راه تبريز. حتى يك لحظه چشم اميد به سلطان احمد دوخت- سلطان احمد جلاير. اين بازمانده سلطان اويس يك جلاد واقعى بود- يك تيمور ديگر. با اينهمه، حافظ پير، كه در اين روزهاى پايان عمر از هرج و مرج شهر رندان بستوه آمده بود، اكنون مثل بيشتر خواجگان فارس يك حكومت سفاك و بىرحم را مىجست كه شايد صلح و آرامش را به مردم بازگرداند و كارها را قرارى دهد. براى رهايى از هرج و مرج يك خودكامه نالايق، گاه در سلطان احمد جلاير اميد مىبست و گاه در تيمور لنگ. براى سلطان احمد مشتاقانه غزل مىسرود و نسبت به تيمور اظهار اشتياق مىكرد. پير مرد در نوميديهاى خويش ديگر حالت كسى را داشت كه آرزو مىكرد يك بلاى آسمانى، هم او را از دست زندگى برهاند هم يك خلق را. وقتى زين العابدين، كه از بيم تيمور شيراز را فروگذاشت، در شوشتر بوسيله پسر عم خود، شاه منصور، به قلعه سلاسل افتاد با آنكه بلاى تيمور بر دروازه شيراز بود، شاعر از اظهار خرسندى خوددارى نداشت [3].
سه سالى بعد از مرگ شاه شجاع، وقتى تيمور براى تنبيه زين العابدين به شيراز مىآمد، حافظ آخرين سالهاى عمر را مىگذرانيد. جهانجوى تاتار آل مظفر را بجز زين العابدين، كه اكنون در قلعه سلاسل بود- تقريبا بجمله منقاد خويش يافت (789). در اين سفر جنگى تيمور دو ماه در شيراز ماند و حافظ پير، كه خود در لحظههاى نوميدى به اين بلاى سمرقندى اظهار علاقه مىكرد، هنوز در حيات بود. در اين صورت بعيد نيست كه بين آنها ملاقاتى روى داده باشد. نه مگر جهانجوى قهار به هرجا مىرفت، با وجود تندخويى و نادانى، با مشايخ و علما و اهل ذوق و هنر غالبا با محبت برخورد مىكرد و بىتكلف و حشمت؟ سالها پيش از اين، غارت و كشتارى كه تركان سمرقند- لشكريان تيمور- در خوارزم كردند، شاعر شيراز را سخت متأثر كرده بود و بدان مناسبت، طى يك غزل طعنهاى به تركان زده بود و به بىوفاييهاى ايشان.
در اين صورت اگر گفته عبد الرزاق سمرقندى- يك مورخ عصر- درست باشد مىبايست وقتى فاتح لنگ به شيراز آمده باشد شاعر آن طعنه را از غزل خويش بيرون كرده باشد [4]. آيا يك مصلحت وقت حافظ را نسبت به اين غارتگر جانها
خاضع مىكرد؟ از فرسنگها فاصله بر ويرانى و غارت خوارزم اشك مىريخت؛ اما در اصفهان، كه با موطن وى فاصلهاى چندان نداشت، از كله منارهاى اين وحشى چيزى نمىتوانست بگويد. در هر حال اين «نيمتنى» ناتوان كه ملك سليمان را گرفته بود و با آنكه خود پايى نداشت مىخواست خنگ فلك را هم زير ران در آورد [5]، وقتى به شيراز رسيد، حافظ پير را در مقابل خود خاضع و ترسان يافت. شاعر فرتوت كه با وجود فقر خويش ظاهرا در آغاز سلطنت زين العابدين، چنان مفتون اين «ترك شيرازى» بود كه مىخواست «سمرقند و بخارا را» نيز «به خال هندوى» وى سودا كند، اكنون در شيراز خود را با مالك واقعى سمرقند و بخارا مواجه مىيافت كه براى تنبيه ترك شيرازى آمده- بود و البته حق داشت از شاعر پير بىبندوبار بخاطر اين ريختوپاشهاى بيجا بازخواست كند. تيمور در شيراز هم- مثل اصفهان و چنانكه در بيشتر جاها رسم وى بود- از اهل شهر مبلغى خواسته بود تا به عنوان پايمرد و در واقع در جاى خون نريخته خويش به وى بپردازند. كلوها و بزرگان شهر نيز آن را بين خواجگان محلهها- كه گمان مىرفت استطاعت پرداخت اين گونه عوارض را دارند- سرشكن كرده بودند. در اين روزها، شاعر پير، كه محبت و حمايت شاه شجاع و تورانشاه را از دست داده بود و زين العابدين هم او را از نظر افكنده بود، ظاهرا از حيث معيشت در مضيقه بود. با اينهمه از آنچه اهل محله وى مىبايست به فاتح لنگ بپردازند مبلغى نيز به نام او حواله رفته- بود. مىگويند كسى را هم گماشته بودند تا از شاعر اين مبلغ را وصول كند. حافظ، كه از عهده پرداخت اين مال بر نمىآمد، به ترك سمرقندى پناه برد. مىگويند تيمور وقتى اظهار افلاس وى را شنيد، با اشاره به يك شعر معروف او گفت:
كسى كه مىتواند سمرقند و بخارا را به خال هندويى ببخشد مفلس نباشد.
خواجه جواب رندانهاش را حاضر داشت. قباى ژنده و تن نيم عريانش را نشان- داد و گفت از اين بخشندگيهاست كه بدين روز افتادهام. با ظرافتهايى كه گاه در پايان غزلهاى شاعر هست اين شوخى رندانه را مىتوان واقعا از حافظ شمرد. داستان را هم نويسندگان عصر تيمورى نوشتهاند- با اختلاف در بعضى جزئيات [6]. در هر حال نكته عمدهاى كه از آن بدست مىآيد بىچيزى و تهيدستى
حافظ است در سالهاى پايان عمر. از اين روايت پيداست كه حافظ را، در پايان عمر، راويان اين قصه با اين وضع ديدهاند: بىچيز و ژندهپوش و «يكقبا» [7].
شايد در سالهاى پيش- كه هنوز شاه شجاع، تورانشاه و بزرگان شهر در حق وى محبت و عنايت داشتند- مىتوانست طره و دستار مولوى [8] داشته باشد؛ اما در اين سالهاى محزون و تيره پيرى، فقر نيز به سراغ وى آمده بود. در چنين فقر و درماندگى، طبيعى بود كه سايه اندوه حتى صحبت اين رند پير را حزن- انگيز كند و يأسآميز. درست است كه طبع ملول و مردم گريز او تازگى نداشت، اما در اين سالهاى پيرى ظاهرا افزونى يافته بود. جامى، كه تقريبا يك ربع قرن بعد از او در خراسان بدنيا آمد، از قول كسانى كه صحبت او را درك كرده بودند نقل مىكند كه شعر حافظ به از صحبت او بوده است [9]. كسانى كه صحبت حافظ را ملالانگيز يافتهاند، مىبايست پايان عمر وى را دريافته- باشند- دوره رميدگيها و نوميديهايش را. در صورتى كه دولتشاه- يكتن از معاصران جامى- مىگويد كه با وجود فضيلت و كمال با جوانان ... اختلاط مىكرد و با همهكس خوش مىبرآمد [10]. به نظر مىآيد كه اين مردمآميزى و مهرجويى كه دولتشاه از حافظ نقل مىكند، مربوط باشد به دوره جوانيهاى او- دوره رنديها و شادخواريها. درست است كه در اين سالها هنوز گهگاه وسوسه عشق را كه در سالهاى جوانى در وجود او از يك حافظ قرآن يك رند جهانسوز ساخته بود حس مىكرد اما با تمام جاذبهاى كه زندگى در يك شهر پركرشمه مثل شيراز مىتوانست براى يك شاعر سالخورده عرضه كند، باز مىانديشيد كه «تا دوره پيرى به چه آيين» برود و آيا «پيرانهسر» به خاطر «ننگ و نام» هم كه باشد هنرى از خود نشان دهد يا طورى رفتار كند كه بارى «خلعت شيب چو تشريف شباب آلوده» نشود [11]. در هر حال سالهاى پايان عمر او لا محاله در نوميدى مىگذشت و مردم گريزى. جامع ديوانش، كه در هر حال دوستى بوده است از معتقدان و مصاحبان او، در مقدمهاى كه بر ديوان وى نوشته است مىگويد [12] كه هر وقت از او مىخواستند اقدام به جمع و تدوين اشعار كند، عذر مىآورد، آن هم از غدر اهل عصر عذر مىآورد و از ناراستى روزگار! اين عذرجويى او حاكى است از حالت تنهايى و انزوا طلبى او، كه او را وامىداشت در اين
سالهاى پيرى از صحبت حكام و محتشمان بگريزد و شايد با درويشان و عارفان هم نياميزد.
آيا حافظ در اين روزگاران به تصوف گراييده بود؟ به نظر نمىآيد.
شير پير كه در جوانى از هر دام جسته بود البته در پيرى تن به «سلسله» در درنمىداد. شاعر سالخورده شيراز، كه در جوانى سر به عنوان افتخارآميز شيخ و فقيه و حافظ فرودنياورده بود، ظاهرا رندتر از آن بود كه تسليم جاذبه نام صوفى و خانقاه شود و دم از طاعت شيخ و مرشد بزند. كسى كه در تمام عمر با اهل ريا مبارزه كرده بود اكنون ديگر پيرانهسر نمىتوانست صف رندان را خالى- كند و تسليم شود به آنچ آستين كوته و دست دراز كرد [13]. در اين روزها تصوف در اين برج اوليا كه شيراز خوانده مىشد البته رونقى داشت تمام- اما مثل يك دكان. شيوخ خانقاه براى عوام مثل پيغمبران تلقى مىشدند و خانقاههاشان قبلههاى روحانى بود براى كسانى كه مىخواستند از آنجا به عرصه شهرت برسند و به قبول عام. همين نكته كافى بود كه رند پير- حافظ- را نسبت به آنها بدبين سازد و بدگمان. عبث نيست كه مكرر در شعر خويش به شيخ و صوفى طعنه مىزند و در سخنان گوشهدار خويش خانقاه و صومعه را بباد مسخره مىگيرد. اين گونه گوشهها در كلام او بسيار هست و گونهگون: صوفى بيا كه خرقه تزوير بر كشيم ... صوفى ار باده به اندازه خورد نوشش باد ... صوفى شراب نوش و مرقع به خار بخش ... نقد صوفى نه همه صافى بىغش باشد ...
حتى يكجا دام تزوير او را نشان مىدهد و بانگ بر مىدارد كه: صوفى نهاد دام و سر حقه باز كرد. داستانى هم درباره اين غزلش هست كه اگر درست باشد شاعر مىبايست در آن به عماد فقيه- يك شاعر صوفى از مشايخ كرمان- تعريض كرده باشد. مىگويند شاه شجاع نسبت به اين پير كرمانيان ارادت مىورزيد، چرا كه هم كرمان با استفاده از نفوذ او بهتر مىتوانست اداره شود و هم مادر شاه، كه از تركان كرمان بود، از بزرگداشت و نيكوييهايى كه پسرش- درباره شيخ وى مىكرد، خرسند مىشد و آرام. همين علاقه و اعتقاد شاه نسبت به شيخ، حافظ را، كه از دكانداريهاى شيخان و زاهدان رنج مىبرد، در حق اين شيخ فقيه بدبين كرده بود. اما آن «گربه زاهد» كه حافظ در اين غزل
خويش از آن نام مىبرد ظاهرا بر خلاف مشهور با شيخ عماد ارتباطى ندارد.
پهلوان اسد خراسانى- كه با نمايش زهد و نماز خويش و حكايت وضو ساختنش، كه در زبان طنز رندان به گربهشويى و گربهرويى مىتوانست تعبير شود [14]، در آن سالها حكومت كرمان را از شاه شجاع گرفته بود و بعد هم در آنجا به دعوى استقلال برخاسته بود- در اين اوقات گهگاه نزد اهل ذوق به كنايه «گربه زاهد» خوانده مىشد [15] و رندان شهر شاه شجاع را بسبب آنكه از زهدورزى وى گول خورده بود دست مىانداختند و نيش مىزدند. آيا اين گربه زاهد، كه حافظ وى را بسبب رياكاريهايش تحقير مىكرد، ياغى شدنش بهانهاى به دست شاعر رند نمىداد تا به شاه شجاع مغرور- به اين كبك خوش خرام- كه از سادهدلى گول جانور بىشرم عارى از رحم و شفقت را خورده بود نيشخند بزند؟
اين كبك سادهلوح خوش باور، كه اكنون تمام وجودش مورد تهديد گربه ريا- كار عابدنما بود، عبارت بود از شاه شجاع كه غيبت طولانيش از خانه و سادگى و خوشباورى بيش از حدى كه در اين مورد خاص نشان داده بود، حافظ را در مورد داستان او به ياد حكايت كبك و گربه كليله و دمنه انداخته بود- حكايت كبكنجير. اينكه تذكرهنويسان كنايه شعر را مربوط به عماد كرمانى دانستهاند حاكى است از ناآشنايى با طرز فكر شاعرى استاد كه در وجود عماد فقيه بيشتر يك شاعر مدعى مىديده است تا يك شيخ صوفى. قصهسازان داستان گربه نماز- خوان را كه در موش و گربه منسوب به عبيد زاكانى نيز به آن اشارت هست ساختهاند تا توجيه عاميانه يا عامپسندى بسازند براى تفسير كنايهاى كه در شعر حافظ هست. بعلاوه حكايت تكفير حافظ را هم، كه گويند بسبب يك شعر الحادآميز آماج آزار غوغا شد، به تحريك عماد فقيه دانستهاند بجهت تلافى اين كنايه.
هر چند نه اصل داستان مسلم هست و نه مداخله عماد در آن درست مىنمايد، ظاهرا از تمام روايت اين اندازه بر مىآيد كه حافظ با اين شيخ شاعر، كه در كرمان خانقاه داشته است و حتى شعرش را چنان صادر و وارد دستكارى و اصلاح مىكردهاند كه گويى شعر همهى اهل كرمان بشمار مىآمده است [16]، اعتقادى نداشته است و ظاهرا همين نكته سبب شده است كه افسانهسازان حكايت گربه عابد را بسازند و حكايت تكفير را با آن مربوط سازند. بهر حال حافظ زيركتر
از آن بود كه تسليم اين سالوس و رياى شيخان و پيران طريقت باشد. اين پيران عصر را وقتى وى مىخواهد دست بيندازد، پير خرابات را به رخ آنها مىكشد.
درست است كه صوفيه خود خراباتى شدن را از خودرهايى مىخواندند و در زبان شاعرانه خويش گهگاه از شيخ خود به پير خرابات تعبير مىكردند، اما شاعر شيراز براى آنكه به زهد و طامات رياكارانه آنها نيشخند بزند از خانقاه آنها روى برمىتافت و به پير خرابات پناه مىبرد. در واقع احوال اين پيران عصر هم گهگاه از بعضى جهات يادآور خرابات واقعى بود- و پير خرابات.
بنگ، كه حبه خضرا خوانده مىشد [17] در بين آنها رايج بود و نيز شراب و افيون.
جوانان نوخط خانقاهها را گهگاه ميعاد گاه آلودهاى مىكردند براى علاقهمندان به شاهدبازى. كمال خجندى، يكتن از صوفيان نامآور اين عصر، در تبريز چنان به شاهدبازى مشهور بود كه زين الدين خوافى وقتى به تبريز آمد از اينكه در حلقه ياران وى درآيد امتناع كرد. يكبار غوغا به خاطر جوانى خوبروى كه شيخ گهگاه از خانقاه خويش به محلهاى كه وى در آن سكونت داشت مىرفت، بر در خانقاه كمال جار و جنجالى به راه افكندند [18]. آنچه در لطايف عبيد- زاكانى و در جام جم اوحدى گهگاه در مذمت بىرسميهاى خانقاهها هست نشان- مىدهد كه در عشق به همجنس نيز غالبا بين خانقاه و خرابات هيچ تفاوت نبود.
مجالس رقص و سماع هم، كه آگنده بود از ذوق و وجد، مىتوانست خانقاه را تا حدى نزديك كند به خرابات. ازاينرو بود كه نه فقها و زاهدان علاقهاى به خانقاه نشان مىدادند نه رندان آزادانديش. حافظ به همين سبب به صوفيه طعنها داشت و تعريضها. نه فقط به عماد فقيه شايد به تعريض و كنايه نيش مىزد، اين زبان طعن و كنايه را در مورد شاه نعمة الله ولى- شيخ بزرگ بلندآوازه كرمان- نيز كه مريدانش شهرت زهد و كرامات او را همه جا منتشر مىكردند بكار مىبرد. چنانكه به كنايه و در غزلى كه ظاهرا آن را در جواب شاه نعمة الله گفته بود وى را طبيب مدعى خواند [19]. با چنين وضعى كه در مقابل صوفيه و مشايخ آنها داشت، البته نمىتوانست به اين شيخان عصر سر بسپارد و خود را تسليم تربيت و ارشاد آنها سازد. خاصه كه بعضى از اين مشايخ عصر دعويهاى شگرف داشتند و بيهوده. حتى بسيارى از آنها- مثل شيخ على كلاه [20]
- مدعى تسخير جن بودند و اين گونه كرامات. با اينهمه مجالس صوفيه در اين ايام رونقى داشت. نه فقط امرا و عوام گهگاه به آن مجالس حاضر مىشدند علما و قضات هم با صوفيه مجالست مىكردند. در اين صورت عجب نيست كه حافظ پير نيز در شهرى كه آن همه تكيه و خانقاه صوفيه وجود داشته است با مشايخ طريقت ارتباط يافته باشد. در كلام وى بوى اين آشنايى هست. صحبت از كشف و بيخودى، صحبت از عهد الست، صحبت از تجلى ذات و صفات، كلام او را- گهگاه چنان رنگ تصوف داده است كه بعضى خود وى را از صوفيه خواندهاند.
اما اين يك آشنايى علمى است نه علمى. در آن ايام اقوال و آراى صوفيه به شكل كتاب در حلقههاى درس تعليم مىشد. كتاب عوارف المعارف سهروردى را بعضى علما تدريس مىكردند. شعر ابن فارض را در مجالس صوفيه و علما مىخواندند [21]. حتى كتاب نفايس الفنون، كه در عهد جوانى حافظ در شيراز تأليف شد، تصوف را به عنوان «معرفت» به بحث در مىآورد و مير سيد شريف جرجانى كه به روزگار پيرى وى در شيراز تدريس مىكرد، مباحث راجع به تصوف را در شمار مسائل علمى طرح مىكرد. پيداست كه در چنين احوالى آشنايى حافظ با اقوال و افكار صوفيه نبايد عجيب به نظر آيد. چنانكه بعضى شاعران ديگر- مثل سلمان ساوجى- نيز در همين ايام بىآنكه در عمل وارد طريقت شده باشند گهگاه از اقوال صوفيه در شعر خويش مىآوردهاند. بهر حال شك نيست كه حافظ از راه مطالعه و شايد نيز مجالست، با سخنان صوفيه آشنايى داشته است اما اينكه وى طريقت شيخى از مشايخ خانقاه را ورزيده- باشد و- چنانكه صوفيه مىگويند- «نسبت خرقه» به شيخى درست كرده باشد ظاهرا درست نيست. يك قرن بعد از او براى جامى شك بوده است كه او به هيچيك از مشايخ انتساب داشته باشد. در واقع در چند جا طى غزلها از قلندر و قلندران هم كه لا اقل از عهد سعدى در خطه فارس گهگاه رفت و آمد داشتهاند ياد مىكند و لحنى هم كه در صحبت از آنها دارد بيشتر حاكى از علاقه و تحسين است ليكن خود وى لا محاله در ظاهر رسم و راه قلندران را ندارد چرا كه وى نه فقط گهگاه از دلقپوشى و خرقهپوشى كه خلاف رسم قلندران و اهل ملامت هست صحبت مىكند بلكه يكجا نيز از طره و دستار مولوى خويش
ياد مىكند [22] و اين همه نشان مىدهد كه در وجود او با يك قلندر سرو روى تراشيده يا يك ملامتى عارى از دلق و خرقه نمىتوان سر و كار داشت بلكه سر و كار با كسى است كه خودش بىپرده مىگويد: حافظم در مجلسى دردى كشم در محفلى ...
درست است كه بعضى سخنان او هم يادآور كلام ملامتيها و قلندران است، درست است كه چند نسل قبل از او در عهد جوانى شيخ روزبهان نيز در شيراز گهگاه كسانى خود را اهل ملامت مىشمردهاند [23] و حتى عماد فقيه كرمانى از پيروان طريقه سهرورديه بعضى اوقات از ملامت سخن مىگويد [24] ليكن در اين دوره ديگر مثل عهد ابو حفص نشابورى و حمدون قصار و ابو عبد الرحمن- سلمى اهل ملامت فرقهاى خاص، با تعليم و سازمان مستقل، نبودهاند تا وى را بتوان از آنها شمرد. حتى از آنچه در تعريفات جرجانى راجع به اهل ملامت ملاميه- آمده است چنين بر مىآيد كه در عهد وى- اواخر عهد حافظ- ملاميه جزو آن گونه اوليا بشمار مىآمدهاند كه كس جز خداى آنها را نمىشناسد [25]. اين نكته هم درست است كه اگر آن گونه كه بعضى مىپندارند، وى يك اويسى باشد حاجت به نسبت خرقه مشايخ نخواهد داشت، ليكن چون در هيچ مأخذ قديم اشارت به تصوف او نيست و حتى از خيلى قديم انتساب وى به صوفيه مورد ترديد بوده است، نمىتوان در وجود او يك صوفى واقعى سراغ- كرد- يك صوفى خانقاه. اينكه مىگويند بعضى محققان گفتهاند كه اگر بىپير بتوان حافظ شد مىتوان از پير صرفنظر كرد، خود نشان مىدهد كه گويندگان آن در آن ايام، پيرى براى حافظ نمىشناختهاند. بله، يك افسانه تازه هست كه سلسله ارادت وى را به يك پير شيرازى مىرساند- پير گلرنگ [26].
اما اين يك نام پيرانه نيست و بيهوده است كه براى شناخت هويت او در مآخذ و كتابها به جستوجو بپردازند. اين پير گلرنگ استعاره گونهاى است كه در ديوان خواجه آمده است و ظاهرا براى شراب. در واقع آنجا كه شاعر از «پير گلرنگ» خويش صحبت مىدارد، و مىگويد كه وى به او رخصت آن نداده- است كه در حق ازرقپوشان خبث [27] كند، نظرش به همان گلچهره كهنسالى است كه خود طى سالها با سبوى ازرق پوش صحبتها داشته است و شاعر جاهايى ديگر هم از اين ازرق پوش كهنسال- مثل يك شيخ- صحبت مىكند و مىگويد-