- مدعى تسخير جن بودند و اين گونه كرامات. با اينهمه مجالس صوفيه در اين ايام رونقى داشت. نه فقط امرا و عوام گهگاه به آن مجالس حاضر مىشدند علما و قضات هم با صوفيه مجالست مىكردند. در اين صورت عجب نيست كه حافظ پير نيز در شهرى كه آن همه تكيه و خانقاه صوفيه وجود داشته است با مشايخ طريقت ارتباط يافته باشد. در كلام وى بوى اين آشنايى هست. صحبت از كشف و بيخودى، صحبت از عهد الست، صحبت از تجلى ذات و صفات، كلام او را- گهگاه چنان رنگ تصوف داده است كه بعضى خود وى را از صوفيه خواندهاند.
اما اين يك آشنايى علمى است نه علمى. در آن ايام اقوال و آراى صوفيه به شكل كتاب در حلقههاى درس تعليم مىشد. كتاب عوارف المعارف سهروردى را بعضى علما تدريس مىكردند. شعر ابن فارض را در مجالس صوفيه و علما مىخواندند [21]. حتى كتاب نفايس الفنون، كه در عهد جوانى حافظ در شيراز تأليف شد، تصوف را به عنوان «معرفت» به بحث در مىآورد و مير سيد شريف جرجانى كه به روزگار پيرى وى در شيراز تدريس مىكرد، مباحث راجع به تصوف را در شمار مسائل علمى طرح مىكرد. پيداست كه در چنين احوالى آشنايى حافظ با اقوال و افكار صوفيه نبايد عجيب به نظر آيد. چنانكه بعضى شاعران ديگر- مثل سلمان ساوجى- نيز در همين ايام بىآنكه در عمل وارد طريقت شده باشند گهگاه از اقوال صوفيه در شعر خويش مىآوردهاند. بهر حال شك نيست كه حافظ از راه مطالعه و شايد نيز مجالست، با سخنان صوفيه آشنايى داشته است اما اينكه وى طريقت شيخى از مشايخ خانقاه را ورزيده- باشد و- چنانكه صوفيه مىگويند- «نسبت خرقه» به شيخى درست كرده باشد ظاهرا درست نيست. يك قرن بعد از او براى جامى شك بوده است كه او به هيچيك از مشايخ انتساب داشته باشد. در واقع در چند جا طى غزلها از قلندر و قلندران هم كه لا اقل از عهد سعدى در خطه فارس گهگاه رفت و آمد داشتهاند ياد مىكند و لحنى هم كه در صحبت از آنها دارد بيشتر حاكى از علاقه و تحسين است ليكن خود وى لا محاله در ظاهر رسم و راه قلندران را ندارد چرا كه وى نه فقط گهگاه از دلقپوشى و خرقهپوشى كه خلاف رسم قلندران و اهل ملامت هست صحبت مىكند بلكه يكجا نيز از طره و دستار مولوى خويش
ياد مىكند [22] و اين همه نشان مىدهد كه در وجود او با يك قلندر سرو روى تراشيده يا يك ملامتى عارى از دلق و خرقه نمىتوان سر و كار داشت بلكه سر و كار با كسى است كه خودش بىپرده مىگويد: حافظم در مجلسى دردى كشم در محفلى ...
درست است كه بعضى سخنان او هم يادآور كلام ملامتيها و قلندران است، درست است كه چند نسل قبل از او در عهد جوانى شيخ روزبهان نيز در شيراز گهگاه كسانى خود را اهل ملامت مىشمردهاند [23] و حتى عماد فقيه كرمانى از پيروان طريقه سهرورديه بعضى اوقات از ملامت سخن مىگويد [24] ليكن در اين دوره ديگر مثل عهد ابو حفص نشابورى و حمدون قصار و ابو عبد الرحمن- سلمى اهل ملامت فرقهاى خاص، با تعليم و سازمان مستقل، نبودهاند تا وى را بتوان از آنها شمرد. حتى از آنچه در تعريفات جرجانى راجع به اهل ملامت ملاميه- آمده است چنين بر مىآيد كه در عهد وى- اواخر عهد حافظ- ملاميه جزو آن گونه اوليا بشمار مىآمدهاند كه كس جز خداى آنها را نمىشناسد [25]. اين نكته هم درست است كه اگر آن گونه كه بعضى مىپندارند، وى يك اويسى باشد حاجت به نسبت خرقه مشايخ نخواهد داشت، ليكن چون در هيچ مأخذ قديم اشارت به تصوف او نيست و حتى از خيلى قديم انتساب وى به صوفيه مورد ترديد بوده است، نمىتوان در وجود او يك صوفى واقعى سراغ- كرد- يك صوفى خانقاه. اينكه مىگويند بعضى محققان گفتهاند كه اگر بىپير بتوان حافظ شد مىتوان از پير صرفنظر كرد، خود نشان مىدهد كه گويندگان آن در آن ايام، پيرى براى حافظ نمىشناختهاند. بله، يك افسانه تازه هست كه سلسله ارادت وى را به يك پير شيرازى مىرساند- پير گلرنگ [26].
اما اين يك نام پيرانه نيست و بيهوده است كه براى شناخت هويت او در مآخذ و كتابها به جستوجو بپردازند. اين پير گلرنگ استعاره گونهاى است كه در ديوان خواجه آمده است و ظاهرا براى شراب. در واقع آنجا كه شاعر از «پير گلرنگ» خويش صحبت مىدارد، و مىگويد كه وى به او رخصت آن نداده- است كه در حق ازرقپوشان خبث [27] كند، نظرش به همان گلچهره كهنسالى است كه خود طى سالها با سبوى ازرق پوش صحبتها داشته است و شاعر جاهايى ديگر هم از اين ازرق پوش كهنسال- مثل يك شيخ- صحبت مىكند و مىگويد-
: حافظ مريد جام مى است اى صبا برو [28] ... بدين گونه، شاعر، كه در مقابل مشايخ و دعوى داران عصر دهنكجى مىكند، براى آنكه به سالوس و رياى آنها خنده رندانه زده باشد پير خرابات را به رخ آنها مىكشد يا پير گلرنگ را. بارى درست است كه در سخن شاعر افكار و الفاظ صوفيه هست، اما اين الفاظ و افكار حاكى از تربيت صوفيانه نيست، تنها از تعليم صوفيه حكايت دارد و پيداست كه شاعر از راه مطالعه كتاب و شايد مصاحبه با بعضى مشايخ با افكار و معانى قوم آشنايى يافته است، و چون بعضى از آن سخنان را با مذاق خويش سازگار ديده آنها را پذيرفته است و پرورده و حتى ممكن هست از طريقى مشابه طريقت آنها، اما بدون پيروى از رسوم و آدابشان، به تجارب عرفانى دست يافته باشد- كشف و تجلى كه بدان تصريح نيز دارد [29].
نكته اين است كه شاعر در شعر خويش به ندرت از صوفيه به نيكى ياد مىكند.
از شاه نعمة الله و عماد فقيه به تعريض سخن مىگويد و ذكر تكريمآميز امين الدين بليانى هم كه در شعر او هست، نه از آن نوع است كه حاكى باشد از ارادت به وى [30]. چنانكه وقتى هم از قلندرى و راه قلندر [31] با اعجاب و تحسين ياد- مىكند ستايش و اعجاب او شايد معتقدانه باشد اما مريدانه نيست. ستايشى كه از خلوت و عزلت درويشان مىكند [32]، در واقع بيشتر حاكى از تحسين و اعجابى است كه شاعر نسبت به زندگى آزاد و رندانه آنها دارد نه نسبت به رياضت و خانقاه آنها. وجود بعضى الفاظ و معانى صوفيه در اشعار او البته قابل انكار نيست، اما در زمان او و حتى قبل از او بودهاند شاعرانى غير- صوفى كه معانى و الفاظ صوفيه را در شعر خويش بكار مىبردهاند. خاقانى و كمال اسماعيل در آنچه «تحقيق [33]» خوانده مىشود به معانى و الفاظ صوفيه نزديك شدهاند، چنانكه در غزل سلمان هم مثل حافظ الفاظ و افكار صوفيه هست. در حقيقت شيوه فكر و بيان صوفيه نجابت و علوى به شعر فارسى داده- بود كه امكان نداشت شعر فضلا بدون الفاظ و معانى آنها مقبول عام، حتى مقبول خود گويندگانشان باشد. در روزگارى كه شيوه انورى و ظهير با قصايد پرطنطنه و تملقآميز آنها تدريجا محكوم و منسوخ مىشد، غزل فارسى نمىتوانست بىچاشنى عرفان براى خود حق حياتى بدست آورد. آن هم در
دورهاى كه حتى شاهان و شاهزادگانش مثل شاه شجاع و سلطان اويس نيز از ذوق حكمت و عرفان بىبهره نبودند. در اين صورت وجود الفاظ و معانى عرفا در شعر حافظ، در شعر كسى كه نه به مشايخ صوفيه ارادت مىورزيد و نه با صوفيه ميانه داشت، قابل فهم است و قابل تفسير و اگر چه فهم قسمتى از آن سخنان جز به مدد اصطلاحات صوفيه ممكن نيست، نه حافظ صوفى است و نه اشعار او در جزو ادب صوفيه. ازاينرو ظاهرا بيهوده است كه سابقه فكر حافظ را همه در سابقه تصوف بجويند و بيهودهتر كه تمام الفاظ و تعبيرات او را بر مقاصد صوفيه حمل كنند. هيچ برگهاى كه حاكى باشد از انتساب حافظ به خانقاه و صوفيه در دست نيست. حتى نيم قرنى بعد از او كه يك نسخه ديوانش را تدوين مىكردهاند، از وى نه به عنوان قطب السالكين و فخر المتألهين نام بردهاند نه او را با القاب ذخر الاولياء و شمس العرفاء خواندهاند [34]، فقط با عنوانهايى نظير عالم، فاضل، «ملك القراء»، از وى سخن گفتهاند و حتى نويسنده مقدمه هم از وى بهمنزله يك صوفى نام نمىبرد و اينهمه حاكى است از آنكه در انتساب وى به صوفيه بايد احتياط كرد. گفتهاند كه وى اگر صوفى بود يك اويسى بود؟ اما اويسى اگر شيخ ندارد مريد و خانقاه دارد. در صورتى كه وى با خانقاه كه در آن «اسرار عشق و مستى» نمىگنجد سر و كارى ندارد و مريدى هم اگر مىشناسد عبارت است از مريد خرابات. از ملامت و اهل ملامت گهگاه در شعرش ياد هست. نمىدانم در اين زمان از اهل ملامت در اين برج اوليا، كه زهد و پارسايى آن همه رواج داشته است، هيچكس بوده است يا نه- اما اگر حافظ با اهل ملامت ارتباط داشته است، بىشك- از طريق كتاب بوده است و آشنايى با مبادى نظرى آنها نه با شيوخ و سلسله- شان. در هر حال اين نام ملامت و راه قلندر كه در سخن شاعر هست بعضى را، كه البته نتوانستهاند او را به هيچ سلسلهاى از طريقت منسوب دارند، به اين فكر انداخته است كه مگر وى اهل ملامت بوده است؟ اگر مراد از اهل ملامت هر رند آزادهاى است كه نمىخواهد براى آنچه مىكند و آنچه مىانديشد به- كسى حسابى پس بدهد و رد و قبول عام را به چيزى نمىشمرد، حافظ اهل- ملامت هست و از همين روست كه جفا مىبرد و ملامت مىكشد و رنجيدن را هم
در طريقت خويش كافرى مىداند، و زهد و طامات صوفى را هم كه بوى ريا مىدهد نشانهاى مىشمرد از توجه او به خلق كه البته روى دل وى را از خدا منحرف مىدارد. به اين معنى حافظ را اهل ملامت مىتوان خواند و در حقيقت اگر نوعى تصوف هست كه با رندى اين تكرو آزادانديش مناسبت دارد طريق اهل ملامت است. اما نه آيا اهل ملامت در ادوار قبل از حافظ غالبا خود را صوفى نمىديدهاند و صوفيه نيز راه آنها را جدا مىشمردهاند و تازه در عهد حافظ فرقهاى مستقل و ممتاز به نام ملامتى در بين صوفيه وجود نداشته است و اهل ملامت چنانكه از كلام مير سيد شريف بر مىآيد در حكم ابدال و رجال غيب به شمار مىآمدهاند؟ البته با توجه به انكارى كه حافظ در حق صوفيه دارد، شايد وى را بتوان به طرز فكر اهل ملامت نزديك خواند و ظاهرا خود او هم به همين معنى نظر دارد كه خويشتن را رند مىخواند و به رندى شهره مىشمارد.
اما رندى حافظ البته رندى عياران و پهلوانان نيست، رندى يك عارف- آزادانديش است، رندى فكرى است كه شك فيلسوف و حيرت عارف او را نسبت به هر قيدى عاصى كرده است، نه قيد خانقاه و صوفى را مىتواند بپذيرد و نه قيد فقيه و مدرسه را. با اين همه آريستوكراسى فكرى اهل مدرسه كه عرفان و حكمت عصر او نشانه آن است، رنگ خود را به ذهن او داده است و به همين سبب در عين استقلال فكر كلام وى رنگ عرفان يافته است، اما نه عرفان اهل- خانقاه و اهل رياضت، عرفان اهل تحقيق كه بىآنكه تسليم به زهد و طامات مدعيان كشف و كرامات باشند ذهنى را كه از قيل و قال مدرسه و شطح و رياى خانقاه ملول است وامىدارند تا در آنچه «وراى مدرسه و قيل و قال مسئله بود» حقيقت را بجويد و در آنچه جز با كشف و ذوق حاصل نمىشود در خلوت انزواى فكرى خويش تمرين و تجربه كند. اگر حافظ از كشف و شهود صوفيه تجربه شخصى دارد ظاهرا مىبايست در همين خلوت و انزوا به دستش آمده- باشد. اين انزواى فكرى وى نيز در واقع يك نوع رندى است. نوعى بىاعتنايى- به قيود است كه بىشباهت به آنچه محيى الدين ابن عربى هم از طريقه ملامت مىخواهد نيست. اما حافظ، كه هرگز نخواسته است به دستگاه شيخ و دكان صوفى سر فرودآورد، حتى قبول عنوان اهل ملامت هم براى وى قيدى
است كه ما فوق طاقت اوست. با اينهمه حافظ انديشهاى دارد كه از خيلى جهات با عرفان صوفيه شبيه است. اگر چه عرفان او چيزى است وراى عرفان اهل خانقاه- اهل طامات و كرامات. اين عرفان اساسش عشق و از خود رهايى است كه او را به رندى هم مىكشاند و سيماى واقعى روح او را، كه در كشمكش حكمت و عرفان دايم بين آن دو در حركت است، نشان مىدهد.
در هر حال با وجود آشنايى دقيق و مسلمى كه حافظ با فكر و تعليم صوفيه دارد و حتى با وجود ارتباط و مراودهاى كه با مجالس آنها احيانا داشته- است نمىتوان خرقهپوشى او را ناشى دانست از صوفيگرى. آنچه وى را به- اين ژندهپوشى وامىداشته است بىاعتنايى به احوال دنيوى بوده است يا تهديد فقر. از قرائن بر مىآيد كه در اين سالهاى پايان عمر ظاهرا فقر نيز با پيرى به سراغ شاعر آمده بود و اين نكته بود كه در آن روزهاى غمانگيز پيرى گهگاه نيز وى را باز به ستايشگرى وامىداشت و حتى به دريوزگى. در اين ايام، وقتى تيمور از فارس بازمىگشت، حكومت فارس را به شاه يحيى داده- بود- شاه يزد. حافظ پير بود و ديگر اميدهاى گذشته را فراموش كرده بود.
ظاهرا در آن هنگام، بودند كسانى كه اين انقياد شاه يحيى را كه نسبت به تيمور لنگ كرده بود، خاصه بعد از فجايعى كه وى در اصفهان انجام داده بود، ناروا مىشمردند و در خور ملامت. اما حافظ، كه در اين پيرانهسر مصلحت وقت را طور ديگر مىديد، اين تبعيت و تسليم شاه يحيى را تدبير عاقلانه مىشمرد، و مىگفت كه اگر وى با اين كار خويش نصرت دين نكرده بود، با فجايع و مظالم تركان سمرقند بسا كه در فارس- كار ملك و دين ز نظم و اتساق افتاده بود [35]. ازاينرو شاعر از شاه يحيى روى برنتافت و گرفتارى زين- العابدين را، كه موجب دوام دولت يحيى مىشد، به وى تبريك هم گفت.
بدين گونه در روزهايى كه شاه يحيى از جانب تيمور در شيراز امارت داشت، شاعر پير با آنكه در يزد اين شاهزاده خسيس را آزموده بود، باز از ناچارى، در پايان يك غزل كه در مدح وى سرود، قلم آن «شاه جهان» را قسمتكننده ارزاق مىخواند و با چنان دست بخشندهاى (!) كه در اين پادشاه سابق يزد سراغ- مىداشت باز به خود وعده مىداد كه ديگر پس از اين، از بهر معيشت مكن انديشه
باطل. اما چنانكه در يزد نيز آزموده بود از اين داراى جهان نصرت دين خسرو كامل انتظار اين مايه لطف و كرامت بيجا بود. در شيراز نيز مثل يزد عنايت شاهانه شامل حال شاعر نشد، گويى برفت حافظ از ياد شاه يحيى و با اينهمه شاعر پير كه در پريشانى و بىبرگى خويش نمىتوانست از پادشاه نيز قطع اميد كند، بىهيچ اعتراضى به دعا مىگفت: يا رب به يادش آور درويش پروريدن [36].
وقتى «رايت منصور» پادشاه به شيراز آمد (790) و شاه يحيى، بىهيچ مقاومت، شهر رندان را، كه از دست صوفى سمرقند- تيمور لنگ- يافته بود، فروگذاشت، احساسات اهل شهر به اوج رسيد. شاعر شيراز، كه در آن سالهاى بعد از مرگ شاه شجاع رفته رفته در نوميدى و درويشى غوطه مىخورد، به «جود بىدريغ» شاه منصور اميدها يافت. اين قهرمان جوان، كه تركش هفده منى داشت و باد در بروت مىانداخت، بعدها در مبارزه با تيمور شجاعت بىمانندى نشان داد و حتى در يك بر خورد جنگى جرأت و جلادتش يادآور بر خورد سلطان جلال الدين شد با چنگيز مغول. بعد از مدتها نوميدى، حافظ، باز در وجود اين شاهزاده جوان، مايه اميدى يافت و باز پيرانهسر خاطره شاديها و شادخواريهاى روزگار بواسحاقى را تجديد كرد. يك قصيده در ستايش او ساخت كه بوى اخلاص مىدهد و از حيث شور و جذبه يادآور اشعار جوانى شاعر است [37]. آيا شاه جوان به اين انزواجوى پير كه سالها در دستگاه پدرانش كار ديوانى داشته بود، اكنون گذشته از وظيفه دعا گفتن كه داشت، شغلى ديگر هم در اين پيرانهسر داد؟ بعضيها اين احتمال را دادهاند، و اگر از ديوان شاعر اين نكته را نتوان بدست آورد، اين قدر هست كه شاعر سالخورده به اين آخرين پادشاه آل مظفر اميدها بسته بود. از وى لطفها چشم مىداشت و دلنوازيها مىيافت. در غزلهايى كه به مناسبت براى وى مىساخت مىتوانست، به كنايه و ايهام از درخواست اداى آنچه وى وام حافظ [38] مىخواند، سخن گويد و از فراغتى كه در سايه او يافته بود شكر كند. با اينهمه، اين فراغت و اميد نه براى شيراز دوام يافت نه براى حافظ. چند سال بعد آسيب قهر تيمور دولت منصور را از پاى در آورد و تمام بقاياى خاندان مظفرى را تقريبا از دم تيغ گذرانيد.
اما حافظ ديگر زنده نبود كه شاهد اين آخرين ماجرا نيز باشد. هنوز دو سالى بيش از فرمانروايى كوتاه شاه منصور نگذشته بود كه مرگ به سراغ شاعر آمد (792). مرگ، كه شاعر همه عمر درباره آن انديشيده بود، سرانجام فرا رسيد تا وى را از نوميديهاى روزگار پيرى برهاند. در اين سالهاى پيرى- كه حافظ تقريبا هفتادساله بود- همه چيز براى وى بوى مرگ مىداد و بوى فنا. شهر رندان كه در سالهاى جوانى وى يك بهشت واقعى بود، اكنون به دوزخ مىمانست كه اهريمن تاتار نيز آن را تهديد مىكرد. شاعر پير، در فقر، در وام، و شادى در بيمارى غوطه مىخورد. آيا در همين ايام بود، كه از يك تب دردناك شكايت مىكرد، و از طبيب محبوب به كنايه مىپرسيد كه آيا نبض وى هيچ از زندگى نشان مىدهد [39] اما اين بيماريها ديگر نه از آنگونه بود كه شاعر وقتى اشك خونين را به طبيبان نشان مىداد يك كلمه مىگفتند: درد عشق است و جگرسوز دوايى دارد [40]. اين بار دردها چنان بود كه هر چند غم با طبيبان مىگفت آنها نمىتوانستند درمانى برايش عرضه كنند [41]. در اين بيماريها و پريشانيها شاعر با بىقيدى رندانه تسليم مرگ مىشد. از زندگى گذشته خويش اگر هيچچيز نداشت خاطرهها داشت، دردناك. زن محبوبش ظاهرا سالها بود كه در لحد منزل كرده بود و داغ فرزند نيز قلب پيرش را هنوز آزار مىداد. از وقتى كه اين «رود» عزيز از كنار وى رفته بود هنوز كنار دامن خود را از اشك مثل رود جيحون مىيافت. اين، البته يك مبالغه بود نه آيا فراموشى همه چيز را فرومىگيرد؟ اما اين را درست مىگفت كه بعد از چنين داغ، ديگر اندرون غمگين وى به اختيار شاد نخواهد بود. بىترديد در چنين دردى آن داغ كه بر دل هست از اختيار بيرون است [42]؟ داغ برادر، داغ فرزند، و داغ زن از زندگى او در پايان حيات مىبايست يك دوزخ فراق ساخته باشد.
با اينهمه كه مىداند كه در روز مرگ وى چشم افسونگر زن يا دخترى شيرازى، از داغ يك پدر يا يك شوهر اشك نريخته باشد؟ هر چه بود، شاعر پير مرگ را آرام تلقى كرد، آرام و رندانه. آيا در اين روزهاى آخر نيز هنوز مثل دوران شور و هيجان غزلهاى خويش آرزو داشت مثل مىپرستان عرب، او را به خم شراب اندازند و يا لا اقل، در داغ سر و بالايى كه درد فراق او شاعر