحه 157

همين فيض روح القدس نيست كه «قابليت» نيز خود از همين فيض افاضه مى‌شود.

بنابراين زاهد و عارف هم نبايد به دستاويز قابليت خويش بر ديگران كبر و ناز بفروشند چرا كه قابليت را هم همين فيض روح القدس به وجود مى‌آورد و ممكن هست كه در ديگران هم آن را به وجود آورد [20]. در اين صورت ديگر كه مى‌تواند ادعا كند كه يك پير خرابات از يك پير خانقاه كمتر است و قابليت او را ندارد؟

در خلوت انزواى كوچه رندان كه حافظ، هم شيخ خانقاه را از حساب خويش خارج مى‌كند هم فقيه مدرسه را بيرون از دايره مى‌يابد البته نه بر معرفتى كه از دفتر و كتاب و حرف حاصل مى‌آيد مى‌تواند تكيه كند نه بر- طامات و شطحيات صوفيه كه در بين مشايخ آنها نشان مرد خدا را نمى‌بيند.

ناچار روى به قلب مى‌آورد و به آن گونه «تفكر» كه عبارت باشد از «رفتن از باطل سوى حق». اين سير نفسانى كه وى را از كثرت به وحدت و از خودى به بيخودى مى‌كشاند به حقيقت عبارت است از مراقبت قلب كه جام جم و جام جهان‌نماست و نزد حافظ سرچشمه هر معرفت راستين هم در آنجاست. علمى كه از قيل و قال حاصل مى‌شود لا جرم حاصلش جز شك و حيرت نيست و آنجا كه رند در بن بست مى‌افتد در واقع همين حلقه قيل و قال اهل مدرسه است.

آنچه نيز وى را- دور از دعويهاى پوچ و رياآميز مشايخ شهر- از اين بن بست بيرون مى‌كشد روشنى قلب است و تصفيه آن. تمام دشواريهايى كه فكر حكما را نگران مى‌دارد وقتى بر قلب- اين جام جهان‌بين عارف- عرضه مى‌شود حل و كشف مى‌شود. درست است كه اين حل و كشف «عقل فضول» را كه بيهوده مى‌كوشد به پشت پرده اسرار راه يابد قانع نمى‌كند اما لا محاله به كسى كه وجود غيب و وجود اسرارى را كه پشت پرده هست انكار ندارد مى‌تواند آرامش بخشد و سكون.


صفحه 158

11

از ميكده بيرون‌

مرگ بى‌هنگام شاه شجاع شهر رندان را در ميان نفاق و اختلاف فرزندان امير مبارز گرفتار هرج و مرج كرد. پسرش زين العابدين، كه جاى وى را گرفت، جوانى بى‌تجربه و خيره‌سر بود، كه خيلى زود حتى رسم و راه پدر را فراموش كرد. در دوران پدر، كه يك‌چند حكومت اصفهان داشت، چون در اداره آن ولايت كفايتى نشان ندارد، پدرش وى را عزل كرد و حتى حبس.

زين العابدين اين كار پدر را از تحريك اطرافيان او مى‌ديد و ازاين‌رو ديگر نه به ياران پدر اعتمادى داشت نه به وصيتهاى او. هم درباره سلطان احمد، كه پدر وى كرمان را به او واگذاشته بود، بهانه‌جويى كرد، هم در مورد با يزيد، كه نيز به حكم وصيت شاه شجاع مى‌بايست به اصفهان برود. اين هر دو تن عموهاى وى بودند و برادرزاده نسبت به آنها رشك مى‌ورزيد و بدگمانى. نسبت به عموزادگانش- يحيى و منصور- هم انديشه ناك و بى‌اعتماد بود. بعلاوه، در حق درباريان پدر نيز ظاهرا چندان علاقه‌اى نداشت. خواجه تورانشاه، وزير پدرش را، يك‌چند در وزارت نگه داشت اما از عمر اين وزير ديرينه روز چيزى نمانده بود.

حافظ كه در اين هنگام پيرى بود- تقريبا هفتادساله- از مرگ وزير پير تأثر بسيار يافت. مرثيه‌اى كه در مرگ او ساخت از علاقه قلبى وى نسبت به اين حامى پير حكايت داشت. تا وقتى خواجه تورانشاه زنده بود، حافظ با زين العابدين ظاهرا علاقه داشت، و بعد از وى طولى نكشيد كه از او رنجش يافت و نوميدى. آيا شاهزاده در مرگ وزير دستى داشت؟ هيچ‌كس نمى‌داند.


صفحه 159

اما دوستى ديرينه تورانشاه و حافظ آن اندازه بود كه مرگ و سقوط وى مى‌توانست شاعر پير حساس را نسبت به آن‌كس كه مسبب آن بود به خشم آورد و به دشمنى. در هر حال خيلى زود، ارتباط و علاقه شاعر پير با اين شاهزاده جوان بهم خورد. شايد نصيحت گويى پيرانه‌اش براى فرمانرواى جوان خوشايند نبود. در آغاز كار كه يك‌چند بين شاه يحيى و زين العابدين كدورت پيش آمد و به صلح منتهى شد، شاعر، كه در آن ايام مثل تمام خواجگان فارس، از اين صلح خوشحال بود [1]، در طى غزلى كه ساخت با بيانى صوفيانه به شاهزاده نصيحت كرد كه «اى نور ديده صلح به از جنگ و داورى». اما گوش خودكامه مغرور، كه آلت اغراض فتنه‌جويان مى‌نمود، بر هر اشارتى كه بوى خير و مصلحت مى‌داد بسته بود. نه مگر در حالى كه پدرش در مقابل تيمور دم از طاعت و تسليم مى‌زند و پسر را به آن جهان‌جوى قهار مى‌سپرد، اين مغرور سبكسر از بدبختى خويش نسبت به آن بليه خوف‌انگيز بى‌اعتنايى كرد و تحقير؟ حتى فرستاده او را نگه داشت و جوابى به او نداد تا خشم وى مثل شعله دوزخ متوجه شيراز گشت. استبداد عارى از تدبير زين العابدين نتيجه‌اش به- فتنه‌جويان شهر رسيد و منتهى شد به افزونى هرج و مرج، چيزى كه حافظ اكنون در اين روزگار پيرى ديگر نمى‌توانست آن را تحمل كند و ظاهرا اعصاب پير و خسته او آرامشى را مى‌جست كه شايد يك تيمور يا يك سلطان احمد ايلكانى بيشتر مى‌توانستند با خشونت و قساوت خويش آن را بر شهر رندان تحميل كنند تا يك زين العابدين بى‌تجربه و مغرور. در هر حال سبك‌سريها و كژتابيهاى اين شاهزاده مستبد، در اين روزها حافظ را، كه سالها با پدر وى شاه شجاع دوستى داشت، در صف مخالفان او در آورد. درست است كه شاعر پير اهل توطئه و مبارزه نبود، اما چنان از اين شاهزاده مغرور سر خورده بود، كه اين روزها با وجود خبرهايى كه از قصابيها و كله منارهاى تيمور مى‌رسيد باز وى خود را راضى مى‌كرد تا «خاطر بدان ترك سمرقندى» دهد، كز نسيمش بوى جوى موليان آيد همى! [2] در اين نوميديها و پريشانيها، شاعر پير، كه در جوانى چندان علاقه‌اى به سفر نشان نداده بود، اكنون از دلتنگى و پريشانى راه بغداد مى‌پرسيد و


صفحه 160

راه تبريز. حتى يك لحظه چشم اميد به سلطان احمد دوخت- سلطان احمد جلاير. اين بازمانده سلطان اويس يك جلاد واقعى بود- يك تيمور ديگر. با اين‌همه، حافظ پير، كه در اين روزهاى پايان عمر از هرج و مرج شهر رندان بستوه آمده بود، اكنون مثل بيشتر خواجگان فارس يك حكومت سفاك و بى‌رحم را مى‌جست كه شايد صلح و آرامش را به مردم بازگرداند و كارها را قرارى دهد. براى رهايى از هرج و مرج يك خودكامه نالايق، گاه در سلطان احمد جلاير اميد مى‌بست و گاه در تيمور لنگ. براى سلطان احمد مشتاقانه غزل مى‌سرود و نسبت به تيمور اظهار اشتياق مى‌كرد. پير مرد در نوميديهاى خويش ديگر حالت كسى را داشت كه آرزو مى‌كرد يك بلاى آسمانى، هم او را از دست زندگى برهاند هم يك خلق را. وقتى زين العابدين، كه از بيم تيمور شيراز را فروگذاشت، در شوشتر بوسيله پسر عم خود، شاه منصور، به قلعه سلاسل افتاد با آنكه بلاى تيمور بر دروازه شيراز بود، شاعر از اظهار خرسندى خوددارى نداشت [3].

سه سالى بعد از مرگ شاه شجاع، وقتى تيمور براى تنبيه زين العابدين به شيراز مى‌آمد، حافظ آخرين سالهاى عمر را مى‌گذرانيد. جهان‌جوى تاتار آل مظفر را بجز زين العابدين، كه اكنون در قلعه سلاسل بود- تقريبا بجمله منقاد خويش يافت (789). در اين سفر جنگى تيمور دو ماه در شيراز ماند و حافظ پير، كه خود در لحظه‌هاى نوميدى به اين بلاى سمرقندى اظهار علاقه مى‌كرد، هنوز در حيات بود. در اين صورت بعيد نيست كه بين آنها ملاقاتى روى داده باشد. نه مگر جهان‌جوى قهار به هرجا مى‌رفت، با وجود تندخويى و نادانى، با مشايخ و علما و اهل ذوق و هنر غالبا با محبت برخورد مى‌كرد و بى‌تكلف و حشمت؟ سالها پيش از اين، غارت و كشتارى كه تركان سمرقند- لشكريان تيمور- در خوارزم كردند، شاعر شيراز را سخت متأثر كرده بود و بدان مناسبت، طى يك غزل طعنه‌اى به تركان زده بود و به بى‌وفاييهاى ايشان.

در اين صورت اگر گفته عبد الرزاق سمرقندى- يك مورخ عصر- درست باشد مى‌بايست وقتى فاتح لنگ به شيراز آمده باشد شاعر آن طعنه را از غزل خويش بيرون كرده باشد [4]. آيا يك مصلحت وقت حافظ را نسبت به اين غارتگر جانها


صفحه 161

خاضع مى‌كرد؟ از فرسنگها فاصله بر ويرانى و غارت خوارزم اشك مى‌ريخت؛ اما در اصفهان، كه با موطن وى فاصله‌اى چندان نداشت، از كله منارهاى اين وحشى چيزى نمى‌توانست بگويد. در هر حال اين «نيم‌تنى» ناتوان كه ملك سليمان را گرفته بود و با آنكه خود پايى نداشت مى‌خواست خنگ فلك را هم زير ران در آورد [5]، وقتى به شيراز رسيد، حافظ پير را در مقابل خود خاضع و ترسان يافت. شاعر فرتوت كه با وجود فقر خويش ظاهرا در آغاز سلطنت زين العابدين، چنان مفتون اين «ترك شيرازى» بود كه مى‌خواست «سمرقند و بخارا را» نيز «به خال هندوى» وى سودا كند، اكنون در شيراز خود را با مالك واقعى سمرقند و بخارا مواجه مى‌يافت كه براى تنبيه ترك شيرازى آمده- بود و البته حق داشت از شاعر پير بى‌بندوبار بخاطر اين ريخت‌وپاش‌هاى بيجا بازخواست كند. تيمور در شيراز هم- مثل اصفهان و چنانكه در بيشتر جاها رسم وى بود- از اهل شهر مبلغى خواسته بود تا به عنوان پايمرد و در واقع در جاى خون نريخته خويش به وى بپردازند. كلوها و بزرگان شهر نيز آن را بين خواجگان محله‌ها- كه گمان مى‌رفت استطاعت پرداخت اين گونه عوارض را دارند- سرشكن كرده بودند. در اين روزها، شاعر پير، كه محبت و حمايت شاه شجاع و تورانشاه را از دست داده بود و زين العابدين هم او را از نظر افكنده بود، ظاهرا از حيث معيشت در مضيقه بود. با اين‌همه از آنچه اهل محله وى مى‌بايست به فاتح لنگ بپردازند مبلغى نيز به نام او حواله رفته- بود. مى‌گويند كسى را هم گماشته بودند تا از شاعر اين مبلغ را وصول كند. حافظ، كه از عهده پرداخت اين مال بر نمى‌آمد، به ترك سمرقندى پناه برد. مى‌گويند تيمور وقتى اظهار افلاس وى را شنيد، با اشاره به يك شعر معروف او گفت:

كسى كه مى‌تواند سمرقند و بخارا را به خال هندويى ببخشد مفلس نباشد.

خواجه جواب رندانه‌اش را حاضر داشت. قباى ژنده و تن نيم عريانش را نشان- داد و گفت از اين بخشندگيهاست كه بدين روز افتاده‌ام. با ظرافتهايى كه گاه در پايان غزلهاى شاعر هست اين شوخى رندانه را مى‌توان واقعا از حافظ شمرد. داستان را هم نويسندگان عصر تيمورى نوشته‌اند- با اختلاف در بعضى جزئيات [6]. در هر حال نكته عمده‌اى كه از آن بدست مى‌آيد بى‌چيزى و تهيدستى‌