همين فيض روح القدس نيست كه «قابليت» نيز خود از همين فيض افاضه مىشود.
بنابراين زاهد و عارف هم نبايد به دستاويز قابليت خويش بر ديگران كبر و ناز بفروشند چرا كه قابليت را هم همين فيض روح القدس به وجود مىآورد و ممكن هست كه در ديگران هم آن را به وجود آورد [20]. در اين صورت ديگر كه مىتواند ادعا كند كه يك پير خرابات از يك پير خانقاه كمتر است و قابليت او را ندارد؟
در خلوت انزواى كوچه رندان كه حافظ، هم شيخ خانقاه را از حساب خويش خارج مىكند هم فقيه مدرسه را بيرون از دايره مىيابد البته نه بر معرفتى كه از دفتر و كتاب و حرف حاصل مىآيد مىتواند تكيه كند نه بر- طامات و شطحيات صوفيه كه در بين مشايخ آنها نشان مرد خدا را نمىبيند.
ناچار روى به قلب مىآورد و به آن گونه «تفكر» كه عبارت باشد از «رفتن از باطل سوى حق». اين سير نفسانى كه وى را از كثرت به وحدت و از خودى به بيخودى مىكشاند به حقيقت عبارت است از مراقبت قلب كه جام جم و جام جهاننماست و نزد حافظ سرچشمه هر معرفت راستين هم در آنجاست. علمى كه از قيل و قال حاصل مىشود لا جرم حاصلش جز شك و حيرت نيست و آنجا كه رند در بن بست مىافتد در واقع همين حلقه قيل و قال اهل مدرسه است.
آنچه نيز وى را- دور از دعويهاى پوچ و رياآميز مشايخ شهر- از اين بن بست بيرون مىكشد روشنى قلب است و تصفيه آن. تمام دشواريهايى كه فكر حكما را نگران مىدارد وقتى بر قلب- اين جام جهانبين عارف- عرضه مىشود حل و كشف مىشود. درست است كه اين حل و كشف «عقل فضول» را كه بيهوده مىكوشد به پشت پرده اسرار راه يابد قانع نمىكند اما لا محاله به كسى كه وجود غيب و وجود اسرارى را كه پشت پرده هست انكار ندارد مىتواند آرامش بخشد و سكون.
11
از ميكده بيرون
مرگ بىهنگام شاه شجاع شهر رندان را در ميان نفاق و اختلاف فرزندان امير مبارز گرفتار هرج و مرج كرد. پسرش زين العابدين، كه جاى وى را گرفت، جوانى بىتجربه و خيرهسر بود، كه خيلى زود حتى رسم و راه پدر را فراموش كرد. در دوران پدر، كه يكچند حكومت اصفهان داشت، چون در اداره آن ولايت كفايتى نشان ندارد، پدرش وى را عزل كرد و حتى حبس.
زين العابدين اين كار پدر را از تحريك اطرافيان او مىديد و ازاينرو ديگر نه به ياران پدر اعتمادى داشت نه به وصيتهاى او. هم درباره سلطان احمد، كه پدر وى كرمان را به او واگذاشته بود، بهانهجويى كرد، هم در مورد با يزيد، كه نيز به حكم وصيت شاه شجاع مىبايست به اصفهان برود. اين هر دو تن عموهاى وى بودند و برادرزاده نسبت به آنها رشك مىورزيد و بدگمانى. نسبت به عموزادگانش- يحيى و منصور- هم انديشه ناك و بىاعتماد بود. بعلاوه، در حق درباريان پدر نيز ظاهرا چندان علاقهاى نداشت. خواجه تورانشاه، وزير پدرش را، يكچند در وزارت نگه داشت اما از عمر اين وزير ديرينه روز چيزى نمانده بود.
حافظ كه در اين هنگام پيرى بود- تقريبا هفتادساله- از مرگ وزير پير تأثر بسيار يافت. مرثيهاى كه در مرگ او ساخت از علاقه قلبى وى نسبت به اين حامى پير حكايت داشت. تا وقتى خواجه تورانشاه زنده بود، حافظ با زين العابدين ظاهرا علاقه داشت، و بعد از وى طولى نكشيد كه از او رنجش يافت و نوميدى. آيا شاهزاده در مرگ وزير دستى داشت؟ هيچكس نمىداند.
اما دوستى ديرينه تورانشاه و حافظ آن اندازه بود كه مرگ و سقوط وى مىتوانست شاعر پير حساس را نسبت به آنكس كه مسبب آن بود به خشم آورد و به دشمنى. در هر حال خيلى زود، ارتباط و علاقه شاعر پير با اين شاهزاده جوان بهم خورد. شايد نصيحت گويى پيرانهاش براى فرمانرواى جوان خوشايند نبود. در آغاز كار كه يكچند بين شاه يحيى و زين العابدين كدورت پيش آمد و به صلح منتهى شد، شاعر، كه در آن ايام مثل تمام خواجگان فارس، از اين صلح خوشحال بود [1]، در طى غزلى كه ساخت با بيانى صوفيانه به شاهزاده نصيحت كرد كه «اى نور ديده صلح به از جنگ و داورى». اما گوش خودكامه مغرور، كه آلت اغراض فتنهجويان مىنمود، بر هر اشارتى كه بوى خير و مصلحت مىداد بسته بود. نه مگر در حالى كه پدرش در مقابل تيمور دم از طاعت و تسليم مىزند و پسر را به آن جهانجوى قهار مىسپرد، اين مغرور سبكسر از بدبختى خويش نسبت به آن بليه خوفانگيز بىاعتنايى كرد و تحقير؟ حتى فرستاده او را نگه داشت و جوابى به او نداد تا خشم وى مثل شعله دوزخ متوجه شيراز گشت. استبداد عارى از تدبير زين العابدين نتيجهاش به- فتنهجويان شهر رسيد و منتهى شد به افزونى هرج و مرج، چيزى كه حافظ اكنون در اين روزگار پيرى ديگر نمىتوانست آن را تحمل كند و ظاهرا اعصاب پير و خسته او آرامشى را مىجست كه شايد يك تيمور يا يك سلطان احمد ايلكانى بيشتر مىتوانستند با خشونت و قساوت خويش آن را بر شهر رندان تحميل كنند تا يك زين العابدين بىتجربه و مغرور. در هر حال سبكسريها و كژتابيهاى اين شاهزاده مستبد، در اين روزها حافظ را، كه سالها با پدر وى شاه شجاع دوستى داشت، در صف مخالفان او در آورد. درست است كه شاعر پير اهل توطئه و مبارزه نبود، اما چنان از اين شاهزاده مغرور سر خورده بود، كه اين روزها با وجود خبرهايى كه از قصابيها و كله منارهاى تيمور مىرسيد باز وى خود را راضى مىكرد تا «خاطر بدان ترك سمرقندى» دهد، كز نسيمش بوى جوى موليان آيد همى! [2] در اين نوميديها و پريشانيها، شاعر پير، كه در جوانى چندان علاقهاى به سفر نشان نداده بود، اكنون از دلتنگى و پريشانى راه بغداد مىپرسيد و
راه تبريز. حتى يك لحظه چشم اميد به سلطان احمد دوخت- سلطان احمد جلاير. اين بازمانده سلطان اويس يك جلاد واقعى بود- يك تيمور ديگر. با اينهمه، حافظ پير، كه در اين روزهاى پايان عمر از هرج و مرج شهر رندان بستوه آمده بود، اكنون مثل بيشتر خواجگان فارس يك حكومت سفاك و بىرحم را مىجست كه شايد صلح و آرامش را به مردم بازگرداند و كارها را قرارى دهد. براى رهايى از هرج و مرج يك خودكامه نالايق، گاه در سلطان احمد جلاير اميد مىبست و گاه در تيمور لنگ. براى سلطان احمد مشتاقانه غزل مىسرود و نسبت به تيمور اظهار اشتياق مىكرد. پير مرد در نوميديهاى خويش ديگر حالت كسى را داشت كه آرزو مىكرد يك بلاى آسمانى، هم او را از دست زندگى برهاند هم يك خلق را. وقتى زين العابدين، كه از بيم تيمور شيراز را فروگذاشت، در شوشتر بوسيله پسر عم خود، شاه منصور، به قلعه سلاسل افتاد با آنكه بلاى تيمور بر دروازه شيراز بود، شاعر از اظهار خرسندى خوددارى نداشت [3].
سه سالى بعد از مرگ شاه شجاع، وقتى تيمور براى تنبيه زين العابدين به شيراز مىآمد، حافظ آخرين سالهاى عمر را مىگذرانيد. جهانجوى تاتار آل مظفر را بجز زين العابدين، كه اكنون در قلعه سلاسل بود- تقريبا بجمله منقاد خويش يافت (789). در اين سفر جنگى تيمور دو ماه در شيراز ماند و حافظ پير، كه خود در لحظههاى نوميدى به اين بلاى سمرقندى اظهار علاقه مىكرد، هنوز در حيات بود. در اين صورت بعيد نيست كه بين آنها ملاقاتى روى داده باشد. نه مگر جهانجوى قهار به هرجا مىرفت، با وجود تندخويى و نادانى، با مشايخ و علما و اهل ذوق و هنر غالبا با محبت برخورد مىكرد و بىتكلف و حشمت؟ سالها پيش از اين، غارت و كشتارى كه تركان سمرقند- لشكريان تيمور- در خوارزم كردند، شاعر شيراز را سخت متأثر كرده بود و بدان مناسبت، طى يك غزل طعنهاى به تركان زده بود و به بىوفاييهاى ايشان.
در اين صورت اگر گفته عبد الرزاق سمرقندى- يك مورخ عصر- درست باشد مىبايست وقتى فاتح لنگ به شيراز آمده باشد شاعر آن طعنه را از غزل خويش بيرون كرده باشد [4]. آيا يك مصلحت وقت حافظ را نسبت به اين غارتگر جانها
خاضع مىكرد؟ از فرسنگها فاصله بر ويرانى و غارت خوارزم اشك مىريخت؛ اما در اصفهان، كه با موطن وى فاصلهاى چندان نداشت، از كله منارهاى اين وحشى چيزى نمىتوانست بگويد. در هر حال اين «نيمتنى» ناتوان كه ملك سليمان را گرفته بود و با آنكه خود پايى نداشت مىخواست خنگ فلك را هم زير ران در آورد [5]، وقتى به شيراز رسيد، حافظ پير را در مقابل خود خاضع و ترسان يافت. شاعر فرتوت كه با وجود فقر خويش ظاهرا در آغاز سلطنت زين العابدين، چنان مفتون اين «ترك شيرازى» بود كه مىخواست «سمرقند و بخارا را» نيز «به خال هندوى» وى سودا كند، اكنون در شيراز خود را با مالك واقعى سمرقند و بخارا مواجه مىيافت كه براى تنبيه ترك شيرازى آمده- بود و البته حق داشت از شاعر پير بىبندوبار بخاطر اين ريختوپاشهاى بيجا بازخواست كند. تيمور در شيراز هم- مثل اصفهان و چنانكه در بيشتر جاها رسم وى بود- از اهل شهر مبلغى خواسته بود تا به عنوان پايمرد و در واقع در جاى خون نريخته خويش به وى بپردازند. كلوها و بزرگان شهر نيز آن را بين خواجگان محلهها- كه گمان مىرفت استطاعت پرداخت اين گونه عوارض را دارند- سرشكن كرده بودند. در اين روزها، شاعر پير، كه محبت و حمايت شاه شجاع و تورانشاه را از دست داده بود و زين العابدين هم او را از نظر افكنده بود، ظاهرا از حيث معيشت در مضيقه بود. با اينهمه از آنچه اهل محله وى مىبايست به فاتح لنگ بپردازند مبلغى نيز به نام او حواله رفته- بود. مىگويند كسى را هم گماشته بودند تا از شاعر اين مبلغ را وصول كند. حافظ، كه از عهده پرداخت اين مال بر نمىآمد، به ترك سمرقندى پناه برد. مىگويند تيمور وقتى اظهار افلاس وى را شنيد، با اشاره به يك شعر معروف او گفت:
كسى كه مىتواند سمرقند و بخارا را به خال هندويى ببخشد مفلس نباشد.
خواجه جواب رندانهاش را حاضر داشت. قباى ژنده و تن نيم عريانش را نشان- داد و گفت از اين بخشندگيهاست كه بدين روز افتادهام. با ظرافتهايى كه گاه در پايان غزلهاى شاعر هست اين شوخى رندانه را مىتوان واقعا از حافظ شمرد. داستان را هم نويسندگان عصر تيمورى نوشتهاند- با اختلاف در بعضى جزئيات [6]. در هر حال نكته عمدهاى كه از آن بدست مىآيد بىچيزى و تهيدستى
حافظ است در سالهاى پايان عمر. از اين روايت پيداست كه حافظ را، در پايان عمر، راويان اين قصه با اين وضع ديدهاند: بىچيز و ژندهپوش و «يكقبا» [7].
شايد در سالهاى پيش- كه هنوز شاه شجاع، تورانشاه و بزرگان شهر در حق وى محبت و عنايت داشتند- مىتوانست طره و دستار مولوى [8] داشته باشد؛ اما در اين سالهاى محزون و تيره پيرى، فقر نيز به سراغ وى آمده بود. در چنين فقر و درماندگى، طبيعى بود كه سايه اندوه حتى صحبت اين رند پير را حزن- انگيز كند و يأسآميز. درست است كه طبع ملول و مردم گريز او تازگى نداشت، اما در اين سالهاى پيرى ظاهرا افزونى يافته بود. جامى، كه تقريبا يك ربع قرن بعد از او در خراسان بدنيا آمد، از قول كسانى كه صحبت او را درك كرده بودند نقل مىكند كه شعر حافظ به از صحبت او بوده است [9]. كسانى كه صحبت حافظ را ملالانگيز يافتهاند، مىبايست پايان عمر وى را دريافته- باشند- دوره رميدگيها و نوميديهايش را. در صورتى كه دولتشاه- يكتن از معاصران جامى- مىگويد كه با وجود فضيلت و كمال با جوانان ... اختلاط مىكرد و با همهكس خوش مىبرآمد [10]. به نظر مىآيد كه اين مردمآميزى و مهرجويى كه دولتشاه از حافظ نقل مىكند، مربوط باشد به دوره جوانيهاى او- دوره رنديها و شادخواريها. درست است كه در اين سالها هنوز گهگاه وسوسه عشق را كه در سالهاى جوانى در وجود او از يك حافظ قرآن يك رند جهانسوز ساخته بود حس مىكرد اما با تمام جاذبهاى كه زندگى در يك شهر پركرشمه مثل شيراز مىتوانست براى يك شاعر سالخورده عرضه كند، باز مىانديشيد كه «تا دوره پيرى به چه آيين» برود و آيا «پيرانهسر» به خاطر «ننگ و نام» هم كه باشد هنرى از خود نشان دهد يا طورى رفتار كند كه بارى «خلعت شيب چو تشريف شباب آلوده» نشود [11]. در هر حال سالهاى پايان عمر او لا محاله در نوميدى مىگذشت و مردم گريزى. جامع ديوانش، كه در هر حال دوستى بوده است از معتقدان و مصاحبان او، در مقدمهاى كه بر ديوان وى نوشته است مىگويد [12] كه هر وقت از او مىخواستند اقدام به جمع و تدوين اشعار كند، عذر مىآورد، آن هم از غدر اهل عصر عذر مىآورد و از ناراستى روزگار! اين عذرجويى او حاكى است از حالت تنهايى و انزوا طلبى او، كه او را وامىداشت در اين
سالهاى پيرى از صحبت حكام و محتشمان بگريزد و شايد با درويشان و عارفان هم نياميزد.
آيا حافظ در اين روزگاران به تصوف گراييده بود؟ به نظر نمىآيد.
شير پير كه در جوانى از هر دام جسته بود البته در پيرى تن به «سلسله» در درنمىداد. شاعر سالخورده شيراز، كه در جوانى سر به عنوان افتخارآميز شيخ و فقيه و حافظ فرودنياورده بود، ظاهرا رندتر از آن بود كه تسليم جاذبه نام صوفى و خانقاه شود و دم از طاعت شيخ و مرشد بزند. كسى كه در تمام عمر با اهل ريا مبارزه كرده بود اكنون ديگر پيرانهسر نمىتوانست صف رندان را خالى- كند و تسليم شود به آنچ آستين كوته و دست دراز كرد [13]. در اين روزها تصوف در اين برج اوليا كه شيراز خوانده مىشد البته رونقى داشت تمام- اما مثل يك دكان. شيوخ خانقاه براى عوام مثل پيغمبران تلقى مىشدند و خانقاههاشان قبلههاى روحانى بود براى كسانى كه مىخواستند از آنجا به عرصه شهرت برسند و به قبول عام. همين نكته كافى بود كه رند پير- حافظ- را نسبت به آنها بدبين سازد و بدگمان. عبث نيست كه مكرر در شعر خويش به شيخ و صوفى طعنه مىزند و در سخنان گوشهدار خويش خانقاه و صومعه را بباد مسخره مىگيرد. اين گونه گوشهها در كلام او بسيار هست و گونهگون: صوفى بيا كه خرقه تزوير بر كشيم ... صوفى ار باده به اندازه خورد نوشش باد ... صوفى شراب نوش و مرقع به خار بخش ... نقد صوفى نه همه صافى بىغش باشد ...
حتى يكجا دام تزوير او را نشان مىدهد و بانگ بر مىدارد كه: صوفى نهاد دام و سر حقه باز كرد. داستانى هم درباره اين غزلش هست كه اگر درست باشد شاعر مىبايست در آن به عماد فقيه- يك شاعر صوفى از مشايخ كرمان- تعريض كرده باشد. مىگويند شاه شجاع نسبت به اين پير كرمانيان ارادت مىورزيد، چرا كه هم كرمان با استفاده از نفوذ او بهتر مىتوانست اداره شود و هم مادر شاه، كه از تركان كرمان بود، از بزرگداشت و نيكوييهايى كه پسرش- درباره شيخ وى مىكرد، خرسند مىشد و آرام. همين علاقه و اعتقاد شاه نسبت به شيخ، حافظ را، كه از دكانداريهاى شيخان و زاهدان رنج مىبرد، در حق اين شيخ فقيه بدبين كرده بود. اما آن «گربه زاهد» كه حافظ در اين غزل
خويش از آن نام مىبرد ظاهرا بر خلاف مشهور با شيخ عماد ارتباطى ندارد.
پهلوان اسد خراسانى- كه با نمايش زهد و نماز خويش و حكايت وضو ساختنش، كه در زبان طنز رندان به گربهشويى و گربهرويى مىتوانست تعبير شود [14]، در آن سالها حكومت كرمان را از شاه شجاع گرفته بود و بعد هم در آنجا به دعوى استقلال برخاسته بود- در اين اوقات گهگاه نزد اهل ذوق به كنايه «گربه زاهد» خوانده مىشد [15] و رندان شهر شاه شجاع را بسبب آنكه از زهدورزى وى گول خورده بود دست مىانداختند و نيش مىزدند. آيا اين گربه زاهد، كه حافظ وى را بسبب رياكاريهايش تحقير مىكرد، ياغى شدنش بهانهاى به دست شاعر رند نمىداد تا به شاه شجاع مغرور- به اين كبك خوش خرام- كه از سادهدلى گول جانور بىشرم عارى از رحم و شفقت را خورده بود نيشخند بزند؟
اين كبك سادهلوح خوش باور، كه اكنون تمام وجودش مورد تهديد گربه ريا- كار عابدنما بود، عبارت بود از شاه شجاع كه غيبت طولانيش از خانه و سادگى و خوشباورى بيش از حدى كه در اين مورد خاص نشان داده بود، حافظ را در مورد داستان او به ياد حكايت كبك و گربه كليله و دمنه انداخته بود- حكايت كبكنجير. اينكه تذكرهنويسان كنايه شعر را مربوط به عماد كرمانى دانستهاند حاكى است از ناآشنايى با طرز فكر شاعرى استاد كه در وجود عماد فقيه بيشتر يك شاعر مدعى مىديده است تا يك شيخ صوفى. قصهسازان داستان گربه نماز- خوان را كه در موش و گربه منسوب به عبيد زاكانى نيز به آن اشارت هست ساختهاند تا توجيه عاميانه يا عامپسندى بسازند براى تفسير كنايهاى كه در شعر حافظ هست. بعلاوه حكايت تكفير حافظ را هم، كه گويند بسبب يك شعر الحادآميز آماج آزار غوغا شد، به تحريك عماد فقيه دانستهاند بجهت تلافى اين كنايه.
هر چند نه اصل داستان مسلم هست و نه مداخله عماد در آن درست مىنمايد، ظاهرا از تمام روايت اين اندازه بر مىآيد كه حافظ با اين شيخ شاعر، كه در كرمان خانقاه داشته است و حتى شعرش را چنان صادر و وارد دستكارى و اصلاح مىكردهاند كه گويى شعر همهى اهل كرمان بشمار مىآمده است [16]، اعتقادى نداشته است و ظاهرا همين نكته سبب شده است كه افسانهسازان حكايت گربه عابد را بسازند و حكايت تكفير را با آن مربوط سازند. بهر حال حافظ زيركتر